اخبار سايت :

دژ جادوگران

کاربران تگ شده

صفحه 9 از 9 نخستنخست ... 789
نمایش نتایج: از 81 به 84 از 84

موضوع: رمان حماسه ی کالیدونیان | Them!s کاربر انجمن!

  1. Top | #81
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    7,791
    تشکر
    640
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست
    سر کراس از میان در نمایان شد. تیره بود و در ان تاریک و روشن فضای اصطبل تنها موهای نیمه بلند و مجعد وی که به سختی تا روی شانه هایش می رسید قابل تشخیص بود که از لابلای تارهای به هم گوریده ی آن اشعه های نور عبور کرده و به داخل اصطبل راه می یافت. نگاهی گذرا و جمالی به اطراف انداخت که صدای همهمه ی دوستان و همقطارانش او را وادار کرد تا سر بیرون بکشد و کارش را نیمه تمام رها کند. صدایش به گوش رسید که خطاب به انها شتاب زده غرید: تمام شد. تمام شد.

    اینطور به نظر می امد که تنها قصد دارد تا سر و صدای خشمگین انها را فرو بنشاند.
    شدت تپش قلب کوچک آتالانته چنان بالا رفته بود که به سختی می توانست نفس بکشد و وقتی هوا در قفسه ی سینه اش جا به جا می شد، صدای خس خس کوچکی را می توانست بشنود که از سینه اش خارج می شود. دستش را روی دهانش فشرد تا صدای تند نفس هایش را خفه کند و از لابلای تخته های قدیمی و رنگ و رو رفته به در خیره ماند. بوی نم تخته هایی که به تازگی آب خورده بودند زیر مشامش می پیچید و برای او که تا پیش از این تنها بوی خوش گل ها و گیاهان و سبزه ها را حس کرده بود، این بوی مخلوط شده با اسب ها برایش به شدت ازار دهنده بود و نفسش را بند می اورد اما بیشتر از پیش خود را در گوشه ای که مخفی کرده بود چپانید و در پشت تخته هایی که اتاقک های نگه داری اسب ها را از همدیگر جدا می کرد، و در حصار دسته های علف پنهان نمود تا مبادا چشمان مردی که سر درون اصطبل نموده بود او را بیابد. با هر حرکت سر مرد، گویی یک نفر قلب آتالانته را زیر کوبش پتکی بزرگ له می کرد و با هر لحظه ای که می گذشت گویی یک سال بر او گذشته است.

    با رفتن مرد، آتالانته دست از روی دهانش برداشت و در حالی که خس خس می کرد از جا بلند شد. چنان از وضعیتش ناراضی بود و او را به تنگ آورده بود که حتی منتظر نماند تا از رفتن مرد مطمئن شود. دستی به کفل اسبش کشید و زمزمه کرد: باید هر چه سریعتر از این جا بیرون برویم ایکسوس.
    و با احتیاط از کنار فضولات اسبش که کف اتاقک نگهداری او ریخته شده بود گذشت تا مبادا پایش روی انها فرود اید.
    از این که گرفتار چنین وضعیتی شده بود، دچار خشم و غضب از خودش شده بود. احساس مبهم و گنگی بود و نمی دانست از چه کسی عصبانی است اما روی چوبی که جلوی اتاقک تعبیه شده بود نکته ی خوش حال کننده ای به انتظارش نشسته بود. آن را که دید لبخند به لبش امد و فکر کرد که این همان چیزی است که برای آرام کردن خشمش به ان نیاز داشته است. زین گرانبهای اسبش روی آن چوب قطور و مستطیلی قرار داشت. در ان سوی اتاقک و روی دیوار چوبی و تیره رنگ آن یک شی غافلگیر کننده ی دیگر نیز قرار داشت: افسار حلقه شده ی اسبش که روی میخ زنگ زده ی بزرگی آویزان بود.

    بدون آن که حتی فکر کند که چه می خواهد انجام دهد، به سوی افسار رفت و آن را برداشت. انگشتانش که دور چرم خالص آن پیچ خورد، گویی به خانه برگشته بود: به آنتیون! و آتالانته دختر پیش از این سفر بود. سرزنده، زیبا و مغرور با چهره ای که لبخندی از غرور آن را جلوه ی خاصی بخشیده بود.
    افسار را دور گردن اسب انداخت و زین را بر پشت آن بست. کارش که تمام شد گوش داد تا از اوضاع بیرون خبری بگیرد. چیزی برای شنیدن نبود. تخته ی چوبی را از مقابل اتاقک کنار زد و اسب را به دنبال خود کشید. ایکسوس اطاعت کرد و با وقار در پشت صاحبش گام برداشت. به در اصطبل که رسیدند آتالانته تا ایستاد و رو به اسبش گفت: ایکسوس منتظر بمان. من باید بیرون را بررسی کنم. هراس دارم که کسی در کمین مان باشد.

    سپس اسبش را در ميان تاريك و روشن اصطبل رها كرد و به نرمي به سوي در اصطبل قدمي برداشت. لاي در هنوز باز بود و باريكه ي كوچكي از نور از ميان ان به داخل مي تابيد. در را به قدري كه سرش از ان عبور كند باز كرد و سر بيرون كشيد و نگاهي دزدانه به اطراف انداخت. كسي آن حوالي نبود. به درون اصطبل برگشت و در حالي كه با اشتياق دستانش را به هم مي كوبيد در گوش اسبش پچ زد: برويم.
    بعد بي معطلي در اصطبل را به اندازه ي جثه ي يك اسب باز كرد و در پي همديگر از اصطبل بيرون رفتند.
    آتالانته در حالي كه از شدت وجد و سرور سر از پاي نمي شناخت، اسب را تا حوالي جنگل به دنبال خود كشيد. او كاملا فراموش كرده بود كه هنوز وسايلش درون آن مسافرخانه است و چون به يك جاي امن كه دور از چشم ديگران باشد رسيدند، آتالانته اين موضوع را به ياد اورد. وقتي در كنار درختي اسبش را متوقف كرد بنظر نمي آمد كه چندان از وجود سلاح هايش در اتاق چند شب پيشش ، مطمئن باشد با اين حال اسب را به شاخه اي از همان درخت كه به خوبي دور از چشم ديگران بود بست و خطاب به او گفت: همين جا بمان و سر و صدايي نكن. به زودي بر مي گردم.

    چنان با اسبش بگو مگو مي كرد گويي او مي توانست حرفهايش را بفهمد و عجيب آن كه حقيقتا همين طور بود. ايكسوس هر كلمه از دستورات او را مي فهميد و هر حس از جملات او را احساس مي كرد. اين موضوع وقتي بيشتر مشهود شد كه ايكسوس در مقابل حرف اتالانته سم روي زمين كشيد و نفسش را طوري بيرون فوت كرد كه لبهاي بزرگ و بي قواره اش روي هم تكان خوردند. آتالانته دستي به يال او كشيد و با رضايت مندي گفت: آفرين به تو پسر خوب!
    و با عجله از ايكسوس فاصله گرفت و به سوي مسافرخانه شتافت.

    به حاشيه ي جنگل كه رسيد و مسافرخانه در ديدش نمايان شد، به ياد اور كه شب اول در يكي از اتاق هاي پشتي ساكن شده بود كه به نماي جنگل مشرف بود. جنگل تاريك و موحشي كه آن شب ديده بود از مقابل چشمانش گذري كرد و به دنبال پنجره اي كه بتواند شباهت ديگري با خاطره ي ان شبش داشته باشد، پنجره هاي پشت ساختمان مهمانخانه را مورد بررسي قرار داد.

    در طبقه ی دوم، یک پنجره با همان مشخصاتی که آن شب مشاهده کرده بود، وجود داشت اما رسیدن به آن کمی مشکل بنظر می رسید. با این حال راهی برایش وجود نداشت. اگر طالب ابزارها و سلاح هایش بود باید خود را به آن می رساند. چطور باید این کار را انجام می داد؟ آیا می توانست با روش معمول که همان ورود از در مسافرخانه و بالا رفتن از پله ها بود استفاده کند؟ خود را به مسافرخانه رساند و در امتداد دیوار آن جلو رفت. از کنار دیوار نگاهی به معرکه ای که مقابل مسافرخانه راه افتاده بود نگاهی انداخت. نه هیچ راهی وجود نداشت! این جمعیت ، نه تنها از جمعیت شان کاسته نشده بود، بلکه افزایش نیز یافته بودند.

    عقب کشید و راه رفته را برگشت تا به زیر پنجره برسد. ارتفاع زیاد بود و وقتی به امید یافتن وسیله ای کمکی مانند طناب یا نردبان اطراف را جستجو کرد، نتوانست چیزی بیابد. اکنون باید چه می کرد؟
    این را از خودش پرسید و ارتفاع پنجره از زمین را بررسی نمود. بلندترین درخت یا صخره ای که از ان بالا رفته بود چقدر ارتفاع داشت؟ آیا این کار سخت تر بود؟ در حالی که اولین خاطره ی بالا رفتن از درخت سه متری جنگلی را که در دوازده سالگی اش به وقوع پیوسته بود از نظرش می گذراند، با خود زمزمه کرد: سخت تر از ان زمان نباید باشد. من ان موقع یک دختر کوچک و ظریف بودم که هیچ تجربه ی بالا رفتن از درخت را با کمک دستانم نداشتم اما اکنون 6 سال از ان موقع می گذرد و من بارها این کار را انجام دادم.
    بعد نگاهی به کف دستانش انداخت تا مطمئن شود که ضمختی لازم برای این کار را دارند. ادامه داد: این دست ها بدون شک تا به حال مهارت لازم را کسب کرده اند.

    با خودش لزوم به دست آوردن سلاح هایش را تصور کرد، تصور کرد که حتما یک جنگجوی بدون سلاح را در میان شکارچیان کالیدون نخواهند پذیرفت، تصور کرد که اگر به کالیدون برود و ان همه شکارچی تا دندان مسلح او را ببیند حتما مورد تمسخر و مضحکه ی ان ها قرار خواهند گرفت، تصور کرد که حتی اگر یک درصد نیز احتمال پذیرفتنش باشد، بدون اسلحه هیچ شانس پیروز شدنی وجود نخواهد داشت. همه این ها را تصور کرد و شروع به بالا رفتن از دیوار نمود. هیچ جای دست و یا پایی وجود نداشت تا از انها کمک بگیرد و برامدگی های تیز و تیغه دار و بی قواره ی دیوار چنان خصمانه از دل سنگ بیرون زده بودند که هر بار وقتی دستش از دیوار جدا می شد و یا پایش می لغزید، دست و پاهایش پاره و زخمی می شد. در اخرین نقطه از دیوار باز هم دستش برای چندمین بار لغزید و باعث شد که بار دیگر سقوط کند و با یک دست از لبه ی دیوار آویزان ماند.
    ویرایش توسط cora : 2016/08/21 در ساعت 13:13
    کاربر زیر به خاطر ارسال مفید cora از ایشان تشکر کرده است: Mina.r
    قبل از شروع فعالیت در انجمن, قوانین پنجگانه انجمن ؛ و قبل از فعالیت در بخش ها و تالار ها, قوانین مختص هر بخش را به دقت مطالعه فرمایید.

  2. Top | #82
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    7,791
    تشکر
    640
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست
    كف دستش مي سوخت اما تصور اين كه بدون سلاح، بدون افتخار خواهد ماند، در او قدرتي دميد كه توان رساندن دست ديگرش به حاشيه ي پنجره را نصيبش كرد. پاهايش را روي ديوار كشيد و جاي مناسبي براي محكم كردن ان ها در ديوار پيدا كرد. بعد تمام قدرتش را در پاهايش جمع كرد، به ديوار فشار اورد و مانند يك قورباغه ي كوچك كه قصد جهيدن داشته باشد، جهيد و خود را بالا كشيد. دستان قوي و نيرومندش به او كمك كردند تا بتواند خود را به درون چهارچوب پنجره بكشد. چهار دست و پا كرد و خود را از روي لبه ي پنجره به درون اتاق انداخت.

    گرومپ

    محاسبات اشتباهش در مورد ارتفاع پنجره تا كف سنگي اتاق، باعث شدند با ارنج و زانو روي سطح سخت و سفت كه بر اثر زمان قلوه كن شده بود، سقوط كند. درد درون دست و پايش دويد و موجب شد كه به خودش بپيچد.
    - لعنتي!

    با خشم و غضب فحش را بين دندان هايش غريد و بدنش را كه هنوز از درد گزگز مي كرد به پشت، پهن زمين كرد. كف دستانش بر اثر بريدگي هاي ناشي از تيغه هاي ديوار، همچنان مي سوخت اما
    صدايي كه همان لحظه در بيرون از پنجره به پا شده بود به يادش اورد كه وقتي براي تلف كردن درمورد اين چيزهاي سطحي و كوچك ندارد. چهار دست و پا شد و به پشت پنجره خزيد. در قسمت پاييني پنجره تخته كوب هايي قرار داشت كه مي توانست از ميان درز باريك ميان ان ها، ان چه را كه ممكن بود در پايين اتفاق بيفتد تماشا كند. صداي گفتگو بلندتر شد. گويي دو نفر در حال جر و بحث بودند. اتالانته در حالي كه به خدايان دعا مي كرد كه مبادا جر و بحث ان ها در پشت همين پنجره ادامه بيابد، نگاهي به بيرون انداخت. دو سرباز دوشادوش همديگر در حال قدم زدن بودند و با شور و حرارت زيادي در باب مسئله اي صحبت مي كردند كه اتالانته به خوبي نمي توانست متوجه ان شود. خودش را انداخت پاي پنجره و در حالي كه نفس راحتي مي كشيد شكر كرد. اگر جنجالي اين جا رخ مي داد، ممكن بود ساعت ها او را به دام بيندازد و از مسيرش دور شود. البته اين در بهترين حالتش بود كه او دستگير نشود.

    چهار دست و پا پنجره فاصله گرفت و به سوي ديگر اتاق رفت. در همان حال اطراف را در پي يافتن نشاني از اسلحه هايش بررسي مي كرد. اتاق تقريبا لخت و خالي بود و تنها يك ميز چوبي كه ناشيانه ساخته شده بود و يك كوزه ي نه چندان بزرگ آب و ليواني گلي در اتاق قرار داشت. از آن ها چشم گرفت و به سمت بستري رفت كه هنوز هم مي توانست نرمي و گرمايش را از ان شب به خاطر بياورد. ملحفه اي را كه ناشيانه روي بستر كشيده شده بود و هنوز كسي آن را مرتب نكرده بود، كنار زد و نگاهي به بستر نامرتب انداخت. هرچند كه بعيد بود كسي چيزي را در آن جا پنهان كرده باشد.
    ملحفه را ناشيانه روي تخت كشيد و روي زمين زانو زد. چشمش به قطرات خوني افتاد كه روي زمين، و نزديك فرشينه سنگ هاي بي قواره و كنده شده را رنگي كرده بود و در اثر گذر روزها از قرمز روشن به سياه خشكيده اي تبديل شده بود. ناخود اگاه دستش به سمت ان رفت و نوك انگشتش رويث نزديك ترين قطره نشست. با لمس آن، خاطره ي آن حمله جلوي چشمانش قطار شد. دست پس كشيد و پس گردنش را لمس كرد. هنوز كمي برجسته بود و مي توانست زخم تازه جوش خورده را زير نوك انگشتانش حس كند كه ضخمتي و زبري آن به ضمختي و زبري پوست كشيده شده روي نوك انگشتانش مي چربيد. دلش پر از نفرت و خشم شد. دستش را مشت كرد و در حالي كه دندانهايش از غضب روي هم قفل شدند بودند، زمزمه كرد: فقط دوست دارم يكبار ديگر با ان دو احمق روبرو شوم. آن وقت گردن هر دو را به ضربه اي درهم خواهم شكست.

    با دندان قروچه اي، تلاش كرد آرتي را از ذهنش بيرون بيندازد. اكنون نه ان شب مهم بود، نه بلايي كه سرش امده بود، نه انتقام و نه ان دو احمقي كه اين بلايا را سرش اورده بودند و مستحق انتقام و عذاب بودند. اكنون چيزي كه مهم بود آن سربازان تا دندان مسلح خارج از اين مسافرخانه و يا حتي درون اين مكان بودند. گوشه ي لحاف را كه از كنار تخت پايين افتاده بود بالا گرفت و سركي به زير تخت كشيد. هنوز كمابيش عصبي و دل نگران بود كه برق كوچكي توجهش را جلب كرد. شمشير
    فولادي منحصر به فرد و كمان چوبي فوق العاده اش زير تخت بود. وجود آن ها، چنان برايش غيرقابل انتظار بود كه به محض ديدن شان، دستش بي اختيار به سمت دهانش رفت و هيني را كه از ميان لب هايش خارج شده بود، در خود خفه كرد.
    خود را روي زمين انداخت و با دستپاچگي اي كه حركاتش را كمي كند كرده بود، سلاح ها را از زير تخت بيرون كشيد. زانو زد و تك تك آن ها را بررسي كرد. امروز روز خوش اقبالي او بود گويي!

    همه ي سلاح ها به درستي كار مي كردند و باعث اين نتيجه گيري در آتالانته شدند كه تاكنون دست هيچكس به ان ها نرسيده است. عجيب بود!
    كمر راست كرد و ايستاد. تيردان و كمان را روي تخت نهاد و مشغول پيچاندن بند و تسمه ي شمشير به دور قبضه ي آن شد. در همان حال شعر كوچك و بي معني اي را كه در كودكي مادرش همواره زير گوشش نجوا كرده بود، زمزمه مي كرد. خلاصه اين كه سخت مشغول كار و تفكراتش بود كه صداي ناله اي از راهرو به گوشش رسيد. صداي دخترانه ظريفي بود كه با گريه همراه شده بود. صدا با عجز و درد گفت: ولم كن... ولم كن مر...

    ولي پيش از اين كه كلمه ي ديگري از دهان صاحبش خارج شود، كاملا خفه شد و تنها صداي جيغ تندي به جا ماند و بعد هق هق خفه اي هيجان و وحشت فضا را شكست. به دنبال تمام اين سر و صداها صداي مردانه ي كلفتي كه خشم و غضب ان را دورگه و بي رحم كرده بود داد كشيد: انقدر تقلا نكن دختره ي احمق!

    صداي گرفته و دورگه ي اتالانته بلند شد: واي خداي من!
    چشمان گرد شده اش به روي در نيمه باز اتاق خيره شده بود و چنان شوك زده بود كه فكرش به هيچ وجه نمي توانست به فعاليتي جز آن جا ايستادن (مانند يك چوب خشك و غيرقابل انعطاف و خشك) فكر كند.
    سر و صداهاي بيرون اتاق نزديك تر شدند.

    ویرایش توسط cora : 2016/10/27 در ساعت 08:56
    کاربر زیر به خاطر ارسال مفید cora از ایشان تشکر کرده است: Mina.r
    قبل از شروع فعالیت در انجمن, قوانین پنجگانه انجمن ؛ و قبل از فعالیت در بخش ها و تالار ها, قوانین مختص هر بخش را به دقت مطالعه فرمایید.

  3. Top | #83
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    7,791
    تشکر
    640
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست
    با آْن كه آتالانته دختري شجاع، نترس و بي باك بود اما در آن لحظات ترس و وحشت حس غالبش شده بود. قلبش تند و هيجان زده به در و ديوار قفس استخواني اش مي كوبيد و صدايش چنان بلند و هراس انگيز بود كه به وضوح در گوشش مي پيچيد و اجازه نمي داد به چيزي جز آن صدا فكر كند كه بيشتر از قلب مضطرب و بي دست و پايش مي كرد.
    زن و مردي كه بيرون از اتاق با يكديگر درگير بودند باز هم نزديك تر شدند.
    آتالانته سرانجام توانست به خود تكاني دهد اما اين موضوع دقيقا مصادف با زماني بود كه سايه اي روي قسمتي از راهرو كه از ميان چهارچوب در قابل رويت بود، افتاد و باز آتالانته خشكش زد. اگر گير مي افتاد؟
    نفسش به سختي بيرون مي آمد. با خود زمزمه كرد: به هواي تازه نياز دارم.
    فكري به سرش زد. برگشت و نگاهي به پنجره انداخت. اين بهترين گزينه براي نجاتش بود...
    اراده كرد كه به سمت آن برود و رفت. مي توانست پشت آن كمين كند تا زماني كه مزاحم ها از اين جا بروند...

    سر پر موي مردي در ميان چهار چوب در نمايان شد. عصبي بود و تقريبا خرناس مي كشيد، مانند يك خرس وحشي كه در حال جدال با طعمه اش هست. در ميان مشت هاي پولادين او موهاي بور و بلند دختري پيچيده شده بود. دخترك روي زمين افتاده بود و روي كف چوبي مسافرخانه كشيده مي شد. دست و پا مي زد و تقلا مي كرد تا موهايش را از چنگ مرد خارج كند و بگريزد اما دستان بزرگ و خشن مرد حتي در مقابل خراش هايي كه توسط ناخن هاي دخترك رويش مي افتاد هم تزلزلي نمي كرد و همچنان در راه كشيدن دختر به دنبال خود ، استوار و بيرحم بود. صورت هر دو قرمز و تيره شده بود: مرد از خشم و حرص و دختر از شدت گريه و تقلا. هر دو نفس نفس مي زدند و هر دو براي رسيدن به هدف خود به شدت در حال جدال و مبارزه با رقيبي بودند كه او هم قصد داشت تا اخرين لحظاتش مقاومت كند و بجنگد.

    صداي جيغ دختر براي چندمين بار بلند شد. روي دست مرد مشتي كوبيد و جيغ زد: ولم كن وحشي. ولم كن حيوون...
    و باز جيغ كشيد. مرد براي اين كه صداي جيغ و ناله هاي او را خفه كند، موهايش را كشيد و شتابي به دستش داد كه باعث شد در ادامه بدن دخترك نيز تكان شديدي بخورد. فرياد زد: خفه شود.
    اما دختر خفه نشد. بلكه با حرص و خشونت به مرد توپيد و گفت: چي از جونم ميخواي لعنتي؟

    مرد خنديد. قهقهه زد و دختر را به داخل اتاق پرت كرد.
    دخترك مانند شي اي بي جان كه در معرض تند باد قرار گرفته و تاب مقاومت نداشته باشد، تلوتلو خورد و ميان اتاق افتاد.
    دخترک با صدای مهیبی روی زمین سقوط کرد. آرنجش با زمین برخورد نمود و صدای ناله ی دردناکش را بلند کرد. اما با هجوم مرد به سمتش ، صدایش خفه شد. مرد دست انداخت و یقه اش را به مشت گرفت و سعی کرد او را از زمین جدا کند. زور زد اما دخترک مقاومت کرد و عجیب بود که در مقابل ان همه قدرت و بازوی مرد توانست خود را روی زمین و در جهت مخالف نیروی مرد عقب بکشد و سر جایش نگاه دارد.
    جیغ زد: دستت رو بکش.
    مرد وحشیانه خندید. گفت: برای ان که تو راحت باشی می خواستم روی تخت انجامش دهیم ولی گویا تو روی زمین رت بیشتر ترجیح میدهی. همین طور است عزیزم؟
    لحنش کثیف بود و دخترک را منزجر و در خود مچاله می کرد. اما مرد این دوری گزیدن او را نادیده گرفت و درحالی که مچ ظریف او را محکم در دستش نگاه داشته بود، صورتش را به صورت او نزدیک کرد. حالت انزجار دخترک، به دلش چنگ می انداخت و او را وسوسه می کرد تا دل اشوبی ای که حالش را منقلب کرده بود را روی صورت مرد خالی کند. عقی زد ولی چیزی بالا نیامد. مرد دوباره خندید و دندان هایش را اشکار کرد. در ذهن دخترک چهره ی یک کفتار مکار و حیله گر بالا و پایین می رفت. همیشه از که کفتار ها متنفر بود و از ادم های کفتار مانند هم همچنین... اما این مرد کریه و پلید حتی از کفتار ها هم بیشتر بیزاری می رویاند در درونش. از همان لحظه ی اول که چشمش به چشمان طمع کار و لبخند هرزه ی او افتاده بود، از او بیزار شده بود.

    دخترک یکه ای خورد. پوستی داغ و بر افروخته روی پوست سرد صورتش نشسته بود و نفسی گرم و پر حرارت که زننده بود روی گردنش پخش می شد. گویی صاعقه به بدنش بر خورد کرده است. دست های لرزان و یخ زده اش را روی سینه ی پهن و سنگی مرد گذاشت و هر آنچه از زور و نیرو و نفرت را که می توانست به او قدرت بدهد در خود جمع کرد و به دست هایش منتقل کرد تا توانایی پس زدن مرد را پیدا کنند. به خود که امد قدرت و جسارت و نفرتش مرد را به عقب رانده و او را روی زمین پخش کرده بود. چشمان لرزانش روی دست و پاهای مرد ثابت ماند. داشتند خودشان را جمع و جور می کردند تا مرد را بالا بکشند. دخترک به خود لرزید. چهره ی مرد بعد از این بر خورد قرمز و تیره شده بود و دخترک می توانست خشم را در انها مشاهده کند. دست و پایش لرزید. کارش دیگر تمام شده بود. این مرد حتما او را نابود می کرد. اگر تاکنون رخم و مروتی وجود داشت بعد از این حتی ذره ای از ان را نه به چشم خواهد دید و نه به پوست خواهد چشید. اما پیش از این که مرد جمع شود و عزم حمله ی دوباره به سمش را داشته باشد با خود عهدی که پیش از این بسته بود را تجدید کرد که حتی اگر امروز به مرگش هم منتهی شود اما اجازه ندهد بدن پاکش به دست ناپاک این مرد نجس شود.

    همین که تجدید پیمانش به اتمام رسید صدای مرد در گوشش زنگ انداخت: بسیار خوب پس تو وحشیانه اش را ترجیح میدهی.
    دخترک دوباره او را در فاصله ی بسیار نزدیک خود حس کرد. گرمای تنش و حرارت نفس هایی که روی تنش فوت می شد و نفسش را تنگ می کرد گواه این حرف بود. بعد هم دست هایی که دور یقه اش حلقه شد حدسش را به یقین بدل کرد که مرد خیلی به او نزدیک است. آنقدر نزدیک که وقتی یقه اش کشیده شد، نتوانست جیغی بکشد.

    چشم باز کرد و چشمان ترسیده و وحشت زده اش را خیره در چشمان براق و بی حیای مرد یافت. دست گذاشت روی دستان مرد و با چشم هایش التماس کرد. دیگر کار از تقلا و چموشی و جسارت گذشته بود و تنها چیزی که به ذهنش می رسید این بود که با التماس و گریه و زاری رحم مرد را بخرد. زمزمه کرد: لطفا...

    اما مرد لبخندی به چهره ی او زد. مانند خودش زمزمه کرد: قول میدم زیاد اذیتت نکنم.

    و حلقه ی انگشتانش را به دور پارچه ی نازک محکمتر کرد. قطره ی اشک از گوشه ی چشم دخترک پایین لغزید. با چشمانش هنوز التماس می کرد.

    آتالانته گوش تیز کرد تا متوجه شود علت این ارامش و سکون ناگهانی چیست. و بعد در لحظه ای که تصور می کرد تمام ان اشوب ها و جدال ها تمام شده، صدای پاره شدن پارچه ارامش فضا را به طرز بی رحمانه ای شکست.
    ویرایش توسط cora : 2016/12/13 در ساعت 18:10
    قبل از شروع فعالیت در انجمن, قوانین پنجگانه انجمن ؛ و قبل از فعالیت در بخش ها و تالار ها, قوانین مختص هر بخش را به دقت مطالعه فرمایید.

  4. Top | #84
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    7,791
    تشکر
    640
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست
    اتالانته هيني كرد و دخترك جيغ كشيد. صداي هين اتالانته در ميان جيغ دختر گم شد و اتالانته خوش شانس بود كه مرد آن را نشنيد. اگرچه مرد چنان درگير حرص و طمع خود بود كه هيچ صدايي نمي توانست حواس او را پرت كند. چشمان سرخش كه چيزي نمانده بود از حدقه بيرون بزنند با بي شرمي تن سفيد و لطيف دخترك را كه مات و مبهوت خشكش زده بود، در نورديد و بعد با لبخند زننده اي گفت: چه چيزهاي زيبايي را از من مخفي كرده بودي.

    و به گوشت بيرون امده از بين پارگي هاي لباس نيشخندي زد.
    اشك در چشمان دخترك حلقه زده بود و آتالانته مانده بود كه چه كند. از يك سوي پاي ابرو و شرف يك دختر درميان بود و از سوي ديگر دردسري كه مي توانست در ادامه ي كمك كردن به اين دختر برايش پيش بيايد.

    مرد و دختر جوان بار ديگر باهم گلاويز شدند و آتالانته كه درگير اتخاذ تصميم مناسب بود، تنها مي توانست در ان لحظات بحراني آنها را تماشا كند. در يك لحظه ي حساس دخترك كه از شدت تقلا به نفس نفس افتاده بود توانست مرد را به عقب پرت كند. مرد تعادلش را از دست داد و با صورت به روي زمين افتاد. دخترك كه موقعيت را براي فرار مناسب يافته بود، به سوي در دويد و از اتاق بيرون شتافت.

    صداي هياهوي مبهمي از بيرون شنيده مي شد كه آتالانته حتم نداشت بخاطر آن است كه ماجرايي كه در حال روي دادن در راهرو بود از سالن پايين قابل مشاهده است. چرا هيچكسي براي كمك نمي امد؟

    آتالانته مرد را ديد كه نيم خيز شد. تفي به زمين انداخت و دقيقا همان لحظه كه دخترك پاي به بيرون اتاق نهاد برخاست و به دنبال او دويد. لحظه اي بعد صداي جيغ بلند و دردناك دخترك به گوش رسيد. پيش از اين كه آتالانته به خود بيايد، آن دو دوباره به اتاق برگشته بودند در حالي كه مرد دخترك را از موهايش گرفته بود و با غضب به دنبال خود مي كشيد. آتالانته از شدت هيجان غالب بر فضا خشكش زده بود. كاش عضلاتش براي كمك به اين دختر، او را ياري مي كردند. اما تمام بدنش غيرقابل انعطاف و مانند تكه سنگي شده بودند.

    مرد دخترك را به روي زمين انداخت. تن بي جان و كبود دختر روي زمين سُر خورد و نزديك ديوار متوقف شد. اين حادثه چنان او را دردمند كرده بود كه حتي نتوانست بعد از برخورد به ديوار به خود تكاني بدهد. البته فرصت چنين كاري هم برايش پيش نيامد. زيرا بلافاصله مرد به سوي او هجوم اورد. مچ پايش را گرفت و او را به وسط اتاق كشيد.
    ویرایش توسط cora : 2016/12/15 در ساعت 12:11
    قبل از شروع فعالیت در انجمن, قوانین پنجگانه انجمن ؛ و قبل از فعالیت در بخش ها و تالار ها, قوانین مختص هر بخش را به دقت مطالعه فرمایید.

  5. 2016/12/13, 20:37
    cora

    شورای مدیریت


صفحه 9 از 9 نخستنخست ... 789

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
مختصری درباره ما
انجمن دژ جادوگران با دو هدف مهم در سال 1393 فعالیت خودش را اغاز کرد: هدف نخست انجمن آن بود که منبع جامع و کاملی در باب مسائلی همچون کتاب (رمان و داستان، تاریخی، پزشکی و روانشناسی، ورزشی و... و به همه ی زبان های زنده دنیا) تکنولوژی، مد، تاریخ، امور فانتزی و ماوراء طبیعی، پزشکی و معرفی بزرگان(دنیای صنعت و موسیقی و نویسندگی و...) شود. هدف دیگر سایت: فعالیت فشرده و هدف دار در حیطه ی مسائل مربوط به کتاب بود. همچون ترجمه، نویسندگی، معرفی و ارائه ی بهترین و جدیدترین رمان های روز دنیا و ارائه ی نسخه ی الکترونیکی کتابهای قدیمی و جدید بازار چاپ... تا با تلاش روز افزون در این زمینه، یک قدم بیشتر به اینده ی کتاب و ادبیات جامعه کمک کند!
دوستان ما
Graphic : iAkbar ,Code and Implementation : WikiVB ,Supported By :P30web