اخبار سايت :

دژ جادوگران

کاربران تگ شده

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از 11 به 16 از 16

موضوع: رمان سقوط فرشتگان! | Them!s کاربر انجمن!

  1. Top | #11
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    8,470
    تشکر
    644
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست
    .
    .
    .
    فصل دوم

    کانیا
    .
    .
    .

    اسمش کانیا بود.
    زیبا و دلفریب!
    چند مدتی بیشتر نمی شد که به این قصر فرستاده شده بود.
    هیچکس در مورد او چیز زیادی نمی دانست و به طرز عجیبی کسی هم تمایلی نداشت تا درمورد او کنجکاوی کند. نه آن که کانیا دختری بد رفتار باشد؛ بلکه هربار با او رو در رو می شدند حسی آنها را از او دور می کرد.
    جست و چابک بود و با لبخندی که همیشه به لب داشت خیلی زود توانسته بود جایگاه خود را در میان خدمتکاران پیدا کند. همه او را دوست داشتند و بخاطر درست انجام دادن کارها و به سرانجام رساندن مسئولیتهایش اکثر مواقع مورد تشویق قرار می گرفت. به همین دلیل بود که آن روز صبح اجازه یافته بود تا مدتی را در باغ عمومی قصر خدمتکاران به استراحت بپردازد اما به جای این کار او تصمیم گرفت دزدکی از قصر خارج شود و به بازار برود.
    اگر اربابش از این موضوع آگاهی می یافت چه می شد؟
    کانیا غافل از این حقیقت در میان ردیف دکان داران و کاسبان و دست فروشان می چرخید و با نگاهی خشنود و لبخندی بزرگ بساط آن ها را تماشا می کرد. در حالی که اگر یک زمانی حتی باد به گوش اربابش می رساند که او مسئولیت خود را رها کرده است تنبیه و مواخذه ی بزرگی انتظارش را می کشید. او از این حقیقت انگار مطلع نبود! دلیل هم آن که تا به حال هیچ خشونتی از سوی اربابان متوجه او نشده بود اما این بار همه چیز
    با دفعات پیشین کاملا متفاوت بود. این بار او مسئولیتی بسیار مهم تر و حساس تر از دفعات پیش بر عهده داشت.

    چشمش متوجه گردنبند زیبایی که از زیر سایه بانِ روی بساط یک پیرزن دست فروش آویزان بود، شد.
    قصد خریدش را نداشت زیرا وقتی به طور ذهنی نگاهی به جیب ها و کیسه ی پولش انداخت متوجه شد به اندازه ی کافی سکه برای پرداخت قیمت آن گردنبند ندارد. با این حال وسوسه شد جلو برود و نگاهی به آن بیندازد.
    کنار بساط پیرزن چروکیده ی لاغر که بخاطر کهولت سن کمی خمیده شده بود ایستاد و گردنبند را به دست گرفت و نگاهی خریدارانه به آن انداخت.
    پیرزن چروکیده که تمام مدت نگاهش به کانیا بود، لبخندی زد که دندانهای سیاه و پوسیده اش نمایان شد و خس خس کنان از انتهایی ترین نقطه ی زیر سایبان جلو آمد و پشت میز پارچه ای که مقابل بساطش نهاده شده و روی ان چند وسیله چیده شده بود ایستاد. کانیا متوجه لبخند معنی دار پیرزن نشده بود، حتی شرارت چشم هایش او را هم ندید.
    پیرزن گفت: زیبا نیست؟
    و وزنش را از روی یک پا به روی پای دیگرش انداخت. پاهای کوتاه و دردمندش که استخوانهایش تقریبا پوسیده شده بودند به سختی می توانستند وزن بدن ورم کرده و شکم بزرگ او را تحمل کنند. به خصوص که خمیده شدن کمرش این وزن را چند برابر می کرد. به همین دلیل زود به زود خسته می شد و پاهایش بی طاقت می شدند و به ذق ذق می افتادند..
    کانیا که کاملا مجذوب گردنبند شده بود گفت: بله خیلی...
    پیرزن زبان صورتی کبودش را روی لبان خشک و چروکیده اش کشید و همانطور که کف دستانش را به هم می مالید کمی خود را جلو کشید. در حالی که از فریفتن کانیا لذت می برد گفت: این گردنبند از فلز نقره ساخته شده است. بسیار زیبا و مقاوم و گرانبهاست و هیچ چیزی مانند آتش یا آب به آن صدمه ای نمی رساند و از هم پاره نمی شود. و این یکی را ببین.

    باز هم جلوتر امد. نفس مانده و پوسیده اش روی یک طرف صورت کانیا دمیده می شد و بسیار عجیب بود که خاطر دخترک خوشبو و همیشه معطر را که دهانش همواره بوی گل های بهاری و بدنش بوی عسل و
    گل یاس می داد را نمی آزرد و دلش را بهم نمی زد.

    پیرزن انگشت سبابه گره دار و چروکیده و سیاهش را روی جواهر بزرگ گردنبند گذاشت و با صدای نازک و جیغ مانندش که همانند بدنش پوسیده شده بود ادامه داد: این یه جواهر خیلی کمیابه دخترجون.
    صدای پیرزن گوش خراش و باریک بود و هرکسی آن را می شنید چهره در هم می کشید اما کانیا هیچ واکنشی نشان نمی داد. او محو تماشای اشکال روی جواهر درشت سبز رنگ بود و این اشکال مانند این بنظر می رسید که مقداری دود درون گوی شیشه ای حبس شده باشد.
    پیرزن اضافه کرد: مثلش رو هیچ جا نمیتونی پیدا کنی. و شنیدی مردم چی میگن درموردش؟
    نگاهی به سر و وضع تمیز و پاکیزه و خانم وار کانیا انداخت و گفت: اوه نه! فکر نمی کنم همچین دختر جوون و کم سن و سالی درمورد افسانه های عامیانه چیزی بدونه.
    کانیا در حالی که نمی توانست نگاه از زیبایی فریبنده جواهر بگیرد سری به چپ و راست تکان داد و گفت: اوه! نه. البته که نشنیدم. من از جای خیلی دوری میام و اونجا...
    سری به چپ و راست تکان داد و طوری
    لبهایش را بالا کشید که چانه اش بالا امد و چین خورد. و در همون حال اضافه کرد: نه... ما از این افسانه ها نداریم... خب راستش این گردنبند از هرجایی اومده باشه افسانه اش هم بین مردم همونجا مشهوره. اینطور نیست؟
    کانیا همین طور داشت اطلاعاتی را که نباید هرگز با کسی درمیان بگذارد به پیرزن می گفت. نباید هیچ کس در این شهر حتی شک می کرد که کانیا از کجا آمده است و اصلیت او چیست.
    پیرزن که با علاقه این اطلاعات را می چشید وقتی دخترک لب فرو بست، انگشت اشاره اش را مقابل او تکان داد و گفت: تو خیلی باهوشی دخترجون و اون چیزی که گفتی. باید بگم حق با توست. اما بذار درمورد افسانه های شگفت آور این گردنبند زیبا و حیرت انگیز بهت بگم... من این گردنبند رو توی یکی از روستاهای اطراف پیدا کردم. میدونی مردم درموردش چی میگفتن؟ میگن که متعلق به ملکه ی بزرگی بوده که سالها پیش در این سرزمین زندگی میکرده. دقیقا نمی دونم چه زمانی اما مردم میگفتن که در ساخت این گردنبند جادو بکار رفته و خواص شگفت آوری داره.
    کانیا با شگفتی به زن نگاه کرد و گفت: واقعا همینطوره؟
    - هیچکس نمیدونه حقیقت چیه افسانه چیه دخترم. هرچیزی که ما فکر می کنیم افسانه است ممکنه یه روزی واقعیت داشته. و هرچیزی که الان واقعیت داره ممکنه یه روزی برای مردم دیگه ای تبدیل به افسانه بشه... چرا امتحانش نمی کنی؟
    کانیا از پیشنهاد زن جا خورد. گفت: ها؟ چی؟ نه نه... من نمی تونم.
    و گردنبند را که اویزان بود رها کرد. پیرزن گفت: چرا؟
    - خوب... خوب من پولی ندارم که بابتش بپردازم.
    پیرزن دوباره جلو آمد. گردنبند را برداشت و به سمت کانیا گرفت. مصرانه گفت: فقط یکبار امتحان کن.
    کانیا نمی دانست چه کند. نمی توانست از زیبایی و دلفریبی گردنبند اسرار آمیز دل بکند اما در عین حال دستانش برای گرفتن آن پیش نمی رفت.
    پیرزن قفل زنجیر گردنبند را باز کرد و آن را به سمت گردن کانیا آورد.
    کانیا جا خورد.
    کمی هم از سخاوت و صمیمیت عجیب زنی که نمی شناخت و تا پیش از این هرگز او را ندیده بود هراسیده بود.
    ویرایش توسط cora : 2017/07/19 در ساعت 08:31
    قبل از شروع فعالیت در انجمن, قوانین پنجگانه انجمن ؛ و قبل از فعالیت در بخش ها و تالار ها, قوانین مختص هر بخش را به دقت مطالعه فرمایید.

  2. Top | #12
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    8,470
    تشکر
    644
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست
    تلاش می کرد تا راهی برای فرار بیابد. ت ااین که سرانجام مجبور به تسلیم در برابر زیبایی گردنبند شد. آن را از پیرزن گرفت و گفت: بسیار خوب. شاید امتحان کردنش برای یکبار ضرری نداشته باشد. اما باید بگویم که من نمی توانم آن را بخرم.
    پیرزن لبخند کج و کوله ای روی لبهای باریکش نشاند و گفت: اشکالی ندارد... من از تو پولی...
    در همان حال کانیا گردنبند را به گردنش نزدیک کرده بود که ناگهان چیزی به کمرش برخورد کرد.
    شدت ضربه چنان زیاد بود که کانیا را به جلو پرتاب کرد و روی میز پیرزن افتاد. گردن بند اسرارامیز از میان انگشتانش غلتید و در میان وسایل پیرزن گم شد.
    کانیا از این پیش آمد به شدت عصبانی شد و پشت سر سیاهپوشی که به سرعت از کنار او رد شد فریاد زد: هی حواست کجاست؟

    - جلوی اون مرد رو بگیرید.
    یک نفر جنون وار این جمله را فریاد می زد.
    کانیا به سمت صدا چرخید و دو مرد هیکلی و قد بالا با بازوهای ورزیده را دید که به سمتش می دویدند. فورا آنها را شناخت و پیش از این که متوجه شود چه می کند به دنبال آن سیاه پوش دوید.
    نفس نفس زنان با خودش گفت: این احمق دیگر از کجا آمده؟ حتی نمی داند چطور فرار کند.
    سیاه پوش به سمت حاشیه ی بازار فرار می کرد و آنجا جایی بود که کانیا می دانست به یک بن بست منتهی می شود. به دام افتادنش حتمی بود.
    همانطور که به دنبال سیاهپوش می دوید چشمش به یک میان بر افتاد. می دانست به کجا ختم می شود و اگر شانس با او و سیاهپوش یار می بود می توانست به موقع به فریادش برسد.
    وارد میان بر پشت دکان ها شد و در حالی که قفسه ی سینه اش کمابیش به سوزش می افتاد در پیچ و خم آن به دویدن ادامه داد.
    همانطور که انتظار داشت به آن کوچه ی بن بست رسید. پشت دیوار پناه گرفت و منتظر ماند سیاهپوش به انجا برسد.
    خوب گوش سپرده بود که چیزی را از دست ندهد تا این که صدای کوبیده شدن پاهایی به گوشش رسید. عضلاتش سفت و منقبض شدند و پاهایش آماده پریدن گشتند.

    صدای گام هایی که می دویدند نزدیکتر شد.
    از کنار دیوار کاهگلی نگاهی به کوچه انداخت. سیاهپوش همانطور که می دوید از بالای شانه به پشت سرش چشم دوخته بود.
    دو مرد هیکلی هنوز در دیدرس کانیا نبودند.
    با خودش شروع به شمردن کرد.
    یک.
    دو.
    سه.
    با فریاد زدن عدد سه، به سمت سیاهپوش که قدمی ازش جلوتر رفته بود، پرید.
    روی شانه هایش چنگ انداخت و از پشت لباسش گرفت و او تمام قدرت او را به سمت خود کشید.
    سیاهپوش که اصلا انتظار چنین چیزی را نداشت نتوانست مقاومت کند، با این حال تلو تلو خورد و روی کانیا افتاد. هر دو تعادلشان را از دست دادند و روی زمین افتادند.

    صدای آخ و ناله ی سیاه پوش بلند شد.
    نیمی از بدنش روی کانیا افتاده بودند و نیمی دیگرش روی سنگ و قلوه های بزرگ و کوچک کف کوچه.
    کانیا حدس زد که ممکن است یکی از آن سنگ و قلوه ها در آرنجش یا قسمت حساس دیگری از بدنش فرو رفته باشد. اما بی درنگ و با این توجهی و حرکاتی که کمی خشونت با آن در هم آمیخته شده بود سیاهپوش را از روی خود کنار زد و خودش را روی او انداخت. دستش را روی دهان او گذاشت و انگشت اشاره اش را روی لب خودش فشرد و گفت: هیس! ساکت باش.
    نگاهی به پشت سرش انداخت. صدای مبهمی از کوبش پاها را می توانست بشنود و اگر خوب دقت می کرد می توانست لرزش زمین را هم احساس کند.
    از جا جست و دست سیاهپوش را هم گرفت و او را به دنبال خود کشید. با صدایی که به زور پایین نگه داشته بود گفت: باید برویم. با من بیا.
    سیاهپوش مفاومت نکرد.
    بلند شد و همانطور که دستش در دست کانیا بود به دنبال او دوید.
    کانیا جای مناسبی را می شناخت که می توانست چند مدتی در آن پناه بگیرند تا شر آن مردها از سرشان خلاص شود.
    با هم وارد انبار نیمه متروکی شدند که در آن توده های بسته بندی شده ی علف روی هم انباشته شده بود و جعبه های بزرگی در جایِ جای آن قرار داشت که می توانست پشتش مخفی شوند.
    کانیا در حالی که در چوبی و زهوار در رفته ی انبار را پشت سرشان می بست در میان صدای غژغژی که از لوله های آن بر می خاست گفت: باید کمی اینجا مخفی شویم. پشت آن جعبه ها و لابلای علف ها مکان مناسبی است.

    سیاهپوش حرفی نزد. سری تکان داد و به سمت جایی که کانیا اشاره کرده بود رفت. کانیا نیز بعد از این که چوب پشت در را انبار را انداخت به دنبال او راهی شد.
    با خستگی خود را روی علف ها انداختند و کانیا که حسابی در قفسه ی سینه اش احساس درد می کرد و پاهایش بخاطر فشاری که به آنها وارد شده بود هنوز می لرزیدند دستش را روی پیشانی اش گذاشت و چشمهایش را بست. مدتی بود که تجربه ی دویدن نداشت و حالا که مجبور به انجامش شده بود برایش کمی سخت تمام شده بود.
    برای این که کمی حالش جا بیاید چند نفس عمیق کشید و بعد گفت: حالا بگو ببینم چیکار کردی که اونا دنبالت افتاده بودن؟
    مکثی کرد و وقتی بلافاصله جوابی نشنید پرسید: هوم؟
    بازم جوابی نشنید..
    - نمیخوای حرفی بزنی؟
    چشم باز کرد.
    -هی...
    اما کسی کنارش نبود و جایی که شخص سیاهپوش تا لحظه ای پیش آن را پر کرده بود اکنون خالی بود.
    قلبش در سینه فرو ریخت.
    ویرایش توسط cora : 2017/07/19 در ساعت 08:25
    قبل از شروع فعالیت در انجمن, قوانین پنجگانه انجمن ؛ و قبل از فعالیت در بخش ها و تالار ها, قوانین مختص هر بخش را به دقت مطالعه فرمایید.

  3. Top | #13
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    8,470
    تشکر
    644
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست
    با هراس از جا جهید و در حالی که روی دو زانو قرار می گرفت آشفته نگاهی به سراسر انبار انداخت. نمی توانست او را ببیند.
    زیر لب غرید: احمق!
    ایستاد و به سوی در انبار رفت. داد زد: کجا رفتی تو؟
    صدایی نشنید.
    زیر لب غر زد:
    یعنی همه ی زحمت هایی که کشیدم به هدر رفته؟
    خشمگین شد: به آینو قسم
    اگر انبار را ترک کرده باشد خودم با دستانم خفه اش خواهم کرد.
    و سرعت قدم هایش را بیشتر کرد.
    در حالی که با خودش نقشه می کشید چه بلایی به سر او بیاورد به در انبار رسید و..
    شخصی به در انبار تکیه داده بود.
    سرعت قدم های کانیا کند شد و نفس راحتی کشید.
    - تو اینجا هستی؟
    قدمی برداشت اما پیش از این که پایش به زمین برسد از شوک و حیرت قدمش روی زمین و هوا ماند.
    حسابی جا خورده بود.
    با لکنت گفت: تو... تو...
    شخصی که مقابلش ایستاده بود به سوی او سر چرخانده و با لبخند کوچکی بهش چشم دوخته بود.
    کانیا سعی کرد آب دهانش را فرو دهد اما گلویش خشک و آزار دهنده شده بود.
    - تو...
    چرا نمی توانست حرفش را کامل کند؟!
    - من چی؟
    - تو پسر هستی؟
    سرانجام سوالش را پرسیده بود.
    نگاهی به اطراف انداخت. انگار دنبال شخص دیگری هم می گشت.
    ابروی پسر جوان بالا پرید و با حالت طنزآمیزی پرسید: اگر می دانستی پسر هستم کمکم نمی کردی؟

    کانیا نفسی کشید و گفت: پناه بر آینو!
    و با خودش فکر کرد چه روز مزخرفی بود.
    پسر متعجب پرسید: آینو! این دیگر کیست؟
    کانیا عصبانی شد. انتظار داشت همه ی کسانی که با او بر خورد می کنند خدایش را بشناسند و اگر چنین نمی شد از آنها خشم می گرفت. او همواره فراموش می کرد آینو در این شهر پرستندگان زیادی ندارد و فقط در جایی که او از آنجا می آید شناخته شده است.
    در حالی که یک دستش مشت شده بود، دست دیگرش را بالا اورد و انگشتش را تهدید وار مقابل پسر جوان تکان داد و گفت: این خدای من است... و تو! بهتر است فکر بی احترامی به او را از سرت بیرون کنی وگرنه به چنان بلایی دچارت خواهم کرد که...
    کانیا بسیار در مورد خدایش متعصب بود و هیچ انتقاد و نظری را نمی پذیرفت.
    پسر به حالت تسلیم دستانش را بالا اورد، وسط حرف کانیا پرید و گفت: بسیار خب... بسیار خب... من حرفی ندارم. من اصلا آینو را نمی شناسم که بخواهم نظری در مورد او بدهم و تا وقتی هم شناختی بدست نیاورده ام قول می دهم سکوت کنم.

    عجیب بود که دختر خوش قلب و مهربان و فداکاری مانند کانیا خدای خشک و تعصبی و کج خلق و خشنی مانند آینو داشته باشد.

    اما بعدها پسرجوان فهمیده بود که علت قرار گرفتن دو اخلاق متضاد در کنار هم آن بود که آینو خدای اجداد کانیا بوده و یک خدای خانوادگی و موروثی است و همانی است که همگان به او اعتقاد دارند. کانیا هم تحت تاثیر تعالیم مکاتب دینی و مذهبی شهری که در ان زندگی می کرد قرار گرفته بود و هیچگاه به خدای بهتر و مهربان تری فکر نکرده بود.

    چشم کانیا به سیبی افتاد که در دست راست پسر قرار داشت.
    دستانش را پایین اورد و حالت تهاجمی اش را رها کرد و پرسید: آن یکی را از کجا آوردی؟
    - از یکی از آن جعبه ها..
    کانیا با چشمانی گرد شده از وحشت گفت: دزدی کردی؟
    پسر جا خورد: این دیگر چجور تهمتی است؟ من فقط یکی از آن ها را برداشتم و فکر نمی کنم دزدی باشد... تمام این ها مال دولت و شخص پادشاه است و این دزدی نیست.
    - یعنی برداشتن اموال پادشاه دزدی محسوب نمی شود؟
    - نه من همچپین... اه دست از سرم بردار... وقتی از این جا می رفتیم پولش را برایش خواهم گذاشت.
    کانیا نگاهی به سر تا پای او انداخت و گفت: امیدوارم لاف نزده باشی و حقیقتا چیزی برای پرداخت قیمت ان سیب داشته باشی.
    به پسر جوان پشت کرد و گفت: حالا هم از آن در فاصله بگیر. ممکن است کسی تو را ببیند.

    ویرایش توسط cora : 2017/07/30 در ساعت 08:43
    قبل از شروع فعالیت در انجمن, قوانین پنجگانه انجمن ؛ و قبل از فعالیت در بخش ها و تالار ها, قوانین مختص هر بخش را به دقت مطالعه فرمایید.

  4. Top | #14
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    8,470
    تشکر
    644
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست
    و به سمت دیگر انبار که تاریکتر و دنج تر بود راه افتاد. پسر نیز اعتراضی نکرد و دنبال او آمد. با هم در گوشه ای روی کاه ها و پوشال ها نشستند و کانیا پرسید: حالا بگو ببینم چرا ان دو مرد به دنبال تو بودند؟
    پسر جوان در حالی که برای دزدیدن نگاهش از کانیا آن را به روی دیوارهای کاهگلی و چوبی انبار قدیمی می لغزاند گفت: نمی دانم.
    کانیا باور نمی کرد. چشمهای بادامی زیبایش را که به رنگ قهوه ای روشن بود باریک کرد و به نیمرخ پسر چشم دوخت. در همان حال با تمسخر گفت: نمی دانی؟ دو آدم گنده دنبالت افتاده بودند آن وقت تو نمی دانی چرا؟ چنین چیزی نه کسی دیده و نه شنیده است پس از من انتظار نداشته باش که حرفت را باور کنم.
    پسر جوان گفت: من آن ها را نمی شناسم و اصلا هم برایم مهم نیست که تو این را باور می کنی یا خیر.
    کانیا عصبانی شد. دست به کمر زد با چهره ای که هر لحظه داشت سرخ تر و سرخ تر می شد گفت: مهم نیست؟ باید مهم باشد چون من بخاطر تو جانم را به خطر انداختم و این حق من است که...
    پسر بدستش را روی گوشش گذاشت و چهره اش را در هم کشید و گفت: هی آهسته! کر شدم.

    دختر جوان ار گوشه ی چشم نگاه تندی به او انداخت.
    بعد از آن برای مدتی گفتگویی بین شان رد و بدل نشد و کانیا درحالی که خودش را روی انبوه پوشال های کاه انداخته بود و اخم بزرگی به چهره داشت، در تمام مدت به اطراف انبار را بررسی می کرد.. دیوارهای چوبی قدیمی و زهوار در رفته که با استفاده از کنار هم قرار دادن تخته چوب های بزرگ ساخته شده بود. بین هر چوب به اندازه ی یک انگشت و گاهاً بیشتر فاصله داشت و باریکه ای از نور خورشید دم ظهر از لابلای آن به داخل می تابید و درون انبار بزرگ و تاریک و نمور را کمابیش روشن می کرد.
    سرانجام کانیا خسته شد و گفت: حتما کار بدی انجام داده ای... یک کار خطرناک.. یا شاید هم جاسوسی آنها را کرده ای. من آنان را می شناسم..
    با این حرف پسر جوان به تندی به سوی او برگشت طوری که گردنش ذق ذق کرد.
    کانیا از عکس العمل او جا خورد و خورد را عقب کشید و تند تند گفت: نه. منظورم ان چیزی نبود که ممکن است فکر کنی. خب من بابت مسئولیت هایی که دارم و وظایفی که برای انجامشان امده ام، آن ها را می شناسم.. منظورم این است که می دانم افرادی مانند آن ها چه کسانی می توانند باشند..

    پسرجوان ابرویی بالا انداخت و دوباره به پوشال ها تکیه داد.
    کانیا طوری که بخواهد تاسف و کلافگی ای اش را نسبت به حرکت پسر نشان دهد، سرش را به چپ و راست تکان داد و چشم هایش در حدقه گشتند.
    پسر جوان با بیخیالی گازی به سیبش زد و منتظر باقی سخنان کانیا شد. کانیا گفت: خب حالا بگو ببینم دقیقا چکاری انجام داده ای...
    و به پسر جوان خیره شد و طوری به او خیره شد که اگر کوچیکترین دروغی گفت فورا به ان پی ببرد. اما پیش از این که پسر جوان حتی به طور کامل به پرسش کانیا فکر نموده باشد، کانیا انگشتش را بالا اورد و به نشانه هشدار مقابل پسر گرفت و گفت: ببین! اصلا فکر نکن که بخواهی دروغ ببافی.. وگرنه همین الان در انبار را باز می کنم و تو را به دست آن ها می سپارم.
    و منتظر شد تا تهدیدش اثر بگذارد و پسر لب به اعتراف باز کند.
    اما تنها کاری که پسر کرد این بود که با یک حرکت از جا جست، شنل کوتاهش را از روی زمین چنگ زد و در حالی که جیبش به دنبال چیزی می گشت به سمت در انبار رفت.
    کانیا با چشمان گرد شده به عکس العمل او خیره شده بود.
    پسر سکه ای بیرون اورد و روی جعبه ی سیبی که بازش کرده بود، نهاد و با بیخیالی به راهش ادامه داد.
    کانیا از جا پرید و به دنبال او دوید.
    در چند قدمی در خروج به او رسید و دست او را که می رفت تا در انبار را بگشاید چنگ زد و با صدایی که به زور پایین نگه داشته بود گفت: دیوانه شدی؟! کجا میروی؟
    حتی تُن پایین صدایش هم نتوانسته بود از خشم و حرص درون صدایش بکاهد.
    چشمانش وقتی چشمان پسر با انها تلاقی کرد، طوری می درخشیدند و می خروشیدند و روی اجزای صورت پسر می رقصیدند که گویی می خواست همان لحظه گلوی پسر را به دندان بکشد و تکه پاره اش کند.
    پسر با خونسردی گفت: ترجیح میدهم از این جا بیرون بروم و با آن مردها روبرو شوم وقتی هیچ گناهی مرتکب نشده ام، تا اینکه اینجا بنشینم و به تو جواب پس بدهم.

    و دست کانیا را پس زد و در انبار را باز کرد.
    کانیا هاج و واج به او خیره شد...

    ویرایش توسط cora : 2017/09/14 در ساعت 08:35
    قبل از شروع فعالیت در انجمن, قوانین پنجگانه انجمن ؛ و قبل از فعالیت در بخش ها و تالار ها, قوانین مختص هر بخش را به دقت مطالعه فرمایید.

  5. Top | #15
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    8,470
    تشکر
    644
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست
    .
    .
    .
    فصل چهارم

    بانوی دردسر
    .
    .
    .

    دختر سگرمه هایش را در هم کشید و جلو رفت. ترجیح می داد در عوض مرهم نهادن روی زخم های بدن شاهزاده، چندتایی بیشتر به آنها اضافه کند؛ با این حال این ماموریتی بود که والاحضرتِ ملکه به او واگذار نموده بود و کانیا دوست داشت آن را به بهترین نحو انجام دهد و ملکه اش را راضی نگه دارد. نفسش را با حرص بیرون فرستاد و گوشه ی تخت شاهزاده نشست. شاهزاده هیچ واکنشی نشان نداد. کانیا ظرف مرهم را روی پاهایش گذاشت و گفت: طوری رفتار نکن گویی تو یگانه شخصی هستی که از این وضعیت متنفر است.
    شاهزاده با شتاب به سمت او برگشت و سعی کرد متعجب و متمسخر بنظر برسد. گفت: هاه! تو گفتی که از شاهزاده ات متنفر هستی؟
    کانیا بی حوصله گفت: من چنین حرفی نزدم. وضعیتی که در آن گیر افتادیم، در مورد آن صحبت می کردم.
    شاهزاده صورتش را روی بالشت نرمش گذاشت و پشتش را به کانیا کرد. گفت: احساسات من به خودم مربوط است. فقط به خودم!

    کانیا با حرص مقداری مرهم روی بزرگترین کوفتگی شاهزاده که کمی هم زخم شده بود، گذاشت.
    صدای ناله ی شاهزاده که به سختی تلاش می کرد آن را پایین نگه دارد، بلند شد. کانیا با بدجنسی به زخم خیره شد. می دانست که این مرهم سوزاننده است و برای زخمهای باز نباید استفاده شود، با این حال برای تنبیه شاهزاده راهی شرافتمندانه تر به ذهنش نرسیده بود.
    شاهزاده با درد غرید: این چه کوفتی بود؟
    کانیا با پوزخند گفت: مرهم، شاهزاده ام.
    شاهزاده درحالی که درد و سوزش را تا اعماق قلبش احساس می کرد، گفت: از تو متنفرم..
    نیشخندی روی لب کانیا نشست: نظر لطف شماست..
    شاهزاده صورتش را درون بالشت فشرد تا شاید از دردش کاسته شود و نالید: تو جز دردسر واقعا چیز دیگری نیستی.

    اخم های کانیا درهم فرو رفت. با حرص دستش را روی مرهم کشید تا روی تمام کوفتگی پخش شود و گفت: اما من تو را به دردسر نینداختم، شاهزاده!
    شاهزاده از درد مشتی به تخت کوبید و گفت: تمامش کن! تمام مرهم ها را پاک کن..
    کانیا با کندی لاک پشت واری اطاعت کرد..
    همانطور که آن را می زدود غر زد: شما سلطنتی ها همه تان همینطور هستید.. فقط در ظاهر پولادین بنظر می رسید اما در نهایت فقط یک مشت بچه ی لوس و سرد و گرم روزگار نچشیده هستید که تحمل یک سوزش را هم ندارید..

    انزان طعنه زد: دردسرها هم نصیحت کردن می دانند؟
    کانیا عصبانی شد. دستهایش را مشت کرد و گفت: به تو گفتم من تورا به دردسر نینداختم..
    شاهزاده روی آرنجش نیم خیز شد و گفت: بهتر است یکبار دیگر به ان روز فکر کنی... تو باعث شدی من به دام آن مردها بیفتم.
    چشم های کانیا گرد شد. گفت: ها؟ دیگرچه؟ اصلا بگو ببینم چه کسی بود که جاسوسی آنها را کرده بود؟
    انزان بلند شد و روی تخت نشست. تمام عضلاتش ذق ذق کردند. انگشت اشاره اش را مقابل کانیا تکان داد و با اخم غلیظی گفت: اگر تو... اگر دنبال تو نمی آمدم، هیچگاه آن ها را نمی دیدم.
    کانیا هاج و واج او را نگاه کرد: دنبال من؟!
    شاهزاده به او خیره شد.
    - تو مرا تعقیب کرده بودی؟ پس از این سزای کار زشت توست...
    - کار زشت؟ از کار تو زشت تر نبود که مخفیانه قصر رو ترک کردی.

    کانیا اخمی کرد و گفت: پس جاسوسی مرا هم می کردی!
    - حالا من
    باید بازخواست شوم؟ اما جهت اطلاعت باید بگویم که نه تنها جاسوسی ات را می کردم، که حتی تعقیبت نیز نموده ام. اصلا تو چرا از قصر بیرون رفتی؟
    کانیا چهره اش را دزدید و گفت: من به تو جواب پس نمی دهم.
    - پس به پادشاه باید پاسخ دهی.
    اگر موضوع به شخص پادشاه کشیده می شد، احتمال داشت کل ماموریت لو برود. بنابراین تصمیم گرفت کدورت ها و دلخوری ها را کنار بگذارد و از در صلح وارد شود. پس با ملایمت گفت: این که مرا تعقیب کردی، چطور تو را به آن مردها رساند؟ من که فقط به بازار رفتم، پس قاعدتاً تو نیز باید به آنجا می رفتی. چطور شد که ان مردها دنبالت افتادند؟
    شاهزاده آهی کشید و یاد آن روز افتاد.
    ویرایش توسط cora : 2017/09/18 در ساعت 10:35
    قبل از شروع فعالیت در انجمن, قوانین پنجگانه انجمن ؛ و قبل از فعالیت در بخش ها و تالار ها, قوانین مختص هر بخش را به دقت مطالعه فرمایید.

  6. Top | #16
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    8,470
    تشکر
    644
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست
    هنگامی که مشاهده کرده بود دختری جوان و شنل پوش مخفیانه در حال خروج از قصر است کنجکاو شده بود تا راز او را کشف کند. بنابراین او نیز از همان راه مخفی، بیرون گریخته بود و به دنبال دختر رفته بود.
    تا پاسی از راه او را تعقیب کرده بود و بعد خود را در حالی یافته بود که دیگر اثری از دختر نبود و سرگردان دنبال راهی برای بازگشت می گشت.
    کلافه اطراف را بررسی می کرد که متوجه راه میانبری شد که سر و صدایی از آنجا می آمد. کنجکاوی امانش نداده بود و او را به انتهای آن کوچه کشیده بود که از یک طرف در حصار خانه های چوبی و از طرف دیگر در حصار مغازه ها بود. پاورچین پاورچین از زیر پنجره ها گذشته بود و در انتها وارد کوچه ی دیگری شده بود که بن بست بود. خانه ای در بن بست قرار داشت که در پنجره ی نیمه باز ان شمعی به ارامی می سوخت.
    روشن بودن شمع در این وقت روز، مایه ی تعجبش شده بود اما وقتی خود را به زیر پنجره رسانده و با احتیاط نگاهی به داخل انداخته بود به همه چیز پی برده بود.
    دسته ای از مردان تنومند دور میزی چوبی جمع شده بودند و در حالی که پیاله های بزرگ نوشیدنی کف داری را سر می کشیدند، با شور و حرارت سر موضوعی بحث می کردند. اکثرشان به زبانی بیگانه صحبت می کردند اما انزان متوجه شده بود که همه به زبان بیگانه ی مشابه ی حرف نمی زنند با این حال هرچه را که می گفتند سایرین به خوبی متوجه می شدند.
    همین حین یکی از مردانی که نیمی از صورتش پوشیده بود، پیاله اش را روی میز کوفت و با شور و حرارت از جا جست و غریو شادی سر داد که ناگهان چشمش به بیرون از پنجره افتاد. انزان ترسید که مبادا او را دیده باشند، بنابراین تلاش کرد تا خودش را مخفی کند اما این کار به افتضاح بزرگی منجر شد و چند اتفاق با هم افتاد. صدای فریاد مردها که یک جا نعره می زدند، بلند شد، جانوری در کمی دورتر وحشت زده از روی پشت بامی روی گاری کوچک زهوار در رفته ای پایین برد و انزان که همان موقع از جا پریده بود سرش به گوشه ی پنجره ی باز خورد و بر شدت صداهای نابهنجار افزود.
    - هیس! یکی اونجاست...
    مردی از داخل خانه این را گفت و ناگهان همه ی سر و صداها خاموش شد.
    انزان خودش را پایین کشید و روی زمین نشست. احساس می کرد فرق سرش شکافته شده است، همه چیز در مقابل دیدگانش تیره و تار شده بود و تنها چند نقطه ی محو نورانی را می توانست ببیند. دستش را روی سرش گذاشت و صدای ناله اش را که داشت بیرون می آمد، با فشردن دندانهایش به روی هم خفه کرد اما نتیجه اش تنها این بود که فرق سرش به ذق ذق افتاد.

    صدای پایی را می توانست بشنود که به پنجره نزدیک می شد. باید یا مخفی می شد و یا پا به فرار می گذاشت اما کوچه ی سنگفرش شده ی باریکی با خانه های چوبی هیچ جایی برای مخفی شدن نداشت. پس چاره ای جز گزینه ی دوم در برابر خودش نیافت. از جا جست و دقیقا همان لحظه ای که مرد به پنجره رسیده و سرش را از چارچوب آن بیرون اورده بود تا نگاهی به کوچه بیندازد، روی پا ایستاد. اینکار باعث شد تا این بار سرش به صورت مرد برخورد کند. مرد دماغش را چسپید و فریاد زد: لعنتی! لعنتی! اون منو زد.. یه جاسوس بود. منو زد... بگیریدش.
    و دستهای بزرگ و عضلانی اش را که به رنگ قهوه ای تیره بود بیرون اورد و سرشانه های انزان را گرفت.
    برای لحظه ای انزان طپش قلبش را احساس نکرد. او به دام افتاده بود و کمی دیگر ده ها مرد که تصور می کردند او جاسوس است، روی سرش ریخته و با شمشیرهای افراشته شان تکه تکه اش می کردند. انزان صدای کشیده شدن شمشیرهای برّنده ی آن ها را پیش از این شنیده بود و حالا می توانست صدای کوبش پاهای بزرگ و گنده شان را هم بشنود که هر لحظه نزدیک و نزدیک تر می شد.
    نه! نمی توانست چنین اجازه ای بدهد. او شاهزاده ی یک سلطنت بود؛ شاهزاده ی دو سرزمین بود؛ فرزند پورچیستا و سیتی ینس بود و نمی توانست چنین بیهود بمیرد. باید مرگش ثمر و عایدی برای خاندان سلطنتی و دو سرزمین می داشت و در جهت افزایش طول سلطنت خاندان اَکتاویو - خاندانی که اکنون بر سیت ریزینس سلطنت می نمود- می بود.
    بنابراین با تمام قدرتی که در وجودش احساس می کرد، دست مرد را پس زد و پا به فرار گذاشت. مردها به کوچه ریختند و به دنبال او افتادند...

    شاهزاده انزان رو به کانیا کرد و گفت: حالا متوجه شدی که چه کرده ای؟
    کانیا که تا آن لحظه به دقت به آنچه که پیش از ملاقاتش با انزان برای شاهزاده ی جوان روی داده بود، گوش می داد سری به چپ و راست تکان داد و گفت: باز هم من خودم را مقصر این داستانی که تعریف کردی نمی دانم... شما می توانستید مرا تعقیب نکنید. می توانستید پشت خانه ی آن مردها فالگوش نایستید، می توانستید..
    - می توانستم همان لحظه که تو را در حال خروج از قصر دیدم چند سرباز برای دستگیری ات بفرستم و دست و پا بسته نزد پدرم ببرم تا...
    کانیا گفت: شاهزاده! من خشم و عصبانیت شما را درک می کنم منتها شما نیز باید بپذیرید که تمام بلاهایی که به سرتان امد بخاطر کنجکاوی خودتان بوده است. شما باید بدانید که نباید به دنبال هرچیز غیرمعمولی شتافت و تلاش کرد تا سر از کار هرکسی در اورد. چه بسا که بسیار چیز ها کنجکاوی در ان ها شایسته نیست و خطرهای فراوانی دارد.
    شاهزاده انزان اخم کرد و گفت: پس اجازه بدهم هرکس هر طور توانست به سلطنت و پادشاه خیانت کند؟
    - خیانت؟ چطور خیانتی؟
    - آن مردها درحال نقشه کشیدن بودند. آن تعداد مرد هیچگاه دور هم جمع نمی شوند مگر اینکه قصد و نیت شومی داشته باشند.
    -برای دسیسه چینی روز زمان مناسبی نیست.. من بارها دیده ام که پاسی از شب، وقتی تمام شهر خفته باشند خرابکاران و خائنین دور همدیگر جمع می شوند و در تاریکی و سکوت شب نقشه می چیدند.
    -شاید چیزی آن ها را مجبور نموده تا در روشنایی روز جلسه تشکیل دهند.
    کانیا چند لحظه ای برای جواب دادن درنگ کرد. شاهزاده ی جوان با وجود کم تجربه بودنش، پر بیراه هم نمی گفت.
    -حالا باید چه کنیم؟ اگر چیزی که می گویی واقعا حقیقت داشته باشد، چطور ان را به شخص پادشاه اطلاع دهیم؟

    شاهزاده انزان حالت متکبرانه ای به خود گرفت و گفت: فراموش کرده ای که او پدر من است؟
    کانیا سری به تاسف تکان داد. این شاهزاده ای که برای او در نظر گرفته بودند زیادی ناپخته بود و راه دور و درازی برای رسیدن به شایستگی در پیش داشت.
    - این یک مشکل شخصی نیست که بخواهید پدر و پسرانه با یکدیگر مطرحش کنید. این یک مشکل حکومتی و اگر واقعا صحت داشته باشد یک خطر بزرگ برای سلطنت است. بدون مدرک نه تنها کسی به سخنانت گوش نخواهد داد که حتی مورد تمسخر خواهی قرار گرفت.
    - اما پدرم می تواند به این مسئله رسیدگی و مدارک لازم را پیدا کند.
    - تصور می کنی پادشاه می تواند امور مملکتی و نظامی و حل و فصل مشکلات را رها کرده و به دنبال یک شک و شبهه بیفتد؟ و به این فکر کن که آن چیزی که تو در ان خانه دیدی آن چیزی نباشد که تصور می کنی و تنها یک فرض اشتباه و سوء تفاهم باشد، آن وقت چه جوابی به شخص پادشاهی خواهی داد؟
    انزان با دقت به سخنان کانیا گوش می داد و تقریبا متقاعد شده بود که او درست می گوید.
    کانیا با لحنی نرم تر ادامه داد: آن وقت تو در چشم پادشاه نزول خواهی کرد و فردی عجول با قضاوت های نادرست ظاهر خواهی شد. آیا چنین شخصی شایسته ولیعهد بودن سرزمینی همچون سیت ریزینس خواهد بود؟ سیت شهر افراد درستکار
    و عادل با قضاوت های صحیح است و شاه آن شخصی است که باید این ها را رعایت کند. اگر تو آنی نشان ندهی که شاه انتظارش را دارد، کنار زده خواهی شد..
    شاهزاده سری تکان داد و گفت: سخن تو درست تر است.
    ویرایش توسط cora : 2017/09/24 در ساعت 11:10
    قبل از شروع فعالیت در انجمن, قوانین پنجگانه انجمن ؛ و قبل از فعالیت در بخش ها و تالار ها, قوانین مختص هر بخش را به دقت مطالعه فرمایید.

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
مختصری درباره ما
انجمن دژ جادوگران با دو هدف مهم در سال 1393 فعالیت خودش را اغاز کرد: هدف نخست انجمن آن بود که منبع جامع و کاملی در باب مسائلی همچون کتاب (رمان و داستان، تاریخی، پزشکی و روانشناسی، ورزشی و... و به همه ی زبان های زنده دنیا) تکنولوژی، مد، تاریخ، امور فانتزی و ماوراء طبیعی، پزشکی و معرفی بزرگان(دنیای صنعت و موسیقی و نویسندگی و...) شود. هدف دیگر سایت: فعالیت فشرده و هدف دار در حیطه ی مسائل مربوط به کتاب بود. همچون ترجمه، نویسندگی، معرفی و ارائه ی بهترین و جدیدترین رمان های روز دنیا و ارائه ی نسخه ی الکترونیکی کتابهای قدیمی و جدید بازار چاپ... تا با تلاش روز افزون در این زمینه، یک قدم بیشتر به اینده ی کتاب و ادبیات جامعه کمک کند!
دوستان ما
Graphic : iAkbar ,Code and Implementation : WikiVB ,Supported By :P30web