اخبار سايت :

دژ جادوگران

کاربران تگ شده

صفحه 3 از 3 نخستنخست 123
نمایش نتایج: از 21 به 25 از 25

موضوع: ماجراهاي شهر كوچك بنفيلد

  1. Top | #21
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    7,791
    تشکر
    640
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست
    زویی و والیا نگاهی به یکدیگر انداختند. والیا سری به نشان نه تکان داد و گفت: زویی تو که... بیخیال زویی. اون نمیتونه. مطمئنم قبول نمیکنه.

    زویی گفت: نه بابا. اینطوریا هم نیس که فک می کنی.

    - ولی من مطمئنم. میدونم که قبول نمیکنه.
    - حالا شاید قبول کرد. تو که نمیتونی جاش تصمیم بگیری.
    - اره نمیتونم ولی...
    - بنظر من که باید از خودش بپرسیم . اون تنها کسی هست که باید انتخاب کنه... ما نمیتونم همینجوری...

    چلسی که شدیدا کنجکاو شده بود ، وسط حرف زویی پرید و گفت: اره اره از خودم بپرسین.

    والیا نیم نگاهی به او انداخت و گفت: اصلا اگه قبول هم کنه ، نمیتونه از پسش بربیاد. اون خیلی...
    چهره اش را جمع کرد و سرتاپای چلسی را برانداز کرد. دنبال کلمه ی مناسبی می گشت تا حس ان لحظه اش را نسبت به چلسی بتواند به طور کمال و تمام بیان کند. زویی پرسید: اون خیلی چی؟

    والیا گفت: اون خیلی...
    لبهایش را روی هم فشرد: اون ... یجوریه... نمیتونه انجامش بده. توانشو نداره.

    کنجکاوی چلسی دو برابر شده بود و ناخواسته به سمت چاهی می رفت که دخترها برایش کنده بودند. گفت: بهتر نیست اول به خودم بگین بعد تصمیم بگیرید که میتونم یا نمیتونم؟ به هرحال شما تا الان توانایی های منو که ندیدین. من قدرت و توانایی زیادی دارم و مطمئنم که این کاری که شما دخترها میخواین سختتر از مبارزه کردن با چندتا هی...

    سریعا دهانش را بست و لبهایش را روی هم فشرد. تحت تاثیر هیجانات ناشی از حرفهای دخترها ، چیزی نمانده بود کل سابقه و پیشینه اش را که زیر این چهره ی جدید مخفی کرده بود لو دهد.

    دخترها با چشم های گرد شده او را تماشا می کردند و منتظر بودند تا او حرفش را ادامه دهد اما چلسی لبخندی زد و برای تغییر دادن جو سنگینی که حکم فرما شده بود گفت: خب بگین ببینم شما کوچولوها چی میخواید؟

    زویی گفت: قول میدی نزنی زیر حرفت؟
    چلسی با چهره ای مصمم سری تکان داد و دخترها این را پای قول او گذاشتند. زویی رو به والیا گفت: خیلی خب شروع کنیم.

    والیا گفت: بزن بریم.
    بعد ایستاد و نگاه تندی به چلسی انداخت و اضافه کرد: فقط اگه درجا بزنی. خودم با همین دستام خفه ات میکنم. و دستهای باریک و استخوانی اش را بالا اورد و به سمت چلسی گرفت. چنان جدی این کار را انجام داد که چلسی هول کرد و قدمی به عقب رفت. غرید: چیکار می کنی دختره ی روانی!

    والیا خندید و گفت: خلاصه که حواست باشه.

    و با شور و وجد روی پاشنه ی پا چرخید و پله ها را بالا رفت.

    زویی و چلسی هم به دنبال او رفتند.
    در طبقه ی بالا ، زویی دست چلسی را گرفت و به سمت اتاق خود برد. در طول راه هر سه ساکت بودند . زویی و والیا توضیحی نمیدادند و چلسی نیز چیزی نمی پرسید.

    به در اتاق که رسیدند ، زویی ایستاد و دست چلسی را کشید تا او را متوقف کند. والیا مقابلشان ایستاد و زویی گفت: هرچیزی که میبینی و هر اتفاقی که میفته باید بین خودمون بمونه. یوقت نبینم اخر هفته نشده کل مدرسه خبر دارن شده باشن ها.

    و به چلسی و والیا نگاهی انداخت. والیا سریعا گفت: می دونی که من اینکارو نمی کنم.

    چلسی هم گفت: از بابت من هم خیالت راحت باشه.

    - خیلی خب. حالا بیاید بریم داخل.
    و به والیا اشاره کرد تا در اتاق را باز کند.
    قبل از شروع فعالیت در انجمن, قوانین پنجگانه انجمن ؛ و قبل از فعالیت در بخش ها و تالار ها, قوانین مختص هر بخش را به دقت مطالعه فرمایید.

  2. Top | #22
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    7,791
    تشکر
    640
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست
    چلسی اصلا انتظار دیدن چنین چیزی را نداشت. او هر تصوری می توانست از اتاق والیا کند جز ان چیزی که از ورای در گشوده ی اتاق، مقابلش، به انتظار او بود. در حالی که میخکوب شدن را با تمام عضلاتش حس می کرد، با دهانی نیمه باز و چشمانی که از فرط حیرت و تعجب گرد شده بود نگاهش را گرداگرد فضای روبرویش گرداند. چراغ های اتاق خاموش بودند با این حال از قاب مستطیلی پنجره ای که روبرویش بود، نور زرد رنگ چراغی در پیاده رو، به درون اتاق می تابید و اتاق را تاریک روشن می کرد.

    چلسی نگاهش را از تاریکی گسترده در ان سوی پنجره و نور تیر برق گرفت و خط طنابی که، از یک سوی تا سوی دیگر اتاق کشیده بود و دقیقا از مقابلش می گذشت را دنبال کرد. با کمک گیره های کوچک کاغذهایی در ابعاد مختلف از ان اویزان بود.
    حیرتش چند برابر شد.

    اینا دیگه چی بودن؟

    روی کاغذ ها چیزهایی نوشته شده و کشیده شده بود.

    چشم هایش را باریک کرد. سعی داشت روی کاغذها را ببیند ولی تاریکی فضا قدرت دیدش را کم کرده بود و از این فاصله به خوبی نمی توانست چیز زیادی تشخیص دهد اما همه چیز انگار زیادی اشنا بود. سرش چرخ می خورد و چیزی نمانده بود حالش بد شود. حس می کرد چیزی تار و پود مغزش را می کشد و تلاش می کند تا او را به گذشته ببرد. لب زد: اینا چیه؟

    و دیوارها را از نظر گذراند. روی دیوارها نیز با کاغذهایی به همان اندازه و با همان طرح ها و نوشته ها پر شده بود.
    صدای خشک و گرفته و ارامش در کمال قدرت و با موجی بالا در سرش طنین می انداخت. انگار در کوهستان ایستاده و فریاد کشیده بود و کوه ها دوباره او را پرسیده بودند: اینا چیه؟... اینا چیه؟... اینا چیه؟
    این ها چه بودند؟

    والیا با لحنی که اشتیاق درون ان را به خوبی کنترل کرده بود، گفت: زویی داره یه سری اموزشهای خاص میبینه.
    ولی نتوانست جلوی لبخند از روی وجدش را که به روی لب های درشتش نشست بگیرد. چلسی او را بر انداز کرد و ناگهان در ذهنش پرسید: اصلا تلاشی برای این کار کرد؟
    تلاشی کرده بود تا چلسی ذوق و شوقش را نبیند؟ حتی اگر اینکار را هم انجام داده بود، بنظر نمی امد که موفقیت امیز باشد.

    چلسی قیافه ای به خود گرفت و از او روی برگرداند . والیا این را ندید اما ناخود اگاه چلسی به او گفت: اوه چلسی. این جوری قیافه نگیر دیگه. اونا حتی اگه کار خلافی هم کرده باشن مطمین باشه ندونسته بوده و از جرم بودنش اطلاعی نداشتن. خب؟ مطمئن باش اونا انقد بچه هستن که ندونن وجود این چیزها پیششون حتی واسه شوخی و سرگرمی هم خطرناک و جدی هست و میتونه منجر به دستگیری، محاکمه و یا حتی زندانی شدنشون بشه. به چهره هاشون نگاه کن.
    نگاه نکرد. پلک هایش را محکم به روی هم بست که وجدانش دوباره به او گفت: چلسی! نگاشون کن .

    اما چلسی نمی خواست این کار را کند. دلش نمی خواست به انها شانسی برای تبرئه کردنشان بدهد و مصمم بود تا سفت و سخت جلوی افکار ذهنی ای بایستد که علاقمند بودند تا موضع مقتدر و سختگیرانه ی او را در مقابل دخترها و خواسته های عجیب شان و اگر اوضاع بحرانی و خطرناک شد موضع بی شفقت او برای تنبیه ان دو را بشکنند.

    اما ذهنش دست بردار نبود. او دوباره چلسی را صدا زد. با آوایی نرم و وسوسه بر انگیز گفت: چلسی ببینش.
    دل چلسی لرزید. چیزی نمانده بوده که اراده ی استوارش در باب برخورد خشن با دخترها متزلزل شود و به حرف صدای ذهنی اش گوش کند که محکم پلک هایش را بست. با خودش لب زد: نه. نباید ضعف نشون بدم. نباید اجازه بدم این دخترها باهام بازی کنند.

    و سعی کرد دروازه های مغزش را به روی افکار ازار دهنده اش ببندد اما ذهنش که انگار عزمش را جزم کرده بود تا هرطور شده سخنانش را به منطق چلسی بقبولاند، قصد نداشت حالا حالاها کوتاه بیاید. پس دوباره شروع کرد در کاسه ی سر چلسی و در میان تار و پود ظریف مغز او وراجی کردن که صدای والیا او را به موقع خفه کرد. این اولین باری بود که از این که صدای اضافه ای هنگام فکر کردن، مزاحمش شده و حواسش را پرت کرده بود، خوشحال می شد. اما همین که والیا که به نظر می رسید پچ پچ چند لحظه ی پیش چلسی را شنید است، آستین کت چرمی او را کشید اخم به چهره ی چلسی دوباره برگشت. متنفر بود از این کار. با خشمی کوچک استینش را از دست والیا کشید و لب باز کرد تا به او بتوپد که والیا گفت: ببخشید. سه بار صدات زدم ولی اصلا نشنیدی.

    و لبهایش را ورچید. چلسی زمزمه کرد: بیخیال.
    و والیا برای بار چهارم پرسید: راستی با کی داشتی صحبت می کنی؟

    و گردنش را جلو کشید تا چهره ی چلسی را ببیند. از پشیمانی و مظلومیت لحظه ی پیش اش خبری نبود و کنجکاوی چهره اش را پوشانده بود. اما چلسی نه تنها به او نگاه نکرد بلکه حتی چهره اش را به سمت میزی چرخاند که بطری شیشه ای روی ان قرار داشت و با حرصی بی دلیل گفت: هیچی. با کی میخای حرف بزنم؟
    و در دلش آرزو کرد: کاش می تونستم این شیشه ی لعنتی رو بشکنم.

    والیا سرش را پایین انداخت و گفت: من با کسی نمیخوام حرف بزنی ولی انگار خودت داشتی با یکی حرف می زدی؟
    چلسی با بد اخلاقی گفت: با کسی حرف نمی زدم دختره ی دیوونه. اینجا مگه غیر من و تو و زویی کسی هم هست؟
    زویی اخم کرد و والیا با دهانی نیمه باز به چلسی خیره شد.

    صدای ذهنش گوشش را پر کرد: این دیگه چه رفتار زشت و زننده ای هست که تو داری؟ چطور میتونی با دوتا دختر بچه اینجوری رفتار کنی؟
    به خودش پوزخند زد: دو تا دختر بچه؟ اونا دو تا دختر بچه نیستن. هر کدوم حداقل پونزده - شونزده سال سن دارن و تقریبا به سن محکومیت قضایی هم رسیدن. و برابر با قانون باهاشون رفتار میشه. تو اینو خوب میدونی پسر. تو اینو قبلا دیدی مگه نه؟ تو میدونی اونا چیکار می کنن! پس بهتره ازشون دفاع نکنی و سعی نکنی روی گناهشون سرپوش بذاری چون این هیچ چیزی رو عوض نمی کنه. جانبداری تو اونا رو نجات نمیده. هرچیزی که اینا دارن و نگه داشتن، جرمه.

    اما هر چقدر که سعی می کرد وجدانش را به درستی رفتارش ، قانع کند خودش در اعماق وجودش می دانست که خوب رفتار نکرده است.
    والیا مظلومانه گفت: نه...

    و به داخل اتاق رفت. در همان حال گفت: ولی داشتی زیر لبی پچ پچ می کردی.
    و چراغ اتاق را زد.
    چلسی با لحنی که انگار خودش نبود گفت: با خودم بودم.

    و نوری که به یکباره در فضای تاریک پخش شده بود چشمش را زد. طبق یک حرکت کاملا غریزه ی دستش را بالا اورد و مقابل چشمش گرفت که برای یک لحظه ی بسیار سریع تصویری از یک دختر با موهای سفید در هوا پراکنده شده در پشت پلک هایش جرقه زد.
    صدای ذهنی گفت: دیدم انجمن چیکار می کنه ولی اون قضیه متفاوت بود، خب؟ اون صدمه زدن به یه بی دفاع بود و این فقط چندتا تیکه کاغذه.
    و بعد طعنه زد: البته اگر مدارک از بین نره و بتونن چیزیو ثابت کنند!

    چلسی توجهی به طعنه ی وجدانش نکرد. چشم گشود و در حالی که بار دیگر اتاق را در حضور نور از نظر می گذراند از خودش پرسید:
    - از کجا معلوم فقط همین چند تیکه به قول تو کاغذ باشه؟ من که چیزای دیگه ای هم می بینم.
    زویی با اخمی که هنوز باز نشده بود گفت: بیا تو چلسی.

    و جلوتر از چلسی وارد اتاق شد، چلسی نیز از او تبعیت کرد. در همان حال به جبهه ی مخالف خودش گفت: اگه اونا هدف بزرگتری داشته باشن چی؟ اگه قصدشون صدمه زدن باشه چی؟ اصلا تو خودتو ببین. تو اینجا چیکار می کنی؟ منظورم تو و من هستیم. شاید اصلا واسمون نقشه کشیدن و میخوان بلایی سر ما بیارن.

    و به سمت میز چوبی پایه کوتاهی که در چند قدمی اش بود رفت. این همان میزی بود که بطری شیشه ای که توجه چلسی را به خود جلب کرده بود رویش قرار داشت. بالای میز ایستاد و نه به تنها بطری روی آن، که سه بطری ای که کنار هم چیده شده بودند، نگاهی کرد. بطری هایی استوانه ای شکل با دری فلزی که طرحی روی آن ها رسم شده بود.

    صدای جبهه ی مخالفش را شنید: چلسی... چلسی... چلسی... بس کن لطفا. تو خودت از اول می دونستی که همه ی این ها نقشه است. این رفتار خوب، صلح موقت، جشن و همه و همه... تو شک کرده بودی، نه؟ ولی بازم اومدی. کسی تورو مجبور نکرد. نه تورو دزدیدن و نه با طناب بستن و کشون کشون اوردنت اینجا. این خواست خودت بوده، پس دخترا تو هیچ اتفاقی که ممکنه امشب بیفته دخیل نیستن.

    چلسی شکلکی برای خودش در اورد و گفت: اره خودم خواستم. ولی بعد از این که مجبور شدم به این جهنم بیام. من خواست خودم نبوده که این جا باشم خب؟ منو به زور فرستادن و بعد منو مجبور کردن که شب و روز نگهبانی این دخترا رو بدم. بعد از اون هر اتفاقی که افتاد به خواست خودم بود.
    به درهای بطری ها با دقت بیشتری خیره شد و اضافه کرد: چون گفته بودن هر طور شده ماموریتو با موفقیت تموم کن.
    - اما بازم تو خودت خواستی یه بازی شروع بشه. تو اگر بدون ایجاد دردسر و جلب توجه و کمی محتاط تر کارهات رو پیش می برد هیچ کدوم این اتفاقا پیش نمیومد.

    چلسی توجهی به حرفهای ذهنش نداشت. یکی از بطری ها را برداشت و درحالیکه راز روی ان را کشف کرده بود با وجد گفت: دیدی بهت گفتم!
    اما از فرط خوشحالی وجود دخترها را در کنارش فراموش کرده بود. والیا و زویی با صدای تقریبا بلند او به سمتش برگشتند و والیا گفت: چیو گفتی؟
    چلسی به سمت شان برگشت. دو دختر مقابل هم روی زمین نشسته بودند. نگاهی به چهره های کنجکاو و حیرت زده ی هر دو انداخت و دست پاچه گفت: هیچی. چیو بگم؟
    دخترها نگاهی با هم رد و بدل کردند. والیا پچ پچ کرد: خل شده!

    و در حالی که نوچ نوچ می کرد، سری به نشان تاسف تکان داد. زویی به چهره ی بامزه ای که والیا به خود گرفته بود خندید. چلسی به هر دو اخم کرد. والیا گفت: تو چته واقعا چلسی؟

    .
    .
    .
    .
    اگه ماجرای خونه ی زویی یکم طولانی داره میشه ، لطفا خونسردیتون رو حفظ کنید و فقط داستانو ادامه بدید
    چون اصل ماجرا ها از همین جا شروع میشه. و جای حرص خوردن سرنخ ها رو پیدا کنید
    دوستتون دارم.
    مرسی که همراهم هستین.

    قبل از شروع فعالیت در انجمن, قوانین پنجگانه انجمن ؛ و قبل از فعالیت در بخش ها و تالار ها, قوانین مختص هر بخش را به دقت مطالعه فرمایید.

  3. Top | #23
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    7,791
    تشکر
    640
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست
    چلسی که از توهین والیا دلخور شده بود با لحن تندی گفت: خل شدم.

    و چشم غره ای به آن ها رفت. زویی سرش را پایین انداخت و در حالی که با وسایلی که جلویش ریخته شده بود مشغول می شد با خونسردی گفت: پس اون شیشه رو بذار سر جاش. می ترسم بشکنیش. به هرحال از یه ادم خل هر کاری بر میاد.
    والیا از خنده ریسه رفت.

    چلسی ابروهایش را در هم کشید و گفت: خیلی مسخره اس که شما دو تا به هر چیز بی مزه ای می خندید.
    والیا وا رفت. لبهایش در همان حالی که بودند باقی ماندند و چشم هایش به اندازه ی یک سکه بزرگ شد. او اصلا انتظار نداشت چلسی چنین رفتاری کند. در واقع اصلا انتظار نداشت هیچکس چنین حرف بی رحمانه ای بزند.

    زویی به ناگهان سر بلند کرد و نگاه وحشتناکی به چلسی انداخت.
    والیا چیزی نمانده بود که اشکش سرازیر شود.

    چلسی با خشم شیشه را روی میز کوبید. برای لحظه ای از خودش متنفر شده بود اما این عصبانی شدن ها دست خودش نبود. حوصله اش سر رفته بود و از گیر افتادن در این خانه ، در این ماموریت و در این شهر خسته شده بود. دلش می خواست به خانه اش برگردد، جلوی تلویزیونش دراز بکشد، تخمه بشکند و فیلم اکشن ببیند. حالا این خستگی و بی حوصلگی داشت خودش را این طوری نشان می داد و به صورت یک خشم و حرص غیر قابل توجیه نمود پیدا می کرد.
    با خودش فکر کرد: کاش حداقل جرات معذرت خواهی داشتی.

    اما بعد با خودش فکر کرد کاش همین الان می توانست از این اتاق بزند بیرون، پله ها را تا پایین بدود، راهروی ورودی را پشت سر بگذارد و از این خانه فرار کند. آن وقت سوار موتورش می شد و با اخرین سرعتش از این شهر دور می شد. شاید می رفت جایی که دست هیچ کس به او نرسد. شاید هم اصلا به جای پایین رفتن از پله ها، از همین پاگرد طبقه ی دوم پایین می پرید. یا نه! از پنجره ی همین اتاق خودش را می انداخت پایین تا هر چه زودتر از این جا خلاص شود. اما نمی توانست.

    ذهنش دوباره شروع کرد: ببین. همین کارای تو باعث شد که الان اینجا باشی. همین ازار دادن های عمدی و غیر عمدی ات. اگر بی سر و صدا بودی، اگر جای مخفی کاری شروع نمی کردی به اذیت کردنشون، اگر جای تعقیب سایه به سایه از دور مراقب کارهاشون نمی بودی، اگر به جای احساس خوب به اون ها احساس نا امنی نمی دادی اونا هم شروع نمی کردن به نقشه کشیدن علیه تو. بعدم تو خودت نگاشون کن... چهره شون رو ببین...
    اما عذاب وجدانش بابت رفتاری که کرده بود بهش اجازه نمی داد تا با انها رو در رو شود. صدا گفت: دارم بهت میگم ببینشون.

    یک نفر در درونش ان چنان از او عصبانی بود که به نظر می امد اگر می توانست همین الان از او خارج شود و به شکل فردی مستقل تجسم پیدا کند حتما سرش را از تنش می زد. پلک هایش را بست و نفس عمیقی کشید. نه می توانست تسلیم شود و نه می توانست مقاومت کند. اگر تسلیم می شد تحمل دیدن چهره ی رنگ پریده و خوشحالی رخت بسته از چهره ی والیا و اخم پیشانی زویی و غضب نهفته در چشمان او را نداشت . چشمانی که بی شک می خواستند از او بپرسند: تو دیگه چجور دوستی هستی که از همین روز اول دوستات رو از خودت رنجوندی؟!

    اگر هم تسلیم نمی شد و مقاومت می کرد این جنگ درونی و بحث دیوانه وار می خواست تا ساعت ها ادامه داشته باشد، تا ساعت هایی که دیگر ان وقت پشیمانی فایده ای نداشت، راه جبرانی وجود نداشت و این صداهایی که مغز بیچاره و مفلوکش را احاطه کرده و به تسخیر کامل خود در اورده بودند، او را از پای می انداختند. پس بنظر می امد چاره ای نداشت. در نتیجه نگاهی به دخترها انداخت تا به این وضعیت اسفبار درونی اش خاتمه دهد.

    والیا سرش پایین و خودش در فکر بود. ذوق روی لبهایش و برق درون چشم هایش بابت بداخلاقی اخیر چلسی کمی رنگ باخته بود. با این حال باز هم چهره های دو دختر نوجوان از فکری که در سر داشتند گلگون بنظر می امد.

    ذهن چلسی به او گفت: ببین چقد ساده و معصوم هستند. شاید بدجنسی کوچکی داشته باشند و بخوان تورو کمی اذیت کنند و یا بترسانند اما مطمئن باش مانند ان مورد چهار - پنج سال پیش نیستند که قصد کنند عمداً به کسی اسیب برسانند. قصد کنند انتقام چیزی را از کسی بگیرند؛ ان هم به شکلی که بیشتر از یک شکنجه بود... خیلی بیشتر از یک شکنجه... پس لطفا جای اخم کردن و بی رحمی ، فقط سعی کن مواظب باشی که اوضاع توی کنترلت باشه. انوقت اجازه بده که فکر کنن اونا برنده شدن. اگه بتونی اعتمادشون رو جلب کنی خیلی زود به خواستت می رسی و بلاخره از این شهر جهنمی راحت میشی.

    سکوت سنگین اتاق عذاب اور بود. دلش می خواست حرفی بزند. چیزی بگوید یا کاری کند تا این سکوت شکسته شود. کاش حداقل دخترها به حرف می امدند. این طوری تحمل رفتاری که از خود بروز داده بود کمی آسان تر می شد شاید.

    نفس عمیقی کشید و به در راستای دیوار به حرکت در امد. خودش را به پنجره رساند و کنار ان ایستاد. نسیم آرام و خنک شبانگاهی روی موهای لختش می وزید و آن را به هوا بلند می کرد. تکیه زد به قاب پنجره و در حالی که سرش را بیرون می کشید تا صورت ملتهبش بادی بخورد با خودش فکر کرد: چرا دلخور شدن این دختر برایش مهم بود؟
    دستش را زیر چانه اش زد. دور دست ها را در آسمان شب زیر نظر گرفت و باز به فکرهایش افزود: چرا رفتار خشن با این دختر، خودش را هم می آزرد؟
    ستاره ی درخشانی را در میان تاریکی ای که نور ماه نتوانسته بود ان را بزداید پیدا کرد که ذهنش به او یاری رساند: تو قبلا دخترای دیگه ای هم ندیدی و اونا واست مهم نبودند. تو هر طوری که می خواستی باهاشون رفتار می کردی و عذاب وجدان هم نمی گرفتی.

    چشم از ماه گرفت. نیم چرخی زد و به قاب پنجره تکیه داد. دستهایش را در هم فرو برد و نگاهش را در اتاق چرخاند. با خودش گفت: چون شاید اینا خودشون هم مثل اون دخترای دیگه نیستن. این دخترها رو ببین. من انتظار داشتم چیزهای صورتی ، دخترانه ، کوچک و زیبا ببینم. چیزهایی که با تصوری که از این دخترها داشتم جور در می امد. اما حالا انگار تصورم اشتباه کرده بود. اینا اصلا اون چیزی نبودند که من انتظار داشتم.

    لبخندی به خودش زد و اعتراف کرد: دخترای قبلی همشون مجذوب قدرت و زور و توانایی هام می شدند. اما حالا بنظر میاد این چیزها این دخترها رو بیشتر فراری میده تا این که بتونه جذبشون کنه. راستش من اصلا نمی تونم پیشبینی شون کنم. من به یه چیز فکر می کنم و بعد اونا دقیقا یه چیز دیگه در میان. دخترای قبلی یا دوست جونی بودند یا دشمن خونی. اما اینا اصلا استراتژی عملیاتیشون یه چیز دیگس. حاضرن با بدترین دشمنشون متحد بشن تا بتونن به دوستی که میخوان صدمه بزنند.

    از پنجره فاصله گرفت و به سمت کاغذی که در میان دید زدن هایش توجهش را جلب کرده بود رفت. دو مثلث بودند که در همدیگر فرو رفته و شکل یک ستاره ی شش پر را ساخته بودند. مقابلش ایستاد و لبخندی زد. یک طلسم کلیشه ای. زیر آن کاغذ دیگری بود از یک مربع بزرگ که نه مربع کوچک در درونش قرار داشتند. بعد در کنارشان یک کاغذ دیگر چسپانده شده بود که چند کلمه با خطی ناخوانا اما بسیار بزرگ روی ان به چشم می خورد و چند دایره و مثلث کوچک در چند جای کاغذ کشیده و در هر کدام کلمه ریزی نوشته شده بود.
    نگاه چلسی روی کاغذ اول کشیده شد. یک حلقه ی بسیار کوچک از چند گل خشک شده ی بسیار ریز که به نخ کشیده شده بود، از میخ کوچکی در بالای کاغذ اول اویخته شده بود. چلسی فکر کرد: این حلقه می تونه دست بند یه نوزاد کوچولو باشه.

    و لبخندی زد. بعد چیزی توجهش را جلب کرد که در نگاه اول نفهمیده بود. روی ستاره یک دایره کشیده شده بود. و در هر کدام از شکل هایی که ایجاد شده بود چیزی نوشته بود. در چند ضلعی میانی نیز یک کلمه بزرگ با خطی که تا به حال چلسی مثلش را ندیده بود دیده می شد.

    این یک طلسم جدید بود. چطور به این سادگی داشت از چنین چیزی می گذشت؟ دستی روی کاغذ کشید و با سر انگشت خطوط را دنبال کرد. این یک چیز خاص بود. حسش می کرد. با جوهر خاصی کشیده شده بود و قدرت در آن موج می زد. همانطور که میخ آن بود دستش را روی سینه اش گذاشت و در حالی که حس می کرد نفسش بالا نمی اید گفت: زویی! این ... این چیه؟
    زویی سر بلند کرد و جهتی را که صدا از ان امده بود دنبال کرد. چلسی در مقابل یکی از نقاشی ها ایستاده بود. بلند شد و به سمت شان رفت. به آرامی گفت: یه طلسمه خب.
    چلسی خواست بگوید: خودم میدونم.

    بعد فکر کرد که انها خواهند پرسید که از کجا می داند و کنجکاو خواهند شد. در نتیجه سوال بعدی اش را پرسید: کار توئه؟
    کاش زویی جواب دیگری جز آن که چلسی منتظرش بود به او می داد.

    قبل از شروع فعالیت در انجمن, قوانین پنجگانه انجمن ؛ و قبل از فعالیت در بخش ها و تالار ها, قوانین مختص هر بخش را به دقت مطالعه فرمایید.

  4. Top | #24
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    7,791
    تشکر
    640
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست
    اما زویی با لاقیدی شانه ای بالا انداخت و گفت: همه ی اینایی که تو اتاق میبینی بیشترشون کار خودمه.
    چلسی دوباره گفت: و کمترشون؟

    - پیدا شون کردم.
    - از کجا؟
    - نمی تونم بهت بگم.
    والیا دخالت کرد: خیالت راحت باشه. همشون از منابع معتبر باستانی هستند.
    و نیشخندی زد.

    چلسی دندان هایش را روی هم سابید. چرا این دختر ها متوجه نمی شدند؟ اگر کارشناسان این اتاق را بررسی می کردند حتما به پیشینه و تاریخچه ی تمامی این طلسم ها می رسیدند. آن وقت اگر... فقط اگر یکی از انها حقیقی از اب در می آمد آن وقت خدا می دانست چه بلایی سر هر دو شان می امد. و چلسی می توانست شرط ببندد که این یکی حتما یک چیزی بود. در حالی که امیدوار بود این یکی کار خود زویی نباشد پرسید: این یکی چطور؟

    زویی نگاه بی میلی به ان انداخت و انگار که در مورد یک ورق از روی عصبانیت خط خطی شده صحبت می کند گفت: اینم مثل بقیه. کار خودمه شاید.
    چلسی سرش را بین دست هایش گرفت.

    زویی پرسید: چی شده؟
    چلسی دستش را پایین اورد. پلکی زد و انگشت شصت و میانی اش را روی دو چشمهایش گذاشت و بعد از این که فشار نرمی به روی ان ها اورد گفت: چیزی نیست.
    و نفس عمیقی کشید.

    برای لحظه ای رفته بود به 4 سال پیش و زمانی که در اتاق خواهرش ایستاده بود.
    از خودش پرسید: اگر زویی هم سیاه باشد...
    چنگی به موهایش زد. صدای ارام زویی از لابلای خاطراتش به گوشش می رسید که گفت: من به این چیزا علاقه دارم.

    نگاه چلسی به روی میز کوچک و بطری های روی ان افتاد.
    زویی همه ی نشانه ها را داشت. درموردش اشتباه نکرده بود. این خود همان مورد چهار – پنج سال پیش بود انگار.
    والیا گفت: میدونی چلسی... زویی یه چیزایی بلده. اون ...

    ولی صدای والیا لحظه به لحظه دور تر و دورتر می شد و بطری های شیشه ای پر رنگ تر و پر رنگ تر می شدند. چلسی هر لحظه بیشتر از قبل در خاطراتی غرق می شد که گویی همین الان در حال به وقوع پیوستن است.

    لب زد: پیانسی! اینا چیه دیگه؟

    و به گنجه ی چوبی قهوه ای رنگی که تعدادی بطری در طبقات ان چیده شده بود، نزدیک شد. گنجه قدیمی و عجیب بود انگار از دل یک قصه ی جادوگری در امده بود و درون بطری های شیشه ای استوانه ای شکل که دهانه شان را با پارچه و طناب نخی نازکی محکم بسته بودند ، چیزهایی به چشم می خورد که چلسی را به خود جذب کرده بودند. فکر کرد: مثل مواد معجون سازی توی داستان ها میمونه.
    پیانسی چند قدم آن طرف تر روی کف سنگ مرمر اتاقش چمباته زده بود و سعی داشت وسیله ی چوبی کوچکی را که در دستش بود، تعمیر کند.

    با صدای چلسی دست از کار کشید و به سمت او رو گرداند. برادر ناتنی اش، چلسی هولمز، کنار قفسه ی مهمترین وسایلش ایستاده بود. این بدترین اتفاقی بود که همواره می توانست برای پیانسی رخ دهد. اینکه چلسی کنجکاو و به معنای دقیق تر نابودگر ، به وسایلی که از دنیای جادویی در اتاقش انبار کرده بود، نزدیک شود.

    با این که از دیدن چلسی که بیش از حد مجاز به وسایلش نزدیک شده بود، دلشوره گرفته و بی قرار شده بود اما لب گزید و منتظر ماند. اگر چلسی تصمیم برای خراب کردن وسایلش نمی گرفت نیازی به دخالت نبود اما اگر فقط به یکی از ان ها دست می زد ان وقت باید برای حمله به او خودش را اماده می کرد. منتظر ماند تا ببیند چلسی کدامیک را انتخاب می کند.

    چلسی اما بی خیال تر از ان که متوجه عواقب کارهایش باشد، یکی از بطری ها را که تهش مقداری پوشال خشک شده ریخته شده بود، برداشت و با دقت مواد درون ان را بررسی کرد. به ریشه های درون پوست ذرت شباهت داشت اما به رنگ سبز عجیبی بود که تا پیش از امروز مشابه اش را ندیده بود. تکان کوچکی به بطری داد تا بتواند ریشه ها را بهتر ببیند و بعد فکر کرد بهتر است آن ها را لمس کند یا بو بکشد، شاید این موضوع کمکی به شناسایی بهتر این ریشه های خشکیده می کرد. اما همین که سرانگشتش به پارچه ی شطرنجی رسید، بطری شیشه ای با شتاب از دستش کشیده شد. چلسی هاج و واج به خواهرش که در مقابل او ایستاده و با چشمانی غضبناک به او زل زده بود خیره شد. پیانسی ظرف را به دوست گرفت و با خشونت گفت: هیچ معلوم هست داری چیکار می کنی؟

    و ظرف را به ارامی به سرجایش برگرداند. بعد اضافه کرد: خواهشا... لطفا... وقتی به اتاق من میای به چیزی دست نزن، باشه؟ اینا وسایل کار من هستن و برای من بسیار با ارزش اند. بعضیاشون خیلی خاص و کمیاب و خیلی مهم هستند. ممکنه با یه حرکت نابجای تو اسیبی بهشون برسه که قابل جبران نباشه.

    چلسی همانطور که حرکت دستهای پیانسی را دنبال می کرد گفت: نگران نباش خواهر کوچولوی حساس من. اسیبی بهشون نمیرسونم.
    پبانسی نگاه عاقل اندر سفیهی به او انداخت و گفت: اما همین الان داشتی اینکارو می کردی.
    و نگاهی به بطری ای که در قفسه گذاشته بود انداخت.

    درون بطری بخارهای بسیار ضعیفی به رنگ سبز پخش شده بود.
    قبل از شروع فعالیت در انجمن, قوانین پنجگانه انجمن ؛ و قبل از فعالیت در بخش ها و تالار ها, قوانین مختص هر بخش را به دقت مطالعه فرمایید.

  5. Top | #25
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    7,791
    تشکر
    640
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست
    چلسی مات و مبهوت ماند. تا لحظه ای پیش (پیش از آن که بطری را از قفسه بردارد) هیچ بخاری درون این شیشه نبود اما حالا هر لحظه داشت به تراکم بخارها افزوده می شد. من من کرد: داره چه اتفاقی میفته؟ چرا اینجوری می کنه؟ این که تا الان...
    پیانسی شکلکی در اورد و گفت: چیه؟ چرا هول کردی؟ تو که کلا استاد خرابکاری هستی، پس باید دیدن این چیزا واست عادی باشه.
    و خم شد تا کاسه ی مسی کوچکی را از پایین ترین طبقه ی قفسه ی بردارد؛ در همان حال غر زد: یکی دو بار در سال میاد بهم سر بزنه اما جای این که خوشحال کننده باشه، با این خرابکاری هاش بیشتر ضد حال هست.
    مخاطبش هنوز چلسی بود اما آنچنان آهسته و آرام صحبت می کرد که انگار در حال گفتگو با خودش است اما حتی همین تن صدای پایین هم برای گوش های تیز چلسی کافی بود. ابرو بالا انداخت و همانطور که سرک می کشید تا ببیند پیانسی چه می کند گفت: یعنی الان من ضدحال ام؟

    پیانسی کاسه را برداشت و راست ایستاد. گفت: اره.
    دستش را درون کاسه فرو برد و یک مشت کوچک اب از ان برداشت. اضافه کرد: وقتی اینطوری خرابکاری می کنی من باید تا دیدار بعدیمون در حال درست کردن خرابکاری های تو باشم.
    و اب درون دستش را به ارامی روی پارچه ای که روی دهانه ی بطری بسته شده بود پاشید.
    چلسی گفت: اهان. که اینطور... هوممم... میگم اگه اذیتت میکنه... هوووم... میخای دیگه نیام؟!... هوم؟!

    امیدوار بود که پیانسی پیشنهادش را رد کند و عشق خواهرانه اش را سرانجام به او نشان دهد. اما پیانسی که بخاطر نمی اورد اخرین بار در کدامیک از سال های دوران مهد کودکش چنین کاری کرده است پیشنهاد برادرش را در هوا قاپید و با خونسردی گفت: خوشحالم می کنی برادر عزیزم.
    و درخشش درون چشمان برادرش را خاموش کرد. چلسی که ضدحال بدی خورده بود برای تغییر بحث گفت: این چی بود که ریختی رو پارچه؟

    می ترسید که مبادا خواهرش این پیشنهاد احمقانه ای را که از سر بی فکری از دهانش بیرون پرانده بود عملی کند.
    پیانسی کاسه ی مسی را سرجایش برگرداند و گفت: اب...
    و بعد در حالی که بازوی چلسی را می کشید گفت: تو هم از این قفسه فاصله بگیر تا چیز دیگه ای رو خراب نکردی.

    چلسی همانطور که عقب کشیده می شد و تلوتلو می خورد گفت: اب؟ خب این چه به دردی می خوره؟ چرا بهش اب زدی؟
    - باعث میشه بخارها از بین برن.

    و چلسی را که فکر می کرد به اندازه ی کافی از قفسه دور شده است رها کرد و ادامه داد: این پرچم های گل [بیدار] هست.
    نشست وسط اتاق، سر همان جای قبلی اش و در حالی که دوباره مشغول تعمیر کردن وسیله ی چوبی اش می شد اضافه کرد: کاملا سمی و خطرناکه و وقتی تکون بخوره از خودش یسری بخار بد بو و خطرناک ایجاد میکنه که استشمامش میتونه حتی کشنده باشه. این گیاه ظاهر بسیار جذاب و فریبنده و شهد بسیار خوشمزه و گوارایی داره که استخراجش هم خیلی اسونه برای همین اکثر حیوون ها عاشق این گیاه هستن. انسان ها و موجودات ناطق هم بخاطر ظاهر زیباش خواستار اون هستن. برای همین این گیاه برای محافظت از خودش این روش موثر و مفید رو انتخاب کرده. وقتی این پرچم ها رو از این گیاه جدا کنی باز هم زنده هستن و به عملی که براش ساخته شدن ادامه میدن همچنان.

    چلسی نگاه از بخار هایی که هنوز در حال انتشار بودند گرفت و پرسید: گیاه به این خطرناکی تو اتاق تو چیکار می کنه؟
    پیانسی کمی صبر کرد تا یکی از پیچ های دستگاه چوبی اش را به خوبی سفت کند. آن وقت سر بلند کرد و با در حالی که طوری به چلسی نگاه می کرد انگار او چیز بسیار مهمی را فراموش کرده و به این شکل، به او توهین بزرگی کرده است گفت: من عاشق چیزهای خطرناک و وحشت افرین هستم. همیشه فکر می کردم تو اینو بهتر از دیگران می دونی...

    وسیله ی تعمیر کننده ای را که در دستش بود روی زمین گذاشت تا یک وسیله شبیه پیچ گوشتی را که میله ای کوتاه با سری گج شده داشت بردارد و گفت: ولی باید اعتراف کنم که واقعا ناامیدم کردی.

    چلسی از بی انصافی ای که خواهر کوچک و حساسش همواره در حق او روا می داشت چشم هایش را در حدقه چرخاند و گفت: اینو می دونم. منظورم اینه که تو با همچین چیز خطرناکی چه سر و سرّی داری؟
    پیانسی گفت: سوالت تکراری بود. پس جوابت بازم همون جواب سوال قبلیت هست. چلسی دلخور گفت: پیانسی! خودت میدونی که خیلی بدم میاد از این که بخوای منو بپیچونی.
    پیانسی سر بلند کرد و به چشمان شفاف برادرش که در هر ملاقاتشان به رنگی در می امد خیره شد. چلسی فکر کرد که تهدیدش بلاخره عمل کرده و دخترک چموش روبرویش را به حرف زدن وا خواهد داشت. اما پیانسی گفت: چطوری این کارو می کنی؟
    - چکاری رو؟
    پیانسی با وسیله ی درون دستش به چشمان چلسی نشانه رفت و گفت: چشمات رو. چطوری میتونی رنگشونو عوض کنی؟
    چلسی غرید: پیانسی!
    - جدی پرسیدم خب. این قدرت مادر زادی هست؟ نه مادر زادی که نیست. وگرنه منم باید می داشتم. خب تجربه ثابت کرده که من بیشتر از تو تونستم قدرت ها رو از مامان جذب کنم. پس این نمی تونه مادر زادی باشه وگرنه قبل از این که در تو خودشو نشون بده ، در من باید ظهور می کرد. پس چیه؟... آهان... حتما از پدرت به ارث بردی. نه؟ آره آره حتما همینطوره.

    چلسی با حرص گفت: پیانسی!
    پیانسی به قالب ادم جدی درون خود رفت و با نگاهی برّنده گفت: چیه؟
    - بحث رو نپیچون. من دارم سعی می کنم در قالب یک برادر و دوست صمیمی باهات صحبت کنم. اما تو با رفتاری که در پیش گرفتی... اگه بخوای همینجوری ادامه بدی منم چاره ای نخواهم داشت جز این که...

    پیانسی وسط حرفش پرید و گفت: جز این که بشی یکی از اون مامورهای کله خراب سازمانت و با خواهرت مثل یه مجرم روانی رفتار کنی؟!

    چلسی چشم بست. البته که نمی خواست این کار را انجام دهد. اما اگر پیانسی می خواست به این رفتار تمسخر کننده اش ادامه دهد او چه راهی واقعا در پیش داشت؟ خانواده یا سازمان؟ پیوند خونی یا وظایف؟ آهسته گفت: معلومه که نمی خوام اینکارو کنم. اما در عوض تو هم باید باهام همکاری کنی. تا وقتی که من ندونم تو چه چیزهایی در اختیار داری و چه کارهایی کردی که نمی تونم کمکی بهت کنم...
    و منتظر به پیانسی نگاه کرد تا شاید به حرف بیاید. اما پیانسی چیزی نگفت. فقط با نگاهی طولانی تر، جواب نگاه چلسی را داد. چلسی آهسته و شمرده گفت: پیانسی! اگر من موفق نشم اونا یه نفر دیگه رو می فرستن. انوقت هیچ رحم و شفقتی نخواهد بود... هیچ تذکر یا بخششی... اونا کاری می کنند که تو حاضر بشی به همه چیز اعتراف کنی فقط برای این که تمومش کنند.

    پیانسی هنوز نگاه می کرد. چلسی اخرین تیرش را زد: هیچ کسی نمی تونه کمکت کنه اونوقت. حتی مامان!

    تیر را در تاریکی رها کرده بود. اصلا امیدی نداشت که به هدف بخورد. اگر حرفهای قبلی اش روی پیانسی تاثیر نداشتند خوب معلوم بود که این حرف هیچ کاری نمی توانست پیش ببرد. حتی آرامش یک مژه از پلک های او را هم نمی توانست برهم بزند چه برسد که در میان قافله ی آرامش خیال او آشوبی به پا کند. اما به هدف خورد. اخرین تیر چلسی که با ناامیدی رها شده بود به هدف خورد و پیانسی در حالی که خاطره ی نه چندان دوری را در ذهنش مرور می کرد گفت: خودم می دونم که مامان هیچ کاری نمی کنه. اون برای "بروک" کاری نکرد. اونوقت چطور برای من بخواد کاری انجام بده؟

    و غرور و اقتدار صورتش خُرد شد.
    بروک پدر پیانسی بود. او یازده ماه پیش به عنوان افسر دوم به یکی از مناطق اعزام شد که در ادامه نیروهای ارتش بر اثر مقاومت سازمان برای فرستادن نیروهای کمکی ، شکست سنگینی خوردند. بروک مکتالن در طی این شکست اسیر و در نهایت کشته شد. دسته ای از شایعات حاکی از آن بود که مادر پیانسی در این امر (اعزام نیرو) اهمال ورزیده است. حداقل پیانسی که در مرگ پدرش، مادرش را کمتر از دیگران مقصر نمی دانست.

    ناراحتی وجود چلسی را درنوردید. از این که باعث یاد اوری چنین خاطرات دردناکی برای خواهر عزیزش شده بود از خودش شرمنده بود اما به هیچ وجه قصد نداشت این اتفاق بیفتد. لب زد: پیانسی...

    پیانسی حرفش را قطع کرد. نیازی نمی دید که کسی برایش دلسوزی کند. حتی اگر این فرد برادرش می بود. با صدای قاطع و رسا گفت: همونطور که گفتم اونا وسایل کار من هستن. باهاشون میشه بمب های دودزای سمی ساخت. بسیار موثر و سمی و با قدرتی چند برابر از اون چیزی که سازمان در اختیار داره. این ها برعکس بمب هایی که سازمان استفاده می کنه به هیچ عنوان قدرت تخریبی نداره و فقط تلفات میده؛ در نتیجه هیچ اثری هم از خودش به جای نمیذاره. اینطوری هیچ کس نمیدونه که کشتارها به چه صورتی اتفاق افتادند. به خصوص که در ازمایشات هم هیچ اثری از خودش نشون نخواهد داد. این ماده سریعا از طریق بینی به شش ها میرسه و از طریق مجراهای درون شش وارد خون میشه. جفت گیری هوا با گلبول های حامل اکسیژن رو مختل می کنه و به جای گلبول ها میشینه. به این طریق باعث عدم رسیدن اکسیژن به اندام های حیاتی میشه و یه خفگی خیلی نامحسوس بوجود میاره که هیچ اثری از خودش به جا نمیذاره. حتی کبودی ناشی از خفگی دیگه هم در این روش خفگی دیده نمیشه. چون به محض این که گلبول های سرخ قدرت حرکت خودشون رو از دست دادن این مواد سمی از گلبول ها خودشون رو جدا میکنند و به سرعت تجزیه می یابند به چیزی که هیچ دستگاه پزشکی ای نمیتونه شناساییش کنه. بعضی ها هم گفته اند که در گلبول های قرمز حل می شوند.

    چلسی آهسته گفت: پیانسی...
    هنوز ناراحت بود. آهسته تر لب زد: من متاسفم پیانسی.
    - مهم نیس چلسی. من ناراحت نشدم...
    - اما...
    - به خودم قول دادم دیگه هیچ چیزی اهمیت نداشته باشه.
    - حتی مامان؟!
    لبخند کجی روی لب های باریک پیانسی نشست: خب مطمئنم میشم که اون اولین چیز توی لیست من خواهد بود.

    چلسی سعی کرد از بحث کردن با خواهرش کنار بکشد. پس برای تغییر بحث نگاهی به وسیله ی درون دستان لاغر پیانسی انداخت و پرسید: این دیگه چیه؟
    و کمی خود را به سمت او کشید تا شی بین دست های او را بهتر ببیند.
    پیانسی سرش را پایین برد. یک وسیله ی تعمیر کننده ی دیگر برداشت و همانطور که سرش را کج کرده و غرق شل و سفت کردن قطعات ان وسیله ی کوچک می شد گفت: این یه [لیکوئید هارت_چاک] ئه.

    - یه چی چی؟
    چلسی اصلا نفهمیده بود پیانسی از چه چیزی صحبت می کند و از این بابت صورتش را درهم رفت.
    پیانسی به حالت بامزه ی چهره ی او خندید و دوباره گفت: لیکوئید هارت_چاک.

    - چی هست این لیکوئید هارت_چاک؟
    یه وسیله ی ردیابی. یه چیزی مثل همون [هرپوئید] خودتون.

    - هرپوئید ما؟!
    - اره. همون که تو انجمن ازش استفاده می کنند.

    چلسی با دقت بیشتری به وسیله ی چوبی در دست پیانسی نگاه کرد. از چوب قهوه ای تیره ای ساخته شده بود که حسابی صیقل خورده بود و روی ان چند شکل را به نحوی ظریف حکاکی کرده بودند.
    چلسی پرسید: از درخت ماهون ساخته شده؟

    پیانسی سر تکان داد: نه. از درخت غان.
    درخت غان چوب غیر قابل انعطافی داشت که به سختی می شد از ان وسایل چوبی ظریفی ساخت. چلسی پرسید: خب چرا اون درخت؟ می دونی ساخت وسایل چوبی ای که عملکرد مفید داشته باشه با این چوب چقد سخته؟ قدرت توی این چوب غیر قابل کنترله و کمتر کسی میتونه اونو تحت فرمان بگیره و یه وسیله با طول عمر بالا بسازه.

    پیانسی سر تکان داد و گفت: میدونم. اخرین موردی که از این درخت ساخته شد دو سال پیش بود و یه "هپرو" ازش ساختن که شش ماه بیشتر دوام نیاورد و نتیجه اش سه کشتار و تلفات زیاد شد.

    - اره. اون مورد رو یادمه. روز خیلی بدی بود. مجبور شدم حدود 60 قطعه و ترکش کوچیک رو از تن حدودا سی - چهل نفر ادم در بیاریم. خیلی عجیب بود که وسیله ی به اون کوچیکی این همه ترکش داشته باشه.

    پیانسی گفت: اینم همینطوریه. اگه یه موقع به سرش بزنه منفجر میشه و ترکش های زیادی ایجاد میکنه. تا الان هیچ راهی هم برای اصلاح این عیبش پیشنهاد نشده.

    - خب چرا اصلا از همون ردیاب های انجمن استفاده نمی کنید؟
    پیانسی انگار که توهین اشکارایی بهش شده باشد سر بلند کرد و نگاه تندی به چلسی انداخت. گفت: دیوونه شدی؟

    و نرم تر توضیح داد: اونا همشون ثبت شدن و کنترل میشن. اینا هر چقدر هم خطرناک و ناسازگار باشند بازم قابل اعتماد هستند. اما به اونا اعتماد نیست. حتی موردهایی هم ثبت شده که گزارش تخلفات صاحبشون رو به سازمان دادند. برای همین بدرد کاری که ما می خوایم انجام بدیم نمی خورند. بعلاوه این که این وسیله با وجود این که از روی همون ردیاب های شما ساخته شدن ولی تفاوت های اساسی ای داره که هیچ کسی نمی تونه منکر شون بشه. یکیش هم همینی بود که گفتم. غیر قابل ردیابی بودنشون.

    - اما ردیاب های ما بهتره. میتونه بهت کمک کنه که باقی ردیاب های دیگه رو بهتر پیدا کنی و در نتیجه صاحب هاشون هم پیدا میشه.

    پیانسی سری به نشان نارضایتی تکان داد و گفت: و این اصلا خوب نیس. راحت میتونه صاحبشو به دام بندازه.

    و یاد شکار قبلی اش افتاد. سعی کرد افکار ناخوشایندی را که می امدند تا ذهنش را پر کنند پس بزند و اضافه کرد: ما برای کارمون به چیزی با ایمنی بیشتر نیاز داریم. برای همین مجبور شدم حدود 30 کیلومتر رو برم تا بتونم اینو از یه نفر قرض بگیرم.

    چلسی به حرفهای او توجهی نداشت. حواسش پی ان نکته ای بود که پیانسی لحظه ای قبل گفته بود. پس دقیقا همان نقطه را هدف گرفت و گفت: تو این تجربه رو با کی داری؟ دووال بیچاره. نه؟

    دستان پیانسی از کار افتادند، دندان هایش روی هم فشرده و عضلات فکش منقبض شدند. تغییراتش چنان واضح و آشکار بودند که چلسی به سادگی می توانست انها را ببیند. پیانسی به هیچ عنوان تلاشی برای مخفی کردن احساساتش نکرده بود. او هیچ وقت در مقابل چلسی محتاط نبود. از میان دندان های بهم قفل شده اش غرید: چلسی ویلیام هولمز! این تهمت آشکاری هست.

    چلسی لبخند بزرگی زد. گفت: من هنوز چیزی نگفتم که.

    - ولی میدونم چی میخوای بگی.

    - میدونی که بحث اون نیس.

    پیانسی سر بالا اورد و فقط نگاهش کرد. چلسی گفت: درمورد دووال بگو.


    ویرایش توسط cora : 2017/02/25 در ساعت 09:18
    قبل از شروع فعالیت در انجمن, قوانین پنجگانه انجمن ؛ و قبل از فعالیت در بخش ها و تالار ها, قوانین مختص هر بخش را به دقت مطالعه فرمایید.

صفحه 3 از 3 نخستنخست 123

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
مختصری درباره ما
انجمن دژ جادوگران با دو هدف مهم در سال 1393 فعالیت خودش را اغاز کرد: هدف نخست انجمن آن بود که منبع جامع و کاملی در باب مسائلی همچون کتاب (رمان و داستان، تاریخی، پزشکی و روانشناسی، ورزشی و... و به همه ی زبان های زنده دنیا) تکنولوژی، مد، تاریخ، امور فانتزی و ماوراء طبیعی، پزشکی و معرفی بزرگان(دنیای صنعت و موسیقی و نویسندگی و...) شود. هدف دیگر سایت: فعالیت فشرده و هدف دار در حیطه ی مسائل مربوط به کتاب بود. همچون ترجمه، نویسندگی، معرفی و ارائه ی بهترین و جدیدترین رمان های روز دنیا و ارائه ی نسخه ی الکترونیکی کتابهای قدیمی و جدید بازار چاپ... تا با تلاش روز افزون در این زمینه، یک قدم بیشتر به اینده ی کتاب و ادبیات جامعه کمک کند!
دوستان ما
Graphic : iAkbar ,Code and Implementation : WikiVB ,Supported By :P30web