اخبار سايت :

دژ جادوگران

کاربران تگ شده

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 16

موضوع: رمان سقوط فرشتگان! | Them!s کاربر انجمن!

  1. Top | #1
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    9,669
    تشکر
    644
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست

    رمان سقوط فرشتگان! | Them!s کاربر انجمن!

    مشخصات رمان!

    نام رمان:
    سقوط فرشتگان


    نویسنده:
    دنیرا هاواک


    ژانر:
    تخیلی
    فانتزی حماسی
    فانتزی سیاه


    سال تالیف:
    1393


    ویراستار:
    ندارد!


    پ.ن: اولین بار که این داستان به ذهنم خطور کرد فقط 13 سال داشتم. دقیقا بخاطر ندارم اما احتمال قوی ای میدهم که هنوز سال دوم دبیرستان را تمام نکرده بودم. آن زمان به نام آخرین باز مانده برای من شناخته بود و شخصیت های نام های دیگری داشتند و عموما خارجی بودند.


    پ.ن 2: این اثر رو خیلی دوست دارم. یاد اور دوران نوجوانیمه... تنها چیز عینی و زنده ای هست که از اون موقع واسم مونده...

    پ.ن 3 : خلاصه نداره ... و نقد هم همینطور ... مثل همه ی رمان های دیگه !

    پ.ن 4 : حرف دیگه ای فکر نکنم مونده باشه ، پس بریم سر شروع رمان !
    ویرایش توسط cora : 2016/03/08 در ساعت 13:14
    6 کاربر به خاطر ارسال مفید cora از ایشان تشکر کرده اند: Fa!rgirl,khademre,Mina.r,Nicolas Brown,Petyr Baelish
     

  2. Top | #2
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    9,669
    تشکر
    644
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست
    .
    .
    .

    فصل اول

    شاه بانو ، شاه زاده و شاه خدم1
    .
    .
    .


    یک صبح زیبا و دل انگیز بهاری بود و آسا پورچیستا، همسر پادشاه و شهبانوی بزرگ سرزمین "سيت ريزينس" درون اتاقش روی یک تخت نشسته بود و دست ها و پاهای ظریف و باریک خود را به ناخن آرایان ورزیده ای سپرده بود که در مدرسه ی کاخ آموزش دیده بودند. چشم هایش را بسته بود و بی توجه به خدمتکارانش که به طور مداوم در اطرافش حرکت می کردند، گوشش را به نوای روح بخشی سپرده بود که از بازی انگشتان ماهر و چالاک خنیاگران مخصوصش بر روی آلات موسیقی متعدد بر می خاست و بر جان و جسمش می نشست و روحش را نوازش می داد.


    شهبانوی بزرگ به زیبایی ذاتی و اندام ظریفش بسیار توجه می کرد. گرچه اوایل از این که هر روز مدتی را بی حرکت بر روی یک تخت بنشیند تا آرایشگران و ناخن آرایان مخصوصش بیایند و چون پیکره ای ارزشمند به او برسند چندان خوشش نمی آمد و حتی از آن بیزار بود، اما اکنون آن را دوست می داشت، از آن لذت می برد و برایش ارج و قرب زیادی قائل بود زیرا می دانست که "سيت" سرزمینی است که به بهداشت و زیبایی اهمیت خاصی قائل است و ملکه ای که بر آن حکومت می راند باید از همه لحاظ زیبا باشد و بر زنان دیگر برتری داشته باشد.

    پورچستا که در اصل و نصب اسرار آمیز بود، زیبایی طبیعی ویژه ای داشت که به او قدرت ربودن دل "سیتی ینس" جوان و مشکل پسند را داده بود و او را قادر ساخته بود که با هوشمندی خود شهبانوی بزرگ "سيت" و ملکه ی بلامنازع قلب فرمانروای دو عالم شود.


    ظریف بود و بلند بالا، با نگاهی گیرا و جذاب به رنگ آبی روشن، کمری قلمی و باریک و موهای بلند و انبوه که همچون ابشاری از ابریشم از روی شانه های باریک و خوش تراشش به پایین می ریخت و تا کمرش میرسید، رنگی تیره داشتند و رگه های طلایی که جلوه ی خاصی به آن ها می داد در میانشان مشهود بود. تو گویی موهایش را با خطوطی از زر آراسته بودند.

    صدایی در گوشش طنین انداز شد که غیر از صدای طبیعی موسیقی شناور در فضای اتاق و حرکات آرام خدمتکارانش بود. دست از افکارش که همگی پیرامون گذشته های نه چندان دور و روزهای اول آشنایی اش با فرمانروا می گشت، کشید و به آرامی چشم های خمار و مسحور کننده اش را از هم گشود.


    آندیا خدمتکار مخصوصش و ارشد خدمتکاران قصر ملکه، روبرویش به حالت تعظیم ایستاده بود و تعدادی خدمتکار جوان دیگر در پشت سر او صفی ایجاد کرده بودند که تعدادشان انگشت شمار بود و شاید به ده تا می رسید. همگی بدون استثنا سر هایی افکنده داشتند که نشان از احترام نهادن به ملکه ی دو سرزمین بود و در دست هر یک طبق هایی به چشم می خورد.
    آندیا با لحنی آرام و لطیف که سرشار از احترام عمیق قلبی اش به ملکه بود توضیح داد: شهبانوی من! کارگاه های بافندگی و جواهر سازی هدایای جدیدی را به عنوان پیشکش به نزد شما تقدیم می کنند.


    و بعد خود را از مقابل دید ملکه قدمی به عقب کشید تا او به راحتی بتواند این شگفتی های عالم را تماشا کند. خدمتکاری که حالا در مقابل شهبانو ایستاده بود و نگاه ملکه اش را به روی خود حس می کرد با احترام فراوان زانوهایش را خم کرد تا به او احترام بگذارد. در همین حال نیز طبق پیشکش را کمی به جلو کشید تا ملکه اش راحت تر به روی پارچه ی ابریشمی زربفتی که روی ان قرار داشت دید داشته باشد.


    اما نگاه ملکه بیشتر از آن که به پارچه جلب شود معطوف دختر خدمتکار جوان شده بود. با لحن سحر آمیز و فریبنده اش گفت: کمی جلوتر بیا.


    دخترک یک گام به جلو نهاد و باز با احترام خم شد. اما این یک گام برای ملکه کافی نبود تا به راحتی بتواند او را بر انداز کند. بنابراین دوباره دستور داد: کمی بیشتر جلو بیا.

    دختر یک گام دیگر نهاد اما ملکه یک بار دیگر دستور داد: باز هم بیشتر.

    دوباره گامی نهاد و همان دستور را دریافت کرد.

    بعد از گام چهارم او دقیقا در مقابل ملکه ایستاده بود و آن قدر به او نزدیک بود که می توانست خال کوچکی را که روی قسمت سمت راست قفسه ی سینه اش قرار داشت و به راحتی قابل دیدن نبود، مشاهده کند. وسوسه ای به جانش افتاده بود که برای یک لحظه نگاهش را بالا بگیرد و چهره ی این فریبنده ی دو عالم را ببیند اما از عکس العمل ملکه اش ترس و واهمه داشت. از سوی دیگر از این نزدیکی به ملکه اش احساس خوشبختی عمیقی در وجودش رخنه کرده بود.



    [1]به خدمتكاراني كه قصر خدمت مي كنند و مخصوصا در اختيار شاه، شاه بانو،‌‌ شاهپور و يا شاهدخت هستنند اطلاق مي شود.
    ویرایش توسط cora : 2016/12/29 در ساعت 17:35
    6 کاربر به خاطر ارسال مفید cora از ایشان تشکر کرده اند: Fa!rgirl,khademre,Mina.r,Nicolas Brown,Petyr Baelish
     

  3. Top | #3
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    9,669
    تشکر
    644
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست

    پست دوم

    ملکه نگاهش را به روی چهره ی دخترک چرخاند و سعی در یافتن نقصی در صورت گرد و گندمگون وی نمود. اما لحظاتی بعد مایوس و ناامید از یافتن این نقص ، شروع به ستودن زیبایی او نمود. بینی کوچک و سربالا، ابروهای کمانی باریک و گونه های صورتی برجسته ای داشت که به شدت دل ملکه را ربوده بود. به نظر نمی آمد بیشتر از شانزده یا هفده سال داشته باشد. بسیار جوان و بسیار زیبا و دل فریب بود. به آرامی پرسید: چه نام داری؟

    لرزه ی نا محسوسی بر پیکر خدمتکار جوان نشست. آیا خواب بود یا خیال؟ در کدام رویای خود می اندیشید که جهان بانو پورچیستا با او سخن بگوید؟ گوشه چشمی به آندیا انداخت که با لبخند گرمش روبرو شد. قلبش آرامش یافت و تنش از استرس خالی شد و تشویش از ذهنش پر کشید. قوت قلب گرفته بود. آرام و متین پاسخش را به ملکه عرض کرد: هایمرا نام دارم شهبانوی من!

    ملکه نام را با خود زمزمه کرد: هایمرا... هایمراااا
    _ چهره ی زیبایی داری.

    چیزی در دلش پیچ و تاب می خورد. حس خوبی داشت.
    _ این لطف شهبانوی من است.

    ملکه لبخند کوچکی به لب آورد. آرامش، وقار و ادب دختر او را به خود جذب کرده بود.
    _ در کجا تعلیم دیده ای؟

    لب های باریک و صورتی دختر لرزید. نمی دانست پرسش ملکه را با چه پاسخی باید جواب گوید. آندیا که عجز و ناتوانی او را در پاسخگویی به سرورشان دید به نرمی ملکه اش را خطاب قرار داد: سلطان من! هایمرا از کنیزان است.

    ملکه پورچیستا نگاهی به چهره ی آندیا انداخت. کلمه ی ملکه درون سرش طنین می انداخت.
    آندیا ادامه داد: سه ماه پیش او را از شهر کوچکی در نزدیکی بندر "اورانسیا" از کنار چشمه ی آب گرم می دزدند و سپس به تاجران برده ای که از کاردینا می آمدند فروخته می شود. سائرای تاجر ، کنیزِ تاژنایی شما، گذرش به کورا می افتد و هایمرا را در آن جا ملاقات می کند. هایمرا در میان پیشکش های او به دربار ملکه بود.

    ملکه به چهره ی دخترک چشم دوخت. می توانست پرده ی اشک را که بر نگاه آبی تیره ی او افتاده بود، تشخیص دهد و بر سرگذشت غم انگیز او افسوس می خورد. باورش سخت بود که دختری بدین زیبایی و درخشندگی دچار چنین سرنوشت بد و دردناکی باشد. به کنیزی فروخته شدن بدترین ظلمی بود که می شد نسبت به یک انسان انجام داد. ملکه متفکر پرسید: پس تو یک کنیز هستی.
    _ بنده ی فرمانبردار بانوی دو عالم هستم.

    با خودش زمزمه کرد: یک دخترک دزدیده شده از اورانسیا...
    و بعد رو به دختر آنچه را که در ذهنش بود باز گو نمود: بنظر نمی آید که دختر یک کشاورز یا دختر یک انسان عامی باشی.
    _ پدرم یک کاتب بود. هر آنچه را که امروز در خود دارم از او برایم به یادگار مانده است.
    بنظر می آمد که ملکه مشتاق شده باشد: پس از یک خاندان مرفه هستی... آیا پدرت فرزندان دیگری هم داشت؟

    _ بله. دو پسر و دو دختر دیگر.
    _ از آنها برایم بگو. از مادرت. از پدرت. از خانواده ات.

    _ برادرانم از من بزرگتر بودند. یکی از آن ها مدتی در خدمت ارتش بود اما از جنگ خسته شد. روحیه اش کمی ضعیف بود و جنگ و خون ریزی آشفته اش کرده بود. بنابراین به شهرمان برگشت و از پدر اجازه گرفت تا مزرعه ی کوچکی را که از پدر بزرگمان برای پدر به جا مانده بود و سهم ارث برادرم محسوب می شد را دوباره آباد کند. سپس یک دختر مناسب پیدا کرد و شمشیر و سپر و ذره اش را فروخت تا بوسیله ی آن خانه اش را بسازد و یک مراسم آبرومندانه برای ازدواجشان بگیرد. برادر دیگرم نیز در نزد یک پزشک حاذق به شاگردی مشغول بود. اما هنوز راه زیادی را در پیش دارد تا بتواند پا روی جای پای استادش بگذارد. کمی خیال پرداز است و عجول اما مطمئنم آینده ی خوبی در پیش خواهد داشت. خواهر بزرگترم که پنج سال با او اختلاف سنی داشتم مدتهاست که ازدواج کرده است. شوهرش یک مسافرخانه کوچک در نزدیکی ورودی شهر داشت و یک دختر و پسر خرد سال داشتند. البته هنوز جوان هستند و شاید خدا فرزندان دیگری نیز به آن ها هدیه خواهد کرد. بعد از من یک دختر دیگر نیز بود که هنوز به ده سالگی نرسیده بود. چون مادرم دو فرزند از دست داده است بین من و خواهرم این همه سال اختلاف افتاده است و به دلیل سن کوچکش همواره مشغول بازی و شیطنت با فرزندان خواهرم است.

    و بعد از یاد آوری شیطنت های آنها لبخندی به لبش نشست.
    _ مادرم خانه دار بود و تمام وقتش را صرف نگهداری از بچه ها و تعلیم و تربیت شان کرده بود. پدرم هم یک کاتب بود و با این که وضع مالی نسبتا خوبی داشتیم اما مادرم ما را مجبور می کرد تا بخش اعظمی از روزمان را به گل دوزی و سبد بافی و پارچه بافی بگذرانیم؛ به طوری که همسر برادرم مهارت زیادی در گل دوزی کسب کرده بود و پارچه های گل دوزی شده اش شهرت زیادی در شهرمان داشت. او به ما نوشتن خط و خواندن و حساب را آموخته بود که البته آن را مدیون شغل پدرمان بودیم. پدر و مادرم هر دو خواهران و برادران زیادی داشتند و در جشن های سالیانه و مراسم های چای بهاره خانه ی مان بسیار پر ازدحام می شد.

    ویرایش توسط cora : 2016/03/08 در ساعت 13:15
    6 کاربر به خاطر ارسال مفید cora از ایشان تشکر کرده اند: Fa!rgirl,khademre,Mina.r,Nicolas Brown,Petyr Baelish
     

  4. Top | #4
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    9,669
    تشکر
    644
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست

    پست سوم

    بسیار با اشتیاق از خانواده اش صحبت می کرد و باعث می شد که ملکه نیز از ذوق و روحیه ی او خوشحال و شادمان شود.

    _ پس در یک خانواده ی پرجمعیت بزرگ شده ای. حتما دلشان خیلی برای تو تنگ شده است.
    چهره ی دخترک مغموم شد: ممکن است همینطور باشد. ما رابطه ی خوبی با هم داشتیم و بهم دیگر عشق می ورزیدیم. به خصوص در مورد من بسیار مهربان و دلسوز بودند. چون تنها دختر جوان خانواده بودم و خواهر کوچکم وابستگی خاصی به من داشت و ما همیشه کنار یکدیگر می خوابیدیم.

    نگاه ملکه کنجکاو شد. پرسید: تو چه؟ این قصر نسبت به آن چه که تو در خانه ی پدری ات تجربه کرده ای زیادی سوت و کور است. آیا دلت برای آنجا تنگ نشده است؟ برای شهرت، خانواده ات و آن ازدحام و شلوغی دلتنگ نیستی؟

    هایمرا به آرامی گوشه ی لبش را از داخل به دندان گرفت و به دنبال پاسخ مناسبی گشت. پر واضح بود که دلتنگ شهر و دیارش و خانه و خانواده اش است اما لاکن در نظرش این پاسخ نیکی در مقام یک ملکه نبود. ممکن بود او را ناراحت کند و یا حتی خشمش را بر انگیزاند. چه می دانست در این قصر ،هر فردی، چه خلق و خویی می تواند داشته باشد!

    _ خدمت به شهبانوی بزرگی چون شما سعادتی است که هرکسی نمی تواند بدان دست یابد. من باید از سرنوشتم سپاسگذار باشم که دستش مرا به خدمتگذاری شما کشانید.

    سرش را تکان داد. در نظرش این دخترک بسیار باهوش و دانا می نمود. جواب هایش همگی خردمندانه و از روی فکر بود. کمی سرش را به روی شانه اش خم کرد و گفت: اگر من تو را آزاد کنم چه هایمرا؟ آیا به نزد خانواده ات بر خواهی گشت؟

    _ امر امر ملکه است. جانم در اختیار اوست، هر چه فرمان دهند همان خواهد شد.
    لبخندی روی لب های درشت و خوش فرم ملکه نشست.

    _ بسیار خوب هایمرا! از این پس تو یک بنده ی آزاد هستی. زیرا سیت سرزمین مقدسی است و ما در آن برده داری نمی کنیم. برو شاد باش. از این پس تو مختار هستی به هر آنچه که می خواهی انجام دهی و بر تو باز خواستی نیست. اگر بخواهی به نزد خانواده ات باز گردی من شرایط آن را برای تو فراهم خواهم نمود و مقداری پول و یک فرد معتمد را در اختیار تو خواهم نهاد تا تو را به شهر و دیارت برساند و به خانواده ات بازگرداند. اگر هم مایل باشی می توانی در قصر ما بمانی و مانند سایر دختران به خدمتگذاری مشغول شوی و تحت تعلیم و تربیت قرار بگیری. کسی در انتخاب یکی از این دو مانعت نخواهد شد.

    _ اگر شهبانوی من، مرا به خدمتکاری در قصر خود بگمارند خوشبختی عمیقی به من عطا خواهند کرد.
    برقی در چشم های ملکه هویدا شد. از این که هایمرا گزینه ی ماندن را برگزیده بود بسیار شادمان بود. و این خوشحالی را با حرفهای شیرین و آرامش بروز داد:
    _ پس من به تو نام سیندخت را خواهم داد. تو طبق آداب و رسوم ما تعلیم و تربیت خواهی شد و هیچ چیز برای تو نسبت به دختران دیگر کم گذاشته نخواهد شد زیرا پس از امروز با تو مثل یک ریزیانسی رفتار خواهد شد و تو از حق و حقوق کاملی همچون آنها برخوردار خواهی بود.

    لبخندی به صورت دختر پاشید: انتخاب عاقلانه ای انجام دادی.
    و رمز آلود ادامه داد: روزهای خوبی در این قصر انتظارت را می کشند.

    و بعد آندیا را مورد خطاب قرار داد: آندیا! مسئولیت سیندخت را به تو می سپارم. او را به مدرسه ی خانه ی تجربه بفرست و روند تعلیم و تربیتش را خود شخصا زیر نظر بگیر.

    آندیا سری برای اوامر ملکه خم کرد. از نگاه ها و سخنان ملکه متوجه شده بود که برای این دختر نقشه های خاصی دارد. مگر نه این که در این قصر دختران خدمتکار زیادی یافت می شد که در زیبایی و جوانی بسیار بالاتر از سیندخت بوده اند؟ پس چرا ملکه تا به حال در مورد هیچکدام از آن ها سفارشی نکرده است؟ حتما یک چیزی بود که آندیا فعلا از آن خبر نداشت.

    پس از آن ملکه دستور داد که پیشکشی ها را جایی در همان اطراف بگذارند تا در یک وقت مناسب نگاهی به آن ها بیندازد. خدمتکاران به آرامی وسایل را جا به جا کردند و سپس بی سر و صدا اتاق را ترک گفتند. آندیا نیز که دیگر کاری برای انجام دادن نداشت تعظیم کرد و راهی شد تا از اتاق خارج شود که صدای ملکه او را متوقف نمود. برگشت و منتظر به پورچیستا خیره شد.

    ملکه همانطور که چشم هایش بسته بود و خدمتکاران روی موها و دست های او مشغول بودند، پرسید: آندیا! آیا شاهپور بیدار شده است؟

    _ بله بانوی من.
    جواب آندیا سریع و بی درنگ بود.

    _ بسیار خوب. پس به خدمتکارش اطلاع بده تا او را برای خوردن صبحانه با من آماده کند.

    از این دستور خدمتکار مضطرب گشت. ملکه مژگان بلند و سیاهش را از هم باز کرد و نگاهی به خدمتکارش انداخت. کنجکاو پرسید: چرا هنوز این جا ایستاده ای؟ مایلم زمانی که به سر میز صبحانه رسیدم شاهپور در آن جا حاضر باشد. مسایلی وجود دارند که باید در مورد آنها با او صحبت کنم.

    خدمتکار گوشه ی کوچکی از لبش را به دندان گرفت و بسیار خوش شانس بود که این حرکتش از دید ملکه پنهان ماند. آهسته توضیح داد: بانوی من! شاهزاده صبحانه شان را میل فرموده اند.

    ملکه ابروی ظریف و کمانی اش را بالا انداخت و بدون آنکه تلاشی برای مخفی نمودن حیرتش کند، گفت: بسیار جالب است! حال چه چیزی باعث شده است تا شاهزاده ی بی قید ما صبح به این زودی از خواب برخیزد؟

    بنظر شوخ و خندان می آمد اما این سبب نمی شد که اضطراب و نگرانی آندیا در مورد اتفاقی که در شرف رخ دادن بود فروکش کند. سرش را پایین انداخت و پاسخی به سوال ملکه نداد.
    _ پس به او بگو که بعد از صرف صبحانه او را در باغ خواهم دید. پیش از ملاقات با وزیر مایل هستم کمی با او صحبت کنم.

    و بعد با یاد آوری چیزی اضافه کرد: به او گوشزد کن که زیاد مرا منتظر نگذارد. زیرا باید هرچه سریعتر به مسائل اداری رسیدگی کنم.

    خدمتکار اعتراض کرد: اما بانوی من، شاهزاده یمان...
    و بلافاصله سکوت او را فرا گرفت. نمی دانست چطور به ملکه توضیح دهد که شاهزاده به کجا رفته است.
    _ چه شده آندیا؟ آیا اتفاقی برای شاهزاده افتاده است؟

    نگرانی به نگاه گیرای ملکه نفوذ کرده بود و حتی احتمال آسیب دیدن شاهزاده اش هم او را می آزرد.
    _ نه بانوی من! خدایان نگهدار او باد. شاهزاده ی مان سالم و سرحال اند. البته فکر میکنم...
    جمله ی آخرش را زیر لب گفت و سپس ادامه داد:
    _ ایشان در حیاط سرباز خانه ی پیاده نظام در حال مبارزه هستند.

    ملکه خنده ی آرامی سر داد و آندیا محو صدای زیبای آن شد.
    _ آندیا ...! تو مرا بسیار ترساندی. می اندیشیدم که اتفاقی برای شاهزاده ام روی داده است و مرا بی خبر از آن گذاشته اند ... جای ناراحتی ای نیست. تا من بخواهم صبحانه ام را صرف کنم اون نیز تمرینش را به پایان خواهد رساند. پیغامم را به او برسان. حتما از دیدم خوشحال خواهد شد.

    آندیا چشمانش را بست و خدایان را به کمک طلبید. چگونه می توانست آنچه را که هم اکنون در حیاط سرباز خانه ی پیاده نظام قصر در حال روی دادن بود برای شهبانوی بزرگ بازگو کند؟ آرزو می کرد کاش یک نفر می آمد و به جای او این مسئولیت خطیر را به گردن می گرفت و خبر را به گوش ملکه می رساند.
    ویرایش توسط cora : 2016/03/08 در ساعت 14:01
    3 کاربر به خاطر ارسال مفید cora از ایشان تشکر کرده اند: khademre,Mina.r,Petyr Baelish
    قبل از شروع فعالیت در انجمن, قوانین پنجگانه انجمن ؛ و قبل از فعالیت در بخش ها و تالار ها, قوانین مختص هر بخش را به دقت مطالعه فرمایید.

  5. Top | #5
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    9,669
    تشکر
    644
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست
    برای همگان پر واضح بود که شهبانوی بزرگ، پسر نوجوانش را حتی از جان خویش نیز بیشتر دوست می­دارد.
    او تنها ثمره ی پیوند آسمانی و عشق ابدی ملکه و شاهنشاه بود؛ از این رو تصور آن که اندک خدشه ای به این شاهزاده ی جوان و کم سن و سال که هنوز هیچ تجربه ی پر خطری را در زندگی کسب نکرده بود و همواره زیر چتر حمایت والدین سلطنتی اش بود، وارد شود جان و تن بزرگ بانو را می سوزاند و ذهن او را پریشان می کرد.

    آندیا بارها دیده بود که چطور ملکه اش پاره ای از شب ها هراسان از خواب می پرید و صدای درد و فریادش در سرسراهای سلطنتی اش می پیچید. کابوس ها هر شب شاهزاده را از او می گرفتند و تا مرز جنونش می کشانیدند. آن گاه بود که شاهزاده احضار می شد و بر بالین مادر مشوش اش که در تب و ترس عرق کرده است می رسید تا حضورش مسکنی بر حال زار وی شود. حال آندیا چطور توان داشت تا چنان خبر هول انگیزی را به ملکه اش عرضه کند؟

    لیکن ملکه در انتظار بود. نفس عمیقی کشید که در چشم ملکه دور ماند. سپس زمزمه کرد: ملکه ام. مرا عفو کنید. لیکن چاره ای بر من نیست جز آن که به شما عرض کنم این یک تمرین نیست!

    چهره ی ملکه دگرگون شد. لبخند از لیش پرکشید و حیرت او را درنوردید. آندیا چه می گفت؟ چرا چنین مبهم صحبت می کرد؟ چرا از گفتن طفره می رفت؟ چیزی در دلش افتاد! نکند...؟!
    این فکر را پس زد و دل زمزمه کرد: خدایگان مراقب اویند!
    بی قرار گفت: منظورت چیست آندیا؟! حرفت را واضح بگو.
    - سرورم! شاهزاده امروز به یک مبارزه ی واقعی دعوت شده اند...
    عزمش را جزم کرده بود تا به یکباره همه چیز را بگوید و قال این قضیه را بکند. نهایتش مرگ بود. دیگر بدتر از این ذره ذره جان کندن که نبود، بود؟

    ملکه چیزی نگفت. تنها به نگاه کردن اکتفا کرد و همین نگاه به اندیا می گفت که ادامه بده. نوک زبانش را روی لب هایش کشید. فکر می کرد خشک شده اند و تشنگی در گلویش بی داد می کرد. اگر از این اتاق زنده و با پای خود بیرون رفت ، حتما یک خمره آب را سر خواهد کشید. این را به خود قول داد و تمام جراتش را جمع کرد: و شاهزاده نیز این مبارزه را پذیرفته اند.

    می دانست که ملکه اش منتظر همین حرف است. رنگ از رخ ملکه پرید: چه می گویی آندیا؟! دیوانه شده ای؟
    آندیا خود را عقب کشید. ملکه عصبانی نبود اما آندیا ترسیده بود. می دانست که آرامش قبل از طوفان است. زمزمه کرد: نه سرورم. من آنجا بودم، سعی کردم شاهزاده ام را منصرف کنم ولی چاره ای نبود. شاهزاده مصرّ به انجام این مبارزه بود و من چاره ای جز اطاعت از اوامر ایشان نداشتم. من خادم خاندان سلطنتی ام.

    ابروان کمانی و پرپشت ملکه در هم گره خورد. با صدایی که خشونت کم کم در ان آشکار میشد پرسید: چه کسی چنین جسارت در رابطه با پسر من انجام داده است؟
    و دستش را مشت کرد. گویا داشت آماده ی فوران می شد.

    لبهایش را بهم فشرد و در دل دعایی کرد. بعد با ترس زمزمه کرد: تری گار!

    ملکه مکثی کرد. ذهنش در جستجوی این اسم به تکاپو افتاد. و بعد ناگهان چشمانش درشت شد.
    - تری گار از اودی­-نی­-سه؟
    - بله سرورم. رئیس سربازخانه ی پياده نظام. معروف به غول دژهام!

    رنگ از رخ ملکه پرید و آندیا که متوجه این موضوع نبود ، با حرفی که در ادامه زد ضربه ی آخر را بر پیکر ملکه اش وارد کرد. او همانطور که نگاه معذبش را به کف سنگی اقامتگاه دوخته بود زمزمه کرد: این مبارزه به صورت بسیار جدی ای در جریان است.
    آیا امیدوار بود که ملکه اش برود و جان شاهزاده را از چنگ آن غول دژهامی که بی هیچ ملاحظه ای به سر و صورت و بدن شاهزاده می کوبید نجات دهد؟!

    صدایی او را از جا پراند. ناخواسته قدمی عقب رفت و با ترس سرش را بلند کرد. از این صدای ناگهانی چشمانش اندازه ی ته استکانی بزرگ شده بود و قلبش در سینه می کوفت.

    ملكه غريد: صدايت را خفه كن!

    آنديا در حالي كه ماتش برده بود از رفتار و عكس العمل ملكه، با وحشت چشم بالا آورد و به سمتي كه صدا از آن امده بود دوخت.

    ملكه روي ميز خم شده بود و مشتش را روي ان مي فشرد و از خشم نفس نفس می زد. پس اين صداي وحشت آور، صداي برخورد خشم ملكه با ميز بي نوا بوده است.

    صداي قلبش در گوش هايش مي پيچيد و با صداي پر از خشم ملكه در هم مي آميخت. مانده بود كه به داد كدام يك بايد بشتابد. قلب بي قرارش كه مانند گنجشككي بي پناه و ترسيده در سينه اش مي كوبيد يا دستان ظريف ملكه اش كه از شدت ضربه اي كه وارد كرده بود، به قرمزي مي گراييد!

    اما پيش از همه ي اين ها فکر کرد که وقت مرگش رسیده است.


    این پست چطور بود؟
    می پسندین؟
    یا نمی پسندین؟
    ویرایش توسط cora : 2016/12/10 در ساعت 12:37
    3 کاربر به خاطر ارسال مفید cora از ایشان تشکر کرده اند: khademre,Mina.r,Petyr Baelish
    قبل از شروع فعالیت در انجمن, قوانین پنجگانه انجمن ؛ و قبل از فعالیت در بخش ها و تالار ها, قوانین مختص هر بخش را به دقت مطالعه فرمایید.

  6. Top | #6
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    9,669
    تشکر
    644
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست
    لبهايش از شدت ترس و واهمه مي لرزيدند. با آن كه مي دانست شهبانو هيچ گاه او را مجازات يا سرزنش نخواهد كرد بابت امري؛ ان هم آن چيزي كه مطلقا از اختيار آنديا خارج بوده است، اما باز هم ترس چون دستي بزرگ و تيره به دور گلوي ظريفش حلقه زده بود و گردن باريكش را مي فشرد. يك قانون هميشه در بين خدمتكاران وجود داشت:" هيچگاه به هيچ "ولي امري" اعتماد نكن. هر چقدر هم كه به آن ها نزديك باشي، روزي جانت را خواهند ستاند!"

    اين قانون بعد از آن بين خدمتكاران جا افتاده و مشهور شده بود كه يكي از پادشاهان گذشته، پسرش را به قتل رساند: تنها پسرش را!

    بلطبع براي همگان آشكار بود كه شاهپور ها تا چه حد و اندازه اي براي امپراطوري حائز اهميت هستند. آن هم تك پور ها كه وارثان تاج و تخت و وليعهد امپراطوري و تضمين كننده ي ادامه يافتن شاهنشاهي هستند. چشم پوشي از چنين مهره ي مهم و حياتي اي در امپراطوري آن هم زماني كه عمر شاهنشاه از پنجاه سال عبور كرده و ممكن بود هر زماني مرگ در خانه ي زندگاني اش را بزند، بسيار دور از انتظار و خطرناك مي نمود. زيرا هميشه اين احتمال مي رفت كه شاهنشاهان صاحب فرزند ديگري نشوند يا ان كه در راه رسيدن به بلوغ از سر راه برداشته شوند و هر شاهنشاهي براي حفظ وليعهدان تازه به بلوغ رسيده شان تمام تلاش و همتشان را بكار مي بستند تا هرگونه خطري را از وي دور كنند. حال زماني كه شاهنشاه مي پذيرد كه چنين تيشه اي را به ريشه ي سلطنت و حكومتش بزند و جان شاهزاده اش را با دستان خودش مي ستاند و به زندگي ارزشمندش خاتمه مي دهد، پس كشتن خادماني كه هميشه تعداد نامحدودي از ان ها در هر گوشه و كنار اين دنيا مانند يك مشت گياه هرز و بي فايده ريخته شده است چه جاي تاسف و نگراني خواهد داشت؟
    اگر آنديا نباشد يك نفر ديگر خواهد بود كه جايگاه او را تصاحب كند و رازدار و همدم و همكلام شاه بانو شود. اگر آنديا نباشد يك نفر ديگر خواهد بود كه احوالات حرم را به گوش ملكه برساند. اگر آنديا نباشد يك نفر ديگر خواهد بود كه حافظ جان ملكه شود. همانطور كه هميشه ملكه ياد اوري مي كند: يك نفر كه صادق تر باشد به ما! عاقل تر باشد نسبت به امور ما! آگاه تر باشد به احوالات حرم ما! دانا تر باشد به صلاح حكومت ما. حافظ قدرت و جان ما و شاهزاده هايمان باشد. وفادار باشد به ولي امرش. هميشه هستند كساني كه بيشتر از تو مشتاق باشند تا جانشان را براي ما فدا كنند آنديا واليا هورشيتاي!

    - چه كسي؟
    آنديا از افكارش بيرون كشيده شد. ملكه او را خطاب قرار داده بود و آنديا تا آن جا كه مي توانست گردن خم كرد. ملكه قد راست كرد. لباس مرتب كرد و وقتي مطمئن شد كه دوباره به ابهت و هيئت يك ملكه در آمده است سوالش را تكرار كرد: چه كسي اين اجازه را به آن غول داده است؟

    آنديا حتي بدون بلند كرد سرش و نگاه انداختن به ملكه هم مي توانست تصور كند كه او چه هيبت ترسناكي يافته است و آماده است تا خشم خود را چون تندرهاي تند و كشنده و خاكستر كننده بر سر هركسي نازل كند.

    با صدايي كه به سختي از ته حلق خشكيده اش بيرون مي آمد گفت: سرورمان.
    چهره ي ملكه در هم كشيده شد. آنديا اين را مي توانست از لابلاي مژه گان تيره و پرپشتش ببيند. تصور كرده بود كه اشتباه مي شِنَوَد؟
    لبخند بسيار كمرنگي لبهاي باريك آنديا را پوشاند. با ياد اوري نام پادشاه، كمابيش داشت آرامش مي گرفت و حالا كه تا حدودي از ايمن بودن جانش آسوده شده بود، رو به چهره ي مبهوت ملكه اش گفت: اعلي حضرتِ پادشاه دستور داده اند كه شاهپور جوان امروز را با تري گار مبارزه دهند. آن طور كه من از محافظين شاهپور شنيده ام گويا قرار است اين مبارزه نوعي امتحان از شاهزاده مان باشد.

    ابروان باريك و وسمه كشيده ملكه بالا رفت. لب كج كرد و به نشان تفكر سري تكان داد. در همان حال به آنديا پشت كرد تا به سوي تختش روان شود. لبخند آنديا بزرگتر شد. هرگاه كه ملكه اين طور با اشارات لب و ابرو به فكر فرو مي رفت چيزهاي خوبي در راه بود. مثلا ارامش بعد از طوفان!
    وقتي روي تختش نشست و دامن بلند و پرچينش را مرتب كرد رو به آنديا پرسيد: پادشاه چطور؟ از او چه خبرهايي توانستي بگيري. آيا او هم آنجاست؟

    و مشتاقانه به لبهاي آنديا خيره شد. در آن لحظه او براي آنديا مانند دختر نوجواني بنظر مي رسيد كه در حال خبر گرفتن از اولين پسري است كه عاشقش شده است. مشتاق، پر شور و خشنود با گونه هايي گل انداخته و برقي در چشماني كه لحظه اي پيش از شدت خشم مي خروشيد و اكنون از شدت عشق مي درخشد.
    آنديا نتوانست بيشتر از آن اين عاشق بي قرار و مجنون را در انتظار بگذارد و با رويي گشاده گفت: سرور مان هم آن جا حضور دارند.

    ملكه طاقت نداشت تا به انتظار تمام شدن جملات آنديا بماند. خودش را جلو كشيد و گفت: تو خودت او را ديدي؟
    آنديا با ذوقي دخترانه كه خبري از معشوق براي همان هم دختر عاشق آورده است گفت: بله بانوي من!

    گل از گل ملكه شكفت. لب زد: يعني سعادت به شاهزاده مان روي آورده است؟!

    تكيه زد به تخت مرصع اش و سر به پشتي بلند آن نهاد. خنديد: بلند و از ته دل و با سرخوشي.
    از خنده ي او، آنديا هم لبخند دندان نمايي زد. ملكه گفت: آنديا! آنديا!

    وقتي ملكه اين طور او را صدا مي كرد يعني سعادتي داشت نصيب او مي شد. با همان لخند بزرگ گفت: امر كنيد سرورم.

    ملكه چشم باز كرد و همانطور كه سرش به تكيه گاه تختش قرار داشت، سقف سفيد بالاي سرش را كه با برش كاري و رنگ آميزي هاي چشم نواز مزيين شده بود از نظر گذرانيد. فكر كرد: در يك لحظه چظور دنياي تيره و تار شده اش، رنگ و بويي ديگر گرفته بود. رنگ و بويي از شادي و خوشبختي و سعادت. شاهزاده اش سرانجام مورد توجه پادشاه قرار گرفته بود. شاهزاده اي كه هنوز به سن قانوني اش نرسيده بود.

    ملكه لب زد: براي خبري به اين خوبي تو بايد يك مژدگاني از ما طلب كني.

    آنديا كه محو لبان سرخ و به لبخند كشيده ي ملكه اش بود گفت: چطور مي توانم سرورم؟!
    ملكه گفت: مي شود آنديا. مي شود...
    صدايش به نرمي عسل بود و گرماي يك روز بهاري را در خاطر آنديا زنده مي كرد.
    جواب داد: هرچه بانوي مان امر كنند.
    ملكه گفت: بعدا اين را به ما ياد اوري كن آنديا. حتما ياد اوري كن...

    سپس از جا برخاست و به سمت صندوقچه اي كه گوشه اي از اتاق قرار داشت رفت. در صندوقچه را باز كرد و كيسه اي از ان بيرون اورد. به سمت آنديا امد و در حالي كه ان را به سوي انديا مي گرفت گفت: فعلا اين را از ما بگير تا بعدا چيز شايسته تري به تو بدهيم.

    آنديا خم شد تا گوشه ي دامن ملكه را به نشانه ي سپاس از لطفش ببوسد. ملكه گفت: صد بار به تو گفتم اين كار را نكن.

    آنديا لبخندي زد. گوشه ي دامن را به دست گرفت و بالا اورد. گفت: قانون است بانوي من.

    و بوسه ي نرمي به دامن شاهبانو زد. ادامه داد: لمس لباس شما سعادت است سرورم. ما را از اين سعادت محروم مي كنيد؟ اصلا دريافت هدايا از جانب شما لطفش به اين است كه شما را لمس كنيم و صاحب سعادتي ابدي شويم.

    ملكه دستش را روي سر آنديا گذاشت و گفت: تو دوست من هستي آنديا . خدمتكاران و بنده هايمان به ما تعظيم و احترام مي كنند. تو نبايد مقابل ما زانو بزني. جاي تو زير پاي ما نيست، جاي تو كنار دست ما است.

    آنديا برخاست. ملكه به چهره ي شعف زده ي او خيره شد. گفت: اما اكنون بابت اين خبر خوش بايد در حرم شيريني بدهيم.
    آنديا خنديد. گفت: گمان نمي كردم اين خبر شما را چنين مسرور كند.
    بعد ياد ضرباتي افتاد كه تري گار به بدن شاهزاده مي كوفت و اضافه كرد:‌ آن هم زماني كه شاهزاده ممكن است در خطر باشد.

    ملكه خنديد. گفت: نگران نباش آنديا. براي شاهزاده ي من هيچ اتفاقي نخواهد افتاد. نه تا زماني كه سرورمان را در كنار خود داشته باشد... نگران نباش. حالا كه لطف شاه شامل حال او شده است وقت ان نيست كه اينطور زانوي غم بغل بگيريم. بايد شاد باشيم و بخنديم. امروز روزي است كه بسياري به زانو در امدند و از شدت رشك و حسد خون گريه خواهند كرد... مي داني آنديا! امروز با اين عمل پادشاه همگان وليعهد آينده را خواهند شناخت و پس از اين شاهزاده ي من مقام و منزلتي ديگر خواهد يافت.

    آنديا كه از بكار رفتن عبارت وليعهد اينده از زبان ملكه گيج شده بود گفت: اما بانوي من! شاهزاده كه همواره وليعهد بوده اند. از ان هنگام كه بدنيا امدند و بعدها كه اشكار شد او تا پايان عمر تك فرزند باقي خواهد ماند... او همواره مقام وليعهدي را همراه داشت.

    ملكه گفت: مي دانم آنديا.
    آنديا مبهوت تر پرسيد:‌ پس چطور مي شود بانوي من...

    ملكه دوباره روي تختش نشست. چشم بست و گفت: بسياري او را به عنوان وليعهد قبول نداشتند زيرا شاه از دخالت مستقيم در تربيت او سر باز زده بود. تو مي داني كه تنها شاهزادگاني توسط شخص خود شاه تربيتشان دنبال مي شود كه قرار باشد به وليعهدي برسند. شاهزاده هاي كم اهميت تر عموما زير دست مادرانشان و دايه هايشان پرورش مي يابند و به مقام هاي كمتر نيز مي رسند. پرورش شاهزاده مان توسط من، اين وهم را براي سايرين به همراه اورده بود كه شاه ممكن است كسي ديگري را براي ولايتعهدي در نظر داشته باشد. اما امروز اين خبر تو...
    آهی از ته دل کشید: آه آندیا!
    امروز توهمات پوشالي بسياري به اتش كشيده شد و دندان طمع شان به مقام ولايتعهدي شكست. امروز شاهزاده حتي اگر با دست و پاي شكسته هم به خوابگاهش رجعت كند من مكدر خاطر نمي شوم. هرچند كه مي دانم هيچ اتفاقي او را تهديد نمي كند.

    ویرایش توسط cora : 2017/07/06 در ساعت 09:25
    قبل از شروع فعالیت در انجمن, قوانین پنجگانه انجمن ؛ و قبل از فعالیت در بخش ها و تالار ها, قوانین مختص هر بخش را به دقت مطالعه فرمایید.

  7. Top | #7
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    9,669
    تشکر
    644
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست
    .
    .
    .
    فصل دوم


    انزان
    .
    .
    .


    اما شهبانوي بزرگ، شهبانوي دو سرزمين و شهبانوي سرزمين هاي دو سوي رود اشتباه مي كرد که شاهنشاه ممکن است مراقب فرزند جوانش باشد. بخاطر آن که در حياط قرارگاه سربازان پياده نظام، شاهزاده با تمام قوا پذيراي بي رحمي بي حد تري گار بود. شاهنشاه دستور اكيد داده بود كه در اين مبارزه ي تن به تن هرگونه كه خواستند نبرد كنند. براي مبارزه هيچ قانون و استثنايي در نظر گرفته نشده بود و تنها قانونش آن بود كه به همديگر رحم نكنند. شاهپور كه در اين چندوقت اخير، به اندازه ي كافي از رفتارها و دستورات تري گار مرارت و سختي كشيده بود، تصور مي كرد كه مي تواند امروز انتقام تمام ان لحظات را بستاند. از اين رو زماني كه در ميان نبرد روي در روي يكديگر ايستاده بودند و گارد گرفته بودند، شاهزاده زير دندان غريده بود: امروز بايد تقاص پس بدهي تري گار.

    و شمشيرش را در دستش سبك و سنگين كرده بود.

    تري گار اما فقط خنديده بود. او همانطور كه بخاطر قد بلندش مجبور از ارتفاع يك متري شاهزاده را نگاه كند، تنها گرز بزرگش را روي شانه ي پهنش جا به جا كرده بود و با بي خيالي گفته بود: امر، امر شاهزاده مان است.

    دندان هاي درشت و زردش كه از پشت لبهاي باريكش نمايان شده بود، خشم و غضب شاهزاده را بيشتر افروخته بود.

    حالا، بعد از ضربات سنگيني كه گرز تري گار روي سپر فولادي اش كوبيده بود و ان له و خورد كرده بود، و بعد از چند زخمي كه توسط زمين خوردن روي بدنش بوجود امده بود و لباسهايي كه بعد از كشتي گرفتن و روي خاك غلتيدن پاره و تكه شده بودند، شاهزاده متوجه شده بود كه امروز فقط مي تواند روز بيشتر تحقير شدنش باشد.

    سرانجام وقتي شاهزاده براي هفدهمين بار با تري گار گلاويز شد و روي زمين افتاد و تري گار در گوشش خنديد، صداي شاه باعث شد تا هر دو از هم فاصله بگيرند. ايستادند و به سوي پادشاه روي كردند. مردي قد بلند كه تاكنون شاهزاده او را نديده بود در كنار شاهنشاه ايستاده بود. نگاهي مرموز و لباسي غيرآشنا داشت.

    شاه با صداي واضح و قاطعي گفت: براي امروز تمرين كافيست. برويد و استراحت كنيد.

    و بدون ان كه توضيح ديگري بدهد از جاي برخاست و دوشادوش مرد جايگاه را ترك كرد.

    شاهزاده به سمت تري گار برگشت. مايل بود تا درمورد ان مرد چيزهايي بپرسد. اما تري گار كه مشغول جمع كردن اسباب و وسايل جنگي اش بود، توجهي به كنجكاوي شاهزاده نشان نمي داد. شاهزاده به رفتار بي ادبانه او به شان خاندان سلطنتي، اخمي كرد و براي چند دهمين بار در اين چند وقت اخير با خود فكر كرد روزي كه پادشاه شود جواب اين كار او را حتما خواهد.

    سلاح هايش را در ميان نبرد رها كرد تا خادمين انها را جمع اوري كنند و به سمت خوابگاهش رهسپار شد.
    در تمام گوشت و پي خود احساس لهيدگي و كوفتگي مي كرد. مانند اين بود برايش كه يك گله اسب چموش او را به زير سم گرفته اند البته تري گار كم از ان گله ي چموش نبود.

    به اين فكر خود نيشخندي زد و با اين ايده كه اگر تري گار مي توانست اين تصورات شاهزاده را بشنود چه واكنشي از خود نشان مي داد، وارد خوابگاهش شد. دو خدمتكار جوان در حال مرتب كردن خوابگاه بودند. يكي از آن ها تخت شاهزاده را مرتب مي كرد و ديگري در حال مرتب كردن گنجه ي لباس هاي او بود كه به هم ريختگي اش چنان زياد بود كه باعث شده بود درش بسته نشود.

    خدمتكارها كه صداي پاي او را شنيدند و متوجه حضورش شدند، دست از كار كشيدند و به او اداي احترام كردند.

    شاهزاده گفت: به كارتون ادامه بديد.

    اما خدمتكارها همچنان به او خيره بودند. با چشمان زيبايشان كه اكنون گرد شده بود قد و قامت و لباسهاي شاهزاده را مي كاويدند و آثار حيرت و تعجب در چهره هاي هر دو شان به وضوح آشكار بود. تا اين كه سرانجام يكي از ان ها در زير نگاه سنگين شاهزاده لب باز كرد و با صدايي كه به زور بيرون مي آمد گفت: سرورم! چه شده؟ چه بلايي به سرتان امده است؟

    شاهزاده خواست بگويد كه چيز نگران كننده اي نيست كه يكي از دو خدمتكار خطاب به آن يكي گفت: بايد طبيب خبر كنيم.
    و آن يكي پاسخ داد: اي واي! بايد به ملكه نيز خبر دهيم...
    و هر دو از ترس لرزيدند.

    اما پيش از اين شاهزاده حتي فرصت كند آن ها را از هر كار خودسرانه اي منع كند، دو دختر دوان دوان از اتاق شاهزاده بيرون دويدند.
    شاهزاده با اوقات تلخي گفت: هيچكس در اين قصر پشيزي به من و خواسته هاي من اهميتي نمي دهد...

    و بعد با خودش فكر كرد كه اين موضوع تقصير هيچكسي نيست. آن ها فقط اوامر را اطاعت مي كنند.

    دخترها چنان به سرعت خبر ها را پخش كرده بودند كه شاهزاده هنوز روي رختخوابش جاي نگرفته بود كه (دايي ماه) وارد اتاق شد. او دايه ي شاهزاده بود و دستور داشت كه همواره از شاهزاده مراقبت كند. از سوي ديگر او رئيس خوابگاه شاهزاده بود. دايي ماه در درگاه اتاق قرار گرفت و شاهزاده كه با صداي شنيدن قدم هايش، كمي پيشتر متوجه حضور او شده بود، بدون ان كه به وي نگاه كند با خونسردي گفت: سلام دايي ماه.

    دايي ماه با خونسردي ظاهري هميشگي اش نگاهي به شاهزاده انداخت. پسرك جوان با حالي زار و رنجور روي تخت نشسته بود، كمر خم كرده بود و مچ دستش را مي ماليد. لباس هايش پاره، سر و وضعش خاكي و پوستش خراشيده و كبود بود. عرق و خون و كصافط از سر و رويش مي باريد.
    ویرایش توسط cora : 2017/07/19 در ساعت 08:29
    قبل از شروع فعالیت در انجمن, قوانین پنجگانه انجمن ؛ و قبل از فعالیت در بخش ها و تالار ها, قوانین مختص هر بخش را به دقت مطالعه فرمایید.

  8. Top | #8
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    9,669
    تشکر
    644
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست
    دايي ماه كه اساسا به مقام سلطنتي شاهزاده "انزان" چندان اهميتي قائل نبود با تلخي گفت: اين ديگر چه وضعي است؟ چه بلايي به سرت امده است؟ چرا سر و وضعت به اين حال و روز افتاده است؟
    انزان اخمي كرد. پس كي قرار بود دايي ماه دست از اين اخلاق سختگيرانه اش دست بردارد و مقام والاي شاهپور را درك كند و برايش احترامي قائل شود. از اين رو ، رو كر به دايه اش و گفت: دايي ماه! من يك شاهپور هستم. مقام و شان سلطنتي من...

    دايي ماه اجازه نداد تا او نطقش را به پابان ببرد. عصاي چوبي گره دارش را كه انزان همواره تصور مي كرد مي بايست بسيار سنگين باشد، روي زمين كوفت و گفت: مقام و شان سلطنتي شما حكم مي كند كه با سر و وضع يك ياغي و آدم لابالي در خوابگاه سلطنتي تان ظاهر نشويد. اگر خدمتكاري با شما رو در رو شود يا بدتر از ان يكي از درباريان و مقام هاي سلطنتي شما را ملاقات كنند تصور مي كنند يك لات از اخرين درگيري اش گريخته و به اين جا فرار كرده است. اين رفتار و سر و وضع در شان ان مقام سلطنتي اي كه از ان دم مي زنيد، نيست شاهپور جوان.

    بنظر مي امد دايي ماه از اتفاقات اخير اطلاعي ندارد و كسي ماجرايي را كه در سربازخانه ي قصر روي داده بود به گوشش نرسانيده است.
    شاهپور گفت: دايه جان! كمي آرامتر مرا مواخذه كنيد. امروز هر خدمتكار و درباري و مقام سلطنتي كه با من مواجه شود چندين برابر مرا تكريم و احترام خواهد كرد زيرا من امروز در جوار شاهنشاه دو سرزمين بودم و امر اموزشي را زير نظر او مي گذراندم. اين سر وضع خونين هم نتيجه ي اين سعادت و ان امر اموزش است.

    دايي ماه گيج و گنگ او را نگاه كرد. در ابتدا متوجه عمق سخنان شاهزاده نشد و بعد ناگهان با صدايي گرفته و باريك شده از حيرت گفت: خداي من! باورم نمي شود... پس بلاخره شانس به شاهزاده ي كوچك من رو اورد و مقبول پادشاه مان واقع شد.
    شاهزاده تك خنده اي كرد. با آن كه تنها نصيب هم نشيني اش با دايي ماه سرزنش و جدل بود و هميشه دلخوري و كدورتي از او در دل داشت اما از اين كه توانسته بود براي اولين بار او را در حال خنديدن ببيند، خوشحال شده بود. با خودش گفت: پس اين پيرزن چروكيده هم خنديدن مي داند.

    و از تكرار عبارت پيرزن چروكيده در ذهنش لبخندش عريض تر شد. دايي ماه از اين لقبي كه به علت سن زيادش، از سوي شاهزاده به او عطا شده بود، به شدت متنفر بود و اگر آن را مي شنيد مانند هشت سال پيش كه شاهزاده را تنبيه كرده بود ، بار ديگر شاهزاده را مجازات مي كرد. آن روزها شاهزاده تنها هفت يا هشت سال داشت. به شدت شوخ و بازيگوش و به شدت لجباز و يكدنده بود. سر به امر هيچكس ختم نمي كرد و گردن به خواست هيچكس نمي نهاد. تنها قانوني هم كه در نظرش اهميت داشت قانون ِ بي قانوني ِ خودش بود. در ان روزها اِنزان كوچك خود را قدرتمندترين فرد در سراسر سرزمين امپراطوري تصور مي كرد و همراهي ملكه و حمايت شاه او را شجاع و بي باك كرده بود به طوري گمان نمي برد بابت هيچ كاري تنبيه شود . حقيقتا هم همين گونه بود. هيچ رفتاري از سوي شاهزاده ي كوچك تنبيه اي به دنبال نداشت تا اين كه يك روز شاهزاده پا را از همه ي حدودش فراتر نهاد و به دايي ماه گفت: پيرزن چروكيده!

    در مرتبه ي اول دايي ماه توجهي به عبارت توهين اميزي كه شاهزاده به كار برده بود نكرد اما شاهزاده گويي خيال بي خيال شدن اين عبارت را نداشت و دوباره ان را تكرار كرد و دوباره و دوباره. تا اين كه ناگهان پادشاه كه از ان حوالي مي گذشت صداي توهين هاي شاهزاده را شنيد. شاهزاده ي كوچك در ان روزها نمي دانست كه دايي ماه حسابش از بقيه ي خدمتكاران جداست. شاه از توهين پسرش به دايي ماه كه زماني دايه ي شاهنشاه نيز بوده است، بسيار عصباني شد. و خب نتيجه! شاهزاده تنبيه شد و هيچكس نيز دخالتي نكرد. حتي ملكه پورچيستا. بنظر او شاه هيچ كاري را بي علت انجام نمي داد.
    بعد از تنبيه ي كه در مقام و شان يك شاهزاده باشد،‌ اين عبارت ديگر از زبان شاهزاده افتاد. اما از سرش؟ خب به طور طبيعي نه و هر گاه كه خشمگين مي شد نا خوداگاه دايي ماه را با ان در ذهنش خطاب مي كرد.

    صحبت دايي ماه او را از خاطرات و تفكراتش بيرون كشيد. او با تحكم گفت: باز هم اين موضوع موجب نمي شود كه با اين وضع در خوابگاه تان رفت و آمد كنيد. اگر مادرتان شما را با اين وضوع اسفبار بهداشتي ببيند حتما از شدت خشم ديوانه خواهد شد.

    شاهزاده مچ دستانش را ماليد و جوابي به دايي ماه نداد. براثر تكان هاي بي وقفه ي شمشير و حمل سپرهاي سنگين مچ دستانش به درد امده بودند. دايي ماه گفت: بهتر است بلند شوي. اين جا نشستن و ماليدن دستانت تو را نجات نخواهد داد. تو را به حمام مي برم تا شستشويت دهند.

    و بازوي شاهزاده را گرفت و با قدرتي كه از يك پيرزن به اين سن و سال بعيد مي نمود، به دنبال خود كشيد. شاهزاده راهي جز اطاعت نيافت.
    ویرایش توسط cora : 2016/12/29 در ساعت 19:25
    کاربر زیر به خاطر ارسال مفید cora از ایشان تشکر کرده است: faezeh
    قبل از شروع فعالیت در انجمن, قوانین پنجگانه انجمن ؛ و قبل از فعالیت در بخش ها و تالار ها, قوانین مختص هر بخش را به دقت مطالعه فرمایید.

  9. Top | #9
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    9,669
    تشکر
    644
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست
    حمام بدترین چیزی بود که شاهزاده ی جوان می توانست در این لحظه دریافت کند. با این حال در صبوری کامل درون وان سنگی و صیقلی حمام شاهانه اش دراز کشید و در حالی که از بوی ملایم عنبر و عود و رایحه ی خوش گوار یاس وحشی بهره می برد بدن کوفته شده اش را به دست خدمتکارانش سپرد که با دستانی نرم و حرکاتی چالاک خون و کثافت و خستگی را از تنش می زدودند.
    دختران جوان و بذله گو در فضای نیمه تاریک حمام سنگی که تنها با نور کم سوی شمع ها روشن می شد شاهزاده را حسابی سرگرم کرده بودند تا دردهایش را از خاطر ببرد. نوای آرام و گوش نواز چنگ نیز که تارهایش زیر دستان خادمه ای زیباروی نواخته می شد مزیدی بر علت بود تا ذهن شاهزاده کاملا از هیاهوی دقایقی پیش دور شود. انزان بازیگوش می توانست قسم بخورد تنها جاذبه ی زندگی در قصر همین دلبرکان چابک و خوش طینت هستند که صدای خنده شان مانند صدای بلبلان در سحرگان یک روز مطبوع و خوش هوا است.

    خادمه ای که سینی میوه ای در دست داشت به شاهزاده نزدیک شد و مطیعانه سینی را مقابل او گرفت. پاهای خوش تراش و گندمگون دختر که در زیر نور شمع ها برق چشمگیری داشتند توجه شاهزاده را جلب کرده بود. دامن کوتاه لباس کرم رنگ دختر حتی زانوهای بی نقص او را هم نپوشانده بود و چاکی که در کنار دامن بود چیزهای بیشتری را در مقابل دید شاهزاده قرار می داد. بخصوص که وقتی دختر برای خدمت به شاهزاده و ولیعهدش کمر خم می کرد دامن لباس بالاتر می رفت. اما شاهزاده نه هوس باز بود و نه چشم چرانی می کرد؛ او تنها محو زیبایی دخترکانی می شد که در حرمسرای پدرش به خدمت گرفته شده بودند. شاهزاده انزان زاده ی ملکه پورچیستا بود و ولیعهد سرزمین "ست ریزینس". زاده ی زنی که به زیبایی ارج می نهاد و ولیعهد سرزمینی که زیبایی و سلامتی جسمی و روانی در ان از پر اهمیت ترین ها بود. از او نباید انتظار داشت که زیبایی ها را نادیده بگیرد.
    _ آخ!
    دخترکی که پشت سر او نشسته و شانه هایش را ماساژ می داد به اشتباه دست روی زخمش نهاده و فشار غیرقابل انتظاری وارد کرده بود. هراسان دست پس کشید و با لکنت گفت: ممم من متاسفم سرورم...
    شاهزاده نفسی را که از درد در سینه اش حبس شده بود بیرون داد و در حالی که اخم های درهم فرو رفته اش را از هم باز می کرد گفت: شرمنده بودنت مورد قبول اما چرا دستهایت را عقب کشیدی؟!
    دخترکان دیگران آواز خنده سر دادند. شاهزاده اضافه کرد: ادامه بده...
    دختر با کمرویی دستانش را روی شانه های شاهزاده گذاشت...
    با ان که به تازگی به قصر امده بود اما می دانست که شاهزاده پیشینه ی تمرین نظامی طولانی را نداشته است و حالا از دیدن عضلات سخت و ماهیچه های مستحکم او که همچون عضلات بدن یک فرمانده ی جنگجوی کهنه کار بود، در عجب بود.
    دستان لرزانش روی پوست نرم و لطیف شاهزاده که در حین لطافت، غیرقابل نفوذ و رویین بنظر می رسید نشست و دلش برای چندمین بار لرزید. در مورد این شاهزاده ی جوان به مراتب شنیده بود و خیلی پیشتر از این ها در رویاهایش دل به او داده بود اما هیچ گاه تصور نمی کرد سعادت دیدن او نصیبش شود و حالا از لمس او دلش لبریز از چنان شوقی شده بود که اختیار حرکاتش را از او ربوده بود. اصلا قصد نداشت پوست آسیب دیده و کبود شده ی او را که از شدت ضربه دچار جراحت شده بود، آزار دهد و زیر دستانش که از دیدن شاهزاده کم توان شده بودند له کند اما هنگامی که دیده بود چشم شاهزاده به دختر خدمتکاری است که میوه به او تعارف کرده و چنان هوش از سرش پریده که سخنان دیگر خادمه ها را نمی شنود رنجیده بود و آن حرکت نتیجه ی ناخواسته ی این رنجش بود.
    در حالی که چهره اش از ناراحتی تیره و گرفته شده بود با خودش فکر کرد: چرا من نباید ان خادمه ای باشم که شاهزاده مجدوب زیبایی هایش می شود؟

    اما در سوی دیگر شاهزاده هیچگاه به دل باختن به کنیزکان قصر پدرش فکر نکرده بود. او شاید زیبایی را می دید و می ستود اما خدمتکاران را نمی دید و دل در گرو آنها نمی داد. او عشق را فراتر از این ها تصور می کرد و بی نهایت اشتیاق داشت تا در زمان مناسب و در سن مناسب عشقی ازاد را تجربه کند نه همخوابی از سر اجبار کنیزانی را که هیچ راهی جز سپردن خود به ولیعهد و شاهنشاه شان نداشتند. اما اکنون و در این زمان ذهن شاهزاده نه درگیر عشق، بلکه بی تاب یادگیری فنون نظامی و تبدیل شدن به یک فرمانده ی دلیر و جنگجویی شکست پذیر بود که شایسته ی حکمرانی به این قصر و این سرزمین باشد.
    برای همین وقتی کنیزکی که کنار شاهزاده نشسته بود تا با دلبری خود شاهزاده را سرگرم کند با لحنی نوازشگر پرسید: شاهزاده ام! چرا به جای خسته کردن خودتان در قرارگاه پیاده نظام اوقاتتان را در حرمسرا و در کنار ما نمی گذرانید؟
    شاهزاده اخمی کنید. دخترک دیگری که بالای سر شاهزاده نشسته بود با سر انگشتانش را به روی بازوی شاهزاده که قطرات آب روی ان نشسته بود به ارامی کشید و در تایید حرف دوستش با چشمانی خمار گفت: یعنی زیبایی ما و هم صحبتی مان برای شما کافی نیست سرورم؟

    شاهزاده گفت: من برای جنگ و حکومت زاده شده ام نه برای خوش گذرانی...
    این اولین باری بود که شاهزاده در حضور دیگران از سرنوشتش به عنوان یک فرمانروا صحبت می کرد. دخترها ناخشنود شدند، نوای چنگ برای لحظه ای دلگیرتر شد انگار و سکوت تلخی بر فضا سایه انداخت. دختر ها از این تصمیم شاهزاده راضی نبودند. انزان به سرعت به موضوع پی برد و اضافه کرد: البته نمی توان منکر زیبایی شما شد. بعد از یک روز سخت و طاقت فرسا بی شک هر پادشاهی در جستجوی یافتن ارامش به سوی شما رهسپار خواهد شد و در جوارتان دغدغه هایش را از خاطر خواهد برد.
    کنیز سبزه ی زیبایی که ملاحت چهره اش دل سر سخت ترین جنگاوران را نیز می ربود به آرامی دست شاهزاده را گرفت و به سمت خود کشید. پاهای خوش تراشش را که دامن کوتاه لباس سبزش از روی آن کنار رفته بود، دراز کرد و دست شاهزاده را روی پایش گذاشت. شاهزاده به نرمی به سوی چشمان افسون کننده ی او چرخید.
    صدای خنده ی شیرین یکی از دختران بلند شد. با صدایی به نرمی عسل گفت: بنظر می اید "ملیا" قصد دارد از همین حالا کارش را شروع کند...
    ملیا رو به او کرد و با اعتماد به نفس گفت: چرا شروع نکنم؟
    دستی به موهای شاهزاده که نوکش خیس شده بود کشید و گفت: او پادشاه مان است.
    دختری که میوه تعارف کرده بود گفت: درست است. بعد از سرورمان بی شک او شاهنشاه دو سرزمین خواهد شد.
    دختری که شانه های شاهزاده را ماساژ می داد بسیار دوست داشت تا در بحث شرکت کند اما می ترسید جسارت تلقی شود. بنظر می رسید که این دخترها پیش تر از این نیز هم صحبت شاهزاده بوده اند که چنین صمیمانه با او سخن می گویند و حالا اگر او در اولین ملاقاتش با شاهزاده بی پروا می بود آیا مورد خشم شاهزاده واقع نمی شد؟ به آرامی لبش را گاز گرفت تا سخنی از دهانش خارج نشود با این حال نتوانست دیر زمانی زمام زبانش را بگیرد و گفت: حتی همین اکنون نیز او برای ما پادشاه است.
    سکوتی برپا شد. دخترها با چشمان پرفروغ و زیبایشان او را برای لحظاتی زیر نظر گرفتند. دخترک زیر سنگینی نگاه ان ها مضطرب شد و گونه هایش گل انداخت. احساس پشیمانی می کرد از آن که دهان باز کرده بود و اگر زمان به عقب باز می گشت بی شک او هیچ گاه زبان نمی گشود. اما لحظه ای بعد هرکدام از دخترها به آرامی سری تکان دادند و با زمزمه هایی که حاوی سخنان مختلفی در تایید دخترک کمرو بود او دلگرم کردند و لبخند محجوبی به لبانش نشاندند.

    پس از استحمام، که با رجعت دایی ماه و اعتراض او به شاهزاده اتمام یافت، دخترها با لبخندهایی گرم و دلبری های زیرکانه شان
    به آرامی از حمام خارج شدند. دایی ماه برای ان که مطمئن شود این دختران بازیگوش در حمام نخواهند ماند، در حالی که دست به کمر زده بود دم در حمام ایستاده بود و به هر دختری که از کنار او عبور می کرد اخمی می کرد. دخترها خود را عقب می کشیدند و بعد سرخوشانه به سمت اقامتگاه شان می دویدند در حالی که صدای قهقهه هایشان راهروها را پر کرده بود.
    از صدای شادی آنان، لبخندی روی لب شاهزاده نشسته بود.
    دایی ماه اخمی نیز نثار او کرد و گفت: زودتر به اقامتگاهت برو انزان جوان! مادرت بعد از انجام وظایف روزانه اش به آنجا خواهد امد. تصمیم گرفته وقت استراحتش در باغ را به دیدار از شما در اتاقتان اختصاص دهد و صلاح تو در این است که او را در انتظار نگذاری.

    شاهزاده در حالی که گوشه ی لبش به خنده ای کشیده شده بود اما در تلاش بود تا ان را از چشمان دایی ماه مخفی نگه دارد سری تکان داد و گفت: بله دایی ماه. اما پیش از ان باید اجازه دهید چیزی به تن کنم.
    دایی ماه چشم غره ای نثار شاهزاده کرد و سلانه سلانه از ان جا دور شد.
    صدای برخورد عصایش با سنگ های صیقلی که دور تر و دور تر شد دخترک جوانی از میان تاریکی ها بیرون خزید.
    انزان با حیرت به او نگاه کرد. به آرامی لب زد: تو این جا چکار می کنی؟
    با صدای شاهزاده، دخترک که پاورچین پاورچین به سمت در خروجی حمام می رفت از جا پرید و هینی کشید.
    شاهزاده از میان آب درون وان سنگی اش بیرون امد و گفت: همانجا بایست.
    پارچه ای را که درون طبقی از نقره روی میز سنگی در نزدیکی وان گذاشته بودند برداشت و به دور خودش پیچید. دخترک از شدت هراس حتی قادر نبود از جایش تکان بخورد. در ذهنش مجازات های سنگینی را برای خودش متصور می شد.
    شاهزاده به او نزدیک شد. گفت: تو یکی از دخترها بودی؟
    از لباس هایش که این طور می نمود. اما چرا با دخترهای دیگر از این جا نرفته بود؟
    پشت سرش در یک قدمی اش ایستاد. موهای بلند و مواجش زیر نور شمع ها به زیبایی می درخشید و مانند ابریشم نرم و لطیف بنظر می رسید. چنان که شاهزاده را برای لمس شان ترغیب می کرد.
    دستش را روی شانه ی دخترک نهاد و او را به سوی خودش چرخاند.
    صورت گرد و معصومانه اش خجول و ترسیده بود. با دیدن شاهزاده در مقابلش، فورا سرش را پایین انداخت. موهای خوشرنگش که به رنگ ماسه های ساحلی بود از شانه هایش فرو ریختند و چهره اش را از دید شاهزاده مخفی کردند.
    شاهزاده او را به خاطر می اورد. با وجود ان شش دختر این یکی خوب در خاطرش مانده بود. در حالی که می کوشید چهره ی درخشان و رنگ پریده ی دخترک را از ورای تارهای موهایش ببیند گفت: تو همان دختری نیستی که شانه هایم را ماساژ می داد؟
    دخترک سری تکان داد اما فورا گفت: مرا عفو کنید سرورم. قصد جسارت نداشتم. اصلا نمی دانم چطور شد از آن دخترها جا ماندم.
    سراسیمگی و ترس در لحنش موج می زد. او را از چه چیزی درمورد مقام های سلطنتی ترسانده بودند که این چنین از رویارویی با شاهزاده وحشت داشت؟
    شاهزاده به حرفهای او توجهی نکرد و پرسید: پس فِلما کجاست؟ او هر روز این کار را انجام می داد.
    - نمی دانم سرورم. من او را نمی شناسم. امروز یکی از سر خدمتکاران به من گفت به این جا بیایم.
    - که این طور...
    دست را از روی شانه ی دخترک برداشت که او تلاش کرد پا به فرار بگذارد. اما شاهزاده فورا متوجه شد و به موقع مچ دست او را گرفت. خنده ی شیرینی کرد و گفت: از من می ترسی؟
    سر دخترک پایین تر رفت؛ طوری که به قفسه ی سینه اش جسپید. نجوا کرد: چنین جسارتی نمی کنم سرورم.
    حقیقت این بود که نه از شاهزاده می ترسید که از او خجالت می کشید و بخاطر علاقه به او تاب نزدیکی به او را نداشت.
    شاهزاده گفت: حالا که این جا هستی بیا به من کمک کن.
    و به سمت طبقی که لباسهایش روی ان چیده شده بود رفت.
    دخترک اطاعت کرد و با قدم هایی آهسته به او نزدیک شد.
    شاهزاده احساس عجیبی در دلش داشت. از لحظه ای که دخترها وارد حمام شده بودند این دختر توجهش را به خود جلب کرده بود.

    ویرایش توسط cora : 2017/07/13 در ساعت 07:42
    قبل از شروع فعالیت در انجمن, قوانین پنجگانه انجمن ؛ و قبل از فعالیت در بخش ها و تالار ها, قوانین مختص هر بخش را به دقت مطالعه فرمایید.

  10. Top | #10
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    9,669
    تشکر
    644
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست
    بعد از به پایان رسیدن کارهایش در حمام، راهسپار خوابگاه سلطنتی اش شد؛ جایی که دایی ماه به او گفته بود مادرش در انجا او را ملاقات خواهد کرد. شاهزاده ی بازیگوش و سر به هوا این سخن دایی ماه را فراموش نکرده بود. اما با رسیدن به اتاقش چنان احساس خستگی و کوفتگی می کرد که نمی توانست برای دیدار با ملکه منتظر بماند. با آن که می دانست این موضوع ممکن است از نظر ملکه نوعی بی احترامی به مقام وی محسوب شود به بستر خوابش پناه برد. خودش را روی ملحفه های نرم و خوشبو که خدمتکاران هر روز صبح آن ها با ملحفه های معطر تعویض می نمودند انداخت و چشمانش را بست.
    تصویر شاهنشاه در نظرش نقش بست. غلتی زد و به پشت دراز کشید. از شدت هیجان چشمانش کاملا باز شده بود و قلبش هیجان زده می تپید. به سقف خیره شد و با لبخندی که آهسته آهسته در کنج لبش جان می گرفت گچ بری های باشکوه و تصاویری را که روی سقف مرتفع نقش بسته بود و داستانی اساطیری را نقل می کرد دنبال کرد. هنوز هم باورش نمی شد که عالی ترین مقام سلطنتی دو سرزمین را ملاقات کرده است و این موضوع کاملا از چهره اش آشکار بود. چهره ی پر جذبه و مقتدر پدرش را در ذهنش مجسم کرد. قد بلند و چهارشانه با اندامی محکم و عضلاتی پولادین. چهره ای استخوانی و موهای بلند به رنگ روشن که زیر نور خورشید می درخشید. سبیل داشت! شاهزاده هیچگاه فکر نمی کرد بتواند یک شاهنشاه با چهره ای مزین به سبیل ببیند. او همواره پدرش را با ریش تصور کرده بود _همانطور که در اعوان کودکی اش دیده بود و همانطور که درمورد همه ی پادشاهان دیده بود_ اما حالا او تنها سبیل پرپشتی روی صورت داشت که چهره اش را بسیار جدی تر می کرد.
    شاهزاده با خودش فکر کرد اگر روزی بر تخت سلطنت پدرش تکیه بزند او هم سبیل را انتخاب خواهد کرد...

    غرق همین افکار بود که صدای دایی ماه را از دور شنید.
    پیر زن غرغرو -چیزی که هربار شاهزاده با دایی ماه رو در رو می شد به فکرش می رسید- با هول و هراس گفت: وای بر من سرورم! من... من... از شما بابت این بی احترامی پوزش می طلبم بانوی من.
    صدای زیبایی گفت: مهم نیست دایی ماه. دیگر از رفتار های شاهزاده ام تعجب نمی کنم... اجازه بده او استراحت...
    اما پیش از این که جمله ی زن خوش صدا به اتمام برسد، ضربه ای به پای شاهزاده برخورد نموده بود.
    شاهزاده از جا پرید و رشته ی افکارش پاره شد.
    در حالی که روی تخت دو زانو شده بود با گیجی
    نگاهی به اطراف انداخت.
    داد زد: چشده؟ چه اتفاقی افتاده؟

    چشمش به دایی ماه افتاد. دایی ماه به او چشم غره می رفت و با چشم و ابرو می خواست او را متوجه موضوعی کند اما شاهزاده چیزی از حرکات او سر در نمی اورد. لب باز کرد حرفی بزند که متوجه آسا[1] پورچیستا شد.
    رنگ از رخش پرید.
    سر خم کرد و گفت: اعلیا حضرت!
    روی دو زانو جلو آمد و خجالت زده از بستر خوابش سرازیر شد.
    ملکه با لبخندی به او خیره شده بود.
    به کبودی روی بازوی شاهزاده دستی کشید و گفت: تمرین چطور بود؟
    شاهزاده سربالا گرفت و با لحن محکمی گفت: سخت و طاقت فرسا! با این حال من از پس ان غول بر آمدم.
    و لبخندی از سر اعتماد به نفس زد.
    ملکه می توانست غرور را در چشمان پسرش ببیند. او را تایید کرد و گفت: حتما همینطور است شیرمرد من اما به نظر می آید درگیری شدیدی با یکدیگر داشته اید.
    شاهزاده ی جوان با اشتیاق گفت: بسیار شدید. ما ساعت ها با سلاح با یکدیگر نبرد کردیم و بعد هم کشتی گرفتیم. تری گار بسیار تنومند و خشمگین بود. شاید شما او را دیده باشید...
    - بله شاهزاده ی جوان. سال ها پیش، پیش از آن که رئیس سرباز خانه شود برای مدتی محافظت از مرا به عهده داشت.
    این اولین بار بود که از زبانش مادرش درمورد گذشته می شنید برای همین متعجب شد. در حالی که تلاش نمی کرد این تعجب را مخفی کند گفت: اوه! آن وقت شما هیچ آسیبی ندیدید؟
    ملکه خنده ای کرد و گفت: نه پسرم. قرار نبود که با هم مبارزه کنیم! این حرفا را رها کن. من برای زخم ها و کوفتگی های بدنت مرهمی سفارش داده ام که به بهبود سریع تر ات کمک خواهد کرد... دایی ماه!

    دایی ماه گفت: بله ملکه ی من!
    و به سرعت و عصا زنان از اتاق بیرون رفت و لحظه ای بعد خدمتکاری وارد اتاق شد. طبقی در دست داشت و سر به زیر انداخت بود. با حضور در مقابل ملکه و شاهزاده ادای احترام کرد و پشت سر ملکه ایستاد.
    ملکه گفت: بیا جلو دخترجان... شاهزاده! این دختر جوان روی زخم های تو مرهم خواهد نهاد... من بیشتر از این نمی توانم این جا بمانم. باید به ملاقات چندی از درباریان بروم که بنظر می رسد باز هم اختلاف پیدا کرده اند و مشاوره می خواهند.

    و با گام های بلند از خوابگاه شاهزاده بیرون رفت.
    در این لحظه شاهزاده فرصت پیدا کرد نگاهی به دختر بیندازد. با دیدن چهره ی او شگفت زده فریاد زد: تو!
    دختر که سر پایین انداخته و به تصویرش بر روی سنگ های صیقلی اتاق خیره مانده بود از این صدای ناگهانی ترسید و هراسان سر بلند کرد.
    او نیز شاهزاده را شناخت و همان سوال شاهزاده را تکرار کرد: تو؟!
    هر دو از دیدن یکدیگر در قصر بسیار متعجب بودند.
    شاهزاده حیرت زده گفت: تو... تو چطور به این جا وارد شدی؟
    - من در این جا خدمت می کنم.
    اشاره ای به خودش کرد و گفت: از لباس هایم نمی توانی تشخیص دهی؟ اما تو در این قصر چه می کنی؟
    انزان پوزخند مغرورانه ای زد و گفت: من شاهزاده ام... از لباس هایم نمی توانی تشخیص دهی؟
    دختر جوان نگاهی به سر تا پای شاهزاده که با یک لباس ساده و راحت پوشانده شده بود انداخت و گفت: لباسهایت که چیزی نشان نمی دهد.
    شاهزاده گفت: پس چشمهایت را بیشتر باز کن.
    دختر او را تمسخر کرد: نکند روی تار و پود آنها نوشته است "جناب شاهزاده" که من نمی توانم ان را ببینم؟
    خودش را به جلو خم کرد و در بلوز جلو بسته ی شاهزاده دقیق شد. با همان تمسخر گفت: اینجا که چیزی ننوشته شاهزاده ام.
    شاهزاده از بی پروایی دخترکی که چند روز پیش او را به دردسر انداخت بود خشمگین شد و گفت: پس حداقل از احترامی که به من می گذراند تشخیص بده!
    بعد به دختر پشت کرد و خودش را روی بسترش انداخت.


    1. در لغت به معنی آسایش دهنده ، آراینده و وقار و ثبات. عنوانی سلطنتی و مترادف با کلمه ملکه و شهبانو.
    ویرایش توسط cora : 2017/07/13 در ساعت 09:34
    قبل از شروع فعالیت در انجمن, قوانین پنجگانه انجمن ؛ و قبل از فعالیت در بخش ها و تالار ها, قوانین مختص هر بخش را به دقت مطالعه فرمایید.

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
مختصری درباره ما
انجمن دژ جادوگران با دو هدف مهم در سال 1393 فعالیت خودش را اغاز کرد: هدف نخست انجمن آن بود که منبع جامع و کاملی در باب مسائلی همچون کتاب (رمان و داستان، تاریخی، پزشکی و روانشناسی، ورزشی و... و به همه ی زبان های زنده دنیا) تکنولوژی، مد، تاریخ، امور فانتزی و ماوراء طبیعی، پزشکی و معرفی بزرگان(دنیای صنعت و موسیقی و نویسندگی و...) شود. هدف دیگر سایت: فعالیت فشرده و هدف دار در حیطه ی مسائل مربوط به کتاب بود. همچون ترجمه، نویسندگی، معرفی و ارائه ی بهترین و جدیدترین رمان های روز دنیا و ارائه ی نسخه ی الکترونیکی کتابهای قدیمی و جدید بازار چاپ... تا با تلاش روز افزون در این زمینه، یک قدم بیشتر به اینده ی کتاب و ادبیات جامعه کمک کند!
دوستان ما
Graphic : iAkbar ,Code and Implementation : WikiVB ,Supported By :P30web