اخبار سايت :

دژ جادوگران

کاربران تگ شده

صفحه 1 از 9 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 84

موضوع: رمان حماسه ی کالیدونیان | Them!s کاربر انجمن!

  1. Top | #1
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    9,669
    تشکر
    644
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست

    رمان حماسه ی کالیدونیان | Them!s کاربر انجمن!

    شناسنامه کتاب

    نام کتاب: حماسه ی کالیدونیان!

    نویسنده: them!s

    ویراستار: ندارد!

    تعداد صفحات: نامعلوم

    تعداد جلدها: یک جلد!

    سال تالیف:
    2015/02/05
    من چرا برای این قسمت قانون نزدم؟

    بگذریم...!
    خودمم اعصابم خورد شد.

    بپردازیم به رمان:

    1. اولا این که خلاصه نمیدم. چون از خلاصه دادن و اینا خوشم نمیاد که هیچ ، تازه کلی هم حرصم میگیره.

    2. دوما (انقده بدم میاد هی فونت کوچیک بشه. خیلی رو اعصابه) مقدمه هم نداره. فقط در مورد ژانرش بگم که حماسی و اسطوره ای هست. البته حماسه ای از نوع پهلوانی منظورمه. جادوگر و اینارو نمیدونم داشته باشه یا نه ولی شمشیر و دیو و دد و موجودات عجیب و غریب زیاد داره و البته خدایان اساطیری!

    3. از همین جا هم بگم که این داستان ریشه در اسطوره های یونانی داره (بس این روزا داستانا و افسانه های یونانی خوندم ، بلاخره به راه خلاف کشیده شدم) و یکی از معروفترین داستان ها هم هست که اکثر قهرمانان و پهلوانان یونانی توش حضور بهم رسانیده اند ؛ حالا برید بگردید کدوم یکی از این حماسه هاست

    این هم لینک دانلود فصل رمان برای کسایی که تحت وب نمیخونن
    پ.ن: برای دانلود روی عنوان فصل کلیک کنید
    ویرایش توسط cora : 2016/03/08 در ساعت 12:55
    13 کاربر به خاطر ارسال مفید cora از ایشان تشکر کرده اند: Banoo Shamash,bys,Fa!rgirl,keili,khademre,Mina.r,Nicolas Brown,Petyr Baelish,psnd,Queen Greatest,ss136,ثمر
     

  2. Top | #2
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    9,669
    تشکر
    644
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست

    Post پست اول!

    .
    .
    .


    فصل اول

    خون و افتخار


    .
    .
    .



    - هی!


    صدا در دشت طنین انداخت و دوباره به گوش دختر رسید!
    مکثی کرد و گوش سپرد به دشت سرسبز و پر از چمنی که تا دور دست ها در اطرافش ، خود را گسترده بود. و سپس زمانیکه صدای انعکاس فریادش در پهنه ی دشت رو به افول نهاد یک "هی" دیگر را فریاد کشید.

    "هی" ها یکی در پی قبلی نعره کشیده می شدند و دختر جسورانه و بی مهابا صدای قوی و خشن خود را نثار دشت و صحرا می کرد ؛ صدایی که در این حالتِ نعره ی خود به صدای ظریف و دلفریب دخترکان نوجوانی که در سن و سال با او رقابت می نمودند ، هیچ شباهتی نداشت و کاملا به بسان صدای زمخت و پر ابهت مردان زندگی اش بود . . .
    و چرا به هنگام تاختِ اسبانِ چابک و تیزپای اصیل، سواران فریاد "هی" را سر می دهند معمایی است که گمان می برم خود آنان نیز تا کنون پاسخ علمی و قانع کننده ای برایش نیافته اند و دختر جوان همانطور که اسب را در نهایت سرعت و شتاب خود می تازاند این افکار را از ذهن خود عبور می داد که آیا تاکنون سواری هم به این موضوعات فکر کرده است و یا این موضوعات بسیار پیش پا افتاده تر از رقیبانی هستند که در پشت سرش می تاختند و تمام نیرو و توان خود را به کار بسته بودند که او را به عقب برانند و بر اسب سبک پایش پیشی بگیرند تا شاید برای نخستین مرتبه در عمر خود ، آتالانتای زیباروی و همیشه برنده را به شکست وادارند؟

    چشم به روبرو دوخته بود. به سبزی زمین روبرویش که گام های قدرتمند و پر تحکم اسبش به سرعت هر چه تمام داشت قدم به قدم آن ها در می نوردید و او بی آنکه تاملی در مورد مسیری که اسب در پیش گرفته بود نماید بی وقفه افسار و دهنه ی اسب را حرکت می داد تا به او بفهماند که سوارش هنوز از تاختن و پیشی گرفتن بر رقیبان خسته نشده است و در همان حال ذهنش در گیر آن بود که سواری در این دم ظهر در میان چمن های بلند و خشنی که ارتفاعشان حداقل تا مچ پا می رسید و در زیر سم اسبان به سادگی می شکستند چطور فریبنده و وسوسه آمیز است که با وجود بی خوابی دیشب و خستگی ای که تمام روز گذشته جسم وی را در تحت فشار گذاشته بود ، باز هم پیشنهاد مردان دیگر را که به مسابقه دادن با وی تمایل داشتند پذیرفته بود و بی درنگ خود را به اسب شب رنگش رسانیده و ان را زین و افسار کرده بود تا هرچه سریعتر خویش را به محل مسابقه برساند.


    این صدای روح نوازی که از شکستن ساقه های ترد و ظریف سبزرنگی که به تازگی از شبنم دم صبح آب خورده بودند و حتی اکنون هم نم زده بودند به اندازه ی کافی به ذهن پر آشوب وی آرامش تزریق می کرد تا خستگی را از تنش برهاند و کوفتگی و گرفتگی عضلات و ماهیچه هایش را که از سوار کاری و شکار دیروز هنوز برایش به یادگار باقی مانده بود ، برطرف کند.


    بوی خاک و گیاهی که از زمین زیر سم اسب ها بر می خاست تمام دشت را معطر کرده بود و چون در میان نسیم خنک نیم روزی می پیچیدند و مصرانه در شامه ی آتالانتا فرو می رفتند در نظر او چنان هوای مطبوع و گوارایی را خلق می کردند که در هیچ روز دیگری تجربه ی آن را نداشته است ؛ به ویژه آن که آن روز آپولو مانند هر روز دیگری گردونه ی طلایی و درخشان خود را در آسمان به گردش در آورده بود و در مسیر حرکت همیشگی خود از شرق به سمت غرب، در آن هنگام از روز به میانه ی آسمان رسیده بود و پرتوهای گرم و نورانی خود را به روی دشت می گستراند و با این کار گرمای خاصی را به فضای دشت می افزود که در نظر آتالانتا تنها چیزی بود که این هوای با نشاط دم روز برای کامل کردن فرح بخشی خود به آن نیاز داشت. و این تابش انوار طلایی خورشید به روی او و رقیبان جسور و بی باکش باعث می شد که این دخترک خارق العاده را به این فکر وادارد که این برادرِ الهه ی محبوبش با چشمانی خیره نظاره گر اعمال اوست.

    با تکان دادن پرشتاب افسار پیچ خورده ی درون مشت های کوچکش و ضربه ی آرامی که در کنار آن به شکم اسب زد سعی کرد به سرعت اسب بیفزاید و بی آن که سر را به سوی دیگری خم کند و یا نگاه از مسیر روبروش برگیرد و معطوف آسمان و خانه ی الهه ی محبوبش کند ، ذهن را به سمت ایزدبانوی همیشه مورد علاقه ی آپولو سوق داد و به خود این جسارت را داد تا بیندیشد که او در این لحظه کجاست و به چکاری خود را مشغول داشته است غافل از آنکه الهه ای که همیشه با جان و دل در حال ستودن و پرستیدن وی بود هم اکنون پر از خشم است و در چند شهر ان طرفتر ، نقشه ی کشیدن انتقامی سخت را از یکی از بندگان فراموشکارش در سر می پروراند. در ان لحظه این موضوع حتی در حد یک شک و یا حدس و گمان هم نمی توانست به ذهن دخترک خطور کند در حالیکه آرتمیس به سرعت در حال رفتن به سمت کالدون بود و زمین زیر پایش از خشمی که تمام درون وی را تصرف نموده بود و کمابیش از سیما و وجوهات وی مشهود بود به جوش و خروش افتاده بود . . .
    12 کاربر به خاطر ارسال مفید cora از ایشان تشکر کرده اند: baran7,Fa!rgirl,faezeh,keili,khademre,Mina.r,Nicolas Brown,Petyr Baelish,psnd,ss136,ثمر
     

  3. Top | #3
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    9,669
    تشکر
    644
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست

    Post پست دوم!

    غرق افکار پراکنده و نامتنهی خویش بود که صدای فریادگونه ی یکی از مردان سوارکار او را به خود آورد و حواس پریشانش را به میدان آزمون و نبرد کشاند. بی آنکه سر به سوی دیگر بگرداند حضور مرد را که در سمت راستش به شتاب می تازاند حس می کرد. غالبا سواران از این گونه نزدیکی ها حذر می کردند زیرا در بیشتر اوقات ناآرامی اسب ها و چموش شدن و سرکشی شان را به دنبال داشت و نزدیکی یک اسب دیگر به آن ها سبب می شد تا احساس خطر کرده و اعمالی از خود بروز دهند که موجبات فراهم شدن حوادث غیر منتظره ی دردسر سازی را هم برای خودشان و هم سوارشان فراهم می کرد. مثلا بیش از حد و به طور غیر کنترل شده می تاختند و یا به طرفین دیگر متمایل می گشتند تا به خیال خود از تصادم با اسب های دیگر خود داری ورزند که این گونه کارهای خودسرانه ی اسب در اکثر اوقات در چنین سرعت های زیادی می توانست به پاهای آن ها آسیب بزند و یا سرنگون شدنشان را فراهم آورد. اما این مرد نه تنها از نزدیکی های ناگهانی و احتمالی خود داری نمی ورزید ، بلکه سعی داشت خودش آن را مرتکب شود و هر لحظه بیشتر از لحظاتی قبل خود را به آتالانتا و اسبش نزدیکتر می نمود. این افکار و مقایسه ی رفتاری که در گذشته رقیبان وی از خود بروز داده بودند با رفتاری که مرد سوار کناری اش در حال حاضر انجام می داد نگرانی اندکی را به درون جان آتالانتا ریخت و ذهن او را نسبت به اتفاقاتی که در حال وقوع در دشت بود هشیارتر کرد: سواران به یکدیگر نزدیک نمی شدند مگر ...


    حواسش را بیشتر به سمتی که مرد خود را از آن جهت به وی نزدیک کرده بود داد و سعی کرد تا همانطور که نگاهش به روبرو است و اسب را می تازاند ، خود را برای هر اتفاق احتمالی آماده سازد. شاید این مرد اندیشه این را در سر داشت که آسیبی به او و یا اسبش برساند و بعید نبود اگر چنین کاری از وی سر میزد ؛ زیرا در گذشته نیز گاهی این حوادث را تجربه کرده بود و این گونه نارو زدن ها و ناجوانمردی کردن ها طبیعت مردم وی بود. شاید یاد اوری تراژدی دردناک از دست دادن دوست عزیزش که بر اثر سقوط از اسب در میدان مسابقه ی اسب دوانی جان خود را از دست داده بود به اندازه ی کافی برایش عبرت باشد که حالا کمی محتاط تر باشد به جان خویش!
    حالا مرد تقریبا پا به پای اسب وی می تازاند و آتالانتا وانمود می ساخت که هیچ توجهی به وی ندارد در حالیکه برخلاف نگاه مستقیمش که به روبرو دوخته شده بود ، تمام توجه و حواسش به سوی مرد و حرکات وی بود و گاهی نیز از گوشه ی چشمان کشیده و افسونگر خود با یک نگاه آنی و گذرا مرد را مورد بررسی قرار می داد تا خطایی مرتکب نشود.


    اما انگار مرد قصد بدی به جان آتالانتا نداشت . شاید می پنداشت بدون به بیرون راندن او از دور مسابقه نیز می تواند بر اسب تیزپایش و چالاکی و مهارت خارق العالده ی سوار ، بر او فائق آید که اگر این چنین فکر نمی کرد حتما تا کنون در یک فرصت مناسب اسب او را واژگون کرده بود و خود و سایر رقیبان را از شر دخترک آسوده می ساخت نه آنکه به او مجال زندگی بیشتر را دهد و سایه ی پیروزی های پی در پی ای را که وی در مقابل مردان متعدد نصیب خود می ساخت ، تا پایان عمر تحمل نمایند.

    به هر حال هر چه که بود و هر گونه تصوری که پشت این کارها و امان دادن ها وجود داشت و دخترک از ان سر در نمی اورد ، مرد تنها به وی نزدیک شد و با لحنی پر از غرور او را خطاب قرار داد: دخترجان! دیگر به پایان دوران پر افتخار سوارکاری و سرافرازی خود نزدیک آمدی! روز بد و رقیبان بدی را برای مسابقه ی امروز خود انتخاب نمودی.


    و سپس همانگونه که اسب را می تازاند ، بی قید خندید و در میان قهقهه هایی که فضای پر سکون دشت را پر می کرد و ذهن آتالانتا را می آزرد ، افزود: مقدر است تا در پایان امروز شکست آتالانتای همیشه قهرمان را جشن بگیریم!


    مرد همچنان سخن میراند اما آتالانتا هیچ توجهی به وی نشان نداد. هیچ سری را برنگرداند تا با نگاهی چهره ی این سوار خوش خیال را در ذهن خود ثبت کند. هیچ حرفی نزد و حتی سعی هم نکرد تا برای پاسخ به مرد لب های سرخ و پر خون خود را که تاکنون آتش فریب به جیگر مردان به ظاهر سخت دل و نفوذ ناپذیر بسیاری زده بود را از هم بگشاید. گویا خیلی وقت بود که آتالانتا دیگر گوش های خود را به روی این چنین سخنان بی پایه و اساس و بیهوده ای که هر فرد ناقابلی به خود جرات می داد تا آن را به لب براند بسته بود. و آن زمان که مرد لب فرو بست از سخن گفتن ، دخترک فقط اجازه داد تا گوشه ی لبش برای به تمسخر گرفتن حرف های مرد ، به آرامی به داخل گونه ی برجسته و سرخگونش کشیده شود ، و این نهایت چیزی از لبخند بود که تاکنون مردها توانستند بود به روی لبهای همیشه جدی آتالانتای سرسخت ببینند. نگاهش که رنگ تمسخر نشسته بر لب هایش را به خود گرفته بود به روبرویش خیره ماند و تا دور دست های ذهن او را در نوردید . . .



    اگر در مکان و زمان دیگری جز میدان تاخت و تاز و سوارکاری بود حتما یک دل سیر به حرف های مرد می خندید و آنقدر بلند به این کار مبادرت می ورزید تا همگان صدای قهقهه های وی را بشنوند و آگاه شوند که این مرد نادان چه خیال خامی را به سر خود راه داده است و همه او را تمسخر بگیرند اما افسوس که روی زین اسب مکان مناسبی برای ابراز سرخوشی خود نبود و برای بی اهمیت نشان دادن گزافه گویی های رقیبش باید به همان یک پوزخند کوچک قناعت می ورزید اما چگونه می توانست به ذهن دیگران خطور کند که شکست دادن آتالانتای متبرک شده توسط الهگان کار هر کسی می تواند باشد؟! حقیقتا جای حیرت داشت شنیدن این گونه افکار برای این دخترک همیشه پیروز !



    نفس عمیقی کشید و افسار اسب را بیشتر در میان مشت هایش فشرد. آیا باید این مرد پرمدعا را سرجایش می نشاند؟ یا این رقیب ناچیزتر از آن بود برایش که بخواهد وقت و انرژی خود را صرف دادن درسی شایسته به او کند؟! شاید پیروزی بی مانندش در این مسابقه می توانست بهترین پاسخ برای این مرد خیره سر باشد ، آن گاه که با پیشی گرفتنش بر وی و رسیدن او به عنوان اخرین رقیب به خط پایانی مسابقه می توانست به اندازه ی کافی غرورش را در هم بشکند!



    ناگهان اندیشه ای به ذهنش خطور یافت !



    اگر هیچ چیزی در درون آتالانتا نمی توانست یافت شود ، او از نیرنگ و حیلت انباشته بود و هیچ گاه نمی توانست از وی جدا شود...


    پس بی تامل نقشه ای در ذهن خود ترسیم کرد و بی هیچ مقدمه ای بلافاصله از سرعت اسب خود کاست. سواران یک به یک از او پیشی گرفتند و آتالانتا همانطور که در انتظار بود تا در یک زمان مناسب حیله ی خود را پیاده سازد با سرعتی معتدل در پی دیگران ، اسب خود را می دواند!
    10 کاربر به خاطر ارسال مفید cora از ایشان تشکر کرده اند: Fa!rgirl,keili,khademre,Mina.r,Nicolas Brown,Petyr Baelish,psnd,ss136,ثمر
     

  4. Top | #4
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    9,669
    تشکر
    644
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست

    Post پست سوم!

    جنگل در پیش رو بود و تغییر نوع پوشش گیاهی ای که زمین های دشت را به صورت سبز یک تکه ای در آورده بود نوید از رخ دادن این موضوع می داد. سبزه های خوش رنگ ، نرم و کوتاه کم و بیش در حال تبدیل شدن به بوته های هرز بلندی می شدند که رنگ های سبز تیره داشتند و قد ساقه های آنها از مچ پای اسبان نیز بالاتر می رفت و حتی به مچ پاهای سواران نیز می سایید ، و این موضوع برای آتالانتا حاکی از این بود که باید خود را آماده ی اجرای نقشه اش کند. بنابراین با احتیاط خود را روی زین اسب جا بجا نمود تا از مناسب و محکم بود جای خود اطمینان حاصل نماید ، سپس پاهایش را زیر شکم اسب قفل نمود و ادامه ی افسار اسب را که در میان پنجه های استخوانی ِ ظریف ولی قوی اش قرار داشت محکمتر از قبل فشرد تا بدین طریق از رها شدن ناگهانی آن در هنگام اجرای نقشه اش جلوگیری کرده باشد.

    تمام نگاهش به حجم سبز رنگ و درهم تنیده ی روبرویش بود که با افزایش مسافت انبوه تر از پیش می شد و ذهنش به دنبال این موضوع می چرخید که چطور از سایرین جدا شود و در میان درختانی که شمایل یکسان بهم داشتند مسیر مناسبی را که در نظر گرفته بود بیابد. همان راه پر خطری را که تعداد محدودی آن را می شناختند اما همان ها نیز به سبب مخاطرات فراوانی که در آنجا جانشان را تهدید کرده بود به ندرت مورد استفاده اش قرار می دادند.

    غرق همین افکار بود که ضربت ارامی را روی بازوی سمت راستش حس کرد و از سوزش آن به خود آمد. اخم هایش را درهم کشید و در حالیکه از این مزاحمت ناگهانی خلقش به تنگ آمده بود سرش را به سوی شانه اش خم کرد تا علت را بیابد اما قبل از آن که فرصت بیابد و بازویش را مورد بررسی قرار دهد ، چیزی به پیشانی اش برخورد کرد. سپس یک شاخه ی دیگر مچ پاهای لخت و بی حفاظش را مورد حمله قرار داد و جراحتی روی آن ایجاد نمود. حالا او عملا پا به جنگلی نهاده بود که اندکی قبل تر از وی سایر سواران رقیبش بدان وارد شده بودند و در این مسابقه آن قدر پیش تر از وی زده بودند که حتی صدای سم های اسبانشان نیز به گوش نمی رسید.

    قبل از آنکه شاخه ی دیگر چشمش را هدف قرار دهد و او را مصدوم سازد ، با چالکی سرش را خم کرد و خود را به سمت دیگر کشید. چرا از یاد برده بود که این جنگل چنین متخاصم و رام نشده است و خود را آماده ی رویارویی با آن نساخته بود؟! اصلا کدامیک از ان مردان پیشنهاد عبور از این جنگل را برای مسابقه داده بودند؟!
    - نابخرد ها!

    آتالانتا این را با ناخشنودی به لب راند و همزمان خود را از مسیر شاخه ی نسبتا قطوری که مستقیما در حال پیشروی به سمت قفسه ی سینه اش بود کنار کشید.
    حالا از سرعت اسبش کاسته شده بود با این همه ناچار بود که بطور مداوم موقعیت خود را از یک سو به سوی دیگر تغییر دهد تا از برخورد شاخ و برگها با سر و صورت و بازوان لختش حذر کند.

    چند درخت آن طرفتر باید مسیرش را به مسیر پر خطرتری که درختان بیشتر و تواما شاخ و برگهای بیشتری انتظارش را می کشیدند تغییر می داد و با آن که از همین حالا از این جنگل و صدماتی که بر بدنش وارد می آمد به ستوه آمده بود اما خود را برای چشیدن طعم شیرین پیروزی بزرگتری که در ادامه نصیبش می شد وادار به تحمل این مصائب می نمود.
    چند سنگ بزرگ و کوچک و ریشه ی از زیر خاک زده ی درختان را که با پرش پشت سر گذاشت افسار اسبش را به سمت راست کشید تا او را به مسیر مورد نظرش هدایت کند اما چیزی جلو نرفته بود که صدایی توجهش را جلب کرد. هرچند به دلیل سر و صدایی که از برخورد سم های اسبش با بوته ها و شاخ و برگهای ریخته شده روی زمین جنگل برمی خاست نمی توانست به خوبی تشخیص دهد که چه صدایی زنگ خطر را در درون حساس و همیشه هوشیارش به صدا در آورده است.

    سرعت اسبش را به اندازه ی قدم زدن کاست و گوش هایش را تیزتر کرد. بنظر صدای کوبش سم های اسب بود اما کمی خصمانه تر می نمود و باعث می شد تا آتالانتا نگران تر از پیش شود. در حالکیه با ناراحتی نگاه نافذ و بی قرارش را به اطراف جنگل می کشید و سعی می کرد تا مسیر دقیقی را که صدا از سو می آمد پیدا کند، افسار اسب را محکمتر از قبل کشید تا مانع از سرکشی ناگهانی اش شود. گویا او هم متوجه خطری شده بود و با بی قراری نهفته ای که از خود بروز می داد آتالانتا را ناچار می کرد تا جانب احتیاط را رعایت کند.

    جنگل در سکوت مطلق غرق شده بود و فقط یک چیز این آرامش و سکون را می شکست: خرد شدن شاخ و برگ های خشک زیر سم های شتابزده...
    حیوان بود یا یک ... ؟!
    10 کاربر به خاطر ارسال مفید cora از ایشان تشکر کرده اند: Fa!rgirl,keili,khademre,Mina.r,Nicolas Brown,Petyr Baelish,psnd,ss136,ثمر
     

  5. Top | #5
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    9,669
    تشکر
    644
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست

    پست چهارم

    هنوز برای قسمت دوم سوالش گزینه ی مناسبی را پیدا نکرده بود که صدای بلندی مانند آنچه که سربازان در هنگام حمله و یورش به سوی مبارزان رقیب سر میدهند ، فضای جنگل را پر کرد و بی درنگ تیری از مقابل صورتش گذشت. همه چیز آن قدر با سرعت رخ داده بود که آتالانتا حتی فرصت آن را نیافته بود تا خود را از مسیر پیکان کنار بکشد و حالا از نوازش تیر با گونه ی سمت چپش خط سرخ رنگ ظریفی روی آن خود نمایی می کرد که تضاد زیبایی را با پوست سفید و رنگ پریده اش ایجاد نموده بود. پس از حس سوزش روی گونه اش تنها متوجه شد که به سمت عقب در حال متمایل شدن است و صدای شیهه ی وحشت زده ی اسبش گوش هایش را پر کرد و چقدر خوش شانس بود که توانسته بود روی زین اسب باقی بماند و بدنش سقوط دردناکی را تجربه نکند!

    او که حقیقتا از اتفاقات رخ داده غافلگیر شده بود در آن لحظات تنها سعی داشت تا بتواند خود را با سرعت اسب رم کرده اش وفق دهد و اجازه ندهد شاخه هایی که در مسیرش قرار داشتند او را زمین بزنند اما کمی جلوتر ، زمانی که دردی در تیره ی پشتش دوید متوجه شد که چندان هم در این امر موفق نبوده است.


    پلک های سنگینش را که از هم دیگر گشود طاق سبز جنگل و رگه های آبی از آسمانی که در فاصله ای بسیار دورتر از وی زمین را در حصار خود گرفته بود ، نخستین چیزهایی بود که می توانست ببیند. از روی درد و حالت منگی برای یکبار مژگان پرپشت اش را بست و دوباره باز نمود. حالا تلالویی از نور پر فروغ خورشید را می توانست درمیان شاخ و برگهای درختانی که بنظر تا آسمان قد برافراشته بودند و در انتهای رشد خود در هم دیگر تنیده شده بودند ، تشخیص دهد و همین برایش کافی بود تا دلگرم شود به این که آپولوی همیشه محبوب الهه اش ، مراقب و نگهبان اوست و قدرتی دیگر در رگ و پی بدن زخمی اش که بر اثر سقوط ناگهانی و غیر منتظره از روی اسب تماما کوفته شده بود ، بدود و قلبش پر از جسارت و توان شود.

    حرکتی به دست سمت راستش که در کنار بدنش افتاده بود داد و سعی کرد دردی را که بلافاصله پس از ان در درون سرش دوید نادیده بگیرد. هرچند که صدای ناله اش تمام جنگل را پر کرد. بنظر می آمد پشت گردنش روی شاخه ای سفت و یا سنگ کوچیکی آمده باشد (در آن لحظه برایش تشخیص یکی از این دو مقدور نبود) و چقدر خوش شانس بود که این حادثه نتوانسته بود صدمه ای جدی به جسمش وارد کند و یا مرگ را به سویش فرا بخواند! چه بسا که تاکنون افرادی را ملاقات نموده بود که بر اثر همین رم های ناگهانی اسب های وحشت زده و سقوط های خطرناک از روی زین اسب توانایی حرکت در قسمتی از بدن خود را از دست داده بودند و به عبارت ساده تر فلج شده بودند. بیماری ای که تاکنون درمانگران هم دوره ی وی و یا پیش از وی درمانی برایش نیافته بودند و در نظر کسانی که بدان دچار شده بودند مرگ بسیار پرافتخار تر بود برایشان تا آنکه در یک نقطه بی حرکت بنشینند و یک نفر بدان ها خدمت کند و در کوچکترین کارهای شخصی خود به کمک و همراهی دیگران نیاز بودند.



    یک لحظه خود را متصور شد که این دوران پر افتخار سوارکاری و پیروزی طلبی اش به پایان رسیده است و آتالانتای همیشه بر زین اسب و همیشه پرغرور که به پیروزهای متعددش در میدان های مسابقه متکی است و به زور و بازوی خود می نازد بدون کمک دیگران قادر به حرکت نباشد و خسته و درمانده از دیگران در خواست می کند تا وی را یاری رسانند.


    چه کسی جز خودش می دانست که در آن لحظه بر قلب درد مند آتالانتایی که پیش از این عجز و ناتوانی مبتلایان به ناتوانی و از کار افتادن اعضای بدن را دیده بود چه گذشت که زمانیکه خود را در آن وضعیت اسفبار و به دور از میدان های رزم در حالیکه سایرین او را به دلیل روزهای درخشانی که دیگر برایش به سر آمده است تمسخر می کنند و او از شدت اندوه اشک به دیدگان دارد سخت و درد آور بود ، متصور شد آنچنان فریادی از سر خشم نثار جنگل کرد که تمام ریشه و بدن آن را از شدت قدرت نعره ی خود به لرز در آورد؟ می خواست نشان دهد که آتالانتا هنوز از پا در نیامده است؟

    باید خدایان را سپاس می کرد که او را حفاظت نموده بودند! اما اکنون زمان آن نبود زیرا صدای مبهمی که از فاصله ی نامعلومی می آمد گواه از این می داد که وقت زیادی برای اندیشیدن و یا صبر نمودن برای کاسته شدن از دردی که هنوز در بند بند وجودش حضور پر رنگی داشت ندارد و باید هر چه سریعتر خود را بازیابد و از آن وضعیت خارج نماید خود را!


    برخاست و نامتعادل ایستاد...

    سرش دوران می کرد و دردی که از پشت گردنش به سمت اعصاب حسی اش در جریان بود همچون خنجری بر صبر و تحملش فرود می امد.


    مژگانش را بر هم فشرد و برای رفع آن دوران آزار دهنده ، سرش را به تندی به چپ و راست تکان داد طوری که دوباره درد دیگری در گردنش دوید اما اگر از این عارضه ی ناخوشایند چشم می پوشید ، این حرکات تا حدودی توانسته بود ذهنش را هوشیار و چرخش درختان جنگل را در نظرش کمتر کند؛ هرچند هنوز زمان لازم داشت تا کاملا بر خود مسلط شود.

    صدای هیاهویی که جنگل را بر گرفته بود لحظه به لحظه نزدیک و نزدیک تر می شد و برای آتالانتا این بهتر بود که هر چه زودتر سلاح خود را بیابد و آماده ی رویارویی با تازه واردان متاخصم شود اگر دلش نمی خواست این لحظات اخرین لحظات زندگی کوتاهش باشد و این درختان و سرسبزی اخرین چیزهایی که در واپسین لحظات زندگی اش می داد...


    اگر دلش نمی خواست این جنگل به میدان گاه مرگش بدل شود و خاک مرده ی این زمین تبدیل به ارامگاهی ابدی برای وی گردد بهتر بود که هر چه سریعتر به خود می آمد و سلاح به دست می گرفت و محکم و استوار می ایستاد یا آن که قدرت را در پاهای متزلزل خود می یابید و برای حفظ جان ارزشمند خود با تمام توان به میان درختان و شاخ و برگ ها می دوید و از یکی از خدایان طلب کمک و یاری می نمود تا وی را از این مهلکه رهایی ببخشد اما شمشیر برنده اش به کجا افتاده بود؟!

    نگاهش را به میان بوته ها و شاخ و برگ هایی که مدت ها پیش جان خود را از دست داده بودند و حالا در کف این جنگل پر از حیات در حال به نیستی سپردن خویش بودند و رنگ و بوی پوسیدگی می گرفتند ، گرداند و در همان حال سعی کرد فکر زنده زنده کباب کردن اسب چموش و ترسوی خود را از ذهنش پس بزند. هر چند که قصد داشت چنانچه از این مصیبت جان سالم به در ببرد درسی حسابی به آن حیوان زبان نفهم بدهد و حتی از همین اکنون نیز یک چیزهایی برای تنبیه وی در ذهنش داشت! لیکن در حال حاضر زمان اندیشیدن به این چنین مسائلی نبود ؛ پس همین که چشمش به برق شمشیرش افتاد بی تامل به سمت آن جهید و به دست گرفتش. از غلاف در آورده بود و آتالانتا با وجود این اتفاقات ناگواری که برایش رخ داده بود باید خوشنود می بود که این تیغه ی برّنده و همیشه تشنه ی خون که از تیزی برق می زد و ترس به جان دشمنان زیادی انداخته بود و رگ های بسیاری را به دو نیم کرده و زندگانی های زیادی را به سرانجام خود رسانیده بود این بار کار خودش را به پایان نبرده و یا حداقل صدمه ای بدنش نزده بود. آیا می توانست متصور شود که اگر به روی آن فرود می آمد چه حادثه ای می توانست برایش رخ دهد؟! چه کسی بود که روی یک شمشیر در زمین فرو رفته سقوط نموده بود و مرگ او را به کام خود کشانیده بود؟! کدامیک از قهرمانان ادوار گذشته اش؟!



    غلاف هنوز به کمرش بسته بود و آتالانتا نمی توانست درک کند که چگونه این شمشیر از آن خارج شده است ، با این همه اکنون زمان چیز دیگری بود پس شمشیر را در غلاف فرو برد و کمان و پیکان های خود را جستجو کرد. شمشیر گزینه ی خوبی برای پیکار بنظر می آمد اما برای وی که در پیکان اندازی چیره دست تر بود تا در شمشیر زنی ، کمان انتخاب مناسبتری برای از پای در آوردن دشمنان می نمود. چه بسا که حیوانات زیادی را بدین گونه شکار نموده بود و به او این امکان را می داد تا پیش از رسیدن دشمنان به وی کارشان را تمام کند یا در حداقل حالت ممکن زخمی سخت بر آن ها فرود آورد و کار غلبه بر آن ها را اسانتر نماید.


    صداها حالا بسیار به وی نزدیک تر بودند و کمی پس از آن که آتالانتا کمان را از روی زمین برداشت ، موجودی که به شتاب می تاخت از پشت یکی از درختان خارج شد و در میدان دیدش قرار گرفت.
    10 کاربر به خاطر ارسال مفید cora از ایشان تشکر کرده اند: Fa!rgirl,keili,khademre,Mina.r,Nicolas Brown,Petyr Baelish,psnd,ss136,ثمر
     

  6. Top | #6
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    9,669
    تشکر
    644
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست

    پست پنجم

    شاید هر کس دیگری به جای آتالانتا می بود از دیدن آنچه که در روبرویش قرار داشت و نگاه خصمانه اش را به وی دوخته بود ، رنگ می باخت و سلاح بر زمین می انداخت و پای در فرار می گذاشت اما آتالانتای همیشه متفاوت با دیگران رفتار دیگری از خود بروز داد.

    او نه تنها نهراسید و پا پس نکشید بلکه جسورانه ایستاد ، سینه سپر کرد و با چشمانی باریک شده موجود روبرویش را مورد بررسی قرار داد.
    سم های بزرگ ، پاهایی کشیده و بلند ، سینه ای ستبر و پوشیده از مو ، بازوهایی با عضلات در هم پیچ خورده و گردنی پهن ...

    موهای مجعد و تیره رنگی داشت که در پشت گوش های بزرگ و نوک تیزش ریخته بود و چشمان بی پروا و جسورش دخترک را نشانه گرفته بود.
    از شدت خشم بود یا تاخت های طولانی ، اما به شدت نفس نفس می زد و آتالانتا تصور می کرد که می تواند بخار هایی را ببیند که از بینی و دهان وی خارج می شود.

    یک سنتور در مقابلش ایستاده بود و پیش از آن که آنها با بروز رفتاری علت آمدنشان به این جنگل و تعقیب و گریزشان در پی آتالانتا را آشکار کنند ، دخترک می دانست که نیت آنها
    چیست زیرا او به خوبی سنتور ها را می شناخت. مردمش داستان های زیادی در مورد شهوت رانی آنها و علاقه شان به زنان زیبا و دختران جوان نقل کرده بودند و آتالانتا می دانست که این سنتوری که دوست دیگری او را همراهی و مشایعت می نمود به خیال آنکه طعمه ی جدیدی برای خود یافته اند در پی آتالانتا می تاختند.


    کمابیش نگرانی و درد جای خود را به خشم و کینه می داد. در نظرش این جسارت و بی حرمتی چنان غیرقابل تحمل بود که به هیچ روی نباید بخشیده می شد و آن ابله ها باید تاوانی سنگین پس می دادند به خاطر این اندیشه های پست و ننگین خود ، چرا که هیچکس جرات نداشت تا دست به روی آتالانتا دراز کند و او را ناپاک سازد و سزای هرکسی که قصد داشت تا وی را از آن خود کند چیزی جز مرگ نمی توانست باشد!

    سانتور دیگر که در کنار دوست خود از حرکت باز ایستاد و نگاه خیره اش را به آتالانتا دوخت ، دخترک تصمیم خود را گرفته بود و می دانست که در ادامه هرچه روی دهد حداقل آن چیزی که سانتور ها در گمان خود می خواستند بدان دست یابند نخواهد بود. یا می کشت و یا تا سر حد کشته شدن می جنگید اما هر طور که می بود اجازه نمی داد تا آن موجودات زبون و پست به وی دست پیدا کنند.



    پس چوب کمان را در یک دست خود فشرد و دست دیگر را روی زه گذاشت و اندکی آن را کشید. این حرکت را همواره قبل از قرار دادن پیکان در کمان انجام می داد. زه به آرامی از میان دو انگشت شصت و اشاره ی وی رها شد و با شکافتن هوا صدای ظریفی ایجاد نمود که در نظر آتالانتا خوشایند می نمود و حس غرور خاصی به وی می داد.


    فاتحانه دو سنتور را که سم بر زمین می کشیدند از نظر گذراند و سپس با آرامش پیکانی برداشت و در میان زه گذاشت. نباید سانتور ها احساس خطر کرده و واکنشی از خود نشان می دادند؟!

    آتالانتا با این فکر زه کمان را به سمت خود کشید و سر پیکان را به سمت سنتور ها بالا آورد . سنتور اولی را نشانه گرفت. سانتور ها همچنان بی حرکت بودند! باور مهارت تیر اندازی این دختر جوان و به ظاهر کم سن برایشان غیر ممکن بود که چنین تمسخر وار وی را زیر نظر گرفته بودند؟! یا شاید نمی دانستند که او شکارچی محبوب الهه آرتمیس است ...! نمی دانستند که این دختر با تکیه بر همین قدرت و مهارتش بود که تا این مقام بالا آمد و متبرک شده ی آرتمیس گردید؟ نمی دانستند که آتالانتای زیباروی بزرگ شده در میان شکار گران است و از کودکی با کمان و زه و پیکان همبازی بوده است و تا کنون هیچ مردی موفق به شکست وی در تیر اندازی نشده است هرچند که ماهرترین و پر افتخار ترین در میان مردم باشد؟!


    شاید آوازه ی افتخارات وی را نشنیده بودند که اگر چنین نمی بود تاکنون پا به فرار نهاده بودند و خود را جایی در میان این جنگل وحشی و انبوه پنهان می ساختند تا از انتقام پیکان های کشنده اش در امان باشند!

    پوزخند روی لب سنتوری که هدف تیر نخستش در آن روز بود را دید و زه را رها نمود .


    پیکان در حالیکه هوا را می شکافت با سرعتی فراتر از حد تصور سنتورها که از زور بازوی آتالانتا نشات می گرفت به سوی سنتور اول به حرکت در آمد و پیش از آن که سنتور متوجه شود چه در حال پیش امدن است به روی گلویش فرود آمد و در دم جانش را گرفت... خون بی درنگ از محل شکافته شده توسط پیکان فواره زد و سنتور دیگر را که همانند دوست اکنون در گذشته اش پوزخندی به لب داشت برجای خشک کرد.



    حتی تصور این موضوع نیز برایش ممکن نبود چه برسد به آن که آن را به چشمان خود ببیند. چهره اش گویای حیرت و شگفتی بی حد و حصرش بود که از مشاهده ی از پای در آمدن رفیقش به جانش ریخته بود. انتظار نداشت که تیر این دخترک ظریف موجودی به آن درشت اندامی با عضلات برجسته و انبوه را از پای در اورد؟ حال آن که آتالانتا می دانست برای بر زمین زدن رقیبانش باید کجا را نشانه رود!



    دهان سانتور باز و بسته شد و آتالانتا دگرگون شدن چهره اش را حتی از همانجایی که ایستاده بود نیز می توانست ببیند. مسلما او با آن چشمان تیزبین خود که به چشمان عقاب طعنه می زد متوجه شده بود که کم کم خشم داشت جای حیرت را در وجود سانتور می گرفت و یک سانتور خشمگین از هیچ موجود دیگری وحشی تر و خطرناکتر نبود! اما زمانی که سانتور یک بار دیگر دهان خود را باز نمود تا فریادی از خشم را به بیرون از وجود خود پرتاب کند و سپس پا به تاختن به سوی آتالانتا نهاد به طوری که زمین زیر سم های سهمگینش به لرزه افتاده بود ، آتالانتا در حال نهادن یک تیر دیگر در چله ی کمانش بود.


    بار دیگر زه را کشید و این بار سنتور رم کرده ای را مورد هدف قرار داد که به قصد جانش به سویش می امد و هر لحظه نزدیکتر از لحظه ی پیش می شد. چرا از کمان خویش استفاده نمی کرد؟! می توانست به راحتی با یک تیر دخترک را از پای در آورد به ویژه آن که ان ها در تیر افکنی بسیار پرمهارت تر بودند بطوری که آتالانتا در مقابل مهارت آن ها ادعایی نمی توانست داشته باشد. هنوز قصد داشت تا به وی دست یابد و حرمتش را از بین ببرد؟
    10 کاربر به خاطر ارسال مفید cora از ایشان تشکر کرده اند: Fa!rgirl,keili,khademre,Mina.r,Nicolas Brown,Petyr Baelish,psnd,ss136,ثمر
     

  7. Top | #7
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    9,669
    تشکر
    644
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست

    Post پست ششم!

    دهان سانتور باز و بسته شد و آتالانتا دگرگون شدن چهره اش را حتی از همانجایی که ایستاده بود نیز می توانست ببیند. مسلما او با آن چشمان تیزبین خود که به چشمان عقاب طعنه می زد متوجه شده بود که کم کم خشم داشت جای حیرت را در وجود سانتور می گرفت و یک سانتور خشمگین از هیچ موجود دیگری وحشی تر و خطرناکتر نبود! اما زمانی که سانتور یک بار دیگر دهان خود را باز نمود تا فریادی از خشم را به بیرون از وجود خود پرتاب کند و سپس پا به تاختن به سوی آتالانتا نهاد به طوری که زمین زیر سم های سهمگینش به لرزه افتاده بود ، آتالانتا در حال نهادن یک تیر دیگر در چله ی کمانش بود.


    بار دیگر زه را کشید و این بار سنتور رم کرده ای را مورد هدف قرار داد که به قصد جانش به سویش می امد و هر لحظه نزدیکتر از لحظه ی پیش می شد. چرا از کمان خویش استفاده نمی کرد؟! می توانست به راحتی با یک تیر دخترک را از پای در آورد به ویژه آن که ان ها در تیر افکنی بسیار پرمهارت تر بودند بطوری که آتالانتا در مقابل مهارت آن ها ادعایی نمی توانست داشته باشد. هنوز قصد داشت تا به وی دست یابد و حرمتش را از بین ببرد؟



    چله تا روی گونه اش کشیده شده بود و پر پیکان به گوشش می سایید و کمی قلقلکش می داد. زدن یک هدف متحرک بسیار سخت تر بود و تمرکز و دقت بیشتری می خواست. این را از همان نخستین روزهای آموزشش در نخستین دوران زندگی اش فهمیده بود و هر کسی که یکبار هم کمان به دست گرفته باشد می تواند این را درک کند.


    چشم راست را بست و آرتمیس را به کمک طلبید. الهه ی همیشه حامی شکارچیان را! الهه ی همیشه حامی خود را!


    تیر رها شد و او در حالیکه هنوز به همان حالت باقی مانده بود می توانست پر پیکان را ببیند که چگونه در هوا پیچ و تاب می خورد و به سوی سانتور پیش می رفت. در یک لحظه سانتور لنگید و بعد پایی که تیر به روی آن نشسته بود پیچ خورد و واژگونی او را فراهم آورد. با صدای مهیبی روی سبزه ها و شاخ و برگها فرود آمد و آتالانتا خوشنود بود از این که پای این موجود را مورد هدف خویش قرار داده بود. کمی درد کشیدن می توانست تنبیه مناسبتری باشد به عوض آن که به طور آنی جانش را بستاند. حرفی داشت که باید به او می زد و یک تیر که روی قلب فرو می نشست و یا روی پیشانی نمی توانست برای اینکار مجالی برای وی بدهد.



    سانتور در فاصله ی نزدیکی از وی افتاده بود و به سختی ناله می کرد. این روش از حرکت باز ایستادن زیاد هم خوب نبود و آتالانتا بی آنکه بخواهد توانسته بود انتقام سرنگون شدنش از روی اسب را از آن ها بستاند. حالا او می توانست همان دردی را بچشد که اتالانتا ان موقع متحمل شده بود و چه بد بود که اتالانتا دوباره به یاد آورده بود که آن سقوط می توانست باعث از کار افتادن اعضایی از بدنش شود!



    با گام هایی استوار به سمت سانتور رفت. اهمیتی نمی داد که چقدر درد می کشد و ممکن است اکنون یکی از پاهایش شکسته باشد و انتظار دارد تا هر چه سریعتر قاتلش او را رهایی دهد. در یک قدمی اش که ایستاد سنتور سعی کرد از جای برخیزد اما بی هیچ وجه نتوانست موفقیتی نصیب خود نماید و تنها چیزی که عایدش شد درد بیشتر بود. صدای ناله و خرناسه ای که از سینه اش بر خاست این را بر آتالانتا اشکار می کرد. اما شکارچی بی توجه به این ناله ها و تلاش های بی ثمر با چشمانی که هیج رنگی از مهربانی و ترحم را در خود نداشتند به وی خیره شد. پیکان دقیقا در زانوی چپ فرود آمده بود و چون در اثر سقوط شکسته بود زخمی عمیق را به وجود آورده بود. خون به وفور از زخم بیرون می ریخت و جوی کوچکی روی چمن ها و در زیر پای حیوان به راه انداخته بود.



    پیکانش را در میان مشت فشرد و روی زمین زانو زد . دلسوزی در خود سراغ نداشت ؛ این سرانجامی بود برای همه ی دشمنانش که دیگران نیز باید از آن عبرت می گرفتند. وقتی هم نداشت تا برای این گونه احساسات تلف نماید فقط می خواست پیغامی به او دهد تا به دوستش برساند.



    لبی را که یک گوشه اش اندکی بالا رفته بود از هم باز کرد و با لحنی سخت گفت:


    دست یافتن به آتالانتا امری نیست که در این دنیا برای کسی ممکن شود و هر بی حرمتی ای به وی خشم و غضب وی در این دنیا و عذاب الهگان حامی وی را در دنیای مردگان به دنبال دارد.

    انگشت اشاره اش را روی پیشانی سانتوری که با نفرتی سوزنده به وی چشم دوخته بود فشرد و اضافه کرد: این را در آن سر خالی ات فرو کن و چون به آن دنیا رفتی به آن دوست نادانت نیز بگو تا بداند که مقدر نیست تا آتالانتا هیچ زمانی ناپاک شود.


    سپس برخاست و نگاه تحقیر آمیزی به آن موجود مفلوک که واپسین لحظات زندگی اش را در این جهان می گذراند انداخت. سنتور هنوز خیره ی وی بود و به آرامی ولی درد مند دم و بازدم می کرد. خلاص کردن وی از این وضعیت اسفبار یک لطف در حقش نبود؟!

    هیچگاه تمایلی در خود احساس نمی کرد تا به دشمنانش لطف کند و این بار نیز مستثنا از مواقع دیگر نبود ، با این همه چاره ای نداشت. نمی توانست اجازه دهد تا او به زندگی خود ادامه دهد. می توانست به نحوی از این مهلکه جان سالم ببرد و یک روز دیگر ، در فرصتی دیگر انتقام خود را از وی بستاند ، نمی توانست؟


    از او روی برگرداند و یک قدمی فاصله گرفت که صدای پر خصمش در گوشش طنین انداخت. با دردی که در سینه اش می پیچید و سخن گفتن را برایش سخت می کرد نفرین کرد: لعنت به تو ! جایگاهت تاتاروس باد !


    آتالانتا نگاهی به جنگل انداخت. باد در میان موهایش دوید و عطر آن ها را به فضا پراکند...



    سپس در یک لحظه صدای پاره شدن گوشت فضا را پر کرد و در حالیکه آخرین نفس از سینه ی سانتور خود را خارج می کرد چشمان وی به نقطه ی نامعلومی بی حرکت ماند.


    همه چیز پایان یافته بود...
    10 کاربر به خاطر ارسال مفید cora از ایشان تشکر کرده اند: Fa!rgirl,keili,khademre,Mina.r,Nicolas Brown,Petyr Baelish,psnd,ss136,ثمر
     

  8. Top | #8
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    9,669
    تشکر
    644
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست

    Post پست هفتم!

    فردای آن روز داستان ماجراهایی که در جنگل برای آتالانتا رخ داده بود در تمام آن اطراف پیچیده بود و کسی از مردم نبود که از آن اطلاعی نداشته باشد. از همین حالا شایعه هایی برای آتالانتا ساخته بودند و حتی لقب سنتور کش و شکارچی سانتور ها را نیز به انتهای نام او افزوده بودند.


    خواسته بود مسابقه با مردان چابک سوار و پر ادعای دهکده اش را پیروز شود ولی اکنون افتخاری به مراتب بیشتر و بزرگتر را عاید خود نموده بود. افتخاری که هیچ گاه برای هیچ کسی نمی توانست رقم بخورد. طالع و بخت ستارگان این دختر به گونه ی دیگری نوشته شده بود ...


    کدامیک از آن مردان به ذن خودشان غیور و به گمان آتالانتا پر ادعا تا کنون توانسته بودند یک سانتور را به چشم خود ببیند تا چه رسد به آن که به مصاف آنها رفته و حتی سالم بیرون آیند و شمشیر های خود را به خون تیره و زهر گون آن ها آغشته نمایند؟!

    آتالانتا که به دهکده باز گشته بود شمشیر خونین را در آبخور بیرون میخانه ی شهر شسته بود و سپس داستان غافلگیری اش توسط دو سانتور را برای آنان که اسب بی سوار او را در بیرون از جنگل و در نزدیکی دهکده یافته بودند و مایل بودند تا بدانند چرا آتالانتا او را رها کرده است ، بازگو نموده بود و هنوز شب از راه نرسیده بود که همه دانسته بودند آتالانتا دو سانتور از قویترین و چابک ترین سانتور ها را شکار نموده است. هرچند افراد زیادی هم وجود داشتند که سخنان او را باور نکرده و همه ی آن ها را یاوه سرایی هایی خوانده بودند که دخترک برای فرار از شکست مذبوحانه ی آن روز خود سرهم کرده و به خورد ذهن این مردم بیچاره و زود باور داده است. و برای همین افراد بود که آتالانتا ناچار شد تا مکانی از جنگل را که نبرد او و سانتورها در آن جا به وقوع پیوسته بود را به آن خیره سرانِ نادان آدرس دهد تا خودشان بروند و با چشم خود ببیند که او چه کرده است...



    و همین طور هم شد! مردان با دبدبه و کبکبه ی خاص خود و با سری که از غرور باد کرده بود سوار بر اسب های خود شدند و به راه افتادند تا بروند و با دیدگان خود ببیند و از صحت سخنان آتالانتا آگاهی یابند و آن لحظه پر غرور ترین و پیروز مندترین صحنه برای آتالانتا بود که دید چطور باد آن مردها خالی شده و از شدت ناراحتی و سرخوردگی نمی توانستند حتی یک کلام کوتاه نیز بر زبان برانند. چه بسا که خود نیز با آن ها همراه گشته بود تا اطمینان حاصل کند که مردها ابزار پنهانکاری و فریب را به کار نمی گیرند و حاصل زحمت او را از بین نمی برند، به همین سبب توفیق حضور در آن لحظات پر از لذت و شادی را یافت و سرشار از چنان حس بی نظیری شد که شاید حتی بعد از به قتل رساندن آن سانتورهای نیز چنین حسی را تجربه ننموده بود ؛ دلیل دیگر همراه شدن با آن مردان نابخرد و پر افاده نیز که فقط در حال شمردن لحظات برای از راه رسیدن آن زمانی بودند که به منطقه برسند و اثری از سانتورها نیابند تا شرمساری آتالانتا را ببینند ، آن بود که تنها تصور کردن چهره های شکست خورده و در هم شکسته ی مردان در آن زمان که دستاورد آتالانتا را می دیدند برایش کافی نبود و نمی توانست فقط به گفته های همراهان آنان قناعت کند ، پس باید حتما در آن صحنه حضور می یافت و آن چهره ها را می دید. باید حتما خود با دیدگان خود می دید و لذت می برد که بار دیگر بر آن ها به برتری دست یافته است.



    حالا دیگر آتالانتا قهرمانی شده بود که می توانست با افسانه ای ترین موجودات افریده ی خدایان نیز مقابله کند و جان سالم بدر ببرد ، هر چند از کسی که در گذشته افتخاراتی همچون همراهی یاسون را در کارنامه ی اعمال خود به همراه داشت و سوار بر کشتی آرگو به سفر دریایی رفته بود ، چیزی جز این گونه اعمال نیز انتظار نمی رفت. بلاخره چند زن در قبیله ی وی بود که توفیق همراهی قهرمانان و رفتن به دریا را در آن سن و سال اندک کسب نموده بود؟!



    آتالانتا خاص بود! و دیگر زمان ان رسیده بود که اندک اندک همه به این باور دست یابند!
    10 کاربر به خاطر ارسال مفید cora از ایشان تشکر کرده اند: Fa!rgirl,keili,khademre,Mina.r,Nicolas Brown,Petyr Baelish,psnd,ss136,ثمر
     

  9. Top | #9
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    9,669
    تشکر
    644
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست

    Post پست هشتم!

    باد با ملایمت در میان شاخ و برگ درختان پیچید و آتالانتا به آرامی بر خود لرزید!

    نزدیک شامگاه بود و هوا کمابیش به سوی سردی می رفت، به خصوص با وجود آن بادهایی که آرام و نسیم وار می وزیدند ولی سرما و سوز خاصی داشتند که می توانست حتی به زیر پوست نفوذ کند و تمام اعماء و احشای بدن را به لرز در آورد ...

    آتالانتا حتی از همانجایی هم که دراز کشیده بود می توانست از میان درختان در هم تنیده که در مقابلش به صف ایستاده بودند نیز ببیند که آپولو در حال راندن ارابه ی طلایی خورشیدش در قسمت انتهایی آسمان است چیزی تا فرا رسیدن شب نمانده است؛ شبی که نوکس ِ باشکوه، به مانند پرده ای فراگیر و گسترده به اندازه ی تمام زمین به میان آیتر و گنبد بلند ایزد آسمان، اورانوس، می کشید تا تاریکی و زمانی برای استراحت و آرامیدن را برای آدمیان فانی و سایر مخلوقات اعجاب انگیز خدایان - که غالبا از فرزندان آن ها هم به شمار می آیند - به ارمغان بیاورد. پس طبیعی بود که آن هوای گرم بعد از ظهر بدین سرعت جای خود را به هوای مطلوب تری دهد که می توانست هر لحظه بیشتر از قبل خنک تر شود. شب همواره سرد و مطلوب بود به ویژه در این فصل از سال.

    نوکس الهه ی بلند پروازِ زیبایی بود که در دوران اولیه ی افرینش به وجود آمده بود و از قدیمی ترین خدایان در اعتقادات این مردم به شمار می رفت. او مسئولیت خلق شب را با پراکندن تاریکی و مه در فضای آسمان برعهده داشت به طوریکه این مه ها جلوی رسیدن نور به زمین را می گرفتند و زمین فارغ از روشنایی می شد، همان چیزی که آتالانتا بسیار آن را دوست می داشت و به نظرش از معدود ساخته هایی بود که حقیقتا برای بشر پر منفعت بود ، حداقل برای خودش که این گونه محسوب می شد زیرا در آن هنگام فارغ از تلاش و زحمت - چیزی که اتفاقا بسیار آن را می ستود - می توانست اندک زمانی را برای خود باشد و در سکوت شب و خلوت خویش پاره ای از وقت را صرف تفکر پیرامون خویش، گذشته و آینده و زندگی اش کند، بدون آن که حضور مردان و افراد متوقع و سایرینی را که از نظرش افرینش بی سببی داشته اند را مجبور باشد تحمل نماید.


    آه آرامی کشید! از این حالت و از این مکان خوشش می آمد. هم برایش آرامش را عرضه می نمود و هم خستگی ها و کوفتگی های بدنش را می شست و دردهایش را انگار با خود می شست. کمی بیشتر خود را در آبی که دورتادورش را فراگرفته بود فرو کرد تا آب به زیر گلویش برسد و نگاهش را به روی آسمانی که در ناحیه ی غروب به رنگ های قرمز ، نارنجی و زرد در آمده بود بست.


    با اینکه می توانست تا هر زمان که میل دارد در برکه بماند و آب تنی کند اما بنظرش بهتر بود هر چه زودتر استحمامش را به پایان برساند و زودتر به خانه باز گردد. هم آن که هوای سرد بعد از آب تنی برای سلامتی وی چندان مناسب نبود و هم ان که این برکه به اندازه ی از دهکده دور بود که بخواهد در مورد برگشت به آن در هنگام شب کمی نگران باشد پس بهتر بود تا قبل از آن که شب از راه برسد در خانه اش باشد. چندان دلش نمی خواست که امروز یک حادثه ی دیگر او را غافلگیر نماید.


    اما همیشه زمان و سرنوشت آن گونه که ما میخواهیم و می پسندیم برایمان در نظر نگرفته است و بازی هایی دارد بسیار پیچیده تر از آن چه که ما گاهی می توانیم در افکار محدودمان به ان بیندیشیم
    .

    سرنوشت!


    همان خدایی که تمامی ایزدان و ایزدبانویان از او هراس داشتند و حتی زئوس، شاه و سرور تمامی نامیراهای خدا و دیو و پری و تمامی انسان ها و موجودات فانی که جهان را در اختیار و اداره ی خود داشت، با آن همه عظمت و شوکت و قدرت خود، نمی توانست از چنگال پررمز و راز او بگریزد.


    سرنوشت!


    همان کسی که تعیین کرده بود تا یاسوس فرزندی جز پسر نخواهد ، در حالیکه کلومنه، همسر زیباروی وی، آتالانته را به شکل یک دختر زاییده بود.


    با آنکه غرق افکار در هم و مغشوش خود بود اما ذهن خسته اش که از فرط آرامش و لذت به حالت رخوت و خماری فرو رفته بود غالب حواس او را همچنان فعال و پرکار نگه داشته بود و او گوش های کوچک و ظریف اما تیز خود به دل طبیعت وحشی دم غروب سپرده بود که صداهایی بیشماری را در خود خلق می کرد. از صدای غوکان گرفته تا صدای زوزه های ناله مانند باد و شکستن شاخه ها زیر پای حیوانات که از دور دست های جنگل بر می خاست.

    آتالانتا صاحب گوش های بسیار حساسی بود که حتی به کوچکترین و آرامترین صدا ها نیز واکنش نشان می داد پس امری محال بنظر نمی رسید که اگر او می توانست از آن چه که در جنگل روی می داد چیزهایی بشنود ! حتی اگر بین مکانی که او در انجا در حال استراحت است و محل وقوع حوادث در جنگل، مسیری نسبتا زیاد فاصله انداخته باشد.


    پرنده ای به آرامی از روی شاخه ای پر زد و به هوا برخاست. آتالانتا با نگرانی چشم گشود و نگاهی به اطرافش انداخت. حوادث امروز صبح او را کمی محتاط تر کرده بود. هیچ بعید نبود دوباره یکی دو تن از آن حیوانات عجیب و غیر طبیعی در کمین وی باشند و بار دیگر به سوی او یورش ببرند. چه بسا که اکنون که وی تنها ، بی دفاع و از وسایل حفاظتی اش به دور است بهترین زمان برای غافلگیر نمودن وی بود.

    اما جنگل مثل تمام لحظات قبل ساکت و بدون سکوت بود و هیچ چیز غیر طبیعی و خطر سازی در آن دور و اطراف ، در میان تنه ها و شاخ و برگ درختان به چشم نمی خورد. با این همه کمی زمان لازم بود تا خیال آتالانتا از رو به راه بودن اوضاع آسوده شود . او چشم های مشکی و اغلب خمارش را که اکنون در بیشترین حد ممکن باز شده بود و با کنجکاوی اطراف را می پایید ، باریک کرد و از همانجا در میان آن دورترین درخت کهنسال سرکی کشید. به نظرش آمده بود که چیزی آن جا تکان می خورد اما یک ثانیه بعد ، نگاه خیره اش را به پایان رساند و دوباره با آسودگی به میان آب فرو رفت.


    خطرات او را ترسانده بودند!


    این فکر به سرعت از ذهنش گذشت و او نگاه خود را به سویی از محیط روبرویش سوق داد که درختی پهنه ی خاکستری آسمان را پوشانده بود.


    درخت پیر و کهنسال بود و آتالانتا از آن اولین سالهایی که به این جا برای آب تنی می آمد می توانست آن را بخاطر بیاورد. اما با همه ی کهولتی که از پوستش آشکار بود هنوز پوسیده نشده بود و کمر خم نکرده بود. برعکس پر بار تر از سایر درختان آن حوالی بود و شاخه های فراوانی را خود جای داده بود. نگاه آتالانتا روی برگ های درخت افتاد که به ارامی در مسیر باد روی شاخه تاب می خوردند و در برخورد با یکدیگر صدای خش خش نرمی را ایجاد می کردند. هنوز سبز و پر طراوات بودند...

    این درخت حتی تا اواسط زمستان ، و در میان سرمای سخت نیز می توانست بار و برگ خود را حفظ کند و شاید همین موضوع بود که سبب می شد تا آتالانتا از آن خوشش بیاید.


    چشم هایش را به روی حرکت مداوم ولی آرام یکی از شاخه ها که نگاهش تمام مدت خیره ی آن بود بست و سعی کرد به افکار خورنده ای که در مورد وجود یک فرد غریبه در آن جنگل در سراسر ذهنش از سویی به سوی دیگر می تاخت بیخیال باشد. و عوض آن به صدایی که از برگ های آن شاخه بر می خاست گوش سپارد و حرکت روتین و آرام آن را با پس زمینه ی غروب آفتاب در ذهنش متصور شود ...

    با همه ی این ها، خوش خیالی ها و نادیده گرفتن های آتالانتا، نمی توانست چیزی را تغییر دهد. زیرا حقیقتا یک نفر دیگر غیر از این دخترک در جنگل وجود داشت که هر لحظه بیشتر از پیش به وی نزدیک و نزدیک تر می شد ، به طوری که حالا در چنان فاصله ای از او رسیده بود که می توانست موج های آرامی را که روی آب برکه می افتاد ببیند.


    مرد جوان که در پشت درختی خود را مخفی نموده بود ، به آرامی سر خود را به یک سو چرخاند و نگاهی به آتالانتا انداخت. بی احتیاطی چند لحظه قبلش باعث شده بود دخترک را نا آرام و آشفته کند و چیزی نمانده بود که آتالانتا او را ببیند. دستی به درخت زد و بلندای آن را از نظر گذراند. آتالانتا صدای پای او را شنیده بود و اگر به موقع این درخت به دادش نمی رسید و خود را پشت آن پنهان نمی کرد ماموریتش بی شک به خطر می افتاد...

    آن وقت چه میشد؟!


    آب دهانش را فرو داد و سعی کرد به این یک مورد حداقل فکر نکند! اصلا دوست نداشت چهره ی او را در هنگام قهر در حالیکه اخم عمیقی در میان ابروان پرپشت خود دارد و چهره اش از شدت غضب به حالت تیره ای گراییده است، متصور شود!


    دوباره سرش را از پشت درخت بیرون آورد و آتالانتا را زیر نظر گرفت.
    10 کاربر به خاطر ارسال مفید cora از ایشان تشکر کرده اند: Fa!rgirl,keili,khademre,Mina.r,Nicolas Brown,Petyr Baelish,psnd,ss136,ثمر
     

  10. Top | #10
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    9,669
    تشکر
    644
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست

    پست نهم!

    دخترک آرام و آسوده در میان آب دراز کشیده بود و چند گل یاس نیز روی آب شناور بودند.

    یک نفر گفته بود که تن آتالانتا بوی خوشی می دهد که می توانی آن را حتی از چند فرسخی اش هم حس کنی! گل یاس طبیعتا تن را خوش بو می کرد و با این سپیدی که مرد جوان می توانست از آن جا تشخیص دهد حتما پوست نرم و لطیفی نیز داشت. از همان هایی که او می پسندید: خوش بو ، لطیف ، سپید و ظریف!



    حالتی که تن دختر در آب به خود گرفته بود چیزی نمانده بود هوش از سر مرد جوان بپراند! هر چند که او چندان بدش هم نمی آمد که کمی آن قوس و برجستگی ها را لمس کند.



    بار دیگر اب دهانش را پایین فرستاد و دید زدن اتالانتا را از سر گرفت. باید پیش از حرکت دوباره از جانب او خیالش اسوده میگشت. اصلا خوشش نمی امد که دخترک در کمین او باشد و بخواهد به او حقه بزند... اما بنظر همه چیز طبق میل او داشت پیش می رفت. ارامش شانه های فرو رفته در اب دخترک که همچون مروارید درشتی بنظر می رسید که از سر از اب بر اورده باشد ، هیچگونه تنشی را منتقل نمی کرد که نشان از اگاهی صاحبش باشد...

    از جانب او که مطمئن شد به آرامی خود را از درخت جدا کرد و با یک قدم کوتاه از پشت آن خارج شد...

    در همین حین آتلانتا که غرق سکوت جنگل بود صداهای آرامی از پشت سر توجهش را جلب کرد. مضطرب شد اما سعی کرد این بار همانند گذشته عمل نکند. پس در همان حال ماند و گوش هایش را تیز کرد.


    اکنون دیگر اطمینان یافته بود که در این مکان تنها نیست. حتی شک نداشت که بار پیشین نیز شنیدن ان صدا در توهماتش نبوده است و حقیقتا کسی برای او کمین کرده است.


    صدا بسیار ضعیف بود با این حال اتالانتا می دانست که میتواند صدای حرکت پاهای یک انسان یا یک موجود دیگر باشد و با توجه به ان که هنر اختفا را می دانست احتمال اول قوی تر بود.



    با هر لحظه ای که می گذشت نگرانی بیشتری به درون آتالانتا رخنه می کرد. با این همه این را هم می دانست که چنانچه اگر بخواهد عکس العملی حاکی بر ان که متوجه چیزی شده است از خود بروز دهد ، مزاحم مانند دفعات گذشته خود را از دید وی مخفی خواهد ساخت. به عوض آن، حالت خونسرد بدن خود را حفظ کرد و بدون آن که مشکوک باشد به ارامی آن قسمت از بالاتنه اش که بیرون بود به زیر اب فرو رفت. سپس گردنش در اب از دید پنهان شد. و در انتها با یک نفس عمیق، سرش را به زیر اب فرو برد و به ارامی به سمت دیگر برکه شنا کرد.

    چند لحظه بعد ، یک دست به ارامی از درون برکه خارج شد و به زیر توده ی لباسی که در همان کناری قرار داده شده بود فرو رفت و انگشتان لاغر و باریک آن به دور یک قبضه ی فلزی چرم پیچیده شده ی شمشیر محکم شد.


    دست دیگر نیز از اب بیرون امد و روی لباس ها قرار گرفت و یک لحظه بعد صدای ارام ساییده شدن تیغه ی شمشیر به روی دیواره های داخلی غلاف به گوش رسید؛ اما مرد جوان که تمام حواسش معطوف آن بود تا با حداقل سر و صدا گام بر دارد متوجه ی این صدای ظریف نشد.
    او همچنان گام بر می داشت و به سوی برکه می امد در حالی که فکر می کرد اتالانتا برای آن به زیر اب فرو رفته است تا کمی خود را شستشو دهد، غافل از آن که دخترک باهوش و زیرک حضور او را حس کرد بود و در حال حاضر در سوی دیگر برکه خود را برای غافلگیر نمودن او آماده می کرد.


    اتالانته بعد از برداشتن شمشیرش به آرامی به مکان قبلی خود برگشت و بدون آنکه نگاهی به پشت سر خویش بیندازد ، همانجا نشست . تا لحظاتی دیگر مزاحم می بایست خود را نشان می داد پس چاره ی دیگری جز انتظار کشیدن نداشت! پس چشمان مخمور و درشت خود را بست و به جنگل بی سر و تهی که صدای گام های آرام مزاحم را در خود بلعیده بود گوش سپرد تا شاید بتواند مکان احتمالی مزاحم و فاصله ی وی با خویشتن را تشخیص دهد. برای مقابله با غافلگیر شدن توسط وی ، لازم بود گوش به زنگ باشد و حواسش به هر نشانه ی ظریفی باشد. هر بی احتیاطی ای که سبب شکستن یک شاخه ی کوچک و یا لغزش سنگ ریزه ها در زیر پای وی شود برای اتالانتا یک امتیاز بود که می توانست حرکت بعدی اش را لو دهد.

    مرد جوان تا بالای سر او پیش آمد و کنارش زانو زد. گویی دیگر نگرانی اش از بابت آتالانتا پر کشیده بود زیرا با بیخیالی ای که حتی در اجزای زیبا و بی نقص چهره اش نیز هویدا بود، دستش را بالا آورد و کف آن را به نرمی روی شانه ی لخت آتالانتا گذاشت...

    با این تماس ، رعشه ی ظریفی روی تن آتالانتا افتاد که از زیر دست مرد جوان شروع شد و در طول چند ثانیه تمام بدن وی را فرا گرفت اما این نزدیکی به هیچوجه دختر جوان را هراسناک نکرد. به مراتب فراوان مردان بسیاری به قصد لمس تنش به وی نزدیک شده بودند لیکن هربار قبل از آنکه کار از کار بگذرد با چالاکی و خشونت خاصی که در وجودش داشت آنان را پس زده بود. پس این بار نیز به تبعات گذشته ، همین که گرمای دست مرد جوان روی شانه ی لخت و خیسش نشست غریزه ی مرد گریزش به سرعت به جنب و جوش افتاد و به وی فرمان تهاجم و حمله داد. در یک حرکت ناگهانی دستش را از زیر اب بیرون کشید و قبل از ان که مرد جوان بتواند حتی ببیند که چه در حال پیش آمدن است دست وی را گرفت. انگشتان باریک و ظریفش را به دور مچ بزرگ و ستبر مرد که برای حلقه ی دستش کمی بیش از حد بزرگ بود حلقه زد و سپس او را با تمام قدرت به سوی خود کشید. مرد که انتظار این همه خشونت را از این دختر به ظاهر ساده و مظلوم نداشت و کاملا هویدا بود که غافلگیر شده است ، نتوانست آن طور که شایسته است مقاومت کند و یک لحظه بعد صدای بلندی که خبر از افتادن وی به درون آب می داد برخاست.



    قطرات آب خشن و پر شتاب به روی آتالانتا پاشیده شدند و او ناچارا چشمانش را بست تا از آنها محافظت کند.


    یک لحظه بعد که او به سرعت چشم گشوده بود تا از رقیبش غافل نماند سطح روشن آب که تا لحظاتی پیش پر از سکون بود، به جوش و خروش به تلاطم افتاده بود. اما در میان همان بی تابی آب نیز می توانست سر تیره ی مرد را ببیند که هنوز زیر آب بود. به نظر می آمد هنوز از
    شوک این رویداد خارج نشده است. وگرنه اکنون باید چهره ی خیس و دمغ اش در مقابل آتالانتا می بود.


    فکر کرد که با بیشتر فرو بردن سر وی به درون آب و نگه داشتنش در همان حالت ، سزای عملش را با خفه شدن در آب بدهد اما یک لحظه بعد کاملا از این تصمیم پشیمان شده بود. به عوض آن سرش را عقب تر برد تا اب هایی که این بار بر اثر خروج مرد از آب به اطراف پاشیده می شدند باعث ازار چشمانش نشوند.



    مرد در حالیکه دهانش را تا بیشترین حد ممکن باز نگه داشته بود نفس نفس زنان آب و موهای خیسی را که به روی چشمانش چسپیده بودند کنار زد و با ته مانده ی بهت و حیرتی که از این حادثه هنوز در وی باقی مانده بود شتابزده به چپ و راست نگاهی انداخت. هنوز حتی نفسش به درستی بالا نیامده بود و نمی دانست که چگونه سر از این آب در آورده است. اما فرصت هم نکرد تا به پاسخ این سوال برسد چون وقتی یک سطح باریک و برّنده ای روی گردن سفید و لطیفش نشست وقتش نه تنها برای رسیدن به جواب سوالش که حتی برای زندگی کردن نیز به نظر می آمد به پایان رسیده باشد.


    سیبک گلویش به آهستگی بالا و پایین شد و حرکتی نیز به تیغه ی شمشیری که رویش نشسته بود داد. سپس به ارامی مژگان مشکی و پرپشتش را که قطرات آب از آن فرو می چکید از هم گشود و روی تیغه انداخت.
    10 کاربر به خاطر ارسال مفید cora از ایشان تشکر کرده اند: Fa!rgirl,keili,khademre,Mina.r,Nicolas Brown,Petyr Baelish,psnd,ss136,ثمر
     

صفحه 1 از 9 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
مختصری درباره ما
انجمن دژ جادوگران با دو هدف مهم در سال 1393 فعالیت خودش را اغاز کرد: هدف نخست انجمن آن بود که منبع جامع و کاملی در باب مسائلی همچون کتاب (رمان و داستان، تاریخی، پزشکی و روانشناسی، ورزشی و... و به همه ی زبان های زنده دنیا) تکنولوژی، مد، تاریخ، امور فانتزی و ماوراء طبیعی، پزشکی و معرفی بزرگان(دنیای صنعت و موسیقی و نویسندگی و...) شود. هدف دیگر سایت: فعالیت فشرده و هدف دار در حیطه ی مسائل مربوط به کتاب بود. همچون ترجمه، نویسندگی، معرفی و ارائه ی بهترین و جدیدترین رمان های روز دنیا و ارائه ی نسخه ی الکترونیکی کتابهای قدیمی و جدید بازار چاپ... تا با تلاش روز افزون در این زمینه، یک قدم بیشتر به اینده ی کتاب و ادبیات جامعه کمک کند!
دوستان ما
Graphic : iAkbar ,Code and Implementation : WikiVB ,Supported By :P30web