اخبار سايت :

دژ جادوگران

کاربران تگ شده

صفحه 4 از 4 نخستنخست ... 234
نمایش نتایج: از 31 به 40 از 40

موضوع: رمان مرگ ماه | ثمر شاه ماری

  1. Top | #31
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    7,791
    تشکر
    640
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست
    با ورود به سالن، مرد جوانی شتابان به سمت مان امد. دستش را به سمتم دراز کرد و دستم را به گرمی فشرد.
    -خوش اومدی سلیم.
    دستی به شانه ام زد که متوجه سحر شد. سحر با لبخند به او خیره شده بود. مردجوان شتاب زده گفت: ببخشید سحر خانم اصلا حواسم به شما نبود.

    سحر خندید و گفت: عاشقیه دیگه!
    گونه های مرد جوان پر رنگتر شد. دستش را که هنوز در دستم بود فشردم و گفتم: ببین چجوری خجالتم میکشه.
    سپهراد چشم غره ای بهم رفت که تک خندی زدم و گفتم: اونجوری نگام نکن داداشم، خوف می کنم.
    سپهراد دستم را کشید و گفت: فعلا بیا بریم، بعدا خدمتتو دارم... سحر خانم بفرمایید.
    و بعد به یکی از خدمتکارها اشاره کرد تا شال و مانتوی سحر را از او تحویل بگیرد.
    در این فرصت نگاهی به سالن انداختم. دلباز و شیک و دوبلکس بود و نمای آن سوی ساختمان کاملا شیشه ای بود که باغ کوچک و سرسبز پشت ساختمان را در معرض دید قرار می داد. سالن غرق در نور و روشنایی بود.
    سپهراد گفت: برای شروع کار، باید از این ادم شروع کنیم.
    و من و سحر را به سوی دو مرد و یک زنی که کنار یکدیگر ایستاده بودند و مشغول گفتگو بودند راهنمایی کرد.
    با نزدیک شدن به مرد، ناخوداگاه گفتم: سپهراد! تو عاشق برادر زاده ی عمران خان شدی؟
    حیرت زده بودم. سحر هم با حیرت و نگرانی به سپهراد نگاه می کرد.
    تعجب سپهراد از فهمیدن این موضوع که من و سحر، عمران خان را می شناسیم دست کمی از تعجب ما از این که هویت عشق او را دریافته بودیم، نبود. اما چه کسی عمران خان را نمی شناخت؟
    عمران خان یکی از تاجران بنام و سرشناس بود که قدرت، ثروت و نفوذ بسیاری داشت. قد تقریبا متوسطی داشت - حدودا یک وجب از من کوتاهتر بود- کمی فربه بود و ان شب کت و شلوار مشکی برازنده ای به تن کرده بود که شکم نسبتا بزرگش را به خوبی می پوشاند. صورتش استخوانی و مربعی شکل بود و نسبت به اخرین باری که او را ملاقات کرده بودم تغییر چندانی نکرده بود مگر این که موهایش کم پشت تر و شقیقه هایش خالی تر شده بود. در لابلای موهای قهوه ای کوتاهش هم تعداد بیشتری موی سفید به چشم می خورد.
    خواستم حرفی بزنم که با نزدیک شدن به جمع سه نفره ی عمران خان و دوستانش، سکوت اختیار کردم.
    عمران خان به سوی ما که به دو سه قدمی شان رسیده بودیم چرخید و با چشمان کوچک و باریک اما هوشیارش از زیر ابروهای پرپشتش نگاهی به ما انداخت. حتی در لابلای ابروهایش هم تارهای رنگ پریده و سفید هم به چشم می خورد. مقابلش که ایستادم لبخندی زد و رو به سپهراد گفت: معرفی نمی کنی سرگرد؟

    زن و مردی که در کنار عمران خان ایستاده بودند با لبخندی از غرور و افتخار نسبت به سپهراد، به او نگاه کردند. سپهراد گفت: البته عمران خان!
    با دست به عمران خان اشاره کرد و رو به ما گفت: ایشون عمران خان هستن.
    دستم را جلو بردم و با روی باز گفتم: از اشنایی تون خوشوقتم عمران خان...
    دستش را به گرمی فشردم و خودم را معرفی کردم: فاتح هستم.
    دستش را رها کردم. عمران خان اسمم را زمزمه کرد و بعد گفت: همون فاتح مشهور؟
    خندیدم و گفتم: نه اونطوری که شما فرمودید. اون شهرت احتمالا متعلق به پدرمه که به گوش شما رسیده. وگرنه اسم من خیلی کم اعتبارتر از اونیه که بتونه به مرد قدرتمند و بزرگی مثل شما برسه.
    عمران خان با خشنودی گفت: دقیقا همونطوری که از شنیده هام تصور می کردم.
    بعد خطاب به مرد و زنی که به ما خیره بودند و با اشتیاق بحث ما را دنبال می کردند گفت: این مرد جوان فوق العاده است. من تعریفش رو زیاد شنیدم. تقریبا همه جا صحبت از اونه.
    صادقانه گفتم: این نظر لطف عمران خان هست وگرنه من کوچکتر از توصیفات اقای عمران خان هستم.
    عمران خان دستی به شانه ام زد و سری تکان داد که متوجه سحر شد. به سمت او برگشت و گفت: و این خانم زیبا؟!
    دستش را به سمت سحر برد. سحر دستش را در دست مرد گذاشت و گفت: سحر. همکار و مدیربرنامه های اقای فاتح.
    عمران خان بوسه ی کوچکی روی دست سحر زد و گفت: از اشنایی تون واقعا خوشحالم.
    سحر به طرز عجیبی و با چشمانی باریک شده که نگاهش را اسرار امیز کرده بود، به حرکات مرد چشم دوخته بود.
    بعد از معارفه و اشنایی جزیی، بحث به سوی کار و تجارت کشیده شد. تقریبا ربع ساعتی گذشته بود که خدمتکاری با یک سینی در دست به ما نزدیک شد. درون سینی جام های بلند پایه با محتویاتی به رنگ های سفید، زرد روشن، قرمز و نارنجی و بی رنگ بود. دسته ای مشروبات الکی و غیر الکی و دسته ی دیگر آبمیوه های گازدار یا بدون گاز.

    هر کدام از حاضرین لیوانی برداشتند. پرسیدم: آب؟
    خدمتکار به یکی از سه لیوان با محتویات بدون رنگ اشاره کرد. ان را برداشتم که عمران خان با آن صدای بم و سنگینش که مرا یاد دوبلور های سینمایی می انداخت، پرسید: شما مشروب نمی خورید؟

    صدایش این حس را در من تداعی می کرد که درون غار یخی ایستاده ام.
    یک جرعه ی بزرگ از لیوانی که به لبم نزدیک کرده بودم نوشیدم و گفتم:
    -مشکلات پزشکی...
    اما پیش از این که توضیح بیشتری بدهم، صدای زنگ تلفنی بلند شد.
    سپهراد با دستپاچگی دستش را درون جیبش فرو برد و گفت: خیلی متاسفم...
    نگاهی به صفحه ی گوشی انداخت و بعد تماس را قطع کرد. دوباره با شرمندگی گفت: خیلی متاسفم.
    اما من حواسم به صفحه ی گوشیش بود و عکس دختری که روی ان نقش بسته بود. قبل از این که کسی متوجه ان عکس شود، سپهراد صفحه ی گوشی را قفل کرد و گوشی را به جیبش برگرداند. ان دختر با پوست گندمی نسبتا تیره و موهای قهوه ای-خرمایی اش زیادی برایم اشنا بود.
    نگاهم را به صورت سپهراد کشیدم. برای لحظه ای احساس می کردم قلبم نمی زند. دنیا انگار روی دور کند خودش بود و صدای سپهراد انگار از دور دست به گوش می رسید.
    این دختر چه نسبتی با سپهراد داشت که عکس خندانش می بایست روی صفحه ی پس زمینه ی گوشی اش باشد تا در همه حال بتواند او را پیش چشمش داشته باشد در حالی که من یک ماه تمام فقط در ارزوی یک خبر کوچک از این دختر هستم؟
    خشم کم کم داشت بر وجودم مستولی می شد و چیزی نمانده بود که به شکل یک حمله به سوی سپهراد و متعاقب ان زد و خورد و درگیری خودش را نمایان کند که صدایی مرا به خود اورد.
    سپهراد بود. تکانی به من داد و با صدای بسیار ارامی که فقط من می توانستم بشنوم گفت: حالت خوبه داداش؟!
    با نگرانی به صورتم زل زده بود.
    نه! خوب نبودم. منطق از من بریده بود و ناخوداگاه هزاران هزار فکر جور و ناجور به سرم خطور کرده بود که همشان به یک نقطه می رسیدند: از این پس تا اطلاع ثانوی، سپهراد خطر محسوب می شد!

    با این حال خودم را جمع و جور کردم. نگاه از سپهراد گرفتم تا از طریق چشمانم چیزی را لو ندهم و با خونسردی ظاهری لیوان ابم را سر کشیدم. درحالی که لیوان را تکان می دادم تا به سر و تهش نگاهی بیندازم ، لبهایم را به سمت بالا خم کردم و گفتم: زیاد مطمینم نیستم. راستش ابش زیاد خوب نبود.
    همین موقع خدمتکاری نزدیک شد و رو به عمران خان گفت: ببخشید قربان...
    عمران بهش اشاره کرد که نزدیک شود و پیغامی را که اورده در گوشش نجوا کند. خدمتکار چند کلمه ای صحبت کرد که عمران خان با لبخند بزرگی گفت: منو ببخشید مردان جوان!
    انگار سحر را فراموش کرده بود که اصلاح کرد و گفت: و خانم زیبا! منو ببخشید. اما باید شما رو تنها بذارم.
    سپهراد با هول گفت: نه نه جناب عمران خان. راحت باشید.
    با این حرف سپهراد، عمران خان لبخند دیگری زد و گفت: از دیدنتون خوشحال شدم اقای فاتح جوان.
    و همانطور که لبخند را روی لبش نگه داشته بو از ما جدا شد و به سمت پلکان مرمری رفت.
    سحر گفت: منم میرم یه دوری میزنم.
    و از ما جدا شد. این بهترین فرصت بود که از چند و چون ماجرای ان عکس سر دربیاورم. پرسیدم: سپهراد! تو یه خواهر داری. مگه نه؟!
    - اوه اره.
    چشم هایش را به طرز بامزه ای گرد کرد و انگار که چیز وحشتناکی را به زبان اورده باشد گفت: نه یکی، که سه تا.
    و جرعه ای از لیوان بلوری بلند پایه اش نوشید.
    قبل از شروع فعالیت در انجمن, قوانین پنجگانه انجمن ؛ و قبل از فعالیت در بخش ها و تالار ها, قوانین مختص هر بخش را به دقت مطالعه فرمایید.

  2. Top | #32
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    7,791
    تشکر
    640
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست
    ابروهایم بالا پرید. معما طرح می کرد؟ فحشی توی دلم نثارش کردم.
    -خب تو که این همه خواهر داری چرا اونا رو نیاوردی برای حرف زدن با دختره؟
    - خب راستش اونی که بزرگتر از همه اس ازدواج کرده. خواهر کوچیکترم دانشجوئه و اینجا نیست. فقط می مونه ی دونه ی دیگه از خواهرام که... اوه اوه! اونو اصلا اسمشو نیار جلوم.

    تک خندی زدم و گفتم: چرا؟ خیلی از هم بدتون میاد؟
    - اون یه اعجوبه ایه. فقط کافیه یه راز بخوای باهاش درمیون بذاری... دیگه باید فاتحه ی خودت رو بخونی. با این حال نه؛ رابطه ی بدی با هم نداریم. اتفاقا خیلی هم میانه مون خوبه. با وجود این اخلاق افتضاحش خیلی هم دوستش دارم اما اعتماد؟! نه! اینارو نمیشه باهم قاطی کرد.

    -جالبه.
    دوست داشتم بپرسم که: "ایا عکسی از خواهرش داره یا نه!" اما از واکنشی که ممکن بود از خودش نشان دهد واهمه داشتم. به هرحال سپهراد یک مرد ایرانی بود و ناموسش حتی از جانش هم بالاتر بود. مطمینا نه تنها از این درخواستم با روی باز استقبال نمی کرد که ممکن بود نتیجه اش چندتا شکستگی در صورت و سایر نقاط بدن منی شود که بی شک در ان لحظه در شوک به سر می برم!

    فکری که از سرم گذشت امید کوچکی را در دلم روشن کرد.
    -اگر خواهرش باشه! کاش خواهرش باشه... خدایا نوکرتم... خودت یکاریش کنه.

    اما چطور باید به این موضوع یقین پیدا می کردم؟ در همین فکر ها بودم که چطور خودم را مطمئن و خیالم را از این بابت راحت کنم که صدای زنگ دریافت پیامکی به گوشم رسید. ناخوداگاه تمام حواسهایم فعال شد و چشم دوختم به صفحه ی گوشی موبایل سپهراد که دوباره از جیبش بیرونش اورده بود. سعی کردم کمی شیطنت به صدایم تزریق کنم. پرسیدم: هوم! این کیه روی گوشیت سپهراد؟

    نیشخندی گوشه ی لبش پدیدار شد. انگار که بخواهد از گنج با ارزشی در مقابل دیدگان نااهلان محافظت کند صفحه گوشی اش را قفل کرد و با حالت خاصی گفت: این همونیه که بلای جونم شده!

    عشق در کلامش موج می زد. اضافه کرد: دختری که شاید بیشتر از همه ی دخترها توی دنیا دوستش دارم. میدونی؛ یه جورایی حس می کنم هیچوقت نمی تونم بیشتر از اون کسیو دوست داشته باشم. شیرین، دوست داشتنی، سرتق، لجوج، خودپسند و بیشتر از همه ساده و مهربون.

    قلبم درون سینه ام فشرده شد. باورم نمی شد که این چیزی که در چشمان سپهراد می بینم برق ناشی از یاد اوری معشوقش و خاطرات اوست. سرم سنگین شده بود. یعنی این همان محبوب و مقصود سپهراد بود که بابتش امشب به این جشن دعوت شدیم؟ همون محبوب و مقصودی که باید نظر مثبتش را برای سپهراد بگیرم؟

    توی دلم نعره زدم: خدایا! امتحان چیو داری پس میگیری د اخه؟ تاوان کدوم گناهمو؟ اخه بامرام این مجازات انقد برای من سنگینه که هرچی فکر می کنیم می بینیم هیچکدوم از گناه های کرده ام در حدش نیستند... همه ی گناهامو جمع کردی و یکجا داری تقاصشو میکشی ازم؟ به خداوندی خودت بازم اندازه اش نمیشه. اخه بامروت تو خودت که شاهد بودی یک ماه در به در این دختر بودم. حتی راضی بودم به شنیدن یه خبر کوچولو ازش. این که کجاست؟ حالش چطوره؟ چیکار میکنه؟ خوبه؟ بده؟ یک ماهه که هیچ امیدی نداشتم حالا باید بعد یک ماه جواب چشم انتظاریمو اینجوری بگیرم؟ داشتیم خدا؟

    کاش خدا جواب میداد! کاش می گفت اینا همش سو تفاهم احمقانه ای بیش نبوده ولی همه جا سکوت بود و سکوت. فقط صدای اهنگ ملایمی می امد. صدای خدا نمیامد.
    مردی به جمع مان افزوده شد و با لبخندی گشاده شروع به احوالپرسی با سپهراد کرد. نیاز به تنهایی داشتم. پس از موقعیت پیش امده برای فرار به جایی که بتواند این را برای فراهم کند استفاده کردم. دستی روی شانه سپهراد گذاشتم و گفتم: ببخشید... من الان بر می گردم.
    سپهراد لبخندی زد و گفت: مشکلی نیست.

    با قدم های شتابان از آن ها فاصله گرفتم و از سالن بیرون زدم. نگاهی به اطراف انداختم. تعداد مهمانان بیشتر از قبل شده بود و حالا به سختی می شد گوشه ی دنجی برای گذراندن زمانی برای تنهایی پیدا کرد. در میان جمعیت به راه افتادم و مسیرم را از کنار دسته های زنان و مردانی که به سختی گرم گفتگو بودند باز کردم و به سمت حاشیه ی باغچه ی بزرگ، جایی که درخت ها انبوه تر شده بودند، به راه افتادم. به انجا که رسیدم، در محوطه ی خالی پشت چند درختچه متوقف شدم و گوشی همراهم را بیرون اوردم. باید با یاشار تماس می گرفتم. بعد از سه بوق یاشار جواب داد: بله قربان!

    برای این که خیالم از عدم وجود هرگونه مزاحمی راحت شود نگاهی به اطراف انداختم و گفتم: یاشار پیداش کردم.

    - چیو قربان؟
    مکثی کرد و بعد قبل از این که من فرصتی برای باز کردن لبهایم برای پاسخ دادن به سوال او داشته باشم گفت: بی_خان خانم رو؟

    با شنیدن نام بی_خان هیجان زده شدم. قلبم شروع به تپش های محکمتر و نامنظم تر کرد و ادرنالینی که در خونم پخش می شد بالا و پایین رفتن نفسم را سخت تر کرد. حس می کردم قفسه ی سینه ام از همه طرف تحت فشار توسط نیرویی خارجی قرار گرفته است. انگار جسمی سنگین را روی ان فشار می دادند. با صدایی اهسته لب زدم: اره.

    چنان صدایم اهسته بود شک داشتم که یاشار جوابم را شنیده باشد. با همان صدای گرفته و از چاه بیرون امده گفتم: ببین یاشار! الان بهت یه اسم میدم. این یه سرنخه که ممکنه مارو به بی_خان برسونه. یعنی مطمئنم که می رسونه.

    نگاهی به پشت سرم انداختم و ادامه دادم: یه نفر اینجا هست که من عکس یه دختر با شباهتی کم نظیر به بی_خان رو روی گوشیش دیدم. در واقع فکر می کنم که خود بی_خان بود اما...
    مکث کردم که یاشار گفت: اما دلتون نمیخاد باور کنید که خودشه، درسته؟

    با این حرف، ناگهان تمام دلهره و نگرانی ام به زبانم هجوم اورد و شکایت کردم: اخه چطور چنین چیزی ممکنه؟ عکس بی_خان اونم روی گوشی یه مرد غریبه؟ با یه همچین وضعیتی... موهاش رو افشون کرده بود و به پهنای صورتش لبخند می زد

    با یاداوری ان عکس دلم می خواست چیزی را بشکنم. بی اختیار گفتم: دلم میخواد یه نفرو حسابی بزنم.
    صدای پایی که هرلحظه بلندتر می شد به گوشم رسید.
    یاشار با شوخ طبعی گفت: میخوای همین یارو رو بدزدیمش؟ هم شما میتونی بزنیش، هم جای بی_خان رو ازش...

    هنوز جمله یاشار تمام نشده بود که مردی گفت: مشکلی پیش اومده مرد جوان؟
    صدا چنان ناگهانی بود که از جا پریدم.

    مرد چهارشانه ای پشت سرم ایستاده بود. هیکلش درشت تر از من اما قدش کوتاهتر بود. بنظر می رسید در اواخر دهه ی سوم زندگی اش باشد. اماده بودم تا بابت دخالتش گوشمالی ای به او بدهم که متوجه زن جوانی در فاصله ی چند قدم ان طرف تر شدم. همسن و سال مرد و باریک و قد بلند بود. با نگرانی ما را نگاه می کرد.
    با دیدن زن، خشمم از مرد را از خاطر بردم و گفتم: گفتم: نه. مشکلی نیس.
    مرد اصرار کرد: اخه سر و صدا می کردید و بنظر عصبانی میومدید.
    چشم هایم را بستم. به خودم نهیب زدم: خونسردیت رو حفظ کن.
    گوشی موبایل را نشانش داد و خواستم حرفی بزنم اما قبل از اینکه بگویم با کارمندانم در حال بحث و گفتگو بودم؛ زن در حالی که گردن باریک و درازش را به چپ و راست می کشید تا ما را که پشت بوته های بلند ایستاده بودیم بتواند ببیند گفت: مشکلی پیش اومده سمیر؟
    برای لحظه ای چهره ی اشنایی از جلوی چشمانم عبور کرد. مرد را که منتظر جواب بود کنار زدم و در حالی که از پشت بوته ها بیرون می امد به یاشار گفتم: یاشار من بعدا بهت زنگ می زنم.
    و با عجله به سمت جایی که دختر جوانی را دیده بودم به راه افتادم.
    خدای من!
    باورم نمی شد که او هم اینجا باشد.
    قلبم به شدت می تپید.
    چهره اش در پس هیکل زن قد بلندی مخفی شده بود اما صدایش که جسورانه بحث می کرد بهم اطمینان می داد که او هنوز انجاست. بعد از حدود یک ماه صدایش همان بود و حالا با هر قدمی که نزدیک تر می شدم صدایش بلندتر و بلند تر می شد.
    به چند قدمی شان که رسیدم دیگر حضورش در اینجا عجیب بنظر نمی رسید و دیگر این پرسش که او اینجا چه می کرد -که البته هرکاری هم که داشت برای من خوشحال کننده بود و برایم ارج داشت چون مرا به او رسانده بود- برایم بی معنا و حتی کاملا احمقانه بود. او محبوب و مقصود سپهراد بود. دختری که بخاطرش به اینجا دعرت شده بودم و این جشن... جشن او بود. سپهراد گفته بود که به جشن تولد دختری دعوتم خواهد کرد که گرفتارش شده است و مگر این همانی نبود که عکسش روی گوشی سپهراد بود و سپهراد درموردش چه گفته بود؟ گفته بود که دختری در دنیا وجود نداره که به اندازه این دختر دوستش داشته باشد؟

    با نزدیک تر شدن به انها، دختری که مقابل بی_خان ایستاده بود ناگهان به سمت او خم شد و بازوی بی_خان را گرفت. او را به سمت خود کشید و سرش داد: دختره ی پتیاره! خفه شو تا نزدم دهنتو پر از خون نکردم...

    بی_خان به شدت دستش را از بازوی دختر بیرون کشید و ضربه ی محکمی به سینه اش کوبید که باعث شد بدن لاغر و بلند دختر به عقب متمایل شود. آن وقت صدای جیغ جیغویش بلند شد: تو میخوای پر از خون کنی؟ بزن ببینم چجوری میزنی...
    دوباره دستی به سینه ی دختر زد و گفت: بزن دیگه... بزن تا ببینی چه بلایی سرت میارم.

    نگاهی به دست دختر که مچ پسری را محکم به دست گرفته بود انداختم. نگاهم را بالاتر بردم و روی پسر کشیدم. قدش کوتاه بود اما نه کوتاه تر از قد بیخان. اما دختری که او را گرفته بود حداقل ده سانتی بلندتر بود.

    ناگهان دست دختر بالا امد و اماده شد تا روی صورت بیخان فرود بیاید که دستش را گرفتم و جلو رفتم. دختر با تعجب و ترس به سمتم برگشت. گفتم: مشکلی پیش اومده خانم؟

    با دیدن چهره ی ارام و خونسرد من، جرات پیدا کرد، دستش را کشید و به مثل ببر درنده ای غرید: به شما ربطی نداره حضرت اقا!

    اما اجازه ندادم دست استخوانی اش از میان پنجه هایم خارج شود. حلقه ی انگشتانم را تنگ تر کردم و گفتم: این طرز صحبت اصلا برازنده ی یه خانم نیست.

    و چشم غره ای بهش رفتم که مردی که همراهش بود با لحن کشیده ای گفت: تو دیگه کدوم خری هستی؟

    نگاه تحقیر امیزی به مرد که از سرخی چهره اش بنظر می رسید مست کرده باشد، انداختم و با حالت هشدار دهنده ای رو به زن گفتم: بهتره همین الان دست این تن لش رو بگیری و از این جا گورتون رو گم کنین... زود باشین.

    از فریادی که کشیدم رعشه ای روی بدن زن افتاد. دست مرد را کشید و گفت: بریم فرهاد.
    دستش را رها کرد که دوان دوان از ما دور شد. هنوز چند قدمی دور نشده بودند که بی_خان گفت: الان من باید تورو چی صدا کنم؟ قهرمان؟

    بازوهایش را درهم فرو برده بود و با حالت طعنه امیزی بهم چشم دوخته بود.

    ناگهان چقدر صحبت کردن سخت شده بود. بعد از یک ماه انتظار مطلوبم مقابلم بود و من نمی دانستم چه باید با او بگویم. اب دهانم را فرو داد و گفتم: بی_خان... ما باید با هم صحبت کنیم.
    - ما صحبتی باهم نداریم.

    با خشم این را گفت و پشتش بهم کرد تا راهش را بکشد و برود که دست جنباندم و بازویش را چسپیدم: اتفاقا داریم. تو باید توضیح بدی چرا یهو گذاشتی و رفتی بی خبر؛ اونم وقتی بین مون خوب بود.

    بازویش را کشیدم که به سمتم چرخید و باهام رو در رو شد اما نگاهش را به پشت سرم دوخته بود. بی_خان نمی خواست به من نگاه کند؟ اما چرا؟ با چه دلیل و توضیحی ناگهان چنین از من دلزده شده بود آن دختری که روزی در نگاهش به من تحسین و علاقه موج می زد و چشمانش برای لحظه ای از روی من برداشته نمی شد و برای دیدن من دنبال بهانه بود، حتی بی اهمیت ترین و کوچکترین بهانه ها.

    تکانی به بدنش دادم و گفتم: د حرف بزن لعنتی.
    دست ازادش را بند حلقه ی دستم کرد و در حالی که برای باز کردن انگشتانم و نجات بازویش که حتم دارم زیر فشار دستم قرمز شده بود، تقلا می کرد گفت: ولم کن دیوونه.
    سرس داد زدم: بگو چرا منو ول کردی. بهم یه دلیل بده. یه حرفی بزن.
    ناگهان بی_خان دست از تقلا برداشت و کاملا خشک و بی حرکت شد. گفت: ای وای! این اینجا چیکار می کنه دیگه؟
    صورتش غرق ناباوری بود.

    کم کم رنگ پریدگی صورتش بیشتر و بیشتر می شد. امتداد نگاهش را گرفتم و به سمتی که خیره بود سر چرخاندم. مرد جوان و قدبلندی از میان تاریکی به سمت ما گام بر می داشت. با دیدن چهره ی من صدا زد: سلیم! تو اینجا چیکار می کنی؟

    بی_خان پشت سر هم لعنت می فرستاد؛ و نه فقط این، که دوباره تقلاهایش شروع شده بود و البته این بار بیشتر از قبل بود. برای ان که بتواند مرا وادار به گشودن انگشتانم از دور بازویش لاغر و نحیفش کند، با ناخن های بلند و مانیکور شده اش روی پوست و گوشتم فشار می داد. از لابلای دندانهایی که بخاطر تقلاهایش، به سختی روی هم فشرده شده بود غرید: ولم کن. من باید برم.

    - چرا؟ چرا باید بری؟
    -دارم میگمت ولم کن، دیوونه... تو نمیفهمی...
    -چیو نمیفهمم...
    سرش داد کشیدم: بی_خان! اروم بگیر یه دقیقه و بگو چی شده.

    هر دو بازویش را گرفتم و تکانی به بدنش دادم که گفت: اون نباید منو ببینه. بذار برم.
    -نمی تونم بذارم بری. من تازه پیدات کردم... بی_خان نکن. انقدر تکون نخور بگو چرا نباید اون تورو ببینه.

    بی_خان سرش را روی شانه اش خم کرد و از کنار من، دوباره نگاهی به پشت سرم انداخت. با دیدن سپهراد که نزدیکتر می شد لبش را گزید و گفت: تورو جون هرکی دوست داری بذار برم...

    مکثی کرد و گفت: ببین! مگه تو نگران این نیستی که منو دوباره از دست ندی؟ خب دوباره منو می بینی. یه دیدار دیگه طلب امشب. اما اگه امشب نذاری برم هیچوقت منو نخواهی دید.
    بعد با چشمانی که گشاد شده بود گفت: ای وای!

    - سلیم!
    صدایی که دقیقا از پشت سرم بلند شد، باعث شد از جا بپرم. بی_خان از فرصت استفاده کرد و بازوهایش را از میان انگشتانم بیرون کشید.

    سپهراد ادامه داد: اتفاقی افتاده؟
    بی_خان نمی خواست که این مرد او را ببیند. نمی دانم چرا و علتش چه بود اما ناخوداگاه روی پاشنه ی پا چرخید و کاملا مقابل سپهراد که سرک می کشید تا پشت سر مرا ببیند ایستادم و جثه ی کوچک بی_خان را مخفی کردم. لبخند کج و معوجی گفتم: چیزی نشده. می خواستی چی بشه؟

    صدای تالاپ تولوپ مبهم اما شتابزده قدم هایی از پشت سرم بلند شد. از بالای شانه نگاهی انداختم و بی_خان را دیدم که سرش را پایین نگه داشته و شتابان به سمت باغچه ای که تا پشت ساختمان کشیده شده بود می دود.

    سپهراد که رد نگاه مرا گرفته بود و قدم های بی_خان را دنبال می کرد گفت: داداش خبریه؟
    لبخندی تمام صورتش را پوشانده بود. اخم کردم و گفت: نخیر!... کاری داشتی؟

    - عه اره. داشت یادم میرفتا. حدودا تا پنج دقیقه ی دیگه مراسم به صورت رسمی شروع میشه. توی سالن دنبالت گشتم و نبودی. راستش از همین ابتدای مراسم باید بگردیم دنبال یه فرصت واسه این که باهاش صحبت کنیم. امشب اینجا خیلی شلوغه و مطمئنا دور و ورش به سختی خالی باشه...
    دستم را بالا اورد و خواستم بگویم که محبوبش همین الان اینجا بود و اتفاقا نه تنها دورش پر از ادم و شلوغ نبود و دست یافتن بهش سخت نبود که اتفاقا خیلی هم راحت می شد سر صحبت را باز کرد که ناگهان پشیمان شدم. اصلا نمی فهمیدم چرا داشتم در مخفی کاری این دختر شریک می شدم. در عوض دستی را که می رفت تا به سمت مسیری که بیخان لحظاتی پیش طی کرده بود، اشاره کند مشت کردم و کوشش کردم به ادامه ی سخنرانی سپهراد گوش بسپارم.
    سپهراد می گفت: برای همین باید هر فرصتیو غنیمت بشماریم. برای همین دنبالت بودم که از همین ابتدای مراسم زیر نظر بگیریمش.
    گوشم با حرف های سپهراد بود و هوش و حواسم با بی_خان همقدم شده بود و هر لحظه از من دورتر دورتر می شد. حتی زمانی که به دنبال سپهراد به راه افتادم و به سالن برگشتیم نیز هوش و حواسم سرجایش برنگشته بود و این اتفاقا تا زمان شروع مراسم نیز ادامه داشت تا این که سقلمه ای به زیر بازویم خورد و از دردش چهره ام در هم رفت.
    به خودم امدم و در حالی که جای ضربه را ماساژ می دادم و زیر لبی فحش هایی نثار سپهراد می کردم متوجه شدم که ریتم اهنگ عوض شده است. یک نفر پشت پیانو نشسته بود، یک دختر جوان و زیبا با موهایی به رنگ دانه های کشمش -در ان لحظه این بهترین تشبیهی بود که می توانست به ذهنم بیاید- و اهنگ ملایمی را می نواخت.

    سپهراد سرش را به سمتم خم کرد و از لابلای دندانهایش -در حالی که تلاش می کرد لبهایش تکان نخورد- زیر گوشم زمزمه کرد: حواست کجاست پسر؟

    بعد به سمتی اشاره کرد و گفت: اونجا رو ببین. داره میاد.

    صدایش از شدت هیجان می لرزید.
    رد اشاره ی سپهراد را گرفتم و به پلکان مرمری سفید رسیدم. سرهای همه ی حاضرین به ان سمت چرخیده بود و به احترام حضور شخصی که این اهنگ برایش نواخته می شد -و تا لحظاتی دیگر در بالای پله ها نمایان می شد_ همهمهه ها ارام ارام فروکش می کرد. اما هرچه جمعیت ساکت تر می شد هیاهوی درون من شدیدتر می شد. قلبم شروع به کوبیدن به در و دیوار قفسه ی سینه ام کرده بود و دلم شور می زد.

    صدای قدم هایی که به گوش رسید ریتم اهنگ تندتر شد و لحظاتی بعد دختری که لباس شب زیبایی به رنگ صورتی چرک به تن داشت در بالای پله ها ظاهر شد. خرامان خرامان از پله ها پایین امد و با هر قدمی که بر می داشت انگار پاشنه ی بلند کفش های مجلسی اش روی قلبم فرود می امد.

    نوری که فضای اتاق را روشن کرده بود اهسته اهسته رنگ می باخت و با هر درجه ای که از روشنایی اتاق کاسته می شد ضرب اهنگ شدیدتر می شد. تا این که اهنگ به اوج خود رسید و بسیار پر شور شد.
    در این هنگام در سوی دیگر سالن صدای جیغ و فریاد شادمانه ای بلند شد و ناگهان ده ها یا صدها فشفشه در حیاط ساختمان به هوا رفت که رنگ بازی شان در اسمان تاریک شب از ورای دیوار شیشه ای قابل دیدن بود و صدایش از پنجره ها و درهای گشوده به داخل خانه و تا عمق قلب حاضرین نفوذ می کرد.
    همه چیز چنان سریع و ناگهانی اتفاق افتاد که ادرنالین خونم شدیدا بالا رفت و در حالی که اتش بازی بیرون را با شوق کودکانه ای دنبال می کردم، میل شدیدی برای رفتن به وسط سالن برای رقصیدن در خودم احساس می کردم. اهنگ مست کننده بود.
    دختر جوان اخرین پله ها را نیز طی کرد و به روی سنگ های گرانیتی صیقلی کف سالن که نور را انعکاس می کردند پای گذاشت. چهره اش در میان تاریکی و از لابلای جمعیت قابل دیدن نبود و تلاش من هم که سعی می کردم روی پنجه ی پا بلند شوم تا او را ببینم بی نتیجه ماند.
    سپهراد که متوجه تقلاهای من شده بود نگاهی به اطراف انداخت تا مطمئن شود کسی این حرکات کودکانه مرا ندیده است و با لحن سرزنش باری گفت: سلیم؟ داری چیکار می کنی؟

    از حرکت کردن ایستادم. گفتم: هیچی. فقط میخام ببینم کی اومد.
    همین موقع اهنگ وارد ریتم دیگری شد و از طرف دیگر سالن دوباره صدای دست زدن بلند شد. از لابلای سر و صدا می توانستم ببینم که کم کم اهنگی با مضمون تولد در حال پخش شدن است. گل های ریز به ارامی از سقف شروع به فرو ریختن کردند و همزمان با ان دو پیشخدمت مرد، میز متحرک بزرگی را که کیک چند طبقه ای روی ان بود به سالن اوردند. فشفشه هایی که در اطراف میز روشن بود ان را درخشان کرده بود.
    میز تزیین شده ی حامل کیک تولد را به وسط سالن اوردند و دختر جوان که هنوز موفق به دیدن چهره اش نشده بودم پشت ان قرار گرفت.
    اهنگ تولد همچنان ادامه داشت اما به انتهای خود رسیده بود تا این که بعد از یکی دو نت دیگر، کاملا تمام شد و همزمان با فشرده شدن اخرین کلیدهای کیبورد، دور تا دور میز از سقف گل های سفید رنگ فرو ریخت و صدای کوبیده شدن دست ها به هوا رفت. دخترها جیغ می زدند و پسرهای جوان سوت می زدند؛ یک نفر هم ان وسط کل کشید.
    چشم های سپهراد برق می زد. در حالی که دستم را مشت می کردم از او رو گرفتم و جلو رفتم. باید این کابوس را تمام می کردم. از دیدن ان چیزی که در پس کیک بلند بالا ایستاده بود برای لحظه ای قلبم از حرکت کردن متوقف شد.
    قبل از شروع فعالیت در انجمن, قوانین پنجگانه انجمن ؛ و قبل از فعالیت در بخش ها و تالار ها, قوانین مختص هر بخش را به دقت مطالعه فرمایید.

  3. Top | #33
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    7,791
    تشکر
    640
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست
    ناگهان تمام شادی و شعف دنیا به سمتم هجوم اورد، قلبم را پر کرد و مرا تا مرز انفجار از شادی و خوشحالی برد.

    دختری که ان جا نشسته بود، بی_خان من نبود. بعد از ان لحظه دیگر هیچ چیزی اهمیت نداشت. بی_خان در این مهمانی بود. بعد از یک ماه -که ارزویم پیدا کردن کوچکترین اطلاعات یا نشانی از او بود- توانسته بودم با خودش ملاقات کنم و او محبوب از دست رفته ی من نبود؛ پس چه چیزی غیر از این ها می توانست اهمیت داشته باشد؟ تقریبا هیچ چیز؛ غیر از این که در همین جا و همین نقطه سفر زندگی من به پایان برسد.

    باقی مراسم به سرعت برق و باد و در چشم برهم زدنی گذشت. کیک را بریدند و سیل هدیه های گران قیمت به سوی دختر جوان که مانند عروسکی کوچک و زیبا بود روانه شد. اگر بی_خان در دل و در خاطرم نبود بی شک محو تماشای زیبایی معصومانه ی دختر که در ان جایگاه بی شباهت به پری های زیبا رو نبود، می شدم. موهای پر پشت و مواجش که به رنگ طلایی بود روی شانه هایش ریخته شده و دورش را فرا گرفته بود. صورت کودکانه اش به شکل قلب بود و به یک چانه ی ظریف و نوک تیز ختم می شد و چشم های گردش که با حیرت به جمعیت اطرافش خیره بود و بنظر می رسید هراس و ترسی در ان وجود دارد به رنگ ابی زلالی بود. روی تخت شاهانه ای -مانند انچه که شاهان و ملکه ها روی ان جلوس می کنند- نشسته بود و دور تا دورش از گل های ریز و درشت پر شده بود و مرا به یاد شاهزاده خانم های پریزادی می انداخت که زیر شاخ پر شکوفه ی درختان بهاری نشسته اند.

    صدای سپهراد که وجد و سرور ان را لرزان کرده بود زیر گوشم بلند شد. گفت: چطوره انتخابم؟
    بی اختیار گفتم: خوبه.
    دست از مقایسه کردن او و بی_خان خودم برداشتم و گفتم: البته بهتر از مال من نیست.

    سپهراد هو کشید و تک خندی زد. گفت: عجب! خوش به حال زن داداش.

    لبخند مرموزی زدم و در دلم حرفش را اصلاح کردم: خوش به حال دختری که عکسش روی پس زمینه گوشیمه...

    سلام و احوالپرسی ها و خوش و بش های دختر جوان با مهمانان سرشناس -که پدرش انها را به او معرفی می کرد- تمام که شد سحر نیز به جمع مان افزوده شده بود. با اخم وحشتناکی دختر را دنبال می کرد و پشت سر هم نوشیدنی می خورد یا تنقلات می جوید، حرف نمی زد و مدام انگشت هایش را درهم می پیچد یا پایش را تکان مد داد. گاهی هم دندان هایش را روی هم می سایید. اصلا نمی فهمیدم در عرض این چند دقیقه چه اتفاقی برایش افتاده است که ان شور و هیجان اولین ساعت ورود به عمارت را از او گرفته و جایش را به استرس و بی قراری داده است. کنجکاو بودم که در فرصتی مناسب علت تیک های عصبی اش را بپرسم اما چهره غضب الودش این امکان را گرفته بود.

    با صدای عمران به خودم امدم و متوجه شدم که مدتی است به سحر خیره ماندم. فورا از او رو گرفتم و از جایم بلند شد که دست سنگین و مردانه ی عمران خان روی شانه ام نشست. گفت: زحمت نکش پسرم. راحت باش.
    دستی به کتم کشیدم و گفتم: چه زحمتی عمران خان؟ عرض ادب...

    سحر هم با بی میلی بلند شد. عمران خان با لبخندی به رویم پاشید و رو به دخترکش که منتظر به او خیره مانده بود گفت: دخترم! ایشون اقای فاتح هستن. شاید پدرشون اقای فاتح بزرگ رو بخاطر داشته باشی.

    دخترش لبخند محجوبانه ای زد و به ارامی گفت: بله پدر.
    عمران خان دستش را پشت کمر دخترش گذاشت و گفت: جناب فاتح! اجازه بدید دخترمو بهتون معرفی کنم. بزرگترین دخترم، خزان.

    خزان به ارامی دست کوچک و ظریفش را جلو اورد. دستش را گرفتم و فشار ارامی بهش وارد کردم. نرم و لطیف اما سرد و یخ زده بود و از این سرماش تعجب کردم. درحالی که چشم هایم این تعجب را داد می زد بهش نگاه کردم که چشمانش را دزدید و دستش را از دستم بیرون کشید و درهم قلاب کرد. مضطرب بنظر می رسید. صدای مبهمی در وجودم داد می زد که این دختر از چیزی واهمهه دارد.
    دقایقی با خزان و پدرش هم صحبت شدیم که سپهراد اشاره کرد که نقشه مان را شروع کنیم. قرار بود تا به بهانه ای خزان و پدرش را از هم جدا کنیم که سپهراد بتواند با خزان تنها باشد و سر صحبت را با او باز کند. برای همین گلویم را صاف کردم و گفتم: جناب عمران خان! درمورد اون مزایده بزرگ که قراره شرکت ما توی پاکستان برگذار کنه چیزی شنیدید؟

    برقی که بعد از شنیدن عبارت مزایده بزرگ در چشم های عمران خان بوجود امد گواه بر این موضوع بود که نه تنها درمورد این مزایده شنیده است که بسیار به ان علاقه مند است و فکر به ان وسوسه اش می کند. وجد و علاقه ای نیز که در چین و چروک صورتش ریخت و ان ها را چند برابر کرد گواه دیگری بود تا به صحت حسم مطمئن شوم. برای چه کسی می توانست مهم و وسوسه برانگیز نباشد؟

    عمران خان همانطور که جام بلند پایه اش را با حرکات ارامی می چرخاند گفت: البته که شنیدم. در واقع باید بگم بهترین چیزیه که شنیدم. خیلی کنجکاوم تا بدونم که قراره این بار چه چیزی رو کنید.

    لبخندی زدم و گفتم: اقای عمران خان می دونید که تا قبل از شروع مزایده نباید هیچ اطلاعاتی درموردش به بیرون درز کنه. بخاطر مسائل امنیتی و...

    مکثی کردم و منتظر تاثیر حرفهایم ماندم و در حالی که به چشم های عمران خان خیره شده بودم صادقانه گفتم: البته من به شما اطمینان کامل دارم.
    بنظر می رسید که به خوبی تاثیر خود را گذاشته بودم و عمران خان منتظر پذیرش هر پیشنهاد و درخواستی از سوی من بود. ادامه دادم: اما من بحث های خصوصی تر رو ترجیح میدم.
    و به دخترش نگاه کردم که اخمی کرد. انگار از حرفم اینطور برداشت کرده بود که او را مزاحم صحبت های مان تلقی کرده ام.

    عمران خان سری تکان داد و گفت: البته...

    دستی روی شانه ی دخترش گذاشت و گفت: دخترم مارو ببخش که تنهات میذارم...

    اشاره ای به سپهراد کردم که از این موقعیت استفاده کرد و گفت: نه جناب عمران خان... ایشون تنها نیستن. اگر اجازه بدین من کنارشون میمونم.

    عمران خان نگاهی به سپهراد انداخت. بنظر دو دل می رسید. سحر که انگار متوجه این موضوع شده بود فورا وارد بحث شد و گفت: بله جناب عمران خان. منو سپهراد کنار دخترتون هستیم. ایشون تنها نیستن.

    بعد رو به خزان گفت: نظرتون با صرف یکم هوای تازه چیه؟ بنظرم اینجا زیادی دود و سر و صدا هست. یکم هوای تازه میتونه انرژی تون رو برای ادامه ی این مراسم بیشتر کنه.

    درسته! این همان چیزی بود که به دنبالش بودم. فورا استقبال کردم اما با لحنی که شوق و هیجان را از ان زدوده بودم گفتم: بنظر من هم فکر خوبیه.

    و به سحر و سپهراد اشاره کردم که فورا خزان را از آنجا ببرند. سحر گفت: بریم خزان خانم؟
    خزان هم انگار مانند پدرش دو دل بود که با دو غریبه ای که شاید فقط یکبار با انها ملاقات کرده است تنها بماند. سحر دستش را بلند کرد تا روی شانه ای او بگذارد. کمی مردد بود و دستش هنگامی که نوک انگشتانش به شانه ی لخت خزان برخورد کرد لرزید و عقب کشیده شد اما سحر فورا خود را کنترل کرد؛ لبخندی زد و دستش را روی پوست او گذاشت. سحر از لمس خزان اکراه داشت؟

    سحر او را به سمت در سالن هدایت کرد. به سپهراد اشاره کردم که به دنبالشان برود. با قدردانی نگاهی بهم انداخت. از شادی تصور تنها بودن با خزان در پوست خودش نمی گنجید. از پشت سر عمران خان که حواسش جای دیگری بود چشمک شیطنت باری حواله سپهراد کردم که شادی اش چند برابر شد و چون می ترسید که این شادی را نتواند از چشم عمران خان پنهان کند سرش را پایین انداخت و با عجله به دنبال سحر و خزان رفت.
    با کشیدن سر انگشت شصتم به گوشه ی لبم، خنده ام را جمع کردم. چند قدمی که دور شدند رو به عمران خان که هنوز سر پا ایستاده بود گفتم: بفرمایید بشینید عمران خان.
    عمران خان نشست و برای این که راحت باشد دکمه ی کتش را باز کرد. بدون مقدمه چینی گفت: خیلی مایلم بدونم امسال چی میخواید عرضه کنید.
    و از بالای لیوان نوشیدنی ای که به لبش نزدیک کرده بود گوشه چشمی نثارم کرد. گفتم: من از علاقتون به زمرد شنیدم و اینم شنیدم دنبال این هستین که یه زمرد بدون رگه و کاملا شفاف داشته باشید تا کلکسیون زمردهاتون که از انواع زمردها پر شده رو کامل کنید. ما یه نمونه از این زمرد تراش نخورده رو توی گنجینه ی مزایده امسال داریم که قیمت بسیار بالایی روش گذاشته شده.
    - چقدر؟
    -راستش از زمان اعلام یافت شدن این سنگ، افراد زیادی رقم هایی بسیار بالا برای تصاحب این گوهرسنگ پیشنهاد کردند اما ما ترجیح دادیم تا این گوهرسنگ توی یه مزایده گذاشته بشه تا به دست صاحب شایسته اش برسه و امیدوارم که اون صاحب شما باشید.
    عمران خان که به فکر فرو رفته بود گفت: مایلم تا اون گوهر سنگ رو پیش از مزایده ببینم.
    -میدونید که چنین چیزی ممکن نیست. به دلایل امنیتی امکان چنین کاری برای ما وجود نداره.
    -عکسش رو که میتونم ببینم.

    - از این گوهرسنگ فقط یه عکس منتشر کردیم. انتشار عکس های بیشتر اونم قبل از شروع مزایده میتونه باعث شناسایی اش بشه و امنیت اون رو توی خزانه به خطر بندازه. افرادی وجود دارند که برای چنین سنگ هایی حاضرن حتی دست به کشتن دیگران بزنند. چند سال پیش توی مزایده کلمبیا ما با چنین مشکلی مواجه شدیم و خودخواهی یه سرهنگ شورشی کلمبیایی باعث شد تا چند نفر از همکارانمون حتی تا پای مرگ برن. اونها بدون هیچ هشدار قبلی به محل برگذاری مزایده حمله و شروع به تیراندازی و ایجاد رعب و وحشت کردند. این بدترین اتفاقی بود که میتونست بیفته. پس با تمام احترامی که براتون قائلم باید بگم که جواب من به سوال شما خیر هست. چون بعد از اون ماجرا ما هیچ عکس و فیلمی از محصولات شرکت داده شده توی مزایدع تا زمان برگذاری مزایده منتشر نمی کنیم و گوهرسنگ ها رو در معرض دید قرار نمیدیم.
    عمران خان سری تکان داد و گفت: بله متوجه نگرانی های شما هستم. حتما بابت اون موضوع کلمبیا که تعریف کردید با ضررهای زیادی مواجه شدین...

    سری تکان دادم و گفتم: شرکت اعتبار زیادی رو از دست داد و اون روزها دوران واقعا بدی برای ما بود. اما الان دیگه امنیت بالا رفته و اجازه نمی دیم تا با تکرار اشتباهات یبار دیگه همچین مشکلاتی برای تجارتمون و برای شرکتمون بوجود بیاد... با این حال من میتونم عکس هایی از این گوهرسنگ رو به شما نشون بدم. همون عکسهایی که قابل انتشار هستند و اطلاعاتی درمورد این گوهرسنگ در اختیارتون قرار بدم منتها باید متوجه مهم بودن این اطلاعات باشید؛ به هیچ عنوان دوست ندارم به دست افراد طمع کار بیفته. من به دستیارم میگم که این عکسها رو فردا براتون بفرسته.
    - از بزرگواری و لطف شما سپاسگذارم... فقط یه مسئله ی دیگه...
    کمی برای گفتن حرفی که در ادامه می خواست به زبان بیاورد مردد بنظر می رسید. شاید نگران بود تا درخواستش از سوی من رد شود یا ان که با عکس العملی از سوی من مواجه شود که مورد انتظار و توقعش نیست و از این بابت غرورش جریحه دار شود؛ با این حال پس از کمی دست دست کردن گفت: من میتونم اطلاعاتی درمورد شرکت کننده های این مزایده داشته باشم؟
    - جناب عمران خان! میدونید که این اطلاعات محرمانه هستند...
    - بله بله... میدونم. متاسفم بابت این درخواست نامعقول؛ فقط کنجکاو بودم. منو بابت این موضوع...
    دستی به شانه اش زدم و گفتم: فکر می کنم گفتن چندتا اسم مشکل خاصی بوجود نیاره...
    و چشمکی زدم که صورت بزرگ و استخوانی عمران خان که پوستش کمابیش شل و اویزان شده بود درخشان شد و با دقت گوش فرا داد. گفتم: چندتا تاجر از هند، یکی دو نفر از پاکستان، شاید هم از چین و کلمبیا بیان و البته احتمال حضور افرادی که برای خاندان های سلطنتی کار می کنند نیز زیاده.

    عمران خان نگران شد. نگاهش را دزدید و گفت: اوه که اینطور! حتما قیمت گذاری روی این سنگ خیلی زیاد خواهد بود.
    -سنگ های دیگه ای هم وجود داره که از نقاط مختلف دنیا برای تصاحب کردنش در روز مزایده، به این سمت رهسپار شدن.
    -روز مزایده، روز بزرگی خواهد بود.
    -امسال چیزهای شگفت اوری در مزایده به نمایش گذاشته خواهد شد؛ پس بدون شک همونطوره که شما میفرمایید جناب عمران خان.
    عمران خان با حالتی رویایی گفت: من در ارزوی اون جواهری هستم که گفتید. بی صبرانه منتظرم تا عکسهاشرو ببینم و در روز مزایده نصیب من بشه. با این حال اگه این اتفاق نیفتاد، به هر دلیلی؛ امیدوارم چیزهای دیگه ای هم برای من داشته باشید تا به قدری درد از دست دادن اون گوهرسنگ رو تسکین بده.
    در حالی که گوشم از نوای ارام موسیقی که به تازگی نواختنش شروع شده بود، پر می شد، لبخندی زدم و گفتم: شک نکنید در کلکسیونی که ارائه خواهد شد چیزهای فوق العاده ای وجود داره که نظر شمارو جذب خواهد کرد.
    خانم زیبایی با قدم های بلند و کشیده به ما نزدیک شد. لباس مجلسی بلندی به رنگ کرم پوشیده بود که بالاتنه اش رویه ی تور با نقشی از گل و دامنش از حریر و پر چین بود. آستین نداشت و یقه اش گرد و ساده بود. وقتی گام بر می داشت صدای تق تقی به گوش می رسید. مقابل عمران خان ایستاد و گفت: عمران خان! خزان کجاست؟

    عمران خان از جا بلند شد، دست های نحیف و چروک شده ی زن را گرفت و رو به من گفت: جناب فاتح اجازه بدید که همسرم رو بهتون معرفی کنم.

    به احترام همسر عمران خان که زنی آرام و محجوب بنظر می رسید از جل بلند شدم که عمران خان ادامه داد: ایشون ماه_طوار هستند؛ همسر بنده.
    بعد رو به زنش گفت: شاید سلیم فاتح رو نشناسی عزیزم اما حتما پدرش رو بخاطر میاری!

    لحن عمران خان برایم عجیب بود. انگار حادثه ی خاصی را می خواست برای همسرش یاد اوری کند. ماه طوار در خودش جمع شد و سرش را پایین انداخت.
    توجهم به دستش جلب شد که هنوز در دست همسرش محصور بود. سعی داشت ان را بیرون بکشد اما عمران خان دست او را که در میان دست های سنگینش گم شده بود، سخت نگه داشته بود؛ بطوری که باعث ازار ماه طوار شده بود.
    هم مادر و هم دختر از چیزی واهمه داشتند.
    ماه طوار همانطور که سرش را پایین انداختم بود از زیر مژه های بلند و مشکی اش با نگرانی نگاهی بهم انداخت. برای لحظاتی احساس کردم در نگاهش رنجش از بابت این رفتار همسرش و تاسف را می توانم ببینم. برای این که فضای بوجود امده را از بین ببرم بی مقدمه گفتم: خزان خانم بیرون هستن. با یکی دو نفر از بچه ها رفتند توی باغ تا کمی از سر و صداهای اینجا دور باشند.
    بعد یادم امد که بابت اشنایی با او ابراز خوشوقتی نکردم.
    البته با این وضعیت بوجود امده واقعا جای خوشوقتی هم نبود.
    ماه طوار گفت: زمان رقص فرا رسیده و اولین رقص باید رقص کسی باشه که مجلس بخاطرش برپا شده. این رسم ماست... شاید شما درموردش بدونید... برای همین دنبالش می گشتم تا هرچه زودتر اخرین قسمت جشن رو هم اجرا کنیم. اما هرچی توی سالن به دنبالش گشتم نتونستم پیداش کنم.

    گفتم: نگران نباشید خانم ماه طوار. خزان خانم بیرون هستن برای همین نتونستین پیداشون کنید.
    خم شدم و جام نوشیدنی ای که در دستم بود و بهش لب نزده بودم -و انگار فقط برای رفع تکلیف نگهش داشته بودم- را روی میز گذاشت و گفتم: اگر بخواید من میتونم ایشون رو صدا بزنم.
    ماه طوار با تردید گفت: لطف می کنید جناب فاتح.
    لبخندی زدم. فرصت مناسبی برای گریختن و تماس با یاشار بود. باید درمورد بی_خان به او اطلاع می دادم. لازم بود تا کسی را به دنبال بی_خان بفرستیم و خانه اش را پیدا کنیم اما وقتی روی پله های سنگی بیرون ساختمان ایستادم، با دیدن چیزی که مقابلم در حال روی دادن بود هر فکری از ذهنم بیرون پرید و یاشار را کاملا از یاد بردم.
    -ای وای! این پسر دیوونه شده. اگه یوقت عمران خان یا خدمتکارش این وضع رو ببینن یا...
    وقتی برای فرضیه سازی و احتمال دادن به این که چه کسی می توانست سر برسد و این افتضاح را ببیند نبود. سراسیمه از پله ها پایین رفتم. هوای سرد شبانه همراه با نسیم ملایمی که می وزید به صورتم می خورد و کمی از التهاب و خشم نهفته ام نسبت به عملکردی که سپهراد در پیش گرفته بود می کاست.
    حیاط تقریبا خالی شده بود و جز یکی دو نفر در ان سوی حیاط و فاصله ی بسیار دورتر از جایی که سپهراد ایستاده بود، شخص دیگری به چشم نمی خورد که بدون شک ان ها نیز به معرکه ای که سپهراد راه انداخته بود دید نداشتند. از طرفی سپهراد و خزان در محوطه ی بزرگی که پشت بوته های پر شاخ و برگ ایستاده بودند و این بوته ها و درختچه هایی به خوبی انها را استتار می کردند. پس تا این لحظه به احتمال بسیار زیاد کسی متوجه گستاخی سپهراد نشده است. اما تا چقدر دیگر ممکن بود همچنان شانس با سپهراد یار باشد.

    نفسم را با حرص به بیرون فوت کردم و برای این که دوست خوبم امشب کاملا زنده و با بدنی کاملا سالم از اینجا خارج شود بر سرعت قدم هایم افزودم. با نزدیک شدن به ان دو صدای جر و بحث شان را به خوبی می توانستم بشنوم.
    خزان با غضب و ناراحتی گفت: این کارتون اصلا شایسته نیست اقای محترم. شما دارین باعث ازار من میشین.
    اما سپهراد مچ دست او را گرفته بود و سعی داشت او را ارام کند. دختر اضافه کرد: لطفا دست منو رها کنید.
    -خزان خانم لطفا به حرف من گوش کنید.

    - شما مهمان ما هستید جناب سپهراد خان! پس لطفا شان مهمان بودن خودتون رو حفظ کنید وگرنه هر اتفاقی که بیفته فقط خودتون مقصرش هستید.
    با این حرف، دستش را به شدت از دست سپهراد بیرون کشید و دوان دوان از او دور شد.
    سپهراد قدمی به دنبال او دوید و صدا زد: خزان خانم...
    اما وقتی دو زن که به تازگی از سالن بیرون امده بودند با سر و صدای او به سمتش چرخیدند سرجایش ایستاد و کلافه دستش را در موهایش فرو برد.

    پشت سرش ایستادم و دستم را روی شانه گذاشتم. متوجه نزدیک شدن من نشده بود و از این رو کمی هول کرد. به سمتم برگشت که با دیدن چهره ام نفس حبس شده اش را با اسودگی خیال بیرون فرستاد و به مسیری که خزان می رفت خیره شد. پرسیدم: چتون شد؟ دیدم که داشتین جر و بحث می کردین و...
    سپهراد سنگریزه ای را که جلویش بود با حرص به لابلای درختچه ها شوت کرد و گفت: اره... سعی کردم باهاش حرف بزنم ولی بی فایده بود. اون نمی خواست گوش بده.

    سرزنشش کردم: و با این کاری تو کردی مطمئنم دیگه هیچوقت هم دلش همچین چیزیو نمیخواد.
    سپهراد با ناباوری نگاهم کرد. انگار تازه داشت میفهمید که چه گندی ببار اورده است. حداقل اعضای چهره اش که داشت تغییر می کرد که اینطور می گفت. بی توجه به اویزان شدن لب و لوچه اش گفتم: سحر کجاست پس؟
    سپهراد شانه ای بالا انداخت و گفت: نمیدونم والا.
    -مگه با تو نیومد بیرون؟

    صدای اواز جیرجیرکی از لابلای درخت ها به گوش می رسید. از این صدا متنفر بودم اما سعی کردم ذهنم را متمرکز نگه دارم. گفتم: من فکر می کردم که با تو اومده باشه بیرون.
    - اره خب. اون اینکارو کرد. بعد من و خزان اینجا ایستادیم و اون گفت که بهتره تنهامون بذاره و خب همینطور هم شد. اون رفت ولی واقعا نمی دونم کجا رفته.

    -خیلی خب. مشکلی نیست. تو برو توی سالن. الانه که مراسم رقص شروع بشه. شاید بتونی یه شانس دیگه برای جلب توجه خزان داشته باشی. منم میرم دنبال سحر. مطمئنم اون نمیخاد همچین چیزیو از دست بده و اگه بدونه که اینجا یه مراسم رقص بوده و من بهش اطلاع ندادم حسابی ازم دلخور میشه.

    سپهراد سری تکان داد و به سمت ساختمان رفت. نگاهی به اطراف انداختم اما به جز چند نفر ناشناس، هیچ دختری با لباس شب قرمز به چشم نمی خورد. شاید به باغ پشتی رفته بود. آنجا زیبا و دلباز بود و یک الاچیق کوچک هم داشت، از سر و صداهای معمول هم دور بود. سحر با سر و صدای زیادی و فضاهای شلوغ کمی مشکل داشت. شاید برای یافتن کمی ارامش به آنجا پناه برده بود.
    به آن سمت به راه افتادم. اتفاقا حدسم درست بود و دختری قرمز پوش را در انجا دیدم. خواستم صدایش بزنم که چیزی توجهم را جلب کرد. در حاشیه ی محوطه ی خالی از درخت باغ ایستاده بود و پشتش به من بود. بنظر می امد با کسی در حال گفتگو است. بی سر و صدا، در حالی که مراقب بودم کفشهایم روی برگ های خشک شده و ساقه ها فرود نیاید، بهش نزدیک شدم.
    صدای ارامش را شنیدم: اره اونم اینجاست.... خودم با چشمای خودم دیدمش... باشه باشه...
    در حال صحبت کردن با گوشی موبایلش بود و پچ پچ می کرد.
    بیشتر بهش نزدیک شدم که با حس حضورم در پشت سرش، به سرعت به سمتم برگشت و در همان حال گوشی موبایلش را پایین اورد. با دیدنم، گفت: آه تویی سلیم.
    دستش را روی قفسه سینه اش گذاشت: ترسوندیم.
    -متاسفم. اخه اینجا تنهایی ایستاده بودی...
    اجازه نداد حرفم را کامل کنم. گفت: اره اره داشتم با گوشی صحبت می کردم... خب راستش دوستم پشت تلفن بود... یه لحظه صبرکن.

    گوشی موبایل را بالا اورد و کنار گوشش گرفت. گفت: ببخشید عزیزم... نه چیزی نبود. فکر کردم یه مزاحمه ولی خب سلیم بود. اره اره... بهت که گفتم جای من خوبه... نه بابا حوصلم سر نرفته...
    شکلکی برایم در اورد و بدون صدا لب زد: خیلی وراجی می کنه.
    لبخندی مصنوعی زدم و سری تکان دادم. سرم را به اطراف چرخاندم اما تمام گوش و حواسم به مکالمه سحر بود. مطمئنم که نقش بازی می کرد اما قبل از هر اتهامی باید از هویت فرد ان سوی خط مطمئن می شدم. سحر گفت: اره بابا اینجا ادمای مشهور زیادی هستن که با دیدنشون کلی هیجان زده میشم... چی؟ اره اره اونا هم هستن. واسه یه لحظه دیدمشون.
    برای لحظه ای صدایش اوج گرفت و با هیجان گفت: اره اره. وای خیلی عالی بودن!
    بعد بازویم را گرفت و از ان اویزان شد و گفت: حالا همه ی اینا به کنار همین که سلیم باهام باشه کافیه تا دیگه اصلا حوصلم سر نره...
    و خندید: اره اره. خیالت تخت... خیلی خب عزیزم می بوسمت... بای.
    گوشی را قطع کرد و گفت: دخترا!

    برای لحظه ای اسمی شبیه صفیه را که به انگلیسی نوشته شده بود روی صفحه ی گوشی اش دیدم. اما بخاطر نمی اوردم که سحر دوستی با چنین نامی داشته باشد.

    سحر فورا صفحه ی گوشی اش را از مقابل دید من عقب کشید و ان را قفل کرد. سرش را روی شانه اش کج کرد و گفت: چی شد از اون پیرمرد پولدار دیوونه دل کندی و اومدی دنبال من؟
    با دلبری پلک هایش را بست و باز کرد و گفت: دلت واسم تنگ شد؟

    هنوز بازویم را در میان حلقه ی دستانش نگه داشته بود. دستی به گونه اش کشیدم و چندتار مویی را که روی ان ریخته شده بود عقب راندم. این دختر کارش را خیلی خوب بلد بود. باید بابت انتخابش به شخصی که برایش کار می کرد تبریک ویژه ای گفت.

    گفتم: تا حدودی. اما واقعیت اینه که الان قراره یه مراسم رقص شروع بشه توی سالن؛ شایدم تا الان شروع شده باشه. منم برای همین اینجام، فقط میخاستم بهت خبر بدم چون فکر می کردم دلت نمیخاد از دستش بدی...
    - البته که نمیخام. مخصوصا اگه اولین درخواست رقص رو از شما داشته باشم.

    این دختر علاوه بر جاسوسی هایش، بی قرار کردن را هم خوب بلد بود. چنگی به کمرش زدم و بدنش را به سمت خودم کشیدم. مقاومت نکرد و در اغوشم افتاد. صورتش که با لبخندی روشن شده بود مماس صورتم قرار گرفت و لبهای گوشتی اش با حالت اغواگرانه ای از هم باز ماند.

    گفتم: اگر مردی بهتر از من رو توی اون سالن پیدا کردی میتونی یه دوری هم با اون برقصی اما از اونجایی که هیچ کدوم از مردهای اونجا هیچ برتری ای نسبت به من ندارن پس فکر می کنم تا اخر شب فقط باید با من برقصی.

    لبهایش را با حالت وسوسه انگیزی بست و دوباره از هم باز کرد. نگاهش به لبهای من دوخته شده بود. گفت: هیچ مردی بهتر از شما سراغ ندارم.

    اب دهانش را فرو داد. سیبک گلویش که به نرمی بالا و پایین شد سرش هم جلوتر امده بود. نفسش به سبکی بالا و پایین می شد و وقتی بازدمش روی لبهایم فوت می شد سرد و خنک بود.

    تمام این ها نقشه ای بیش نبود. سحر عشقی به من نداشت و فقط برای پیشبرد نقشه هایش و دستیابی خواسته هایی که داشت -و من نمی دانستم چیست- سعی داشت به من نزدیک شود اما من اجازه نمی دادم که مرا بازیچه ی خودش کند. برای یک لحظه احساس کردم کسی از لابلای بوته ها ما را تماشا می کند. فورا صورتم را به سمت گونه ی صورتی سحر خم کردم و بوسه ای رویش گذاشتم. گفتم: بهتره بریم توی سالن...

    سحر از من جدا شد و سری تکان داد. دستم را پشت کمرش گذاشتم و به سمت بوته ها نگاه کردم. دیگر ان حس را نداشتم.
    سحر را به سمت حیاط جلویی راندم که صدایی شنیدم. ناخوداگاه به سمت بوته ها برگشتم.

    - تو هم شنیدی سحر؟
    -چی؟ چیو باید بشنوم سلیم؟
    - انگار صدای زنگ تلفن بود.
    قبل از این که حرفی بزند لحظه ای به صورتم خیره شد، بعد به لابلای بوته ها نگاه کرد و در نهایت گفت: نمیدونم. مطمئن نیستم... اینجا سر و صدا و صدای اهنگ زیاده. ممکنه بخاطر اون باشه... شایدم یکی گوشیش زنگ خورده...
    بعد بازویم را گرفت و گفت: به هرحال هرچی هم که باشه به ما چه ربطی داره؟ هوم؟
    - اره. شاید اشتباهی شنیدم. مهم نیست... بهتره بریم تو سالن.
    به راه افتادیم ولی یکبار دیگر برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم و این بار حس کردم شاخ و برگها تکانی خوردند.
    قبل از شروع فعالیت در انجمن, قوانین پنجگانه انجمن ؛ و قبل از فعالیت در بخش ها و تالار ها, قوانین مختص هر بخش را به دقت مطالعه فرمایید.

  4. Top | #34
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    7,791
    تشکر
    640
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست
    بی_خان

    - لعنت به امشب! لعنت به این مهمونی! لعنت به تو مریم... ببین تو چه دردسری انداختیم.

    همینطور که به زمین و زمان و همه چیز لعنت می فرستادم راهم را از بین بوته های گل و درختچه باز کردم و به اعماق باغ، جایی که در میان تاریکی و شاخ و برگ درهم تنیده ی درختان هیچ چیزی قابل رویت نبود، رفتم. به عبارت دیگر داشتم به آنجا پناه می بردم. چنان در میان باغ پیش رفتم تا به درخت تنومندی که تنه اش حدودا دو برابر من بود، رسیدم. برای پناه گرفتن در پشتش مناسب بود. خودم را پای تنه اش انداختم -در واقع خودم را به ان کوبیدم- عصبانی بودم و کنترل حرکاتم را نداشتم اما انگار با شدتی بیشتر از حد معمول این کار را انجام داده بودم چون کمرم با برآمدگی های زمخت ان برخورد کرد و دردی در کمرم دوید که ناله ام را بلند کرد.

    -آخ! لعنتی...
    مشتی به درخت کوبیدم. پوست کمرم می سوخت و اشک در چشمهایم حلقه زده بود. اما در مقابل دردسری که گرفتارش شده بودم اصلا به چشم نمی امد. پاهای لخت و زخمی ام را که از خستگی روی خاک خیس و اب خورده و برگ های خشکیده دراز شده بودند بالا کشیدم و زانوهایم را در اغوش گرفتم. سرم را روی بازویم گذاشتم و به فکر فرو رفتم. با بسته شدن چشمهایم، ناخوداگاه برخورد غیر منتظره ام با سلیم مقابل چشمانم امد.

    سلیم! سپهراد! سحر!
    امشب، در این جشن، افراد اشنای زیادی را دیده بودم که نباید می دیدم. یا حداقل انها نباید با من مواجه می شد.
    -اما اونا اینجا چیکار می کردند؟

    بدترین قسمت ماجرای امشب، دیدن سپهراد بود. اگر او هم متقابلا مرا می دید... معلوم نبود چه اتفاقی رخ می داد!
    -باید قبل از این که دوباره با یکی از اینا مواجه بشم یا یه اشنای جدید رو ببینم، از اینجا خارج بشم... باید از این مهمونی لعنتی برم بیرون... خدا نکشتت مریم. اخه اینم جا بود که منو اوردی تو، دختر؟!

    گوشی همراهم را که کنارم افتاده بود چنگ زدم و از روی چمن ها و برگ های فاسد شده برداشتم. باید با مریم تماس می گرفتم تا برای فرار از اینجا کمکم کند. شماره اش را گرفتم و درحالی که با استرس گوشت کنده شده ی کنار ناخنم را می جویدم منتظر اتصال تماس ماندم. صدای زن اپراتور توی گوشی پیچید. قطع کردم و بعد از این که چند فحش نثار مریم و جد و اجدادش کردم، دوباره تماس گرفتم که بعد از پنجمین بوق جواب داد. در حالی که جیغ می زد تا صدایش از میان صدای موسیقی و همهمه ی افراد درون سالن به گوشم برسد گفت: تو کجا رفتی یهو؟
    سوالش را نادیده گرفتم و گفتم: ببین مریم! یکاری بهت میگم یبارم که شده بی چون و چرا و سوال و جواب انجام بده. باشه؟

    از لحن صدایم، نگران شد و گفت: چیشده بیخان؟
    -هنوز چیزی نشده ولی اگه تو بخوای همینجور سوال و جواب کنی یه چیزی میشه. ببین! برو وسایل خودمو و خودتو بردار بیار به باغ پشت خونه... من یه جایی ته ته باغ منتظرت نشستم. بیا اونجا.

    -باشه باشه الان میام...
    -منتظرتم مریم. عجله کن! نه یه ساعت طولش بدی باز گرم گپ و گفت با اون اسکولا بشیا... زود بیا اینجا.

    -باشه باشه. ده دقیقه ی دیگه اونجام.
    و سراسیمه تماس را قطع کرد. نگاهی به ساعت گوشی انداختم. هشت و بیست دقیقه ی شب را نشان می داد. باید دقیقه انتظار می کشیدم؛ ده دقیقه ای که قرار بود این فکر های ازاردهنده روح و روانم را بخورد. برای اینکه کاری برای انجام دادن داشته باشم که اجازه ی هجوم افکار را به ذهنم ندهد شروع به قدم زدن کردم. یک ماه تمام با خودم برای فراموش کردن خاطراتش جنگیدم و حالا که داشتم فراموشش می کردم چرا باید دوباره سر راهم قرار بگیرد و با ابراز احساسات مسخره اش همه چیز را دوباره برایم شروع کند؟

    -خدایا اگه قرار نیست مال من باشه چرا انقد زجر میدی؟ نه نه... دیگه اجازه نمیدم مثل دفعه ی پیش باهام بازی کنن. به هیچوجه اجازه نمیدم. الان من از اینجا میرم و هیچوقت دیگه هم سر راهش قرار نمیگیرم که با حرفهای احمقانه اش باعث ازار و اذیتم بشه.

    یاد قولی که بابت یک ملاقات دیگر به سلیم داده بودم افتادم و با خودم گفتم: بخاطر سلامت عقل و روان خودتم که شده تمومش کن بی_خان. تو نیازی به عمل کردن به اون قول نداری وقتی اون اینقدر بی معرف و نامرد هست و میخواد فقط ازت سو استفاده کنه. اگه یه ملاقات دیگه باهاش داشته باشی به خودت ظلم کردی. حالا هم میری خونه و همه چیزو فراموش میکنی. انگار نه انگار که دیدیش.
    با این فکر نگاهی به ساعت گوشی همراهم انداختم. هشت و سی و پنح دقیقه شب شده بود و مریم هنوز نیامده بود.
    - دختره ی خنگ فراموشکار.
    شماره اش را گرفتم که زن اپراتور گفت: دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد.

    باورم نمی شد. دوباره تماس گرفتم و دوباره همان پیغام را شنیدم. برای لحظه ای تمام تنم یخ بست. من این دختر را، همین امشب، می کشتم.
    از جایم بلند شدم، لباس هایم را از گرد و خاکی که رویشان چسپیده بود تمیز کردم و به راه افتادم.
    -باید خودم یه راهی پیدا کنم.

    به حاشیه باغ که رسیدم صدایی توجهم را جلب کرد. صدای صحبت یک زن بود که برایم بسیار اشنا بود.
    - من توی عمارت عمران خان هستم!
    مکثی کرد و گوش داد. بعد خندید گفت: درسته خونه ی شما. امشب اینجا یه جشن تولده. مگه تو خبر نداشتی؟
    دوباره خندید. برای این که صحبت هایش را بهتر بشنوم، نزدیک تر شدم. پشت درختچه هایی که تقریبا تا شانه هایم می رسیدند مخفی شدم و گوش دادم. گفت: خب دیگه. وقتی تو دعوتم نکردی مجبور شدم خودم پاشم بیام...

    از لابلای شاخ و برگ درهم تنیده ی درختچه ای که مقابلم بود زیر نظر گرفتمش. پشت به دیوار شیشه ای عمارت و رو به باغ ایستاده بود. نوری که از چراغ های پشت سرش می تابید چهره اش را تاریک کرده بود، برای همین نمی توانستم چهره اش را ببینم اما از لحن صدایش معلوم بود که از حرفی که شنیده خوشش نیامده است. گفت: خیلی خب جوش نیار... سلیم مجبورم کرد بیام وگرنه صدسال جایی که عمران خان باشه پامو نمیذارم... اصلا تو که خودت توی این خونه رفت و امد داری دیگه چرا من باید وقتمو اینجا تلف کنم؟ عوضش میرم دفتر و دستک سلیمو میگردم شاید یه چیزی پیدا کردم.

    سکوت کرد و نگاهی به اطراف انداخت؛ در همال حال به حرف های پشت خطی اش گوش می داد. گفت: نمی دونم کجاست. می خواست با عمران خان خصوصی صحبت کنه مارو فرستاد دنبال نخود سیاه...
    شکلکی در اورد و گفت: با خزان جون فرستادمون بیرون تا با دختره بتونه با عشقش تنها باشه... سپهراد رو میگم دیگه... عه! تو نمی دونستی؟ چه جالب... البته فکر کنم خزان جون هم تا الان نمی دونست که یه عشق ممنوعه داره اما خب بعد از الان هردوتون فهمیدید... بگذریم منو که برای جاسوسی اونا استخدام نکردی. من اومدم که از کار سلیم سر در بیارم.

    ناخوداگاه هینی کشیدم اما برای این که صدایی از گلویم خارج نشود که توجه سحر را جلب کند، فورا دستم را روی دهانم فشردم.
    -این دختره چقد عوضی بود. اصلا باورم نمیشه که بخاطر همچین چیزی سلیم رو عاشق خودش کرده. بیچاره سلیم... البته اون که حقشه. پسره ی احمق. اخه دختر کم بود که عاشق این استخونی شده بود؟ فکر کنم باید به سلیم اینارو بگم.

    اما قبل از این که حتی دستم برای تکیه گاه شدن، روی زانویم قرار بگیرد پشیمان شده بودم.
    - دنیا گرده سلیم خان! یه روز تو خواستی از من سو استفاده کنی، حالا یه نفر داره از تو سواستفاده می کنه.

    همین لحظه نگاهم به مسیر باریکی افتاد که حیاط جلویی و باغ پشت عمارت را بهم مرتبط می کرد و سلیم را دیدم. با این که از این جا بخوبی نمی توانستم چهره اش را تشخیص دهم اما کت و شلوار ابی اش را به خوبی به خاطر داشتم.

    پوزخندی زدم: خیلی خب سلیم خان. حالا که ببینی عشقت داره بهت خیانت میکنه چه حالی میشی!

    اما قبل از این که سلیم به فاصله ی مناسبی که بتواند گفتگوی سحر را بشنود، برسد سحر گفت: واقعا؟ خیلی خب پس قطع کن تا نفهمیده.

    و گوشی را قطع کرد اما تلفنش را پایین نیاورد. ان را همانطور کنار گوشش نگه داشت و منتظر ماند.

    سلیم که به چند قدمی اش رسید گفت: اره اونم اینجاست... خودم با چشمای خودم دیدمش... باشه باشه...

    و مستقیما به درختچه هایی نگاه کرد که پشتشان کمین کرده بودم. نگاهش از نفرت و بی رحمی و شرارت سوزان شده بود. از دیدن ان همه قساوت وحشت زده شدم. این زن صرفا یک جاسوس نبود. چیزی که در چشمانش موج می زد بیشتر از یک حس وظیفه بود. این نگاه و چشمان سرخ شده فقط می توانست نشات گرفته از یک کینه ی بسیار قدیمی باشد.

    اجازه داد تا دست سلیم روی شانه اش بنشیند، آن وقت با ترسی ساختگی به سوی او برگشت.
    -آه تویی سلیم.

    ناخوداگاه دستم مشت شد و خاک های خیس و چمن ها را در خود فشرد. دندان قروچه ای کردم و در دلم گفتم: زهر مار و سلیم. دختره ی استخونی ایکبیری... دلم می خواست می تونستم همین الان بگیرمش زیر مشت و لگد و تا میخوره بزنمش.

    دست از نگاه کردن به ان دو برداشتم و پشت بوته ها نشستم. سعی کردم حرف هایشان را نشنوم. نشنوم که چطور برای سلیم فیلم بازی می کرد و با لحن دلبرانه اش او را می فریفت اما وقتی صدایش اوج گرفت نتوانستم به نشنیدن ادامه دهم. سحر با صدای هیجان زده ای گفت: اره اره. وای خیلی عالی بودن.

    با این که تلاش می کردم برایم مهم نباشند، ناخوداگاه به سمتشان چرخیدم و از میان بوته ها سحر را دیدم که از بازوی سلیم اویزان شد و گفت: حالا همه ی اینا به کنار همین که سلیم باهام باشه کافیه تا دیگه اصلا حوصله ام سر نره...
    و خندید.
    زیر فحشی نثارش کردم: زهر مار. احمق!

    نمی خواستم دیگر به شنیدن این چرت و پرت ها -که هرچقدر هم تلاش می کردم باز هم وارد گوش هایم می شدند- ادامه دهم. چهار دست و پا شدم تا هرچه زودتر از این مهلکه فرار کنم که صدای سحر را شنیدم: چی شد از اون پیرمرد پولدار دیوونه دل کندی اومدی دنبال من؟

    بی اختیار از حرکت متوقف شدم. با این که عقلم می گفت گوش نده و فرار کن اما دلم می خواست جواب سلیم را بشنوم. دلم هنوز سلیم را می خواست و هنوز به دنبال این بود که سلیم، سحر را پس بزند و به دنبالش بیاید.
    اما سلیم هرچیزی گفت جز این که به دل بیچاره ام امیدواری بدهد. گفت:... قراره یه مراسم رقص شروع بشه توی سالن...

    بیشتر از این گوش ندادم. با این که دلم را سرشکسته نکرده و نرانده بود ولی امیدی هم که یک ماه تمام انتظارش را داشتم نداده بود. وقتی جملات بعدی را که بین شان رد و بدل شد و هر لحظه احساسی تر می شد شنیدم، ماندن بیش از این در انجا در نظرم جایز نبود اما نمی دانم چه چیزی دست و پاهایم را به انجا قفل کرده بود که با هیچ نیرویی، حتی نفرت و بیزاری هم کنده نمی شد.
    سحر با لحن خاصی که خبر از روی دادن حادثه ی بدی -برای دل من- می داد، گفت: هیچ مردی بهتر از شما سراغ ندارم.

    برگشتم و با چشم هایی که از شنیدن سخنان رد و بدل شده بین انها، قرمز شده و می سوخت، از بالای شانه ام نگاهشان کردم. فاصله ی بین شان لحظه به لحظه کمتر می شد. من یکبار زمانی که در رستورانی در استانبول بودیم، این صحنه را دیده بودم اما ان روز با ورود ان مرد به سرویس بهداشتی همه چیز خراب شد و سحر نتوانست به هدف کثیفش برسد. ولی حالا دوباره داشت ان صحنه مقابل چشمانم تکرار می شد و این بار قلب من مجبور ان را ببیند.

    دستهایم می لرزید و تحمل وزن بدنم را نداشت. بی اختیار روی زمین نشستم و دستم را روی قفسه ی سینه ام گذاشتم. نفسی که در سینه گیر کرده بود و بالا نمی امد بهم ثابت می کرد که این علاقه با این دوری یک ماهه نه تنها کمتر نشده که حتی بیشتر هم شده است.

    - اگه اون روز خدا بهم رحم کرد و اون مرد رو فرستاد تا اجازه نده کسی عشق منو لمس کنه، امروزم من اجازه نمیدم که عشق من توسط کسی لمس بشه. حالا سحر هرچقدرم که میم مالکیت به اسم سلیم بچسپونه اما این دلیل نمیشه که اجازه بدم منو شکست بده... اگر سحر داره با سلیم بازی می کنه امکان داره که سلیم هم چیزهایی فهمیده باشه و اونم...

    به یک مرتبه قلبم روشن شد. دستم را با خوشحالی و هیجان مشت کردم و گفتم: اره همینه. سحر الان چند ساله که با سلیم داره کار میکنه و اگه تو همه ی این سالها در حال جاسوسی بوده باشه، سلیم باید یه چیزایی تا الان فهمیده باشه. از ادم باهوشی مثل اون و اون بادیگاردش بعیده که به چیزی شک نکرده باشن... وای خدایا! یعنی میشه که قضیه همین باشه؟
    قلبم از وجد و شادی ای که این فکر به همراه اورده بود، پر شده بود و چیزی نمانده بود که صدای جیغم بلند شود که متوجه شدم سلیم از کنار صورت سحر، دقیقا به همانجایی خیره شده است که من پنهان شده بودم.
    فورا خودم را روی زمین انداختم که باعث شد سرم درون خاک ها فرو برود. با این که صورت و موهایم خاکی و دهانم از برگ های پوسیده پر شد و درون دماغم گل و چمن فرو رفت اما از کارم راضی بودم. چند لحظه ای در همان حال ماندم که صدای سلیم را شنیدم که از سحر خواست تا به داخل سالن بروند. همین لحظه گوشی همراهم که زیر شکمم مانده بود شروع به لرزیدن کرد.
    -ای وای نه! الان که صداش همه جا رو بگیره.
    با دستپاچگی چنگ انداختم و گوشی را بیرون کشیدم.
    -اخه کدوم احمقی این وقت شب زنگ میزنه؟

    دستانم می لرزید و نمی توانستم دکمه ی کاهش صدا را فشار دهم. بنظرم ناگهان زیادی سفت و سخت شده بود. لرزش تلفن کم کم داشت تبدیل به ضرب اهنگ می شد و من هنوز به خودم مسلط نشده بودم. اما با هر سختی ای که بود قبل از این که صدای تلفن اوج بگیرد توانستم تماس را قطع کنم.
    هنوز بدنم می لرزید که متوجه شدم سلیم به این سمت خیره شده است.

    -خدا کنه این طرف نیاد.
    چشمهایم را بستم و منتظر ماندم. از شدت استرس و دلشوره معده ام به درد افتاده بود.
    -تو هم شنیدی سحر؟
    صدای سحر مبهم بود ولی صدای سلیم به طرز عجیبی چند برابر بلندتر از حد معمولش شنیده می شد. گفت: صدای زنگ تلفن بود.

    شنیده بود و راه گریزی نمانده بود. حالا که حقیقت کم کم داشت برایم روشن می شد، اگر سحر از این موضوع که حرفهایش را شنیده بودم مطلع می گشت قبل از این که بتوانم مجرم بودنش را ثابت کنم مرا از سر راهش بر می داشت. چنین کاری را از زن پست و مکاری مانند سحر بعید نمی دانستم. قبل از این به خودم بیایم و متوجه شوم که در حال چکاری هستم دردی در گوشهایم پیچید. به خیال این که سخنان ان دو را نشنوم با تمام قدرتم سر انگشتان اشاره ام را درون گوشهایم می فشردم.
    زمان به کندی می گذشت اما وقتی جرات پیدا کردم تا چشمهایم را باز کنم و با حقیقت روبرو شوم، سلیم و سحر رفته بودند.

    استرس بیشتر توانم را صرف کرده و از بین برده بود. با این حال با کمک همان اندک انرژی باقی مانده در بدنم، دست و پاهای بی حس شده ام را که هر طرف افتاده بودند از روی خاک و برگ ها جمع کردم و از روی چمن ها بلند شدم. لباسهایم را تکاندم و کفش های مجلسی ام را برداشتم و به راه افتادم. از باغ بیرون رفتم و در حالی که همه ی جوانب احتیاط را رعایت می کردم و هر لحظه مراقب بودم که کسی متوجه ام نشود به سمت در خروجی حیاط رفتم.

    وضعیت واقعا اسفناکی برایم بوجود امده بود. موهای بهم ریخته، سر و صورت خاکی، ارایش پخش شده، لباسهای کثیف شده و استین توری که چاک بزرگی وسط ان افتاده بود. هر کسی مرا با ان وضع و حال می دید بی شک گمان می کرد از جنگ گریخته ام. با این همه به سمت نگهبانی که ان جا ایستاده بود رفتم و با کمی من من از او خواستم تا یک تاکسی برایم خبر کند.

    مرد نگهبان چند دقیقه ای به صورتم خیره شد و سر و وضعم را از نظر گذراند و بعد سری تکان داد و با تاکسی تماس گرفت.
    - ده دقیقه طول میکشه تا برسه... چه اتفاقی واستون افتاده خانم؟ وضعتون خیلی داغونه.
    اخمی کردم و گفتم: اره خودمم می دونم. یه حادثه بود.... زیاد مهم نیست.

    ده دقیقه انتظار در مقابل نگاه های های این مرد واقعا طولانی بنظر می رسید. گفتم: من میرم بیرون می ایستم.
    به سمت دیوار کوتاهی که زیر شاخ و برگ درختها قرار داشت رفتم و بهش تکیه دادم.

    سنگینی نگاهی را روی خودم احساس می کردم و از این بابت بی قرار شده بودم. چند قدمی در پیاده رو بالا و پایین رفتم و گوشت اطراف انگشتانم را جوییدم تا این که تاکسی از راه رسید. بی معطلی سوار شدم و ادرس منزل را دادم. بعد چشم هایم را بستم و نفس راحتی کشیدم اما چند دقیقه ای بیشتر نگذشته بود که راننده که مرد چاق و تپلی بود، گفت: ببخشید خانم! شما فرد خاصی هستین؟
    متوجه منظورش نشدم. با اخم گفتم: چطور؟
    از لحن تهاجمی ای که به خود گرفته بودم، جا خورد و گفت: منظوری نداشتم خانم. فقط فکر کردم شاید ادم مهمی هستین یا کاری کردین...
    به سرش زده بود؟ با بی حوصلگی گفتم: نه. واسه چی می پرسین؟
    - شایدم از کسی دارین فرار می کنین؟
    بعد هیجان زده گفت: این یه تعقیب و گریزه؟
    با خشم گفتم: معلومه که نه. این چرت و پرتا چیه؟
    خودم را روی تکیه گاه صندلی پرت کردم و در حالی که بازوهایم را درهم فرو می بردم، زیر لب غر زدم: همین مونده بود گیر یه دیوونه بیفتم که اونم به لطف سلیم و سحر اتفاق افتاد. شبم کامل شد.
    مرد تند تند گفت: نه خانم. جدی دارم میگم. اخه یه ماشینی افتاده دنبالمون. الان چند خیابونه که داره میاد دنبالمون.
    - چی؟

    ناخوداگاه فریادی کشیدم و از بالای شانه ام نگاهی به پشت انداختم. ماشینی سیاه رنگ و شیک در تعقیب ما بود. راننده گفت: هرکاری انجام بدم اونم انجام میده. تو هرخیابونی که پیچیدم اونم اومد. با هر کاهش سرعت ماشین، اونم سرعتش کم شد. هرجایی هم که سرعت ماشینو زیاد کردم اونم به همون اندازه ی ماشین من، سرعتشو زیاد کرد.
    احساس می کردم قلبم توی گلویم میکوبد. با خودم گفتم: اخه کی باید واسه تعقیب من ادم بفرسته؟ شاید کار سلیم باشه!
    با این فکر کمی ارام گرفتم ولی نباید اجازه می دادم به چیزی که می خواستند برسند. رو کردم به راننده و گفتم: ببین چی بهت میگم...

    #سحر
    سلیم گفت: تو هم شنیدی سحر؟
    شنیده بودم ولی گفتم: چی؟ چیو باید بشنوم سلیم؟
    -انگار صدای زنگ تلفن بود.
    نباید اجازه می دادم که به شک اش یقین کند. نگاهی به لابلای بوته ها انداختم. در میان ان ها می توانستم جثه ای را ببینم و همچنین نور ضعیفی به چشمم خورد.
    گفتم: نمی دونم. مطمئن نیستم... اینجا سر و صدا و صدای اهنگ زیاده. ممکنه بخاطر اون باشه... شایدم یکی گوشیش زنگ خورده...
    بعد برای این حواسش را پرت کنم، بازویش را گرفتم و گفتم: به هرحال هرچی هم که باشه به ما چه ربطی داره؟ هوم؟
    سلیم سری تکان داد و گفت: اره. شاید اشتباهی شنیدم. مهم نیست... بهتره بریم تو سالن.
    باهم به سالن برگشتیم. مراسم رقص شروع شده بود. سلیم دستش را به سمتم دراز کرد و گفت: میتونم بهتون درخواست رقص بدم؟
    باید درمورد شخصی که لابلای بوته ها بود به رئیس خبر می دادم. اگر با سلیم به رقص می رفتم، فرصت از دست می رفت و ان شخص، هرکسی که بود فرار می کرد. گفتم: البته اما تشنمه. میشه قبلش یه لیوان نوشیدنی برام بیاری؟
    به محض دور شدن سلیم، گوشی موبایلم را از کیف دستی کوچکم بیرون اوردم و پیامی با این مضمون "وقتی داشتیم صحبت می کردیم، یه نفر لابلای بوته های باغ پشتی بود و صدامون رو شنیده." برای رئیس مرموزم فرستادم.
    در کمتر از یک دقیقه جواب امد: باشه. پیگیری می کنم.

    گوشی همراهم را کنار گذاشتم که با چهره ی مرموز فاتح روبرو شدم. با چشم هایی که از روی سو ظن باریک شده بودند به گوشی همراهم خیره مانده بود اما همین که متوجه نگاهم شد، لیوان درون دستش را بالا اورد و گفت: نوشیدنی.
    لیوان را از دستش گرفتم و تشکر کردم که صدای زنگ پیامک گوشیم بلند شد. همانطور که لیوانم را به لبم نزدیک می کردم نیم نگاهی به صفحه ی گوشیم انداختم. نوشته بود: حل شد. یه نفر رو فرستادیم دنبالش.
    لبخندی زدم و با اسودگی خیال نیمی از نوشیدنی درون لیوان را سر کشیدم.
    قبل از شروع فعالیت در انجمن, قوانین پنجگانه انجمن ؛ و قبل از فعالیت در بخش ها و تالار ها, قوانین مختص هر بخش را به دقت مطالعه فرمایید.

  5. Top | #35
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    7,791
    تشکر
    640
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست
    بعد از این که لیوان را به دست یکی از چند پیشخدمتی که ان اطراف می چرخید دادم، سلیم دستم را کشید و گفت: حالا دیگه نمی تونی فرار کنی.
    و با لبخند شیطنت امیزی مرا به سمتی از سالن که برای رقص مهمانان در نظر گرفته شده بود کشید. از دلبری کردن، آن هم برای سلیم، متنفر بودم اما چاره ای نداشتم جز این که نقش یک دختر ساده ی عاشق را بازی کنم. به خوبی می دانستم که بسیار کم این عشق دروغین را باور می کند اما باز هم مصرانه به بازی کردن این نقش ادامه می دادم و پی بردن به این موضوع که من نه یه عاشق دل خسته بلکه یک جاسوس از سوی دشمن قدیمی اش هستم، نیز اصلا برایم اهمیتی نداشت. من به هدف والایی که داشتم می رسیدم و بعد حتی اگر مسیرم مرگ هم ختم می شد هیچ افسوسی برایم باقی نمانده بود...
    تعداد زوج های اندکی در حال رقص بودند که به تعداد انگشتان دست هم نمی رسیدند. سه چهارتا زوج جوان و دو سه تا زوج میانسال؛ و تمام. تعداد افرادی که ترجیح می دادند به جای وراجی، از باقی شب خود لذت ببرند همین تعداد بودند.
    دست در دست سلیم وسط زمین رقص ایستادم. دختر جوانی که پشت پیانو نشسته بود، اهنگ ملایمی را می نواخت که فضا را برای رقص دو نفره مناسب کرده بود.
    سلیم با حرکتی نرم و آهسته دستش را به زیر بازویم سر داد و به پشت کمرم رساند و دست دیگرش را در پنجه ی دستانم قفل کرد. به چشمانم خیره شده بود. در تاریک و روشن حاکم بر فضا گوی های قهوه ای رنگش می درخشیدند. بی اختیار غرق نگاهش شدم که دستش پشت کمرم چنگ شد و مرا در اغوشش فشار داد.
    اولین باری نبود که بهم نزدیک می شدیم اما این بار دست و دلم می لرزید. چشم از چشمش کندم و دستم را که ناگهان زیادی سنگین شده بود، به سختی بالا اوردم و روی شانه ی سلیم گذاشتم. با برخورد سر انگشتانم با سرشانه اش اب دهانم را فرو دادم. خنده دار بود اما ناگهان چنان به همع چیز حساس شده بودم که حتی الیاف کت سلیم را هم ارزیابی می کردم. چطور بود؟ چه رنگی بود؟ زبر بود؟ نرم بود؟ از چه جنسی ساخته شده بود؟ چطور دوخته شده بود؟ و چقدر ناگهان برازنده ی او بنظر می رسید!
    با چرخ ملایمی که خوردم از افکارم بیرون افتادم. سلیم رقص را شروع کرده بود. زوج جوانی در کنارمان می رقصید.

    بعد از سه یا چهارمین چرخی که خوردیم، نگاهم به سمت دختر کشیده شد. موهای قهوه ای تیره کوتاهش تا زیر چانه اش بود و چشمان درشتی به رنگ خاکستری داشت. پوستش سفید، صورتش گرد و گونه هایش برحسته بود و با وجود ارایش ساده ای که داشت در همان نگاه اول توجه را به خود جلب می کرد.
    با خیره شدن من به دختر، متوجه سنگینی نگاهم شد؛ سرش را که پایین افتاده بود و منتظر بود تا پچ پچ های همپای رقصش در گوشش تمام شود، به ارامی بالا اورد و از زیر مژه های مصنوعی اش نگاه ارام و گیرایش را به من انداخت.
    با تلاقی نگاهمان لبخندی زد که دست و پایم را گم کردم و ناخوداگاه پا روی پای سلیم گذاشتم. زیر گوشم گفت: آخ! سحر!
    در حالی که با دستپاچگی نگاه از دختر می گرفتم، گفتم: جانم!
    دختر به آرامی خندید.
    سلیم که انگار واقعا دردش گرفته بود، چنگی به کمرم زد و گفت: پامو لگد کردی عزیزم.
    هنوز دستپاچه بودم. گفتم: معذرت میخوام.
    نیم نگاهی به دختر انداختم. از بالای شانه ی هم رقص اش که پشتش به ما بود، به من خیره بود. خودم را عقب کشیدم و گفتم: بهتره بریم یکم استراحت کنیم.
    و قبل از این که سلیم اعتراضی کند دستش را گرفتم و او را به سمت مبل هایی که در همان نزدیکی بود کشیدم.
    روی مبل ها نشستیم و به زوج های در حال رقص خیره شدیم که سپهراد نزدیک مان شد. رو به سلیم گفت: به کمکت احتیاج دارم، سلیم.
    -چیشده؟
    -بیا بهت میگم.
    سلیم ناچارا بلند شد و به دنبال او رفت.
    به محض دور شدنشان، احساس کردم مبل کمی پایین رفت و کسی کنارم نشست. این که بی اجازه کسی خلوتم را بهم بزند به شدت عصبانی ام می کرد. سر چرخاندم تا با فرد خاطی برخورد کنم که از دیدن نیم رخ مرد جوانی که با خونسردی به جلو خیره بود شوکه شدم. گفت: پس عاشق دل خسته اونه؟! اسمش چی بود؟
    به سختی لبهایم را پیدا کردم و توانستم جمع و جورشان کنم. لب زدم: سیف!
    به سمتم برگشت و نگاه هوشیار و برنده اش را به صورت ناباورم دوخت. به نرمی گفت: سلام سحر. از دیدنت خوشحالم.
    اوای کلماتش، زنگ داشت.
    تمام حروف الفبا را گم کردم و دهانم خشک شد.
    طوفان در راه بود.
    در میان افکار درهم و برهمم فکر کردم که ایا منم از دیدنش خوشحال بودم؟ بی شک نه وقتی می دانستم که پا به عرصه ی حضور گذاشتنش چه معنایی می توانست داشته باشد و چه جنجالی قرار بود به راه بیفتد.

    گفتم: تو اینجا چیکار می کنی؟
    - اومدم معشوقه ی خواهرمو ببینم... در ثانی مردم چی میگن؟ که توی تولد خواهرش نبود؟
    کاملا به سمتم چرخید و دست را روی تکیه گاه مبل گذاشت و گفت: البته تو که می دونی دلیل اصلی من هیچ کدوم اینا نیست...

    ابرویی بالا انداختم و گفتم: مطمئنا منم نمی تونم اون دلیلی باشم که تورو از مخفیگاهت بیرون کشیده. برای به صحنه ی نمایش اومدنت، باید چیزهایی بزرگتر از من وجود داشته باشند که تورو به اندازه ی کافی وسوسه کنند که خودتو نشون بدی.

    - خوشم میاد از انتخابم ناامیدم نمی کنی.
    رو ازش گرفتم و به مسیری نگاه کردم که سلیم و سپهراد به ان سمت رفته بودند و حالا در میان جمعیت گم شده بودند.
    -بگذریم. حال و احوال؟
    -خوبم. خودت چطوری؟
    -هیچی. با خانواده دیدار کردم. پدرم گفت که سلیم فاتح مشهور -البته کوچیکتره- اینجاست. منم گفتم بهتره بی نصیب نمونم از این فرصت.
    با شنیدن نام پدرش، تمام عضلاتم سفت شد و دندان هایم را روی هم فشردم اما سعی کردم خودم را کنترل کنم و خشمم نمود پیدا نکند.

    لبخندی مصنوعی زدم که گفت: اما توقع داشتم که زودتر از پدرم، از تو خبرو بشنوم... میشه دلیل کم کاریتو بدونم؟
    -نمی دونستم دارم به عمارت شما میام... شرمنده وگرنه نه تنها بهت خبر می دادم که شک نکن برات گل و شیرینی هم میاوردم.
    سکوتی بین مان برقرار شد که گفتم: اما هنوزم دلیل این دیداری که سعادتش نصیبم شده رو نمی دونم.
    - الطاف سیف یهو شامل بعضیا میشه. شما فقط ازش لذت ببر. اها راستی میخاستم یه نفرو بهت معرفی کنم.

    به سمتش چرخیدم که متوجه شدم دختری به سمت ما قدم بر می دارد. پورخندی زدم و گفتم: عروسک جدید مبارک.

    سیف دستش را به سمت دختر که حالا کنار مبل ایستاده بود، دراز کرد و در حالی که دست او را می گرفت گفت: این خانوم خوشکل اسمش مریمه.
    دختر با لوندی و طنازی دستش را در دست سیف گذاشت و با اشاره ی او قدمی جلو امد. سیف دختر را به مقابل خود کشید و او را روی زانویش نشاند.
    گفتم: دوست دختر جدیدته؟
    سیف با تکبر گفت: فعلا اخرین دوست دخترمه.
    به دختر نگاه کردم. این دختر چه چیزی در خود داشت که لایق دوست دختر شدن سیف را پیدا کرده بود؟ شخصی که همه او را به سخت و مشکل پسندی می شناختند و می دانستند که هرکسی را به خلوت خودش وارد نمی کند.

    گفتم: از اون دوست یه شبی هاست؟
    سیف اخمی کرد و گفت: من وقتی قبلا تورو بیاد میارم انقد ظالم نبودی. تو این چند سال چه اتفاقی واست افتاده که درمورد این زیبایی ها و حروم کردنشون انقدر بی رحمانه صحبت می کنی؟

    چپ چپ نگاهش کردم. بعد نتیجه گرفتم که حرفش نباید اهمیتی داشته باشد. سیف همیشه مساوی بوده است با طعنه هایش. همه او را با جملات اعصاب خورد کن و نیش و کنایه هایش می شناسند. سیف اگر تمسخر نمی کرد و متکبرانه حرف نمی زد که دیگر سیف نبود. هویت سیف را همین ها تشکیل می داد دیگر. پس نتیجه این که نباید از او چیزی را به دل گرفت. با بی خیالی شانه ای بالا انداختم و خواستم نگاه ازش بگیرم که چشم در چشم دختر شدم. به رنگ خاکستری شفاف و روشن بود. ناخوداگاه ذهنم شروع به مقایسه ی او کرد و نگاهی به موهایش انداخت. چرا تا الان متوجه نشده بودم؟ به سمت سیف چرخیدم. کت و شلوار ابی به تن داشت. این دختر همانی بود که کنارمان می رقصید و این کت و شلوار دقیقا همانی بود که همراه رقصش به تن داشت.

    دختر لبخند ارام و شیرینی زد و گفت: سیف! نمیخوای این خانوم رو معرفی کنی؟

    طعنه زدم: باور کن اگه حرف نمی زد فکر می کردم لال شده. البته نه مادر زاده ها...

    سیف به حرفم توجهی نکرد و گفت: اون یکی از مهمونهای ماست.

    با کنجکاوی گفتم: سیف! یه سوال برام پیش اومده که چرا تا الان به عشقم و عزیزم این عروسک تبدیل نشدی.
    -تازه امشب باهم اشنا شدیم، عزیزم.

    ابرویی بالا انداختم و گفتم: اها! حالا فهمیدم چرا هنوز زبونش سرجاشه.

    دختر هاج و واج ما را تماشا می کرد. حتم دارم که حتی یک کلمه از گفتگوی ما را هم متوجه نشده بود. انشالله امشب یا نهایتا تا اخر همین هفته متوجه می شد.
    سیف گفت: راستی! میخام یه اطلاعاتی از این دامادمون برام گیر بیاری.
    -چرا من؟ احساس نمی کنی خیلی داری کار بهم میدی؟ و تازه این از دایره ی سلیم هم خارجه.
    - میدونم عزیزم ولی حتما دلیلی دارم که بهت میگم...
    بعد از جایش بلند شد و گفت: یه مورد دیگه... به این داداشمون کمک کن به عشقش برسه، لطفا!
    و بعد بهم پشت کرد و دست به دست مریم به راه افتاد. با چشم هایی که هر لحظه بزرگ و بزرگتر می شدند به رفتنش خیره شدم.
    طوفان شروع شده بود.
    قبل از شروع فعالیت در انجمن, قوانین پنجگانه انجمن ؛ و قبل از فعالیت در بخش ها و تالار ها, قوانین مختص هر بخش را به دقت مطالعه فرمایید.

  6. Top | #36
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    7,791
    تشکر
    640
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست
    فصل سوم
    بیخان


    با رسیدن به مقصد، فورا از ماشین بیرون پریدم و گفتم: یه لحظه همین جا صبر کن.
    دوان دوان و سراسیمه به سمت در آهنی دویدم و زنگ در را فشار دادم. چنان انگشتم را روی زنگ فشار می دادم که چیزی نمانده بودم انگشتم دکمه ی زنگ را بشکافد و درون شکافش فرو رود. صدای خمار و خواب الود دخترانه ای گفت: بله؟
    -یلدا بدو درو باز کن.
    صداش هوشیار شد: بی_خان! تویی.
    - اره یلدا. انقد سوال نپرس. فقط بدو بیا پایین.
    -چیشده؟ چرا هولی؟ بیا تو ببینم.
    و صدای تقی بلند شد. گفتم: یلدا! یه دیقه بیا بیرون کارت دارم. کیف پولیت رو هم بیار.

    یلدا که حسابی نگران شده بود گفت: باشه الان میام.
    و گوشی آیفون را سرجایش گذاشت. دوباره به جان گوشه ی انگشتم افتادم که صدای دری در داخل حیاط به گوش رسید و زنی پرسید: چی شده یلدا؟ این وقت شبی کی بود؟
    -چیزی نیس مامان. تو برو بخواب.
    -داری کجا میری این وقت شبی اخه دختر؟

    صدای کشیده شدن دمپایی هایی به روی حیاط خاکی به گوشم رسید. حالا که صدای مادر یلدا را شنیده بودم، بنظرم امدن به اینجا کار خیلی اشتباهی بود اما واقعا اگر چاره ی دیگری پیش روی خودم می دیدم بی شک باعث دردسر برای این مادر و دختر تنها نمی شدم. در حیاط باز شد و سر یلدا ژولیده ی یلدا که در میان یک چادر نمازی گل گلی خاکستری پیچیده شده بود، بیرون امد. به بالا و پایین کوچه نگاه کرد و با نگرانی گفت: بی_خان چی شده؟ این موقع شب اینجا چیکار می کنی؟

    نگاهی به ساعت گوشیم انداختم و گفتم: هنوز که سر شبه دختر... حالا بی خیال این حرفها ، بعدا همشو واست تعریف می کنم. کیف پولتو اوردی؟
    -اره.
    کیف پولش را به سمتم گرفت و گفت: پول واسه ی چی میخوای؟
    کیف پولش را از دستش قاب زدم و با عجله چندتا اسکانس از ان بیرون اوردم و شمردم. باقی پول ها و کیف را در میان دستان خشک شده ی یلدا چپانیدم و انگشتان کرخت شده اش را به دور انها پیچاندم و به سمت تاکسی دویدم. اسکانس ها را دستش دادم و تشکر کردم و با عجله به نزد یلدا برگشتم. یلدا دوباره گفت: بی_خان! تو چت شده؟
    -میشه بیام تو؟
    و بدون این که منتظر تعارفش بمانم در را هول دادم و وارد حیاط شدم. تند تند گفتم: همه چیو برات تعریف می کنم فقط یجوری منو ببر توی اتاقت که مامانت با این سر و وضع نبینتم...
    با این حرف، انگار یلدا هم تازه متوجه اوضاع افتضاح من شد. مات و مبهوت نگاهش را از بالا تا پایین و از پایین تا بالا کشید و همین که به صورت و موهایم رسید انگشتان باریک و کشیده اش را روی گونه اش کوبید و گفت: خاک به سرم. چه بلایی سرت اومده؟

    زهرا خانم، مادر یلدا، دوان دوان به سمت ما امد. لبخند پر از حرصی به یلدا زدم و گفتم: مرسی که اجازه ندادی!
    یلدا مظلومانه لبش را کج کرد. زهرا خانم نزدیک شد و با دیدن سر و وضع من گفت: ای وای! خاک به سرم... چرا این شکلی شدی بی_خان؟
    مادر و دختر دقیقا نسخه ی کپی شده ی همدیگر بودند. گفتم: اگه اجازه بدین همه چیزو واستون تعریف می کنم.
    زهرا خانم سری تکان داد و با نگرانی نگاهم کرد. انتظار داشت همانجا سیر تا پیاز قضیه را بشنود. با سکوت من، یلدا به خودش امد و گفت: مامان!
    زهرا خانم که هاج و واج توی صورتم خیره شده بود یکه ای خورد و گفت: ها؟
    یلدا گفت: بی_خان خانم حتما خیلی خستس...
    زهرا خانم تند تند گفت: ها؟ اره اره... چرا دم در ایستادی دخترم؟ بیا تو... بیا تو... یلدا چرا تعارف نمی کنی دوستت بیاد تو؟
    و در حالی که گوشه های چادرش را زیر بغلش جمع می کرد، روی پاشنه ی پا چرخید و شلق شلق کنان به سمت ساختمان رفت. در همان حال زیر لب غر زد: عجب دور و زمونه ای شده؟ عجب بچه های بی مهر و محبت و بی فکری؟ کا اونموقع ها که مهمون میومد خونمون که نمیذاشتیم یه ساعت دم در وایسه... اما الان، بچه های این دور و زمونه چی میفهمن مهمون چیه بخدا!
    در میان حرف های زهرا خانم که بی وقفه صحبت می کرد و از خوبی و با صفایی ادم های قدیم و بی مهر و محبتی ادم های دوره و زمانه ی جدید می گفت، روی مبل ها نشستیم. زهرا خانم که زودتر از ما وارد ساختمان شده بود، پارچ شربتی اماده کرده بود. شربت را درون لیوان های شیشه ای طرح و گل دارش ریخت و به سالن امد. چادر نمازی اش را کنار گذاشته بود و حالا با یک لباس ساده ی بلند مقابلم بود. سینی حاوی شربت های خنک را به سمتم گرفت و گفت: بیا بی_خان جونم.

    لیوان شربتی برداشتم و روی میز پایه کوتاه مقابلم گذاشتم. زهرا خانم یک لیوان شربت هم مقابل دخترش که کنار من جا گرفته بود، گذاشت و بعد روی مبل مقابل مان نشست. سینی فلزی را روی سطح شیشه ای میز هول داد که یلدا نیشگون کوچکی از ارنجم گرفت و گفت: بی_خان بگو دیگه. جون به لب شدم.

    زهرا خانم که این حرکت یلدا از چشم های تیزبینش دور نمانده بود چشم غره ای به دخترش رفت و گفت: یلدا! این کارا یعنی چی؟ بزار یخورده بی_خان جون خستگیش رو در کنه بعد هروقت صلاح دونست میگه. شایدم اصلا دلش نخواد بگه.

    لب باز کردم حرفی بزنم که یلدا زودتر از من با حرص و غیض گفت: مادر من! نصف شبی منو از خواب بیدار کرده، با این سر و وضعش منو تا مرز سکته برده، اونوقت شما میگی اگه دلش نخواست نگه؟

    با بهت نگاهش کردم که دستش را مشت کرد و گفت: بی_خان! بخدا اگه سر چیز الکی بیدارم کرده باشی کشتمت.
    زهرا خانم گوشه ی لبش را گاز گرفت و مدام با چشم هایش به یلدا اشاره می کرد که ساکت شود.

    رو به زهرا خانم که بنظر می امد از حرفهای دخترش حسابی درمقابل من شرمنده شده است گفتم: زهرا خانم بزارین به حال خودش باشه. من به این کاراش عادت دارم.

    لیوان شربتم را از روی میز برداشتم و جرعه ای از ان نوشیدم. طعم نعنا می داد و شیرین و گوارا بود؛ دقیقا همانطوری که دوست می داشتم.
    لبهایم را که خشک کردم نگاه منتظر مادر و دختر روی من بود. فکر می کنم لیاقت یک توضیح کوچک را داشتند. لیوان را بین دستهایم گرفتم و همانطور که تمام توجهم روی این بود که هنگام دروغ گفتن خرابکاری نکنم، لب باز کردم: راستش من داشتم از یه مهمونی میومدم. تولد دوستم بود. بعد یهو یه سگ افتاد دنبالم. منم خیلی ترسیده بودم. برای این که از دست سگه فرار کنم شروع کردم به دویدن. انقدر دویدم و توی چندتا کوچه پیچیدم تا سر اخر سگه گمم کرد اما وقتی به خودم اومدم که دیدم راهمو گم کردم و اصلا رفتم توی یه خیابون ناآشنا. همینجور که حیرون و سرگردون داشتم اینطرف و اونطرف رو نگاه می کردم که کجا برم و چیکار کنم و چیکار نکنم یهو یه چیزی زد تو بغلم. منم که اصلا انتظارشو نداشتم یهو افتادم روی زمین. به خودم اومدم دیدم یه چیزی تیز از بالای سرم رد شد.

    صدای فین فینی بلند شد و ناگهان سقلمه ای به بغلم خورد. سر بلند کردم که یلدا با سر اشاره ای به مادرش کرد. نگاهی به زهرا خانم انداختم. سرش را پایین انداخته بود و داشت با گوشه ی چادر نمازی اش که کنارش، روی مبل، بود نوک بینی اش را پاک می کرد. با حیرت به سمت یلدا برگشتم که با خنده مادرش را نگاه می کرد. لب زد: باور کرده.
    و بی صدا خندید.
    زهرا خانم سرش را بالا اورد و گفت: بمیرم واست دخترم! اون کصافط که اذیتت نکرد؟

    من که هنوز تو شوک گریه های زهرا خانم بودم هول کردم و با حواسپرتی گفتم: کی؟ کی باید اذیتم کنه؟
    یلدا دوباره سقلمه ای بهم زد. زیر لب غرغر کرد: دختره ی خنگ.

    زهرا خانم گفت: همون دزده دیگه؟
    -دزد؟!
    -اره عزیزم. مگه دزد بهت دستبرد نزد؟
    -ها؟
    یلدا دوباره سقلمه ای بهم زد که فورا خودم را جمع و جور کردم و گفتم: اره اره.
    حالا مغمومی به خودم گرفتم و گفتم: نه اذیتم که نکرد. ادم خوبی بود...
    یلدا دوباره بهم سقلمه زد. کمی جا به جا شدم تا از دسترس ضربه های یلدا دور باشم و خطاب به زهرا خانم که با تعجب نگاهم می کرد گفتم: یخورده درد دارم برای همین اذیت میشم موقع نشستن.

    زهرا خانم یهو داد زد: کاریت کرده؟
    هاج و واج به زهرا خانم نگاه کردم که صدای شترقی به گوش رسید و دیدم که یلدا کف دستش را به پیشانیش کوبید.
    تند تند گفتم: نه نه زهرا خانم. فقط وقتی افتادم کمرم خورد به این اهن هایی که میذارن کنار پیاده رو... اره خوردم به اونا واسه همین یکم درد دارم.
    زهرا خانم گفت: اها.
    و یادش امد که باید اب بینی اش را بگیرد. لیوان شربتم را به لبم نزدیک کردم و نگاه از زهرا خانم دزدیدم.
    یلدا که بنظر می رسید برای کنترل کردن خنده اش به چیزی بیشتر از نگاه نکردن به مادرش نیاز دارد. به سختی لبهای باریکش را روی هم می فشرد تا صدای قهقهه اش بلند نشود اما صورتش از زور خنده سرخ شده بود.

    گفتم: اره همونجور که گفتم دزده ادم خوبی بود.
    این بار ضربه ای به بازویم خورد. چشم غره ای به یلدا رفتم که چشم غره ای از سوی او نصیبم شد. گفتم: منظورم اینه که فقط کیفمو برد. اونقدر شرف داشت که به خودم کاری نداشته باشه.
    یلدا طعنه زد: عجب دزد با شرفی!
    و برای این که خنده اش اشکار نشود، لیوان شربتش را بالا اورد و جلوی صورتش گرفت.
    با حالتی رویایی گفتم: اره... خیلی با شرف بود.
    یلدا با حرص گفت: بدبخت زده کمرتو پوکونده... چه شرفی!
    زهرا خانم در حالی که اشکهایش را می گرفت رو به یلدا گفت: دخترم دلرحمه. همه که مثل تو نیستن... حالا به پلیس خبر دادی بی_خان جون؟
    نیم خیز شد و گفت: میخوای تلفنو بیارم واست؟
    "ای وای! الان که گندش دربیاد"
    تند تند گفتم: نه زهرا خانم. خودم زنگ زدم. شانس اوردم گوشیمو نبردن.
    یلدا با اخم گفت: زنگ بزنه پلیس؟ این بود دلرحمیش؟
    زهرا خانم گفت: دلش رحمه ولی دلیل نمیشه که بذاره هرکی از راه رسید چیز میزاشو بدزده و بره. باید اعلام دزدی کنه. وقتی پلیس دزده رو گرفت و کیف و وسایلش پیدا شد فوقش رضایت میده که اون بنده خدا هم بره پی کار و زندگیش.
    یلدا با حرص خودش را به تکیه گاه مبل کوبید و لا به لای حرفهای مادرش، طوری که فقط من بشنوم گفت: مادر مارو باش!

    زهرا خانم ادامه داد: مدارکی چیزی هم داخلش بود؟
    -نه. فقط یخورده پول بود.
    -فدای سرت دخترم. یوقت خودتو ناراحت نکنیا. حتما پیدا میشه.
    یلدا از روی مبل بلند شد و از بین دندانهایی که بهم می فشرد گفت: اره. حتما پیدا میشه.
    بعد بازویم را چنگ زد و سعی کرد از روی مبل بلندم کند. زهرا خانم با چشمایی که گرد شده بود گفت: داری چیکار میکنی یلدا؟
    -سر وضعش خیلی داغونه مامان.
    بعد رو به من گفت: نیاز به یه دوش نداری احیاناً؟
    گیج و منگ نگاهش کردم که اشاره ای کرد. فورا از جا جستم و گفتم: اره اره. میتونم از حموم اتاق تو استفاده کنم یلدا؟
    - از این طرف بیا بلای جونم.
    به دنبال یلدا به سمت اتاقش رفتم که در تنها راهروی ساختمان یک طبقه شان واقع شده بود. در انجا سه در وجود داشت که اخرین اتاق متعلق به یلدا بود. در این اتاق سابقا پدر و مادرش سکونت داشتند برای همین این اتاق، تنها اتاق این خانه بود که سرویس بهداشتی مجزا داشت. با فوت پدر یلدا مادرش این اتاق را به یلدا داده بود.

    وارد اتاق که شدیم، بازوی یلدا را که جلوتر از من قدم بر می داشت گرفتم و او را به سمت خودم کشیدم.
    -یلدا! من که لباس ندارم. حالا چی بپوشم؟
    -بی_خان! این چه حال و روزیه؟ تو چرا اینطوری شدی؟ میدونم که قضیه ی سگ و دزد و اینا دروغ بود. راستشو بگو ببینم چی شده.

    مچ دستم را گرفت و مرا به سمت تختش برد. روی تختش نشست و در حالی که مرا به کنارش می کشید و گفت: تا همه چیزو تعریف نکردی نمیتونی جایی بری.
    -راستش من رفته بودم یه تولد. تا اینجاشو دروغ نگفته بودم. اما از شانس خوبم، توی اون تولد سپهراد هم دعوت شده بود.
    -چی؟! اون اونجا چیکار می کرد؟ تو اونجا چیکار می کردی؟ اصلا صبر کن ببینم... چرا دیدن سپهراد توی اون مهمونی باید از نظر تو بد شانسی باشه؟
    -ارومتر.... یکی یکی بپرس تا یکی یکی جواب بگیری. من اونجا رفته بودم چون مریم ازم خواسته بود. اون به این مهمونی دعوت شده بود ولی نمی خواست تنهایی بره. برای همین منم مجبور شدم که باهاش برم اما میدونی... یجورایی من نگفته بودم که تولد کی میرم و وقتی اونجا رفتم دیدم که سپهراد هم اونجاست. نمیدونم چرا، چجوری، با کی اومده بود یا توسط کی دعوت شده بود. از اون گذشته من سلیم رو هم اونجا دیدم.
    -سلیم؟ اون دیگه کیه؟
    -همون پسره که واست تعریف کردم دیگه. همون که تو فرانسه دیده بودمش.
    -اون؟ اون اونجا چیکار می کرد؟
    -نمیدونم بخدا. خودمم واقعا گیج شده بودم.
    -خب ازش می پرسیدی دیگه.

    به ارامی ضربه ای به پیشانی اش زدم که صدای آخش بلند شد: چرا میزنی دیوونه؟
    -چون عقل تو سرت نیس. من از دست اون دیوونه فرار کردم اونوقت تو میگی میرفتم ازش میپرسم...

    از تخت پایین پریدم و گفتم: بخدا خیلی خنگی.
    -اوف! من از کجا می دونستم که تو ازش گریزونی... حالا اونو بیخیالش. من هنوز فهمیدم چرا لباسات این شکلی شده.

    نگاهی به صورت استخونی لاغر و کشیده اش و چشمهای گرد و درشتش که همخوانی خوبی با دماغ باریک و بلندش داشت، انداختم. زیبا بود ولی حیف که کمی خنگ بود.

    -توی اون عمارت یه باغچه ی تقریبا بزرگ، تقریبا اندازه ی یه باغ کوچیک، داشتن که وقتی داشتم از دست سلیم فرار می کردم رفتم بین درختای اونجا قایم شد؛ بعد یهو آستینم به یه شاخه گیر کرده و پاره شد. بعدشم که وقتی یه جا کمین کرده بودم مجبور شدم سرمو فرو کنم تو خاک و برگهای پوسیده.

    همین لحظه صدای عجیبی که ناگهان بلند شده بود باعث شد دست از صحبت بکشم. بعد ناگهان چیزی روی شانه ام سقوط کرد. با هراس به شانه ام نگاه کردم که صورت یلدا را در فاصله ی نیم وجبی از صورت خودم یافتم.
    یلدا داشت از خنده ریسه می رفت.

    شانه ام را از زیر سرش کشیدم که باعث شد روی تخت سقوط کند. بلند شدم و بالشتی از روی تخت برداشتم. با تمام قدرتم ان را توی سرش کوبیدم و گفتم: زهر مار! من این همه مصیبت کشیدم اونوقت تو هرهر میخندی؟

    یلدا که خم شده بود تا ضربات بالشت به سر و صورتش برخورد نکند، از تخت سر خورد و با صدای تالاپی با سر روی زمین افتاد. با این که باید سرش به درد می امد اما همچنان از شدت خنده می لرزید و صدایش قطع و وصل می شد، طوری که شبیه سکسکه شده بود. به ارامی لگد به پهلوش زدم و با خشم و بیزاری گفتم: نمیری یوقت...

    یلدا همانطور که شکمش را گرفته بود به پشت غلتید و درحالی که اشکی را که از شدت خنده گوشه ی چشمش جمع شده بود پاک می کرد گفت: خیلی باحال بود.

    -جمع کن خودتو باو.
    بهش پشت کردم و گفتم: پاشو یه لباس به من بده، من برم یه دوش بگیرم زودتر برم خونه.
    به سمت در سرویس بهداشتی گوشه ی اتاقش رفتم که چهار دست و پا به دنبال امد.

    از حمام که بیرون امدم، یلدا را در حالی پیدا کردم که پای کمد دیواریش نشسته بود و تا کمر توی ان فرو رفته بود. وقتی متوجه من شد، همانطور که سرش لابلای لباس ها بود گفت: چی میپوشی؟

    روی تخت ساده و کوچکش نشستم و مشغول کشیدن حوله به لابلای موهایم شدم. گفتم: چه فرقی میکنه؟ فقط یه چیزی باشه که بتونم باهاش برم خونه.
    لباس مجلسی نابود شده ام، هنوز بین پنجه هام بود. بالا اوردمش و گفتم: یه چیزی بهتر از این.

    یلدا از کمد بیرون امد و با تعجب نیم تنه اش را به سمتم چرخاند. گفت: مگه میخوای بری خونه؟
    -فکر نمی کنی این کار عاقلانه ای باشه؟
    -نه فکر نمی کنم. مخصوصا وقتی بدونم یه ادم دیوونه اون بیرون برات جاسوس گذاشته که هر طرف که رفتی بیاد دنبالت. معلوم نیس چه خیالی واست دارن.
    بعد دست به کمر زد و گفت: صب کن ببینم. وقتی تو می خواستی انقد زود بری خونه، واسه چی اومدی اینجا اصلا؟

    قبل از این جواب سوالش را بدهم نفس عمیقی کشیدم تا فرصت لازم برای فکر کردن و پیدا کردن جواب مناسب تری را داشته باشم. مسلما گفتن این که فقط برای رد گم کردن ان ماشینی که دنبالم افتاده بود، به اینجا امدم نه تنها چندان به مذاق یلدا خوش نمی امد، که ممکن بود این حس را به او بدهد که مورد سو استفاده قرار گرفته است. گفتم: تو که توقع نداشتی با این سر و وضع برم خونه! فکر کن مامان یا یکی دیگه منو با این سر و وضعم می دید... مطمئنا هیچ دلیل و توضیخی نمیتونست قانعشون کنه که من کجا بودم و چه بلایی سرم اومده.
    یلدا سری تکان داد و یک دست مانتو و شلوار از کمدش بیرون اورد. لباس ها را گرفتم که قبل از این که دستش را از انها جدا کند گفت: من اون مریم احمقو میکشم.
    خسته بودم و هنوز نیاز به خواب بیشتر را در خودم به خوبی احساس می کردم اما صدای زنگ تلفنی که بی وقفه کنار گوشم دیرینگ درینگ می کرد امان نمی داد تا چشمهایم که از زور خواب از هم باز نمی شد، گرم شود.
    خمیازه ای کشیدم و همچنان که پتوی نرم و گرمم را توی اغوشم می فشردم، دستم را به دنبال گوشی همراهم کورمال کورمال روی تخت کشیدم. ناگهان جرقه ی کوچکی که در نوک انگشتم رخ داد باعث شد از جا بپرم.
    -خدا لعنتت کنه.

    نوک انگشتم را به دهانم بردم و موهای ژولیده و آشفته ام را از روی صورتم کنار زدم. با چشمانی که حالا کاملا باز شده بودند به دنبال گوشی همراهم گشتم.
    زیر بالشتم افتاده بود و آهنگ ملایم صبحگاهی که انگار تمامی نداشت از ان خارج می شد. سردرد مبهمی به ارامی داشت به سراغم می امد. گوشی همراهم را چنگ زدم و صدای اوازش را که شبیه اواز خوش زنی بود و سردردم از ان شنیدن ان نشات می گرفت، قطع کرد و تلفن را روی تخت انداختم. انگشتم بابت ان جرقه هنوز کمی بی حس بود.
    دوباره خم شد، گوشی همراهم را برداشتم و نگاهی به ساعتش انداختم. با دیدن ساعت که هشت صبح را نشان با خودم فکر کردم که هنوز وقتی برای کمی خواب دیگر برایم باقی مانده است که چشمم به سر و وضع افتضاحم را که انعکاسش روی صفحه ی سیاه گوشی افتاده بود، خورد.
    -بیخال بابا.
    خودم را روی تخت انداختم که با صدای مبهمی روی ملحفه ی سفید و نرمش فرود امدم. چشم هایم را بستم. رویای خوشی که دیشب از یک مهمانی باشکوه دیده بودم به سرعت از مقابل چشمانم گذشت. نورهای رنگی و درخشان، فانوس های گرد و کوچک، گل های ریز و درشت تازه که بوی خوب شان سرمست می کرد، ترقه ها و فشفشه های سفید و آتش بازی های رنگارنگ، کیک تولد باشکوه و چند طبقه، خانه ی دوبلکس شیکی که مانند یک قصر سلطنتی بود و با تزیینات زیبایی که هر نقطه اش را اراسته بودند شکوه و جلالش چند برابر شده بود، دیوار شیشه ای و باغ پشت ان و بوته های بلند گل های رز که عطرش بدجوری ضعف به دلم می انداخت و برگ های لطیفش مانند پوست سلیم...
    سلیم در رویای من چه می کرد؟ سعی کردم چهره ی او را از تصاویری که از رویای دیشبم مقابل چشمم می امد بیرون پرت کنم که ناگهان احساس کردم بازویم درون مشت هایش قفل شد. نفسم رفت و هرچه تقلا می کردم نمی توانستم خودم را از دست او ازاد کنم.
    -دختره ی خیره سر کدوم گوری بودی دیشب؟
    تمام تنم یخ بست.
    مامان؟!
    -ما... مان! من... من...
    تنم تکانی خورد و مامان دوباره گفت: زود باش بگو با کی عوضی بازی می کردی! زوود.
    با عصبانیت بازویم را از دستش بیرون کشیدم و در حالی که چشمهایم را باز می کردم مشتی به سرش کوبیدم: گمشو برو اونور دختره ی احمق!

    و هماشاه را در حالی که دهانش گوش تا گوش باز شده بود و می خندید از روی خودم کنار زدم. کنارم روی تخت افتاد اما بلافاصله صدای اخش بلند شد. به شدت از دستش عصبانی بودم با این حال با نگرانی به سمتش چرخیدم تا ببینم دوباره چه بلایی به سر خودش اورده است. این دختر که سر به هوا و حواس پرت بود، عادت داشت به آسیب زدن به خودش.
    هماشاه روی تاج تخت افتاده بود و فرق سرش را می مالید و با این که چهره اش از درد در هم فرو رفته بود اما هنوز می خندید. با صدایی که از خنده و درد آمیخته بهم قطع و وصل می شد گفت: خیلی با حال بود. باید قیافه ی خودتو میدیدی بی_خان.
    و قاه قاه خنده اش دوباره بلند شد. حیف اون ذره ای نگرانی که خرجش کردم. بالشت نرمی را که زیر پایم افتاده بود برداشتم و در حالی که با تمام قدرتم ان را به شکم و قفسه ی سینه ی هماشاه و یا هرجایی دیگرش که می توانستم، می کوبیدم داد زدم: من واقعا احمقم که نگران تو میشم... تو یه حیوون واقعی هستی...
    بالشت را روی دهانش کوبیدم و اضافه کردم: کصافط... اگه یه چیزیم می شد چی؟
    خنده های هماشاه غیر ارادی شده بود. او در حالی که به خودش می پیچید تا از درد و سوزش ضربات من در امان باشد با صدایی که از شدت خنده تقریبا مانند جیغ شده بود گفت: تو هیچیت نمیشه... تو یه از بادمجون بم هم کمتر بهت آفت وارد میشه، خواهری.
    بالشت را با تمام قدرت توی صورتش کوبیدم و گفتم: ولی تو اون کرم آفتی هستی که یه روز این بادمجون بم رو از ریشه خشک می کنی.
    بالشت را روی صورتش فشردم که خنده هایش با صدای خرخری خفه شد و بعد او را به حال خودش رها کردم که ناگهان در اتاق به شدت باز شد.
    قبل از شروع فعالیت در انجمن, قوانین پنجگانه انجمن ؛ و قبل از فعالیت در بخش ها و تالار ها, قوانین مختص هر بخش را به دقت مطالعه فرمایید.

  7. Top | #37
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    7,791
    تشکر
    640
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست
    هماشاه هنوز زیر بالشت دست و پا می زد. با صدای باز شدن در به آن سمت چرخیدم که مامان با وحشت داد زد: داری چیکار می کنی؟

    در اتاق با صدای وحشتناکی به دیوار برخورد کرد و از جا پریدم. دستهایم را از روی بالشت برداشتم و عقب رفتم. با این که فقط یک شوخی هیجان اور و البته خشن و کمی هم ترسناک بود اما با دیدن عکس العمل تند مامان، وحشت زده به هماشاه که نگاه کردم. بی حرکت روی تخت افتاده بود و نه دست و پاهای کوتاه و تپلش تکان می خورد و نه سر و صدایی از حنجره ی ظریفش خارج می شد.

    مامان جیغ زد: کشتیش دختره ی روانی.
    به سمتم حمله ور شد و مرا کنار زد که تقریبا از روی تخت پایین افتادم. جیغ زد و چیزی نمانده بود که خودش را چهار دست و پا روی هماشاه بیندازد -و باقی جانی را که شاید در تنش مانده بود بیرون بکشد- که هماشاه با نعره ای بالشت را از روی صورتش کنار زد و گفت: هاهاها
    با فریاد هماشاه از تخت کاملا پایین افتادم.
    هماشاه بالشت را به طرفی پرت کرد و نعره کشید: من زندم.
    -زهر مار
    و صدای شترقی با صدای مامان در هم آمیخت.
    شگفت زده از سر و صداهایی که بالای تخت در جریان بود، رو تختی را گرفتم و با کمک ان خودم را بالا کشیدم. هماشاه دستش را روی دهانش گذاشته بود و با بهت و حیرت به مامان نگاه می کرد. بلاخره صدای جیغ و داد ها و قهقهه هایش خفه شده بود اما چهره ی مامان چنان برافروخته بود که احتمال داشت هرلحظه سکته کند. ضربه ای به تخت سینه ی هماشاه زد و با غیض گفت: ذلیل شی دختر.
    با ضربه ی مامان، هماشاه به عقب پرت شد اما قبل از این که دوباره روی تخت پرت شود و سرش با تاج ان برخورد کند خودش را نگه داشت. صدای خنده ی مستانه اش بلند شد و به دنبال ان دست دراز کرد تا بازوی مامان را بگیرد که مامان با خشم از روی تخت پایین رفت.
    غر زد: بخدا از هیچکدومتون شانس نیوردم. یکی از یکی خنگتر.
    به سمت در نیمه باز اتاق رفت و داد زد: گمشین بیاین صبحونتون رو بخورین برین دنبال کارتون شاید چند ساعتی از دستتون راحت شدم.
    من و هماشاه فقط بهم خیره شدیم. مامان که غرغرکنان راهرو را طی کرد، من به خودم امده بودم. از تخت پایین پریدم و رو به هماشاه گفتم: از اومدم سرویس بیرون اینجا نبینمت.
    هنوز از دستش عصبانی بودم و جای کتک هایی که از او و مامان خورده بودم می سوخت.
    پشت سرم هم که هنگام پرت شدن از تخت و بعد هم در هوا معلق شدن به زمین برخورد کرده بود درد می کرد. دستم را لای موهای انبوه و بهم ریخته ام فرو بردم و به مشغول ماساژ دادن سرم شدم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم.

    جلوی اینه ی سنگ روشویی که ایستادم می توانستم دو حلقه ی بزرگ به رنگ کبود روشن را دور بازوهایم ببینم.
    صدای غرغر هماشاه به گوش می رسید: واقعا توی این خونه عشق و محبت موج میزنه. اون از مامانشون... اینم از دختراشون...

    در فلزی حمام را محکم بهم کوبیدم که صدای وحشتناکی ازش بلند شد و هماشاه هین بلندی کشید. شیر اب را باز کردم و صدای هماشاه را که فحش می داد در میان خروش موج ابی که ناگهان بیرون جهید و روی کاسه ی روشویی پخش شد خفه کردم.
    دست و صورتم را که شستم دوباره نگاهم به لکه ی روی بازوهایم افتاد. به آرامی آن یکی را که سمت چپ بود لمس کردم. بنظر می امد دو برابر کبودی ان یکی بازویم باشد. انگار چندبار لهیده و فشرده شده بود. با این فکر تصویر مبهمی به سرعت از ذهنم رد شد.

    حوله ی کوچکی را که از حلقه ی برنجی در کنار آینه اویزان بود برداشتم و مشغول خشک کردن صورتم شدم. به محض بسته شدن پلک هایم رویای دیشب و عمارت باشکوه عمران خان دوباره در مقابل دیدگانم نقش بست. حوله را پایین کشیدم و به تصویر رنگ پریده ی خودم در اینه خیره شدم.
    -دیشب که رویا نبود.
    حوله را کنار سنگ روشویی پرت کردم و فورا از سرویس بهداشتی بیرون پریدم. سرانجام بخاطر اورده بودم که هنوز وسایلم در عمارت عمران خان مانده است. با آن که وسایل چندان حائز اهمیتی جز چند تکه لباس و کیف دستی با کمی پول و وسایل ارایش نبود اما بنظرم باید به آن خانه بر می گشتم به خصوص این که تمام دیشب مریم گوشی همراهش را جواب نداده بود و تمام مدت دستگاهش خاموش بود. باید به آن خانه بر می گشتم و می فهمیدم چه اتفاقی برای مریم افتاده است هرچند که بعید می دانستم شب را آنجا مانده باشد.
    مامان با شنیدن سر و صدایی که در راه پله ها و راهرو به راه انداخته بودم، از درون اشپزخانه فریاد زد: بی_خان! گرسنه نری ها. بیا یه چیزی بخور اول.
    -نمیخورم مامان؛ عجله دارم.
    این حرف من مصادف شد با ظاهر شدن مامان دم در اشپزخانه. چنان سریع این کار را کرد که برای آن که با او که ناگهان سر راهم سبز شده بود برخورد نکنم یک قدم عقب پریدم. مامان گفت: شیر گرم کردم؛ بیا بخور.
    لحن مامان مظلوم و بسیار ترغیب کننده بود و چهره ای به خود گرفته بود که آن زن چند دقیقه پیش هرکسی می توانست باشد جز او. اما من که با هر حیله ی او به خوبی اشنا بودم -البته هر حیله ای که برای بار دوم می خواست آن را بکار ببندد چون گاها پیش می امد که حیله های جدیدی در آستینش داشته باشد- فورا دستم را عقب کشیدم تا اسیر او نشود و گفتم: یه چیزی بیرون میگیرم می خورم.

    فقط کافی بود یکبار دستش بیفتم آن وقت هرچیزی را که سر میز اشپزخانه بود تا اخرین دانه و قطره در حلقم می ریخت بطوری که یا به مرز خفگی برسم یا تمام ان چه را به زور به خوردم داده بود بالا بیاورم.

    با یک حرکت نرم و سریع از کنارش عبور کردم و به سمت در ورودی ساختمان دویدم. داد زدم: بخدا بیرون میخورم ولی جون اون هما الان دیرم شده...

    از ساختمان بیرون پریدم، نیم بوت هایم را از جا کفشی برداشتم و بدون این که ان ها را پا کنم دوان دوان خودم را به وسط حیاط رساندم چون اگر می خواستم وقتی صرف پوشیدن کفش ها کنم دست مامان می افتادم.
    بوت ها را مقابل پایم انداختم و پاهای خاکی شده ام را انها فرو کردم که مامان از ساختمان بیرون امد و روی پله ها ایستاد. داد زد: بخاطر خودت میگم دختره ی دیوونه. ضعف میکنی میفتی میمیری از دستت راحت میشم.

    - نمیمیرم مامان.
    این را گفتم و از حیاط بیرون رفتم.
    تا سر کوچه پیاده روی کردم و بعد یک تاکسی به ادرس عمارت عمران خان گرفتم.
    تا رسیدن به کوچه باغ آنها هزار جور فکر و خیال به سرم خطور کرد که یکی وحشتناک تر از دیگری بود. به تصویر سازی های وحشتناک و پر خون و خشونت عادت داشتم و در هرموقعیت گوار و ناگواری ذهنم اماده بود تا چندتایی از انها را مقابل چشمم بیاورد.
    -رسیدیم.
    با صدای راننده به خودم امدم و از ماشین پیاده شدم. با دست هایی که از هول و اضطراب به لرزش افتاده بودند کرایه تاکسی را حساب کردم و به سمت در آهنی دو لنگه به راه افتادم.

    دلشوره ی بدی ته دلم افتاده بود و نخوردن صبحانه حالا کار دستم داده بود و کمابیش احساس ضعف می کردم. حقیقت این است که در آن لحظه وقتی از سراشیبی بالا می رفتم تا به در آهنی برسم با خودم اینطور می پنداشتم که پشت آن در چند ده جسد افتاده باشد که همگی بلااستثنا غرق در خون هستند و بعضی ها گردن و اعضای دیگرشان دریده شده و چندتایی نیز از شکل و قیافه افتاده باشند -بخاطر همان ضربه هایی که به صورتشان خورده یا پنجه هایی که روی پوستشان کشیده شده است- بعد به خودم امدم و بیاد اوردم که این یک فیلم تخیلی وحشتناک با گرگ نما و خون اشام نیست که گردن بدردند و اعضای صورت را تکه پاره کنند.
    نفس نفس زنان مقابل در دو لنگه ایستادم و دستهایم را بهم مالیدم.
    نگاهم به گل های پیچانی که از دو طرف روی ستون های سنگی که در دو لنگه مشکی را نگه داشتند، اویزان شده بودند افتاد و با خودم پچ پچ کردم: امیدوارم مریم اینجا نباشه.

    هرچند که اصلا به این امیدواری اطمینان نداشتم. زنگ در را که در گوشه ی دیوار، زیر برگهای بزرگ پیچک ها، مخفی شده بود فشردم و خیره به قطرات ابی که روی سبزی تیره برگها نشسته بود منتظر جوابی از اهالی خانه ماندم. دقایق به کندی یک بعد از ظهر خسته کننده ی یک جمعه ی دلگیر می گذشت که منتظر یاری هستی که ماه هاست با تو وعده دیدار کرده و خلاف وعده نموده.
    چند دقیقه ای طول کشید اما کسی جواب نداد. دوباره زنگ در را فشردم و باز منتظر ماندم. انتظار بیش از حد باعث شده بود دچار حالت عصبی شوم و پایم بی اختیار روی زمین ضرب گرفته بود. عجیب بود که در همچین عمارت بزرگی با ان تعداد خدم و حشمی که دیشب دیده بودم، رسیدگی به افراد پشت در انقدر به درازا کشیده شود. همین که پایم به داخل ساختمان باز شود حتما شکایت این مورد را به نزد صاحبخانه می بردم.
    قبل از شروع فعالیت در انجمن, قوانین پنجگانه انجمن ؛ و قبل از فعالیت در بخش ها و تالار ها, قوانین مختص هر بخش را به دقت مطالعه فرمایید.

  8. Top | #38
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    7,791
    تشکر
    640
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست
    شروع کردم با مشت کوبیدن به روی در. با برخورد مشتهای من با ان در سنگین که اهن قطوری داشت فقط صدای گرومپ گرومپ مبهمی بلند می شد که شک داشتم بتواند ورودی مشجر به ان بزرگی را پشت سر بگذارد و به گوش نگهبانان برسد اما از کوبیدن باز نایستادم تا این که صدای بوق ماشینی مرا از جا پراند.

    با هول و هیجان روی پاشنه ی پا چرخیدم و با نوری که از دو چراغ به روی صورتم افتاد با دست و پاهای از هم باز شده به در اهنی چسپیدم. چنان سرگرم اظهار حضورم در ان جا بودم که اصلا متوجه صدای غرش موتور یک ماشین در پشت سر خودم نشده بودم و حالا این ماشین داشت هرلحظه بهم نزدیک و نزدیک تر می شد طوریکه چیزی نمانده بود تا بین سپرش و در اهنی له شوم.

    صورتم را به سمت شانه ام چرخاندم و دستم را محافظ چشم هایم کردم. گونه ام در برخورد با فلز خنک در یخ کرده بود و التهاب ناشی از هیجانم را کاهش می داد. می لرزیدم که ناگهان موتور اتومبیل غرشی کرد و من ناخوداگاه جیغ بلندی کشیدم.
    به دنبال جیغ من در با صدای غیژ غیژ باز شد و من به عقب پرت شدم. روی زمین افتادم. ماشین مشکی که از تمیزی برق می زد جلو امد.
    وحشت زده به تایرهایی که هر لحظه ممکن بود مرا له کند یا سپر سنگین و محکمی که با کوچکترین تماس با صورتم ان را له و لورده می کرد، خیره شدم. تقریبا کمتر از یک متر مانده بود که ماشین به پایم که روی زمین دراز افتاده بود برسد و ان را درهم بکشند که تایرهای ماشین به نرمی مسیرش را کج کرد و از کنارم گذشت. هاج و واج با قلبی که از شدت ترس و استرس درحال انفجار بود به شیشه های دودی ماشین خیره ماندم.

    -آشغال عوضی!
    به خودم امده بودم. زیر لب این را گفتم و از جا جستم. داد زدم: احمق روانی!

    و با مشت هایی گره کرده به سمت ماشین حمله بردم که هیکل بزرگی راهم را سد کرد. مرا عقب زد و به سمت در حیاط راند. تقلا کردم و فریاد کشیدم: ولم کن... من اون روانی رو می کشم... اون یه احمق بیشعوره...

    اما مرد مشکی پوش اجازه نمی داد تا از در حیاط عبور کنم و مرا ان سوی در نگه داشته بود. در حالی که بخاطر کشیده شدن روی شن های مسیر ورودی به نفس نفس افتاده و کف پاهایم ذق ذق می کرد توی صورت خشک و خشن نگهبان داد زدم: اون چطور میتونه همچین کاری کنه؟
    نگهبان با ارامش گفت: اون ارباب اینجاست... هرکاری دلش بخواد می کنه.
    و مرا بیرون انداخت. به معنای واقعی کلمه از حیاط بیرون انداخت. بی_خان را، مرا، بیرون انداخت. در حالی که تلوتلو می خوردم، در اخرین لحظه پیش از این در ورودی بزرگ را ببندند مرد قدبلندی را در حال پیاده شدن از ان ماشین کذایی دیدم. خشم و نفرت و کینه در یک آن به گلویم حمله برد و نعره زدم: تو یه اشغال واقعی هستی! یه نفهم خودخواه متکبر! نزدیک بود لهم کنی روانی!...
    در با صدای دلنگ و دیلینگی بسته شد و باقی فحش ها و ناسزاهایم به در اهمی اصابت کرد با این حال دهانم را نبستم و همچنان ادامه دادم: بیشعور... فکر کردی پول داری که چی؟ منم پول دارم. بیشتر از تو هم دارم. اگه اراده کنم همین الان میتونم تورو بخرم و بفروشمت... بیچاره ی خودخواه. انگار کی هستی که با بیخان اینجوری رفتار میکنی؟ یه از دماغ فیل افتاده بیش نیستی.
    جلو رفتم و لگدی به در زدم که نتیجه اش بیشتر، اسیب دیدن خودم بود. دردی در مچ پایم دوید و اشک از چشم هایم سرازیر شد. با بغض و گریه لنگان لنگان از در دور شدم و پای دیوار زیر پیچک ها نشستم.
    بوی پیچک ها زیر دماغم می پیچید و من فین فین کنان ان مرد جوان را فحش می دادم. در همان حال بودم که در حیاط قیژقیژکنان باز شد. از جا پریدم و پشت دستم را روی گونه هایم کشیدم. نباید کسی با این حال روز مرا می دید. با شنیدن صدایی قدم های محکمی که به سمتم می امد دست از پاک کردن اشکهایم برداشتم و دماغم را بالا کشیدم. داشتم نوک دماغم را پاک می کردم که سایه ای روی صورتم افتاد. ترسیدم و قدمی عقب رفتم که مچ پایم به درد امد. تلوتلو خوردم و به دیوار تکیه دادم. از این غول بیابانی هم نفرت داشتم و هم می ترسیدم. دفعه ی پیش -همین چند دقیقه قبل- مچ پایم را ناقص کرد، این بار حتما می خواست گردنم را بشکند. با این حساب باید هم ازش می ترسیدم. مرد دستهایش را درهم گره کرد و بادی به غبغب انداخت و گفت: تو کی هستی؟
    پیش خودم غر زدم: عی بابا! حالا من هرکی. تو چیکار به اینکارها داری. کار منو راه بنداز برم.

    اما راستش طوری چپ چپ بهم زل زده بود که ترسیدم این ها را به زبان بیاورم. اب دهانم را فرو دادم و گفتم: با صاحب این خونه کار دارم.
    -با کدومشون؟
    -چه فرقی میکنه؟ یکی که بتونه مشکل منو حل کنه.
    مرد ابرویی بالا انداخت که تند تند سر تکان دادم و گفتم: خیلی خب بابا... دیشب من اینجا یه جشن تولد دعوت بودم. وسایلم اینجا جا مونده، اومدم بگیرمشون... راحت شدی؟

    مرد برای یک ثانیه بهم خیره شد و بعد بی مقدمه دست انداخت زیر بازویم و مرا به دنبال خود کشید. نتیجه کارش هم این شد که پایی که تعادلم را از دست دادم و مجبور شدم پای آسیب دیده ام را روی زمین بگذارم. تماس پام با زمین همانا و ناله ای که به هوا رفت همان. داد زدم: آی آی پام... داری چیکار می کنی دیوونه...
    البته کلمه ی اخر را سانسور کردم. بازویم را عقب کشیدم که مرد ایستاد و سوالی نگاهم کرد. گفتم: پام اسیب دیده، نمیتونم راه بیام... تو هم زدی داغون تر کردیش. اخه این چه طرز رفتاره؟ مگه داری اسیر میبری یا دزد گرفتی؟ مهمون رو باید کشون کشون برد؟ ناسلامتی من مهمونتونم.
    نگهبان که واضح بود از بی وقفه حرف زدن من به ستوه امده گفت: متاسفم خانم. نمی دونستم.
    بعد سرم داد زد: حالا میای یا به زور ببرمت؟!

    با صدای دادش از جا پریدم. تند تند گفتم: میام میام.
    و با بیشترین سرعتی که پای مضروب شده ام اجازه می داد پیشاپیش اش به راه افتادم. مرد نگهبان دستی به پیراهن مشکی اش کشید و گفت: اینطوری بهتر شد.
    غر زدم: به خدا یه مشت دیوونه اینجا جمع شدن. اون از راننده شون، اونم از رئیسشون، اینم از نگهبانشون، مهمونهای دیشبشون هم که نوبر بودن والا! خدا اخر و عاقبتمو بخیر کنه.
    لنگان لنگان از ورودی مشجر گذشتم و با این که گام گذاشتن روی شن ها سخت بود و مرد نگهبان هم که پشت سرم می امد هیچ کمکی بهم نمی کرد، خودم را به در ساختمان رساندم.
    مرد نگهبان جلو امد و در ساختمان را باز کرد. خدمتکاری در حال گرد گیری از گلدان بزرگی بود که کنار نزدیک ترین پنجره ی سالن قرار داشت. قدمی به سمتش رفتم که مرد نگهبان بازویم را گرفت و گفت: از این طرف بیا.
    خودم را به سمت خدمتکار کشیدم و گفتم: من دیشب وسایلمو به اینا دادم. کجا بیام؟

    مرد نگهبان اما انگار نه می فهمید و نه گوش می داد که بفهمد. فقط گفت: اونارو بعدا هم می تونی بگیری. فعلا اقا کارتون داره.
    و مرا به سمت پذیرایی کشید. در همین لحظه صدای مردانه ی پر اقتداری در سالن طنین انداخت: اینجا چخبره؟
    به سمت صدا برگشتم. یک جفت پای شیک پوش با کفش های مردانه ی مشکی شیک و سبک در حال پایین امدن از پله ها بود. شلوار مردانه ی راسته و بسیار خوش دوخت به رنگ سورمه ای بسیار تیره -به طوری که تقریبا به رنگ سیاه تبدیل شده بود- پوشیده بود و با غرور و تکبر قدم می زد. بالا تنه اش در بالای طاقی که طبقه ی اول و دوم را از هم جدا می کرد پنهان شده بود.
    مرد نگهبان با احترام دستهایش را مقابلش درهم گره کرد و گفت: اقا! اوردمش.

    مرد پایین تر امد. پیراهن مردانه ی جذب سفیدی به تن داشت و در حالی بستن ساعت نقره ای رنگ بزرگی به دور مچ دست چپش بود. بندهای ساعت از چرم قهوه ای رنگ و حاشیه ی بندها از فلز نقره بود.
    مرد از اخرین پله هم پایین امد و مقابلم ایستاد. نگاهم را از پایین تا بالا کشیدم. خیلی بلند قامت تر از من بود و از آن همه هیبت و اقتدار زبانم بند امد مخصوصا که یقه ی نیمه بازش دقیقا مقابل صورتم بود و قفسه ی سینه ی عضلانی اش و پوست خوشرنگش مقابل چشمانم بود.
    با صدای پوزخندش به خودم امدم و نگاهم را به سرامیک های سفید و کفش های مرد دوختم. بند کفش کلفت و ضخیمی روی ان گره زده شده بود و مثل یک پاپیون بنظر می رسید.
    مرد به سمت مبل های سفید رفت و روی انها نشست. با خونسردی گفت: سیگار.
    مرد نگهبان جعبه ی سیگاری را که روی میز چوبی وسط مبل ها بود برداشت به سمت اربابش خم شد. در ان را باز کرد و گفت: بفرمایید.
    مرد نگاه دقیقی به ردیف سیگارهای قهوه ای کلفت و کوتاه انداخت و پس از صرف یک ثانیه از وقت که بنظرم فقط تلف کردن زمان گرانبهای من بود، یک نخ از ان ها را بیرون اورد. مرد نگهبان عقب رفت، در جعبه را بست و ان را با دقت به سرجای قبلی اش برگرداند. همه ی این ها را از زیر پلک هایم و گاهی هم از گوشه ی چشمم تماشا می کردم و در دلم از خدا می خواستم تا فرصتی برای خفه کردن این مرد نصیبم کند که با خونسردی و روی دور کند بودنش بدجور حرصم می داد.
    مرد سیگارش را روشن کرد و اولین پکش را زد. بلافاصله دود ملایمی از نوک سیگارش بلند شد و نیمی از صورتش را پوشاند. به دود سیگار حساسیت داشتم اما در ان لحظه به جای درهم کشیدن صورتم و به سرفه افتادن با خودم فکر کردم در پشت این دود ها چه چهره ی جذابیت تر و دلرباتری یافته است. در حالی که دودها را به نرمی از بین لبهای باریکش بیرون می داد و یکی از چشمهایش نیمه باز شده بود گفت: این خانم کیه؟
    سوالش را از نگهبان پرسیده بود و حرصم را دو برابر کرده بود. مرد نگهبان گفت: ادعا میکنه یکی از مهمون های دیشبه.
    -خب؟
    -انگار وسایلش اینجا جامونده.
    -خب؟
    -همین قربان.
    -پس چرا انقدر سر و صدا می کرد؟

    صدای دندان قروچه ام باعث شد
    سرانجام نگاه مرد جوان به سمتم بچرخد. با دستهایی مشت کرده از حرص گفتم: با خودم حرف بزنید. من اینجا هویچ نیستم که سوالاتتون رو از نگهبانتون می پرسید.

    ابروی مرد بالا پرید. مرد نگهبان با پشت دست ضربه ی ارامی به پهلویم زد که نتیجه اش این شد که سکندری بخورم. صدای آخ و ناله ام به هوا رفت. داد زدم: کوری مگه؟ آخ پام...
    هنوز از درد ذق ذق می کرد.
    مرد جوان نیم خیز شد و گفت: چی شده؟ حالتون خوبه؟
    با عصبانیت گفتم: به کوری چشم اون مردی که الان اومد و میخواست با ماشینش لهم کنه زنده ام.
    به دسته ی مبل تکیه دادم و گفتم: اما انگار مچ پام یه چیزیش شده.
    مرد جوان با حیرت به نگهبانش نگاه می کرد. بعد از چند ثانیه گفت: تو خیلی زبونت تند و تیزه دختر...
    در حالی که این پا و ان پا می کردم تا درد پایم بهبود پیدا کند گفتم: من پام اسیب دیده، درد می کنه و از دردش داره نفسم بند میاد اونوقت تو فکر زبون تند و تیزمی جای این که یه فکری به حال پام کنی؟
    مرد جوان سری به چپ و راست تکان داد و زیر لب طوری که من بتوانم بشنوم، گفت: این زبون تند و تیز یه روز سرت رو به باد میده.

    بعد خم شد و با طمانینه سیگارش را درون جا سیگاری کریستالش گذاشت. نم اشک را درون چشمهایم احساس می کردم و از این که این مرد این چنین به درد دیگران بی اهمیت بود عصبی می شدم. سپس مرد به نرمی از جا بلند شد و با پاهای کشیده و بلندش فاصله ی کوتاه بین مان را طی کرد و به سمتم امد. مقابلم که ایستاد گفت: خیلی درد داری؟
    با حرص گفتم: نه! سعی می کنم اداشو دربیارم. بازیم چطوره؟ جایزه اسکارو میبره؟

    مرد به چشمهایم که بی پروا به صورت استخوانی و کشیده اش خیره شده بود چشم دوخت و گفت: تو چرا انقد عصبی هستی؟ دکتر هم میری؟ روانشناس؟ من یه دکتر خوب سراغ دارم، اگه میخوای ادرسشو بهت میدم. کارش خیلی درسته.

    چشمهایم از حیرت و تعجب کاملا باز شد. این مرد وقیحانه به من می گفت که مشکل عصبی و روانی دارم؟! نفسم را از بینی ام بیرون فرستادم و گفتم: ولی روی تو که تاثیری نذاشته.

    همین که اخرین کلمه از دهانم بیرون پرید تازه فهمیدم چی گفتم. با چشمانی که از این بی ادبی به اندازه ی یک سکه شده بودند به مرد خیره شدم و دو دستم را محکم روی دهانم کوبیدم. اما جدا شدن دستم از دسته ی مبل همانا و سقوطم همان. جیغ بلندی کشیدم و بی نتیجه دست و پا زدم تا به چیزی چنگ بزنم و خودم را نگه دارم که صدای آخی بلند شد و روی سطح نرمی فرود امدم.
    - تو نمیتونی یه دقیقه اروم بگیری؟ چشمهایی که از ترس بسته شده بودند را گشودم و با چهره ی مرد جوان در بالای سرم روبرو شدم. انگار در بغل او فرود امده بودم. چه تصادف جالبی!

    مرد با حرص ادامه داد: اون از اونموقع که داشتی خودتو له می کردی. بعدشم که پاتو ناکار کردی. الانم داشتی میخوردی زمین. انگشتتم که داشتی می کردی تو چشم من.
    بعد با دستی که ازاد بود چشمش را مالید و گفت: یعنی تو چشمم کردی.

    با خشم گفتم: پس اون ماشین...

    از بغلش بیرون اومدم و اضافه کردم: تو بودی، نه؟
    مرد جوان گفت: انقدر عصبانی نباش. خیلی ناراحت کننده است اگر توی این سن روی سنگ قبرت بنویسن "به علت عارضه ی قلبی"!

    دهنم باز مانده بود. گفتم: تو... تو خیلی پرویی!
    -متشکرم.
    مرد این را گفت و روی زمین زانو زد. با تعجب حرکاتش را دنبال می کردم که دستش به سمت پایم حرکت کرد. بی اختیار پایم را عقب کشیدم. مرد با ملایمت گفت: چیزی نیست. فقط میخام پاتو ببینم.
    و دستش را دوباره جلو اورد که پایم را عقبتر کشیدم. گفتم: مگه دکتری؟ آخ!
    پاشنه ی پام به پایه ی مبل برخورد کرد.
    چنگ انداخت دور ساق پایم و داد زد: دختره ی احمق! میمیری یه دقیقه دندون به جیگر بگیری و انقد طعنه نزنی؟
    درد و بغض امان نداد تا جوابش را بدهم.

    زیپ کنار نیم بوتم را پایین کشید. غر زد: با این پاش چه کفشیم پوشیده!
    -چه می دونستم تو میخوای ناکارم کنی.
    فشاری ناگهانی به ساق پایم وارد کرد که بی اختیار جیغ بلندی کشیدم. داد زدم: وحشی داری چیکار میکنی؟

    دوباره کوبیدم روی دهانم. رفتار این پسر تبدیل به یک محرک قوی شده بود برای ذهنم تا پشت سرهم فحش های غیرتکراری را روی زبانم جاری کند. مرد جوان سرش را به ارامی به چپ و راست تکان داد و گفت: تو ادم نمیشی.
    -اولا که من یه فرشته ام. دوما هیچ موجودی نمیتونه دگردیسی کنه تبدیل بشه به یه موجود دیگه.

    مرد جوان کفشم را به ارامی از پایم بیرون اورد و گفت: بجز کرم ها که تبدیل به پروانه میشن.
    -ولی نه هر کرمی.

    کفشم را به ارامی به کناری گذاشت و گفت: مهم اینه که قبول داری یه حیوونی دگردیسی میکنه.
    سری به نشان قبول حرفش تکان دادم. اما فورا گفتم: بحث فلسفی نکن. الان پام درد میکنه فلسفه ام نمیاد.

    شانه های مرد جوان برای لحظه ای لرزید. سر بالا اورد و گفت: مگه فلسفه ات توی مچ پات بود؟

    اخم کردم: بخدا اگه پام سالم بود یه جور باهمون میزدم توی گوش ات تا سه روز نتونی چشمتو وا کنی.

    مرد جوان دوباره خندید و گفت: علاوه بر اینکه بی اعصابی، خیلیم خشن و وحشتناکی...
    شانه ای بالا انداختم و با بی خیالی گفتم: ژنتیکیه!

    سرش را پایین انداخت و به ارامی انگشت شستش را روی محل ضرب دیدگی کشید. گفت: به هرحال اگه پات سالم بود که من الان جلوت زانو نزده بود که تو بتونی بهم لگد بزنی.

    بدون فکر کردن گفتم: چرا زانو زده بودی. واسه خواستگاری...
    لبم را گاز گرفتم. مرد جوان پایم را به ارامی روی زمین گذاشت و از جایش بلند شد. سینه به سینه ام ایستاد و گفت: که اینطور؟ پس تو اینو میخوای؟

    به من من افتادم: نه... من... نه...
    سرم را پایین انداختم. جرات نگاه کردن به نگاه نافذش را نداشتم. با استرس و خجالت گفتم: چرا من همچین چیزی بخوام؟
    -یعنی دوست نداری با مردی مثل من ازدواج کنی؟

    بی اختیار به یاد سلیم افتادم. سلیم بی شباهت به این مرد نبود و من سلیم را دوست داشتم؛ ازدواج با او را دوست داشتم. گفتم: نه من این حرفو نزدم.

    -پس از من خوشت اومده و دوست داری باهام ازدواج کنی و بطور غیر مستقیم داری بهم میگی که بهت پیشنهاد ازدواج بدم؟

    -چی؟
    با بهت و حیرت این کلمه را فریاد زدم. این مرد دیوانه شده بود؟ این کلمات وقیحانه چی بود که به سوی من روان می کرد؟ سرش داد زدم: این بی پایه و اساس ترین حرفیه که شنیدم اقای محترم!

    مرد جوان دستش را به سمتم دراز کرد و گفت: سیف هستم.
    دستم بی اختیار به سمتش دراز شد و دستش را گرفت. گفتم: منم بی_خان هستم.

    انگار نه انگار همین چند لحظه پیش به قصد کشت با کلمات به جان هم افتاده بودیم. بسیار زود همه چیز را فراموش کرده بودم. اسمش را زمزمه کردم: سیف...
    سیف گفت: راستی پات مشکل زیادی واسش پیش نیومده. فقط چون یخورده بدجور روی زمین گذاشتیش بهش فشار وارد شده و دردت اومده. کمی بهش استراحت بده، خودش درست میشه.

    -البته اگه نگهبانهات هی به این طرف و اونطرف نکشن و هولم ندن.

    سیف رو به نگهبانش گفت: شنیدی که خانم چی گفت؟
    نگهبان با صدای کلفت و خش دارش جواب داد: بله اقا.

    چپ چپ نگاهش کردم و زیر لب غر زدم: همین تو یکی گوش میدب!
    بعد از سیف پرسیدم: سیف چه معنی ای میده؟
    -سیف یعنی شمشیر و استعاره از تیز و برنده هم هست.
    بعد به مامور اشاره کرد و گفت: برو وسایل خانمو هرچی مونده رو بیار بهشون بده.

    نگهبان اطاعت کرد و رفت. چند لحظه در سکوت منتظر ماندم اما دوباره زبانم به کار افتاد و گفتم: شما دکتری؟

    سیف همانطور که دوباره روی مبل می نشست گفت: نه. چطور؟
    و قبل از این که سوالش را جواب بدهم تعارف کرد: بیا بشین. با این پای اسیب دیده نباید زیاد وایسی.

    تشکری کردم و لنگان لنگان به مبلی که با دست به ان اشاره کرده بود خودم را رساندم و روی ان نشستم. سیف که مقابلم نشسته بود، دستهایش را باز کرد و روی تکیه گاه مبل گذاشت و گفت: نه. دکتر نیستم... یه مدت امدادگر بودم.

    همین لحظه مرد نگهبان سر رسید. پالتو، کیف دستی و شالم توی دستش بود. آن ها را به سمت من گرفت. سیف با سرش به وسایل اشاره کرد و گفت: یه چک کن ببین همه چیزت سرجاش باشه.

    خندید و اضافه کرد: چون دفعه ی دیگه اگه اینجا بیای معلوم نیس با چی رو در رو بشی ممکن با کامیون له بشی، ممکن هم هست سگهای نگهبان تکه تکه ات کنن.

    چشم غره ای به سیف رفتم که مرد نگهبان خرخری کرد. گفتم: اصلا خنده نداره! نزدیک بود له بشم.
    -به اونجا نمیرسید چون اگه یخورده دیگه ماشین به سمتت میوند سکته می کردی. من چهره ات رو دیدم.
    با بیزاری گفتم: شرط می بندم خیلی لذت بردی.
    -اره... خیلی.
    -اینجا چخبره؟
    همه ی سرها به سمت پله ها و صاحب ان صدای لطیف و زنانه چرخید. باورم نمی شد که او را اینجا می بینم.
    منتظر ماندم تا پله ها را طی کند. تا زمانی که مقابلم نایستاده بود نمی خواستم باور کنم که این صدای اشنا متعلق به یکی از بهترین دوستانم است اما بعد از این که روی پاگرد ایستاد تمام آن چیزی که از ان وحشت داشتم به حقیقت پیوسته بود.

    با ناباوری به او خیره شدم. موهای کوتاهش براق شده بود و لباس مشکی براقی از جنس حریر به تن داشت که تا زیر زانوهایش می رسید.
    نگاهم به روی شانه های لخت او و بندهای نازک لباسش افتاد. رژلب صورتی مایع لب های باریکش را که با لبخندی به دو طرف کش امده بودند، به زیبایی اراسته بود و چشمان خاکستری اش با خط چشم مشکی کاملا پر شده بود.
    ساق پاهای براق و خوش تراش و صندلهای طلایی با بندی نازک که به دور انگشتش پیچیده شده بود مانند پتکی به سرم کوبیده می شد و لاک صورت ملایمی که به ناخن هایش زده بود مرا بیشتر و بیشتر در بهت این موضوع که چه به سر دختر محجوبم امده است می برد.

    پیش از این که حرفی بزنم، سیف گفت: بیا اینجا عروسک خوشکلم.
    حالا نوبت این بود که نگاه ناباورم را نصیب سیف کنم. همه چیز روی دور آهسته بود انگار و گوشم ضربان می زد. چیزی نمانده بود از شدت سرگیجه روی زمین فرود بیایم. برای این که در ان لحظه جایم روی مبل امن بود و از سقوط نجاتم یافته بودم، خدا را شکر کردم.

    مریم پاهای باریک و خوش تراشش را به سمت سیف حرکت داد و به او نزدیک شد. دستش را گرفت و کنارش نشست. چنان نزدیکش که پوست کرم رنگ بی نظیرش با شلوار مشکی سیف تماس یافت و درهم فشرده شد.
    -مریم! تو!... تو اینجا چیکار می کنی؟

    نگاه مشتاق مریم از روی صورت سیف به سمت من چرخید اما پیش از این که حرفی بزند سیف گفت: میبینم که با عروسک من اشنایی.
    و انگشتان استخوانی اش را لای موهای پشت گوش مریم فرو برد.

    مریم هنوز به من نگاه می کرد. ناگهان رنگ نگاهش تغییر کرد. بنظر می امد که از چیزی هراسیده باشد اما چه چیزی؟ چیزی غیر از من که دوست صمیمی اش بودم و پسری که شب را در خانه اش مانده بود در این اتاق حضور داشت که او را بترساند. متعجب نگاهش کردم که متوجه تغییر وضعیت خودم شدم. بدون این خودم متوجه شوم، با دیدن حرکات سیف، نیم خیز شده بودم. دستم را مشت کردم و به آرامی روی مبل فرود امدم. می توانستم خرخره ی سیف را بجوم. دست درازی او به بهترین دوستم می توانست قدرت لازم برای این کار را به من بدهد اما در انتها انگار مریم زیاد از این کار من راضی نمی بود. شاید حتی خرخره ی خودم به دست او جویده می شد. به فاصله ی نزدیک شان و صمیمت یک شبه شان خیره شدم. راستش باید اعتراف کنم که با این چیزی که می دیدم چندان هم بعید نبود.

    مشتم را از هم باز کردم و گفتم: راستش باید بگم بهترین دوستم رو تونستی شکار کنی.

    با این حرف رنگ از رخ مریم پرید. با حرص و غضب و ناامیدی نگاهش کردم که معذب شد و سرش را پایین انداخت. هنوز هم جواب سوالم را نگرفته بودم. سیف گفت: خیلی خوشگل شدی عزیزم.
    این بار لپ های مریم رنگی شد.
    سیف به سوی من چرخید و گفت: درمورد سوالت باید بگم که دوست شما دیشب خونه ی من مهمون بوده.

    -مریم جواب خونوادت رو چی میخوای بدی؟
    بلاخره مریم لب باز کرد و با صدایی ارام گفت: من براشون مهم نبودم.
    -به همین راحتی؟! من واسشوم مهم نبودم؟

    سیف دخالت کرد و گفت: این دختر دیگه با این خونواده رابطه داره نه اون ادمایی که مجبور بود باهاشون زندگی کنه.

    و دست های کوچک مریم را در دست بزرگش گرفت. سری به نشانه ی تاسف تکان دادم. سیف بی پروا گفت: اگر میخواین برای نهار بمونید بگید تا به اشپز اطلاع بدیم.

    چشم هایم را باریک کردم. گفتم: داری منو بیرون می کنی؟
    -نه در واقع. فقط میخوام برنامتون رو برای ادامه روز بدونم.
    ایستادم، پالتویم را که کنارم روی مبل گذشته بودم چنگ زدم و گفتم: من میرم.
    سیف بدون این که از جایش بلند شود گفت: از دیدنتون خوشوقت شدم.
    - پسره پررو.
    زیر لبی این را گفتم و به سمت در سالن به راه افتادم.
    از شیشه ی جلوی ماشین و شیشه ی کنارم نگاهی گذرا به اطراف انداختم. پرسیدم: مطمینی همینجاست؟
    یاشار که کنارم، پشت فرمان نشسته بود سری تکان داد و گفت: اره. همینجا پیاده شد.
    و با سرش به بیرون از پنجره ای که تا نیمه پایین کشیده شده بود، اشاره کرد. به جلو خم شدم تا از کنار هیکل درشت و عضلانی اش که تقریبا کلا فضای قسمت مختص راننده را پر کرده بود بتوانم به خانه ای که اشاره کرده بود نگاهی بندازم. یاشار شیشه ی دودی ماشین را کاملا پایین کشید تا بدون باریک کردن چشمهایم بتوانم اینکار را انجام دهم.
    -اون در سیاه؟
    یاشار دوباره سر تکان داد.

    خانه را بررسی کردم. ویلایی و بزرگ بود با ساختمانی که نمای مقابلش سنگ گرانیتی کرم رنگ بود. دو درخت بلند بالا در دو گوشه ی حیاط قرار داشت که شاخ و برگهایش از بالای دیوار حیاط قابل دیدن بود.
    - با چیزهایی که از بی_خان میدونمم تقریبا جور در میاد... گفتی رفت داخل خونه؟
    -اره. اومد در زد و یکی واسش در رو باز کرد... یه دختر جوون... یکم با هم حرف زدن و بعد بی_خان ازش یه چیزی گرفت و به راننده ی تاکسی داد. توی تاریکی و با اون فاصله خوب ندیدم ولی فکر میکنم پول بود. دیگه چه چیزی غیر از اون میخواست باشه؟ اون که راننده رو نمیشناسه؟ هوم؟
    -نمیدونم. اگه تو بگی نمیشناسه حتما نمیشناسه دیگه.
    -اره. از نگهبان دم در خونه ی یزدان پناه ها پرسیدم گفت خودش زنگ زده به تاکسی. خود نگهبانه رو میگم.

    همچنان نگاهم به خانه بود. انگار انتظار داشتم که ناگهان تبدیل به بی_خان شود. همینطور که بی هیچ فکری و مثل یک تیک عصبی سرم را بالا و پایین می کردم گفتم: خوبه.
    چند لحظه ی دیگر هم به ساختمان و اطرافش خیره شدم و منتظر هر حرکت و جنبشی ماندم اما وقتی چیزی برای شک کردن نیافتم خودم را عقب کشیدم و در همان حال پرسیدم: خودتم چک کردی؟
    -نه هنوز... نمیدونستم برم چی بگم... در بزنم بگم ببخشید! بی_خان خانم اینجا زندگی می کنن؟
    - اره دیگه. پس چی؟
    - اونوقت نمیگن شما چیکاره اش باشی؟ گیریم برادر یا پدرش درو باز کرد، اونوقت چیکار کنم؟
    خندیدم. در حالی که قفسه ی سینه ام از شدت خنده های ارامم که صدایی نداشت بالا و پایین می شد زیر چشمی نگاهش کردم و با بدجنسی گفتم: تو نمیخاد کاری کنی اونا خودشون انجام میدن... نهایتش این بود که مردای با غیرت و اصیل ایرانی رگهاشون باد میکرد و یه شب میفرستادنت بیمارستان... مثل الان...

    با تعجب نگاهم کرد و گفت: هان؟
    -بدو برو پایین یاشار. برو مطمین شو که بی_خان همینجا زندگی میکنه.
    حیرت یاشار بیشتر شد. با صدایی که _از تصور آنچه که ممکن بود رخ دهد_ ناخوداگاه از خد معمول بلندتر شده بود گفت: بیخیال داداش! میزنن یه بلایی سرمون میارن.
    بهش اخم کردم و گفتم: این وقت روز هیچ مردی خونه نیس یاشار... همه که مثل ما بیکار و علاف نیستن. پس بهونه در نیار و بپر پایین که وقت تنگه.

    یاشار خندید و گفت: وقت چیه؟
    -تنگ عزیزم. از مادربزرگم یاد گرفتم. انقدر حرف نزن پسر. با این وراجی ها کاری که ازت خواستم یادم نمیره. بدو برو در بزن.
    یاشار که دید مرغ من فقط یک پا دارد و هیچ رقم کوتاه نمیایم با کلافگی دستش را روی دستگیره ی در ماشین گذاشت و ان را کشید. در با صدای تقی باز شد که یاشار با هیجان گفت: اگه خودش بیاد درو باز کنه چی؟ اونوقت لو میره که دنبالش افتادیم. بیا بیخیال بشیم.

    سعی کردم خونسردیم را حفظ کنم. کاملا به سمتش چرخیدم و در حالی که دستم را روی تکیه گاه صندلی می انداختم و دست دیگرم را روی داشبورد ماشین می گذاشتم گفتم: یاشار!
    لحنم ارامش قبل از یک طوفان را یاداور می شد. شمرده شمرده گفتم: ما برای چی اینجاییم؟
    یاشار به ارامی اب دهانش را فرو داد. اضافه کردم: که بی_خان رو پیدا کنیم. و اگه پیداش بشه اون حتما میخاد بدونه که چجوری تونستیم پیداش کنیم و ما چاره ای نداریم جز اینکه بهش بگیم. این طور نیست؟

    نگاه یاشار به روکش قرمز و مشکی فرمان ماشین بود. به ارامی سری تکان داد.
    - پس اگه الان بدونه یا بعدا، زیاد فرقی نمیکنه. حالا برو پایین.
    با چشم و ابرو به در ماشین اشاره کردم که یاشار به ارامی ان را باز کرد و پیاده شد. دستی به کت و شلوارش کشید و به سمت در مشکی که ان سوی خیابان بود راه افتاد.
    قبل از شروع فعالیت در انجمن, قوانین پنجگانه انجمن ؛ و قبل از فعالیت در بخش ها و تالار ها, قوانین مختص هر بخش را به دقت مطالعه فرمایید.

  9. Top | #39
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    7,791
    تشکر
    640
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست
    بهش چشم دوختم. دلم به شور افتاده بود، عقلم می گفت کار اشتباهی انجام می دهم و قلبم... می گفت کاش بی_خان را یکبار دیگر ببیند. این بار اگر رو در رو می شدیم حتما مجبورش می کردم تا به سوالهایم جوابی بدهد.
    یاشار چند تقه به در زد و منتظر ماند. احتمالا از شدت استرس فراموش کرده بود که یک چنین خانه هایی فقط باید زنگ شان فشرده شود.

    اما در که باز شد دختر جوانی غیر از ان کسی که بی قرار دیدارش بودم در چارچوب در نیمه باز ایستاده بود. واضح بود که از دیدن یاشار شوکه شده است. چند کلمه ای باهم صحبت کردند و بعد یاشار با شانه های افتاده ای که قبل از زبانش، عدم موفقیتش را اعلام می کرد به سمت ماشین امد. سوار که شد نفسش را با کلافگی و عصبانیت فوت کرد و گفت: نه داداش! انگار قرار نیس به وصال برسی.

    با حیرت و شاید هم کمی وحشت نگاهش کردم. بی اختیار لب زدم: چی؟
    صدایم تحلیل رفته بود.
    یاشار با ناامیدی گفت: اونجا اینجا زندگی نمیکنه. اون دختر گفت که کسی به اسم بی_خان اینجا ندارن...
    - اما تو گفتی اون دیشب اینجا اومد. مگه نگفتی؟
    -اره اما...
    وسطش حرفش پریدم و گفتم: این همون دختری بود که دیشب درو برای بی_خان باز کرد؟
    -اره خودشه. یه چادر گل گلی هم سرش بود اتفاقا. ولی الان میگه همچین کسیو نمیشناسه.
    -داره همچیو انکار میکنه.
    -منم نتونستم زیاد اصرار کنم. شاید از سر و وضعمون شکی کرده. اگه اصرار میکردم شکش به یقین تبدیل می شد.

    چند لحظه ای سکوت کردم و گفتم: یاشار! تو مطمئنی اون دختر خود بی_خان بود؟
    -شک ندارم. من ربع ساعت بیرون از عمارت عمران خان تحت نظر گرفتمش؛ وقتی کنار دیوار زیر شاخ و برگ درختها ایستاده بود. بعدم که اینجا پیاده شد و... اون که نمیتونه توی ماشین لباسشو عوض کنه. اصلا میتونه به کی اون لباسها رو داده باشه؟ اینجا هم دقیق نگاهش کردم. همون سر و وضع آشفته و همون لباس شب مشکی بلند و...

    نفسم را با کلافگی فوت کردم. نمی دانستم باید چکار دیگری انجام دهم و احساس می کردم به بزرگترین بن بست زندگی ام رسیده ام. ارنجم را به در ماشین تکیه دادم و انگشتهایم را روی شقیقه ام گذاشتم. همچنان که به شقیقه ام را به ارامی ماساژ می دادم به بیرون از شیشه ی روبرو خیره شدم. بعد از اینکه یک دقیقه در سکوت گذشت گفتم: این خونه رو زیر نظر بگیرین. اگه یبار اینجا اومده حتما بازم میاد. وقتی با اون حال اشفته ای که تعریف کردی خودشو رسونده اینجا حتما این دختر و این خونه یه چیزی داره که بتونه اونو دوباره بکشه به اینجا. ما منتظر اون ساعت و اون لحظه میمونیم و اونوقت...

    - اونوقت من یه درسی به این دختره ی چموش میدم.
    و به در خانه ای که مقابلش پارک کرده بودیم نگاه کرد. منظورش دوست بیخان بود.
    -روشن کن بریم یاشار. این که نشد حداقل از کارهای دیگمون عقب نمونیم. باید بریم کارای مزایده رو شروع کنیم.
    یاشار ماشین را روشن کرد که گفتم: راستی! بعدا یادم بنداز که یه وقت ملاقات با سپهراد هم تعیین کنم. امشب باید بریم دیدنش. اون میتونه کارای امنیتی مزایده رو برامون حل کنه.
    یاشار ماشین را از پارک در اورد و به سمت شرکت راند. در اخرین لحظه از آینه ی جلوی ماشین دیدم که لای در خانه اس دیشب بی_خانم را در خود پذیرفته بود باز شد و سر دختر جوانی از میان ان بیرون امد و نگاهی به اطراف انداخت.
    با وجود خانم اختر و سحر و کارمندان دیگر، کار زیادی برای انجام دادن در شرکت نداشتم. برای روز اول قرار نبود مقدمات چندانی برای مزایده انجام دهیم.
    به دفترم که رسیدم خانم اختر را پشت میزش یافتم. روی مانیتور کامپیوترش خم شده بود و با دقت به صفحه ی ان چشم دوخته بود. بنظر می اید داستان هیجان انگیز یا خبر شگفت انگیزی را می خواند، یک خودکار میان انگشتانش و یک دفترچه ی یادداشت هم زیر دستش بود و گاهی چیزی یادداشت می کرد و همزمان زیر لب حرف می زد. چنان به کارش مشغول بود که حتی متوجه حضور من و باز و بسته شدن در اتاق هم نشد. بالای سرش ایستادم و گلویم را صاف کردم که طبق معمول از جا پرید.

    گفتم: خانم اختر! شما چیکار می کنید که همش یا چشمتون توی مانیتوره یا یه چیزی دارید می نویسید؟ هربار هم من میام از جا میپرید.
    خانم اختر که هنوز در شوک بود با این سوالات من به لکنت افتاد: هیییی... هییچی... چیکار باید بکنم؟
    و با دستاچگی دفتر یادداشتش را بست و دستش را روی ان گذاشت. لبخند کج و کوله و پر استرسی زد که باعث شد چشمهایم تنگ شود. گفتم: خدا کنه همینطور باشه.

    راهم را به سمت دفترم کج کردم و گفتم: فایل های مربوط به اجناس مزایده رو بیار.
    وارد دفترم شدم و منتظر ماندم. هنوز ربع ساعت بعد خانم اختر در زد و با یک بغل پوشه وارد اتاق شد. اشاره کردم که پوشه ها روی میز بگذارد. اطاعت کرد و بعد از این که از این کار فارغ شد دستی به مانتوی ساده ی مشکی اش کشید تا چین و چروک ان ها را مرتب کند و گفت: چیز دیگه ای نمیخاین؟ نوشیدنی؟ خوردنی؟
    - نه. چیزی بود بهت...

    در اتاق باز شد. نگاه من و خانم اختر همزمان به ان سمت برگشت که سحر گفت: منشی ات رو ندیدم پشت میزش تعجب کردم باز کجا رفته و اینجاست.
    نگاهم به سمت خانم اختر چرخید. از طعنه ی سحر، گونه هایش رنگی شده بود.
    سرش را پایین انداخت و گفت: ببخشید. با اجازه.

    و تند تند به سمت در اتاق رفت. وقتی از کنار سحر که چپ چپ و با تکبر و تحقیر نگاهش می کرد، رد می شد متوجه شدم که در خودش جمع شد و دستی به مقنعه ی مشکی اش کشید. سریع از اتاق بیرون زد.

    سحر جلو امد و گفت: چطوری؟
    -بدک نیستم.
    -اگه حرفمو گوش می دادی و دیشب خونه ی من میموندی الان حالت اینجوری نبود.
    به سمتم امد و دستش را با ناز و عشوه روی شانه ام کشید که تنم مور مور شد و حس بدی هم دست داد. با عجله دستش را گرفتم و گفتم: اینجا محل کاره سحر... همه جا دوربین گذاشتن. یکی میبینه زشته...

    سحر روی صندلی کناریم نشست و گفت: خب همه که درمورد ما میدونن عشقم...
    -اینجا یه کشور اسلامیه. لطفا رعایت کن.
    سحر پوفی کرد و گفت: باشه.
    دستش را از دستم بیرون کشید. یکی از فایل ها را از روی میز برداشت و گفت: خب امروز چی داریم؟
    فایل را باز کرد و نگاهی بهش انداخت. انگار که کتاب مدرسه اش را می خواند. فورا متوجه شدم که بهش برخورده و فقط برای تغییر بحث این حرف را زد. فایلی جلویم کشیدم و گفتم: مزایده...
    و بی هیچ حرف اضافه ای مشغول به کار شدیم.
    حدودا ساعت 3 عصر بود که با صدای خسته سحر دست از کار کشیدم. سحر با ضعف گفت: گرسنه نیستی، سلیم؟ من که خیلی خستمه. چیزی نمونده غش کنم.

    فایل را بستم و به سه فایل باقی مانده روبرویم نگاهی انداختم. گفتم: بقیشو میذاریم واسه بعدا. بریم یه چیزی بخوریم.
    سحر زودتر از من بلند شد و گفت: پس من برم وسایلمو از اتاقم بردارم.
    و بدون این که منتظر حرف من بماند از اتاق بیرون رفت. به رفتنش خیره شدم. یاد حرفی که زده بود افتادم: اگه حرفمو گوش می دادی و دیشب خونه ی من میموندی الان حالت اینجوری نبود.
    به خانه اش فکر کردم و به حال خودم. به این فکر کردم که اگر به خانه اش می رفتم چه اتفاقی می افتاد و حالم از خودم بد شد. سحر نمی فهمید که من به این چیزها نیاز نداشتم و با این چیزا هم خوب نمیشوم. نمی دانست که حال بدی که دارم فقط به خاطر بی_خانی است که با این که در نزدیکترین نقطه ی این دنیا به من است اما نمی توانم پیدایش کنم و ان چیزهایی که او حرفش را می زد نمی تواند درمانی برای این درد باشد و حتی ان را شدیدتر هم شاید کند.
    صندلیم را عقب زدم و یا علی گویان از پشت میزم بلند شدم. بی اختیار یاد مادربزرگ افتاده بودم که در هر نشست و برخاستش یا علی و یاالله می گفت. زن خیلی خوب بود. با خدا و مومن و متعقد؛ فکر کنم نوه ی خوبی برایش نبودم...
    سرم را تکان دادم تا این فکرها از سرم بیرون بریزد و کتم را از روی تکیه گاه صندلی برداشتم و از اتاق بیرون رفتم.
    وقتی وارد راهرو شدم سحر را در حالی پیدا کردم که دم در یکی از اتاق های کارمندان ایستاده و مشغول گفتگو بود. چند بار سرش را تکان داد و چند جمله ای صحبت کرد. بعد به سمت اتاق من چرخید که مرا وسط راهرو دید. لبخندی زد و به سمتم امد. با این که کنجکاو شده بودم که سحر با ان مرد چه صحبتی داشته اما سکوت کردم و شانه به شانه هم از ساختمان شرکت بیرون رفتیم. فعلا وقت هیچ صحبت و ابراز کنجکاوی ای نبود.

    سوار ماشین شدیم و به سمت یک رستوران کوچک و دنج در همان حوالی ماشین را به راه انداختم. سحر در تمام طول راه ساکت بود و در حالی که ارنجش را روی شیشه ی پایین کشیده ی ماشین گذاشته و انگشتش هایش را روی پیشانی اش بود به مسیری که طی می کردیم خیره شده بود. در تمام مدت از گوشه ی چشم حواسم به او بود که لبخند مرموزی گوشه ی لبش بود و صورتش بوسیله ان می درخشید.
    با رسیدن به رستوران سحر چنان در فکر بود که متوجه توقف ماشین نشد. کمربند ایمنی را باز کردم و گفتم: تو نمیخای پیاده بشی سحر؟ نکنه میخای جای غذا صندلی های ماشین رو بخوری؟

    در را باز کردم و پیاده شدم. سحر با صدای من به خودش امده بود و با حیرت به من نگاه می کرد. به سمت رستوران به راه افتادم.
    اینجا زیاد نمی امدم. پاتوق مخصوص خودم بهترین جا برای صرف خوراک بود. اما ترجیح می دادم وقتی شخص دومی همراهم هست انتخابم برای صرف خوراک انجا نباشد. دوست نداشتم هیچ کسی آنجا را کشف کند یا برایم خاطره ای در ان مکان خلق کند که گاهی سبب خوشحالی و گاهی موجب ازارم شود. بهتر بود انجا فقط و فقط برای خودم بماند.
    میزی انتخاب کردم و پشتش نشستم. سحر هم از راه رسید و مقابلم نشست.
    - من نمیتونم منتظر بمونم.

    دستی تکان داد که پیشخدمتی به سمتمان امد. سفارش دادیم و خیلی زود سفارش ها را اوردند و روی میز چیدند.
    اولین قاشق را که در ظرف فرو بردم گوشی همراهم که در جیب شلوارم بود شروع به لرزیدن کرد.
    -ای بابا!
    قاشق را در ظرف انداختم و گوشی را از جیبم بیرون کشیدم. سحر قاشق به دست به من خیره شده بود.
    -یاشاره.
    جواب دادم.
    -سلام قربان. قرار امشب یادتون نره.
    -قرار؟ چه قراری؟
    ان طرف خط سر و صدای زیادی وجود داشت و صدای بوق و حرکت ماشین ها به وفور شنیده می شد. یاشار بلندتر داد زد: همونی که صبح گفتین یادتون بندازم. قرار با سپهراد.
    -خیلی خب باشه.
    تماس را قطع کردم. سحر گفت: کی بود؟
    همانطور که شماره ی سپهراد را می گرفتم گفتم: یاشار...
    هنوز اولین بوق به اتمام نرسیده بود که سپهراد گفت: سلام داداش.
    - چه عجب یبار زود جواب دادی. روی گوشی خوابیده بودی؟

    سپهراد خندید و گفت: نه بابا.
    -فکر کنم دیشب شماره ای چیزی رد و بدل کردی، نه شیطون؟
    - عه سلیم! اذیت نکن بگو چیکار داری.
    قاشقم را از برنجی که عطر و رنگش دیوانه کننده بود پر کردم و گفتم: میخای از دستم خلاص بشی؟
    و خندیدم که صدای اعتراضش بلند شد. گفتم: منتظر تماس اونی. من قطع کنم که اون زنگ بزنه؟ یا می ترسی پشت خطی بیفته و بهت شک کنه؟ از همین الان زن ذلیل بودن خودتو نشون نده. یکم ابهت داشته باشه.
    قاشق رو توی دهنم خالی کردم و مشغول جویدن شدم.
    با حرص گفت: سلیم لطفا تو یکی خفه شو. هرکی ندونه من که میدونم خودت چقد زن دوستی. پس از این چرت و پرتا تحویل من نده.
    همانطور که می جویدم گفتم: من زن دوست نیستم... فقط بهشون احترام میذارم. این دوتا با هم فرق دارن و منو جوری بار اوردن که تفاوتشون رو بفهمم؛ زن ذلیل.
    و خندیدم.
    با کلافگی گفت: خیلی خب حالا با این زن ذلیل چیکار داری؟
    لقمه ی درون دهنم را فرو دادم. جدی شدم و گفتم: یه وقت واسه امشب خالی کن. باید باهم صحبت کنیم.
    -درمورد چی؟
    درمورد مزایده و اینا. جزییاتشو شب بهت میگم. فقط بگو کی می تونیم همدیگه رو ببینیم.
    -ساعتشو برات پیامک میکنم. چندتا کار دارم باید ببینم اونا کی تموم میشن.
    -منتظرم
    -یاعلی.
    تماس را قطع کردم و گوشی را کنار بشقاب گذاشتم که به محض دریافت پیامک متوجه شوم. سحر گفت: منم باید بیام؟
    -نه. کار خاصی نیست. بیشتر یه گپ دوستانه است. یخورده هم کاری. به حضورت نیازی نیست.
    سحر سری تکان داد و لقمه بعدی اش را خورد. خیلی زود از سکوتش متوجه شدم که به فکر فرو رفته است. اما چه فکری! این را فقط خدا می دانست.
    بعد از صرف نهار، دقایقی پشت میز رستوران نشستیم. بعد از ان به یک پیاده روی رفتیم تا کمی از عضلات و مفاصل مان که ساعت ها بی تحرک بودن در پشت میزها را تجربه کرده و کسل و کوفته شده بودند، کار بکشیم و نرمشی به انها بدهیم. در پایان پیاده روی، به یک نیمکت در کنار چند درخت پر شاخ و برگ رسیدیم. سحر که از راه رفتن خسته شده بود در یک سمت نیمکت فلزی سبز رنگ نشست، نگاهی به بالای سرش و شاخ و برگ ها انداخت و گفت: چه هوای خوبی! بعد از ظهر خیلی دلپذیری هست؛ اینطور نیست؟

    با کمی فاصله، کنارش، روی نیمکت نشستم. ارنج هایم را روی پاهایم گذاشتم و انگشتهایش را در یکدیگر قفل کردم و همانطور که مناظر روبرو را زیر نظر می گرفتم گفتم: بد نیست.

    همین موقع صدای پیامک گوشیم بلند شد. بررسی که کردم یک پیام از سپهراد به دستم رسیده بود و ساعت هفت عصر را برای ملاقات نیمه دوستانه_نیمه کاری مان تعیین کرده بود. تا این جای کار هیچ مشکلی وجود نداشت اما چیزی که در پایان پیامک خواندم باعث شد چشم هایم گرد شود. محل قرار ملاقات مان خانه پدری اش بود و دقیقا به این صورت نوشته بود: ساعت هفت عصر توی خونه ی پدرم اینا می بینمت...
    و در ادامه هم ادرس درج شده بود. سحر باز هم در حال کنترل رفتار و حرکات من بود و به دقت هر تغییر صورت من را زیر نظر گرفته بود انگار؛ چون فورا گفت: چیزی شده سلیم؟

    گوشی را توی جیبم گذاشتم و گفتم: نه چیزی نیست.
    نگاهی به ساعتم انداختم. حدودا دو ساعتی تا هفت وقت باقی مانده بود اما جایی که سپهراد ادرسش را برایم فرستاده بود تقریبا یک ساعت تا این جا فاصله داشت. از طرف دیگر باید سحر را هم به شرکت می رساندم چون ماشینش در پارکینگ انجا بود.
    گفتم: وقت رفتنه. بریم تورو بذارم شرکت و برم پیش سپهراد.

    بلند شدیم و به مکانی که ماشین را انجا پارک کرده بودم برگشتیم. در طول راه برگشت به شرکت به این فکر می کردم که ایا باید شیرینی هم بگیرم یا دست خالی بروم. دست خالی بد نبود؟ زشت می شد، نه؟ اولین بار بود که به منزل شان می رفتم و رسم و رواج خانه ی ما این بود که در اولین مرتبه ورود به یک خانه نباید دست خالی بود اما نمی دانستم که انها در خانواده شان چطور فرهنگی دارند؛ از این کار من استقبال می کنند یا ناراحت خواهند شد و ان را نوعی توهین به خود تلقی خواهند کرد.

    سحر را که پیاده کردم تصمیم خود را گرفته بود. عمل به یک تصمیم و پی بردن به اشتباه بودن ان بهتر از انجام ندادن ان کار و بعد هم احساس پشیمانی کردن بود. پس مقابل یک شیرینی فروشی خوب ایستادم و یک جعبه شیرینی اعلا با بسته بندی شیک و جذاب که ان را شبیه یک هدیه کرده بود سفارش دادم. زمانی که فروشنده در جعبه را می بست چشمم به ویترین کوچک کنار مغازه افتاد که دسته های گل در ان جا داده شده بود.
    - روی جعبه رو با چند شاخه گل تزیین کنید... یه چیز خوب و عالی دربیارین.

    فروشنده لبخندی زد و در حالی که به سمت ویترین می رفت گفت: بنظر میاد اینو برای نامزد تون میخواین.
    از فکرش دلم غنچ رفت اما گفتم: نامزدی ندارم.
    باز هم بی هوا و بی دلیل دلم به یاد بی_خان افتاده بود و ارزو می کرد که این شیرینی با تزییات گل برای او می بود ولی نه! این ها برای او خیلی کم بود. چیزهایی حتی صد برابر بهتر و زیباتر هم برای موجودی چون او کم بود.
    با صدای فروشنده که ته مایه ی خنده در ان وجود داشت به خودم امدم. فروشنده چند شاخه گل از ویترین بیرون اورد و گفت: شایدم یکی هست که خاطرشو خیلی میخواین. چون تا گفتم خیلی زود تو فکر رفتین.

    -درسته...
    به همین یک کلمه اکتفا کردم و اجازه ندادم بحث به درازا بکشد. فروشنده هم متوجه شد و در سکوت گل ها را روی جعبه چید و گفت: ایشالله که امشب به جوابی که میخواین برسین.

    از حرف فروشنده ته دلم لرزید. انگار واقعا قرار بود امشب اتفاقی بیفتد که سرنوشتم را عوض کند. اما با کم امیدی گفتم: زیاد مطمئن نیستم... بهرحال ممنون.
    جعبه را برداشتم و از مغازه بیرون رفتم. سوار ماشین شدم و به سمت منزل پدری سپهراد راندم. بدجور هیجان زده شده بودم و احساس می کردم کف دست هایم که دور روکش چرمی فرمان قفل شده بود عرق کرده بود.
    ته دلم گواهی می داد که امشب اتفاقی خواهد افتاد. امیدوارم اتفاق های خوبی باشد...

    با رسیدن به در خانه ای که سپهراد ادرسش را داده بود کمی هول کردم. پس از این که ماشین را دم در کرم رنگی که سپهراد در نشانی ذکر کرده بود پارک کردم، در تاریک و روشن دم غروب نگاهی به بالا و پایین کوچه انداختم. ادرس نوشته شده در پیام را باز کردم و ان را چند بار خواندم و به مسیرهایی که امده بودم فکر کردم. اصلا نمی فهمیدم دلیل این همه حساسیت و اضطراب چیست. این فقط یک خانه ی جدید مثل همان هایی که حداقل ماهی دو_سه بار به یکی از ان ها رفته بودم و سپهراد هم ادم وحشتناکی نبود که بتواند استرس زا باشد.
    -خیلی خب. هرچه بادا باد.

    از اینه ی جلوی ماشین کمک گرفتم و دستی به سر و صورتم کشیدم و موهایم را مرتب کردم؛ بعد در ماشین را باز کردم و پیاده شدم. راستش اگر بگویم که پاهایم به لرزه افتاده بودند دروغ نگفتم. سعی کردم محکم قدم بردارم و به سمت در خانه به راه افتادم که بیاد اوردم بسته ی شیرینی را درون ماشین جا گذاشتم. دو قدم رفته را برگشتم و جعبه ی شیرینی را برداشتم و با قدم های بلند و تقریبا شتاب زده به سمت خانه رفتم. زنگ را فشردم و منتظر ماندم.
    -بله! شمایی داداش؟ بیا تو...

    آیفون تصویری بود و قبل از این که من حتی تلاشی برای حرف زدن کنم او متوجه شده بود چه کسی پشت در ایستاده است.
    در با صدای تیکی باز شد که گفت: با ماشین خودت اومدی؟ صبر کن بیام کمک کنم ماشینتو بیاری تو.

    و گوشی ایفون را گذاشت. به داخل ماشین برگشتم، جعبه شیرینی را روی صندلی کناری گذاشتم و ماشین را روشن کردم. همین که صدای غرش موتورش بلند شد در دو لنگه باز شد و قامت سپهراد که از یک لنگه ی در گرفته بود و ان را می گشود و قامت مرد جوانی که لنگه ی دیگر در را باز می کرد نمایان شد. سپهراد اشاره کرد که ماشین را بکار بندازم. با کمک اشارات او ماشین را وارد حیاط کردم و در گوشه ی مناسبی پارک نمودم.
    سپهراد به سمت ماشین امد و گفت: سلام داداش. خوبی؟

    از ماشین پیاده شدم و درش را بستم. گفتم: خوبم خداروشکر.
    و دستم را به سمتش دراز کردم که متوجه خالی بودن ان شدم.
    ای وای!
    دستم را عقب کشیدم که دست سپهراد که برای گرفتن دست من دراز شده بود در هوا ماند. اما من بی توجه به او در سمت صندلی شاگرد را باز کردم و گفتم: ببخشید اینو یادم رفت.

    جعبه ی شیرینی را از ماشین بیرون اوردم و به سمت سپهراد گرفتم.
    -دوست نداشتم حالا که اولین باره دارم میام خونتون دست خالی بیام.

    -این چه کاریه اخه پسر؟ تو خودت هدیه ای!

    -اره والا. اینو الان میگیا دو دقیقه ی دیگه گرسنه ات بشه منو هم زنده زنده میخوری... منم که جااان دووست. برای همین واست شیرینی اوردم که از خیر خوردن من بگذری... لطفا منو نخوررر!

    سپهراد دستی به کمرم زد و گفت: لوس نشو. بیا بریم تو که مامان منتظرته.

    همین لحظه در ورودی ساختمان باز شد و زنی از ان بیرون امد. قد چندان بلندی نداشت و کمی فربه بود. گفت: سپهراد! چرا مهمونو بیرون نگه داشتی. تعرف کن بیاد داخل پسره ی بی نزاکت. با این سنت هنوز اداب مهمانداری رو یاد نگرفتی؟

    سپهراد سرش را به من نزدیک کرد و گفت: اصلا نگران نشو... اعصابش جای دیگه خورده. این دختره ی خیره سر امروز رفته رو اعصابش واسه همین یخورده جوش اورده.
    -نه. من ناراحت نشدم.

    این را گفتم و به سمت مادر سپهراد راه افتادم. مادر سپهراد تقریبا شبیه به خود او بود؛ هم از لحاظ ظاهری و هم از لحاظ اخلاق و رفتار. اخلاقش را می شد محتوای ظرف عسلی تصور کرد که در ان فلفل ریخته شده باشد، آمیزه ای از دو طعم تند و شیرین!
    وقتی از پله ها بالا رفتم و روی ایوان، مقابلش ایستادم لبخند مهربانی روی لبش بود و درخششی را که از تحسین نشات گرفته بود، می توانستم در نگاهش ببینم. سلام و احوالپرسی گرمی کرد و مرا به داخل خانه دعوت کرد.

    خانه ی نسبتا بزرگ، شیک و پر از آرامش و سکوتی داشتند که تنها با صدای ارام گفتگوی زن و مردی که از تلویزیون بلند می شد، این سکوت می شکست.

    با ورود به سالن ورودی، بلافاصله متوجه مرد میانسالی شدم که در ان سوی سالن، مقابل تلویزیون نشسته بود و کتاب قطوری در دست داشت.
    مادر سپهراد به نرمی و لطافت گفت: علی_خان مهمون داریم... از این طرف بیاید اقا سلیم.

    و پیشاپیش من گامی به سمت مرد برداشت. جلوتر از سپهراد، به دنبالش رفتم. مردی که حالا فهمیده بودم نامش علی خان است به ارامی سرش را بلند کرد و نگاهی به ما انداخت. نزدیک شدن مان را که دید کتابش را بست و کنار دستش، روی زمین، گذاشت و از جایش بلند شد.

    با علی خان دست دادم و سلام احوال پرسی کردم و بعد هم با تعارفش کنارش روی متکای قطوری که رویش قالیچه های زیبایی انداخته بودند نشستم.
    از دیدن دکوراسیون داخلی خانه شان حسابی شگفت زده شده بودم.
    یک سیب برداشتم و مشغول پوست گرفتن شدم...
    بعد از صرف میوه، سپهراد گفت: بابا اگه اشکالی نداره من و سلیم بریم توی اتاقمون. یکم با هم حرف داریم... مسئله ی کاری و اینجور چیزا...
    -باشه پسرم. راحت باشین.

    با اشاره ی سپهراد از جا بلند شدم که گل رو خانم گفت: تا شما حرفاتون رو بزنید غذا هم اماده شده. صداتون میزنم...
    -نیازی به زحمتتون...
    سپهراد وسط حرفم پرید و گفت: ممنونم مامان.

    و مرا به سمت اتاقش راند.
    برعکس فضای سالن، اتاق سپهراد کاملا نوین و امروزی بود. رنگ بندی ها، کاغذ دیواری ها، تابلوها، کمد دیواری و تخت و میز ها و... در همه چیز از اخرین مد روز استفاده شده بود.
    روی تخت خواب بزرگ او نشستم که گفت: ببخشید تو اتاقم مبل و صندلی ندارم. اخه من مهمونامون اینجا نمیارم. اکثرشون همونجا توی سالن نشیمن ازشون پذیرایی می کنم.

    بهش اطمینان دادم که از این بابت مشکلی ندارم. ان وقت سپهراد صندلی پشت میز کامپیوترش را بیرون کشید و روبروی تخت، برعکس گذاشت. روی ان نشست و تکیه گاهش را در اغوش گرفت و گفت: خب بگو ببینم چی شده.

    -درمورد قضیه ی مزایده که دیشب شنیده یه چیزایی، درسته؟ چندبار هم قبلا بهش اشاره هایی کردم. قراره در هفته ی اغازین ماه بعدی این مزایده رو توی پاکستان برگذار کنیم.

    ابروی سپهراد بالا پرید: چرا اونجا؟
    -اکثر کسانی که قراره توی مزایده شرکت کنند بنا به دلایلی نمیتونن وارد اینجا بشن برای همین ما ناچار شدیم گزینه ی پاکستان رو بررسی کنیم...
    -خب این همه کشور... تاجیکستان، هند، کشمیر، قزاقستان، ارمنستان...

    -خب افراد شرکت کننده توی مزایده اکثرا از پاکستان و افغانستان و هند و چین میان. بیشتر چیزهایی هم قراره توی مزایده شرکت داده بشه از برخی از همین کشورها و پاکستان استخراج شده. دیگه مشتری ها اینو خواستن و ما هم چاره ای نداریم. البته با مقامات مسئول چندتا کشور هم صحبت کردیم ولی جواب های خوبی نگرفتیم و تنها مقامات پاکستانی تونستن نظرمون رو جلب کنند. حالا اینها مهم نیست. مهم اینه که همه ی برنامه ها برای پاکستان چیده شده و مجوزات لازم رو هم گرفتیم. فقط میمونه مسئله ی امنیت که زحمتش میفته گردن خودت. می خواستم صحبت کنم ببینم میتونی اوکی اش کنی یا نه.

    سپهراد گفت: ای بابا! یعنی تو فقط واسه همین پا شدی این همه رو تا اینجا اومدی؟

    از لحن سپهراد به خنده افتادم اما سعی کردم جدی بنظر برسم. با دلخوری ظاهری گفتم: بخدا تو راضی نیستی اصلا منو ببینی. همش سعی میکنی یجوری دست به سرم کنی و بپیچونیم. چرا راستشو نمیگی که منو نمیخوای؟ ازم متنفری...
    -داداش وایسا باهم بریم... چته یهو گازشو میگیری و میری؟ اصلا هم ازت بدم نمیدم. هیچ هم نمیخام دست به سرت کنم. فقط میگم چرا انقد خودتو زحمت دادی؟ می تونستی این سوال رو از پشت تلفن هم بپرسی.

    - خب من رو در رو ترجیح میدم... میخاستم کاملا همه ی ابعاد موضوع رو برات باز کنم و همه چیز رو با هم بررسی کنیم که وقتی افتادی دنبال کارها به مشکل برنخوری.

    -خیلی خب... برای شروع...
    همین لحظه صدای بلندی از بیرون اتاق به گوش رسید. انگار دختری داشت داد و بیداد می کردم اما چون در اتاق بسته بود نمی توانستم صدایش را واضح بشنوم.
    سپهراد از جا پرید. داد زد: ای وای!
    و با عجله از اتاق بیرون رفت. با تعجب به رفتن شتاب زده اش خیره شدم.


    #بی_خان

    بعد از خروج از منزل یزدان پناه ها، لنگان لنگان تا سر خیابان رفتم. مچ پایم زق زق می کرد و به ستوه اورده بودم اما چاره ای جز این نداشتم. اصلا در ان لحظه به فکرم خطور نمی کرد که از تاکسی تلفنی درخواست ماشین کنم.
    به سر خیابان که رسیدم گوشی همراهم زنگ خورد. یلدا پشت خط بود. جواب دادم که بلافاصله گفت: بی_خان کجایی تو؟

    اضطراب و تشویش در صدایش موج می زد و مرا هم نگران می کرد. برای اولین تاکسی که به سمتم می امد دست تکان دادم و خطاب به یلدا گفتم: بیرونم. رفته بودم وسایلمو بگیرم. چرا چی شده مگه؟ چرا انقد نگرانی؟

    -بی_خان زود برو خونه. می ترسم دنبالت افتاده باشن.
    -چی؟ کی دنبالم افتاده باشه؟ واضح حرف بزن ببینم چی شده یلدا؟
    -الان چند نفر اومده بودن دم در. یعنی دو نفر بودن. یعنی فکر می کنم... اخه یکیشون اومد در زد و یکیشون هم تو ماشین نشسته بود. یعنی فکر میکنم تو ماشین نشسته بود. شایدم دو نفر بودن. نمیدونم، من فقط یه نفرو دیدم. شاید بیشتر باشن، مطمئن...

    با کلافگی حرفش را قطع کردم و گفتم: وای یلدا! تو که منو جون به لبم کردی... بگو چی شده دیگه.

    -باشه باشه... میگم؛ هولم نکن.
    در ماشین تاکسی که مقابل متوقف شد رو باز کردم و و سایلم را درونش انداختم و سوار شدم که گفت: چند دقیقه پیش یکی در زد. رفتم باز کردم دیدم یه مرد هیکلی کت و شلوار پوشیده دم در ایستاده بود... خیلی جدی و خشک و ترسناک بود. سراغ تورو گرفت و پرسید که منزل بیخان اینجاست؟ منم گفتم که همچین اسمی رو نمیشناسم. اونم یخورده بهم نگاه کرد و بعد گفت ببخشید مزاحم شدم و رفت. اما بنظر نمیومد که حرفمو باور کرده باشه.
    -خیلی خب تو نگران نباش...

    یلدا وسط حرفم پرید و گفت: یعنی اون میتونه اون افراد دیشبی باشن؟
    -والا کسی دیگه ای به ذهنم نمیرسه.

    فکری کردم و گفتم: ماشینش چه رنگی بود؟ اگه مشکی باشه که میتونه همونی باشه که من فکر می کنم و اگه رنگ دیگه ای باشه نمیدونم چی بگم...
    -اره مشکی بود. یعنی همونا هستن؟

    راننده پرسید: کجا برم خانم؟
    جواب یلدا رو دادم: نمیدونم...

    راننده از اینه جلو با تعجب نگاهم کرد که گفتم: ببخشید با شما نبودم.. شما فعلا مستقیم برو... نمیدونم یلدا... خب کسی دیگه ای هم به ذهنم نمیرسه. میتونه سلیم باشه که ادمشو فرستاده ببینه خونه ی من اونجاست یا نه... به هر حال چیزی نیست که بخاطرش تشویش کنی. نگران نباش... فقط اینکه من نمیخام که سلیم به من برسه. حداقل نه فعلا! با این که ته دلم به شک افتادم اما فکر کنم بهتره الان نرم دنبالش برای گرفتن جواب سوالهام. فکر کنم هنوز برام مهمه و احساساتم نسبت بهش زنده است. این ممکنه روی تصمیم گیری ام تاثیر بذاره و چشمم رو ببنده روی حقایق. اما اگه نسبت بهش بی تفاوت باشم اونوقت میتونم مجازاتش کنم بابت کاری که باهام کرد... فقط یه کاری کن. یه چند روز کمتر همدیگه رو میبینیم و منم نمیام خونتون. هر اتفاقی افتاد با زنگ و پیام در تماس خواهیم بود. باید کاری کنم که مطمئن بشن واقعا منو نمیشناسی...

    -باشه هرکاری تو بگی انجام میدم...
    ازش تشکر کردم و از هم خداحافظی کردیم. بعد از قطع تلفن، به راننده ادرس کارگاه مجسمه سازی ام را دادم. باید این خشم و عصبانیتم را به نحوی خالی می کردم و بهترین چیز بنظرم گل ها بودند.
    بعد از حدودا نه ساعت کار پیوسته، ان چنان خسته شده بودم که حتی رمق نداشتم کار رنگ امیزی آخرین قطعه جواهر روی گردنبندش را تکمیل کنم. می دانستم اگر به فردا موکول شود به بد دردسری می افتم و درست کردنش رنج و زحمت زیادی می خواهد اما وسایل را همانطور روی زمین رها کردم و وسایلم را برداشتم و بدون این که سر وضعم را مرتب کنم از کارگاه بیرون زدم.
    یک تاکسی گرفتم و به سمت خانه به راه افتادم. حدودا ساعت هفت عصر بود و دلم به شور افتاده بود. انگار اتفاقی در راه بود... دستهایم یخ کرده بودند.
    قبل از شروع فعالیت در انجمن, قوانین پنجگانه انجمن ؛ و قبل از فعالیت در بخش ها و تالار ها, قوانین مختص هر بخش را به دقت مطالعه فرمایید.

  10. Top | #40
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    7,791
    تشکر
    640
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست
    به خانه که رسیدم همه جا ساکت و ارام بود و اوضاع مثل همیشه به نظر می امد. کوچه ی بزرگی که خانه مان در ان واقع شده بود خالی از هر جنبده ای بود با این حال وقتی سر کوچه از تاکسی پیاده شدم با دقت اطراف را زیر نظر گرفتم. تلفن یلدا حسابی مرا ترسانده و هوشیار کرده بود و من به دنبال هرچیز کوچیکی برای شک و تردید کردن می گشتم. اما تا زمانی که به در خانه رسیدم با هیچ چیز نگران کننده ای روبرو نشدم. کلید به قفل در انداختم و بی سر و صدا وارد حیاط شدم. چراغ های حیاط مثل هر شب روشن بود و زیر نور ان ها یک ماشین ناآشنای مشکی رنگ به چشم می خورد. در حیاط را پشت سرم بستم و به سمت ماشین رفتم. چرخی به دورش زدم و وقتی چیز مشکوکی در موردش نیافتم به سمت ساختمان به راه افتادم.
    - خب شاید یکی از دوستای بابا یا خان داداش باشه.

    با این فکر وارد ساختمان شدم اما در کمال تعجب همه جا را غرق در سکوت یافتم. نه جیغ و دادی، نه سر و صدای بچه ای، نه صدای گفتگو و پچ پچی و نه هیچ صدای به هم خوردن قاشق و بشقابی. هیچ خبری نبود.

    در ورودی را بستم و با خودم زمزمه کردم: معلوم نیس اینا کجا رفتن.

    مشغول در اوردن کفش هایم شدم و داد زدم: آی ایهاالناس! شماها کجایین؟ بیاین که عشقتون برگشته...

    توی راهرو جلو رفتم که مامان از راهرویی که به اشپزخونه ختم می شد پرید بیرون و داد زد: ذلیل نشی دختره! یواشتر؛ ابرومون رو بردی.

    -وا مگه چخبر شده؟
    جلو رفتم تا از لپهای صورتی و تپل و چروکیده اش نیشگونی بگیرم که با بدخلقی دستم را پس زد و گفت: دوست برادرت اومده. ببینم یه امشبو میتونی ابرومون رو نبری!

    خندیدم. همانطور که راه کج می کردم تا به سمت اتاقم بروم گفتم: اونا که همیشه...
    ناگهان به چیز سخت و محکمی برخورد کردم و به عقب پرت شدم که دستهایی به دور بازویم حلقه شد و نگهم داشت. صدای خان داداشم را شنیدم که گفت: جلوتو نگاه کن دختر!
    دماغم را چسپیدم داد زدم: آی آی! دماغم.
    دقیقا همان لحظه ای که با سینه ی خان داداش برخورد کرده بودم صورتم را چرخانده بودم و حالا دماغم اسیب دیده بود. نالیدم: لهش کردی داداش! همه دماغشون روز به روز بزرگتر میشه مال من باید هر روز به یکی برخورد کنه و کوچیک و کوچیکتر بشه.
    -انقد نق نزن ابجی بی_خان! بعضیا حتی همونو هم ندارن. ناشکر نباش.
    و ریز ریز خندید.
    -هه هه! یک کلمه هم از مادرعروس!

    بهش پشت کردم و به سمت اتاقم راه افتادم. با خودم گفتم: یه حالی ازت بگیرم داداشی؛ فقط صبر کن و ببین... که منو مسخره می کنی؟ ابروتو جلوی دوستت نبرم اسممو عوض می کنم.
    لباس عوض کردم و یه لباس حریر بلند و زیبا پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم. اصلا درک نمی کردم که چرا و چطور اما ناگهان دلم خواسته بود یک لباس زیبا و دلبرانه به تن کنم.

    از اتاق بیرون رفتم. تصمیم گرفتم سری به اشپزخانه بزنم و مامان را انجا یافتم که روی قالیچه ی کوچک کف اشپزخانه نشسته و یک ظرف شیشه ای بزرگ و یک سبد پر از پیاز و خیار و سبزی مقابلش قرار داشت. هنوز اخم هایش درهم بود. با احتیاط وارد اشپزخانه شدم و سرکی به اطراف کشیدم. مامان هنوز متوجه من نشده بود. دیگ های غذا روی گاز به ارامی در حال پختن بودند و ظرف های غذا شسته و تمیز کنار همدیگر روی کابینت چیده شده بودند. همه چیز برای یک شام باشکوه اماده و حاضر بود چون مامان بهترین سرویس سرامیکی اش را دم دست گذاشته بود. حتما قرار بود امشب از ادم مهمی پذیرایی کند.
    یک تیکه پیاز برداشت و اماده ی خورد کردنش در ظرف شیشه ای شد که چشمش به من افتاد. با لحن تهدید امیزی گفت: ببین بیخان! از الان بهت گفته باشم؛ امشب بخوای بچه بازی دربیاری....
    صدای زنگ در بلند شد و حرف مامان را قطع کرد. مامان همانطور که نوک چاقو را به طرفم گرفته بود، چند لحظه ای مکث کرد و بعد تصمیم گرفت ادامه ی این بحث را به بعد از باز کردن در موکول کند. از جا بلند شد و به سمت ایفون که در راهروی ورودی قرار داشت رفت. اما قبل در استانه ی ورودی اشپزخانه ایستاد و گفت: انتخاب لباست خیلی خوب بوده. امیدوارم توی انتخاب رفتارت هم درست عمل کنی. لطفا امشب مثل همین لباست زیبا و مقبول باش... از همه لحاظ...
    و از اشپزخانه بیرون رفت.
    زیرزیرکی خندیدم.
    -تو هم دلت خوشه ها، مامان من!

    گرسنه بودم. تمام روز چیزی نخورده بودم و در ان لحظه دلم ضعف می رفت. به سمت یخچال رفتم و درش را باز کردم. یک بسته شیرینی بزرگ با تزیینات باشکوه در ان قرار داشت.
    -واو! چه چیزی! چه گل های قشنگی!
    بسته را بیرون اوردم و در حالی که در یخچال را با پا می بستم ان را روی کابینت کنار یخچال گذاشتم.
    -من عاشق شیرینی ام.
    با عجله شروع به باز نمودن روبان هایی که دور بسته پیچیده شده بود، کردم.

    بوی خوش و مدهوش کننده ی گلاب و وانیل در مشامم پیچید و ضعفم را بیشتر کرد. در جعبه را کنار گذاشتم و نگاهی به شیرینی ها انداختم. چنان خوشمزه و خوش منظره بودند که هر بیننده ای را برای خوردنشان به تردید می انداخت. شاید هم من زیادی شیرینی پرست بودم. یک از ان شیرینی های لقمه ای خوش رنگ را برداشتم و در دهانم گذاشتم. طعم گلاب و خاک قند در دهانم پخش شد. شروع به جویدن کردم که صدای مردانه ای پرسید: خوشمزه اس؟
    من من کردم: عال...

    چشمانم که بسته بود به شدت باز شد و لقمه به گلویم پرید. به سرفه کردن افتادم. چنان با قدرت و شدید سرفه می کردم که چیزی نمانده بود دل و روده ام از دهانم بیرون بیفتد. دستی مقابلم قرار گرفت و همان صدای قبلی با هول و اضطراب گفت: عه عه چی شدی تو؟ بیا اینو بخور خوب میشی...

    سرم را بالا اوردم و در حالی که با مشت روی قفسه ی سینه ام می کوبیدم و شیرینی را از میان دست های مرد گرفتم که با لمس نرمی اش چشمانم دو برابر گرد شد. داد زدم: دیونه ی روانی...

    چندبار سرفه کردم و نفس نفس زنان گفتم: این چیه دادی دستم؟
    شیرینی را پرت کردم مقابلش و در حالی که سعی می کردم بعد از هر سرفه نفس عمیقی بکشم گفتم: زود باش بهم اب بده...

    دستم را به کابینت گرفتم و روی زانوهایم خم شدم. چشمهایم سیاهی می رفت و نفس کم اورده بودم و سرفه هایم بیشتر شده بود. سایه ای از مرد را می دیدم که با حرکات شتابزده به روی سبد ظرف ها حمله برد و ترق و توروق کنان یک لیوان برداشت. بعد از ان صدای یورش قطرات اب و ضربه گرفتنشان به روی سینک ظرفشویی به گوش رسید و حجمی که پر سر و صدا پرش کردند. مرد محکم به روی شیر اب کوبید و بلافاصله پس از ان، دستش را چنان به سمتم دراز کرد که چیزی نمانده بود تمام محتوای لیوان روی بدنم خالی شود.
    با دستهای لرزان لیوان را گرفتم و جرعه ای از ان را با احتیاط نوشیدم. قفسه ی سینه ام می سوخت. دوبار سرفه کردم که مرد گفت: همشو بخور... زود باش!

    جرعه ای دیگر نوشیدم و نفس عمیقی گرفتم. به پیشنهاد مرد نه گفتم و گفتم: نمیتونم. یهو همشو میپاشم بیرون.
    با دو جرعه ی بعد و چند نفس پیاپی حالم بهتر شده بود و سرفه هایم به تک و توک افتاده بود. آن وقت فرصت پیدا کردم نگاهی به مرد بیندازم که دوباره نفسم گرفت و ابی که در دهانم بود به بیرون پاشیده شد. بی اختیار داد زدم: تو!

    مرد دستش را روی دهانم گذاشت و صدای فریادم را خفه کرد.
    -هیس! یواش تر...
    و بعد وقتی فهمید حسابی تفهیم شده و به خودم و هیجاناتم کاملا مسلط هستم دستش را به ارامی عقب کشید. به محض کنار رفتن دستش با غیض گفتم: تو اینجا چیکار می کنی؟

    سلیم گفت: این سوال رو من باید از تو بپرسم.

    اخم کردم: تو حق سوال پرسیدن نداری.
    و سرفه ی کوچکی کردم. چند قطره اب به گلویم پریده بود و اذیتم می کرد.
    ابروی سلیم بالا پرید: چرا اونوقت؟
    پوف!
    اینطوری به جایی نمی رسیدیم. از در مدارا وارد شدم و گفتم: تو چطوری اومدی داخل؟ ای وای! چه بلایی سر مامانم اینا اوردی؟!

    با وحشت به سمت ورودی اشپزخانه گامی برداشتم که دست سلیم دور بازویم پیچید. گفت: نگران اونا نباش. حالشون خوبه... من با اونا کاری ندارم. طرف من تویی...

    برگشتم و با چشمهایش رو در رو شدم که با هوشیاری به من خیره شده بودند. شیطنت در ان ها مشهود بود. گفتم: اگه کاریشون نداشتی پس چطوری تونستی وارد خونمون بشی؟ اصلا مامانم کو؟ چرا صدای هیچکدومشون در نمیاد؟ باباییم...

    و دوباره به سمت ورودی اشپزخانه خودم را کشیدم که ناگهان سلیم بازویم را رها کرد و قدمی فاصله گرفت. مامان گفت: سلیم جان...

    با صدای متعجب مامان سر بلند کردم و با او که در ورودی اشپزخانه ایستاده بود مواجه شدم. نگاه مامان به سمت من چرخید: بیخان!
    با وحشت و استرس به مامان نگاه کردم و به سمت سلیم برگشتم.

    سلیم طوری که انگار مفهوم تمام حرفش این بود که "نگران نباش" پچ پچ کرد: تازه اومده. چیزی ندیده.
    نفسی از سر اسودگی کشیدم ولی از این که مامان این مرد را می شناخت متعجب شدم.
    دستم را زیر موهای افشان شده روی بازوهایم، فرو بردم و گفتم: مامان! شما ایشون رو می شناسی؟

    متوجه شدم که سلیم چشمهایش را با حرص و تاسف بست. با صدای ارامی که فقط من بشنوم غرید: بی_خان...

    مامان گفت: دوست سپهراده اما تو از کجا میشناسیش؟
    همین لحظه سپهراد نیز وارد اشپزخانه شده بود. با دیدن او، تمام حرفهایم از ذهنم پرید. سپهراد پشت سر مامان ایستاد و با تعجب به من و سلیم خیره شد. پرسید: اتفاقی افتاده مامان؟

    سلیم دست جنباند و پیش از این که من -که به معنای واقعی کلمه لال شده بودم و فقط اواهای نامفهومی از دهانم خارج می شد- جواب مامان را بدهم یا مامان پاسخ سپهراد را بدهد، گفت: نه سپهراد جان! تشنه شده بودم اومدم یکم اب بخورم.
    سپهراد با بدبینی گفت: خوردی؟

    بنظر می امد حرف سلیم را باور نکرده بود. مامان هم طوری نگاه می کرد انگار اینجا هر اتفاقی افتاده است جز چیزی که سلیم می گفت. به صورت سرخ شده و لیوان درون دستم نگاه کرد که دستپاچه شدم و گفتم: اره اره همینطوره...

    لبخند نصف و نیمه ای زدم و لیوان اب را که هنوز درون دستم بود به طرف سلیم هل دادم و گفتم: بیا بخور...

    صدای اخ سلیم بلند شد. با ترس به سمتش برگشتم. شکمش را گرفته بود و چهره اش در هم فرو رفته بود.
    صدای شترقی بلند شد و مامان داد زد: خدا مرگم بده...
    به صورتش سیلی کوبیده بود.
    -ببین چیکار کردی دختره...

    به سلیم نگاه کرد. چیکار کرده بودم؟ من که کاری نکرده بودم! فقط به سلیم اب تعارف کرده بودم که حرف دروغی نگفته باشد. همین که لب باز کردم تا این موضوع را به زبان بیاوردم، سپهراد مامان را که مقابلش ایستاده بود کنار زد و جلو دوید و گفت: حالت خوبه داداش؟

    سراسیمه گفتم: من کاریش نکردم. فقط میخاستم...
    سلیم انگار فهمیده بود در ادامه چه حرفی به زبانم خواهد امد که فورا با لحن باز دارنده ای گفت: چیزی نیست...

    مستقیما به چشم های من نگاه کرد. سپهراد دست او را کنار زد و من به خودم امدم و دهانم را به سختی بسته نگه داشتم. یک کلمه حرف بیشتر می توانست هر دو ما را به دردسر وحشتناکی بیندازد.
    سلیم دوباره گفت: چیزی نیس؛ فقط یه خورده خیس شده. چند دقیقه ی دیگه خشک میشه. اینطور نیست.
    لکه ی بزرگی از اب روی پیراهن بنفش تیره ی سلیم افتاده بود.
    سپهراد با دیدن ان گفت: خواهر من یه خورده دستپاچه است... اتفاق افتادن این جور مشکلات برای کسایی که باهاش برخورد می کنن اصلا بعید نیست.
    با حرف سپهراد، حرصم گرفت. سرش داد زدم: سپهراد!
    سپهراد در حالی که به سلیم کمک می کرد تا کتش را که خیس شده بود از تنش بیرون بیاورد گفت: مگه دروغ میگم؟ ببین چیکارش کردی بنده خدا رو!
    به من من افتادم: من... من... ببخ... من معذرت میخوام. عمدی که نبود. نمیخاستم واقعا اینطوری بشه...
    بعد اخم کردم و گفتم: اما اگه بخواین همینطور به این طرز نگاه کردنتون ادامه بدین اصلا پیشمان نخواهم بود از کارم...
    و با حرص از اشپزخانه بیرون زدم. صدای مامان را شنیدم که گفت: من از دست این دختره چیکار کنم اخه؟
    برگشتم و سرم را از ورودی اشپزخانه جلو بردم و گفتم: شکر خدا مامانم!
    سپهراد و سلیم با تعجب و شگفتی به من خیره مانده بودند. چشمکی به هر دو زدم و به سمت اتاقم فرار کردم.
    وارد اتاقم شدم و در را پشت سرم محکم بهم کوبیدم. از کاری که کرده بودم هم خنده ام گرفته بود و هم حرص می خوردم. از طرفی از حضور سلیم در اینجا متعجب شده بودم.

    به سمت تخت خوابم رفتم و خودم را روی روتختی پرت کردم. سر و صدای تخت بلند شد. صورتم هنوز از سرفه و خجالت می سوخت. دستی به گونه های عرق کرده ام کشیدم و چشمهایم را بستم.
    حالا که فکر می کنم باید اعتراف کنم که حضور سلیم در اینجا مرا دچار ترس هم کرده بود اما در کنارش باز هم اعتراف می کنم که ذوق و وجد کوچکی را از این موضوع در اعماق قلبم احساس می کردم.

    چند دقیقه ای در همان حال ماندم که صدای گفتگوی ارامی توجهم را جلب کرد. چشم گشودم و گوش سپردم. صدای سپهراد بود اما بخاطر فاصله ی زیاد و وجود دیوارها بسیار مبهم به گوش می رسید، با این حال کنجکاوم کرده بود.

    از تخت پایین رفتم و پاورچین پاورچین به در اتاقم نزدیک شدم. صدای سلیم را می توانستم تشخیص دهم. می گفت: توی اشپزخانه ایشون رو دیدم ولی فک کنم ترسوندمش. چون همین که گفتم ببخشید شروع کرد به سرفه کردن. انگار داشتن یه چیزی می خوردن.

    سپهراد قهقهه زد: حتما صحنه ی باحالی باید بوده باشه. پسر واقعا حیف شد اونجا نبودم...
    صدای خنده ی سلیم را هم می توانستم بشنوم.
    با حرص گفتم: این دوتا دارن منو مسخره می کنن؟ پررو ها...

    باید بیرون می رفتم و یک جواب دندان شکن به این کارشان می دادم اما همین که دستم را روی دستگیره ی در گذاشتم پشیمان شدم چون هیچ چیزی به ذهنم نمی رسید و هم این که می دانستم به محض روبرو شدن با سلیم همه چیز -هرجوابی که به این کار وقیح و گستاخانه شان اماده کرده باشم- از خاطرم خواهد رفت. پس تنها کاری کردم این بود که کلید توی قفل را با سر و صدا چرخاندم و در اتاقم را قفل کردم. صدای سلیم را شنیدم که گفت: این چی بود؟
    -فک کنم بی_خان صدامونو شنید... بدبخت شدیم پسر!

    و بلافاصله صدای بسته شدن در اتاق شان به گوش رسید.
    با این وضعیت افتضاحی که به بار اورده بودم تصمیم گرفتم برای شام بیرون نروم و سر سفره شام حاضر نشوم اما هنوز یک ساعتی نشده بود که تقه ای به در نواخته شد. من که در عالم خواب و بیداری به سر می بردم اجازه دادم تا هرکسی که بیرون است وارد اتاق شود. در اتاق باز شد و صدای قدم هایی در اتاق پیچید. با نزدیک شدن صدای قدم ها لابلای چشمهایم را باز کردم و با مردی که شلوار مشکی و پیراهن مردانه ی بنفش تیره به تن داشت مواجه شدم. لکه ی بزرگ اب هنوز روی پیراهنش بود. گفتم: اوه! این هنوز درست نشده؟

    روی تخت جابجا شدم و بالشت نرم و گرمم را محکم توی اغوشم فشردم. جویده جویده گفتم: تو چجوری اومدی تو؟ من که در رو قفل کرده بودم.
    چشمهای نیمه بازم را بستم و صورتم را درون بالشت فشردم که بخاطر اوردم که قفل در را قبل از خوابیدن باز کرده بودم.
    -خانم خواب الود... بهتر نیست کم کم بیدار بشی؟
    -بنظر من بهتر اینه که شما بری بیرون و بذاری من به ادامه ی خوابم برسم.

    اما سلیم از اتاق بیرون نرفت بلکه به من نزدیک تر شد و کنار تختم نشست. این را از پایین رفتن تختم متوجه شدم. دستش روی گونه ام نشست و تره های مویی را که روی گردن و صورتم افتاده بود کنار زد و گفت: اما بنظرم بهتره بیدار بشی...
    چقدر دلم برای اینکارش تنگ شده بود. پس چشم هایم را بستم تا به نوازشهایش ادامه بدهد که فوت شدن نفس های خنک و مطبوعی را روی گردنم احساس کردم. مور مورم شد و لبخندی روی لبم امد.
    -به چی می خندی؟
    این صدای نفر سوم بسیار اشنا بود.
    با وحشت چشمهایم را باز کردم و به حامد که مقابلم ایستاده بود خیره شد. از انجایی که به شدت از جا پریده و روی تخت نشسته بودم، سرم درد می کرد و گیج می رفت اما خواب کاملا از سرم پریده بودو تمام حواسم جمع شده بود.
    قبل از شروع فعالیت در انجمن, قوانین پنجگانه انجمن ؛ و قبل از فعالیت در بخش ها و تالار ها, قوانین مختص هر بخش را به دقت مطالعه فرمایید.

صفحه 4 از 4 نخستنخست ... 234

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
مختصری درباره ما
انجمن دژ جادوگران با دو هدف مهم در سال 1393 فعالیت خودش را اغاز کرد: هدف نخست انجمن آن بود که منبع جامع و کاملی در باب مسائلی همچون کتاب (رمان و داستان، تاریخی، پزشکی و روانشناسی، ورزشی و... و به همه ی زبان های زنده دنیا) تکنولوژی، مد، تاریخ، امور فانتزی و ماوراء طبیعی، پزشکی و معرفی بزرگان(دنیای صنعت و موسیقی و نویسندگی و...) شود. هدف دیگر سایت: فعالیت فشرده و هدف دار در حیطه ی مسائل مربوط به کتاب بود. همچون ترجمه، نویسندگی، معرفی و ارائه ی بهترین و جدیدترین رمان های روز دنیا و ارائه ی نسخه ی الکترونیکی کتابهای قدیمی و جدید بازار چاپ... تا با تلاش روز افزون در این زمینه، یک قدم بیشتر به اینده ی کتاب و ادبیات جامعه کمک کند!
دوستان ما
Graphic : iAkbar ,Code and Implementation : WikiVB ,Supported By :P30web