اخبار سايت :

دژ جادوگران

کاربران تگ شده

نمایش نتایج: از 1 به 10 از 10

موضوع: رمان گاهی جنایت کن | نویسنده غزال. م. سلطان

  1. Top | #1
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    8,470
    تشکر
    644
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست

    Post رمان گاهی جنایت کن | نویسنده غزال. م. سلطان

    شناسنامه رمان

    نام رمان: گاهی جنایت کن!

    نویسنده: غزال. م. سلطان

    راوی: اول شخصیت

    ژانر : جنایی - احساسی

    تعداد صفحات: نامعلوم

    خلاصه:

    فلور دختر جوانی است که در میان افکارش برای انتقام و رسیدن اهدافش غرق شده است و در این راه افراد زیادی را قربانی می کند، از جمله دوستان صمیمی و اعضای خانواده اش و شاید حتی عشق را... تنها دارایی که در انتهای این راه برایش باقی مانده بود و وقتی به خط پایان رسید، باید مشتش را باز می کرد و اجازه می داد تا ان یک قلم نیزاز کف اش برود تا شاید بتواند پس از ان به ریسمان پوسیده ای که برای نجات به سویش دراز شده بود چنگ بزند. اما ایا این ریسمان پوسیده طاقت و توان بیرون کشیدن فلور را از لجنزاری که خود را در ان غرق کرده بود داشت یا انکه به ته این باتلاق می افتاد و تا ابد در ان محبوس می شد؟
    ویرایش توسط cora : 2016/06/23 در ساعت 10:24
    2 کاربر به خاطر ارسال مفید cora از ایشان تشکر کرده اند: Mina.r,Petyr Baelish
    قبل از شروع فعالیت در انجمن, قوانین پنجگانه انجمن ؛ و قبل از فعالیت در بخش ها و تالار ها, قوانین مختص هر بخش را به دقت مطالعه فرمایید.

  2. Top | #2
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    8,470
    تشکر
    644
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست
    پست اول

    تالاپ تولوپ!

    صدای قلبم که در جایی زیر گلویم با شدت می تپید، گوشم را پر کرده بود. مثل ان بود که یک نفر توی گلویم نشسته و مشت های بزرگ و قدرتمندش را با خشم و خصم به در و دیوار حلقم می کوبید. به دلم شور بدی افتاده بود و به سختی می توانستم نفس بکشم. با خودم گفتم لابد همان دست مذکور مرموز پنجه های قوی اش را به دور گلویم حلقه کرده و می فشارد تا راه هوا را بر رویم ببندد و به کام مرگم بفرستد. فکر کردم که چه دست بی رحمی باید باشد و بعد فکر کردم که چیزی توی معده ام می پیچد. اضطراب و تشویشی بود که از چیزی حدود یک ساعت پیش به جانم افتاده بود و هر چند دقیقه یکبار سعی می کرد به نحوی حضورش را به من یاد اوری کند. می خواست که دهن باز کنم تا بپرد بیرون و اگر امکانش باشد روی کف پیاده رو پایین بیاید ولی امکانش نبود. و من هربار سرسختانه در مقابلش ایستاده بودم. مانند سربازی که باید در اوج سوز سرما و یا عطش گرمای تابستان در مقابل متجاوزان بایستد. نمی شد که به حرفش گوش داد و همه ی انچه را که در معده ام بود توی خیابان بالا بیاورم. اصلا از کثافت کاری اش هم که بگذریم ، مردم چه می گفتند؟ اره، هرچه که فکر می کنم از این یک قلم نمی شد گذشت. فردا می خواست دهن به دهن مردم بچرخد که هی فلانی! شنیده ای که دیروز یا شاید هم همین پریروز، یا اصلا هفته ی پیش و یا پارسال همین موقع، ان دخترک مغرور کافه دار کنار جوی ابی زانو زده بود و پشت سر هم هی بالا می اورد و بالا می اورد؟ اصلا فکرش هم زجر اور بود.

    پس اب دهنم را فرو دادم تا اشوبی را که در دلم به راه افتاده بود و همه ی اعضا و جوارحم را علیه من با خود هم صدا کرده بود، فرو بنشانم. بعد دهنم را باز کردم تا فکری هم به حال این کم هوایی کنم که شش هایم را به اعتراض وا داشته بودند. مشتی هوا را بلعیدم و توی سینه ام حبس کردم. ارام ارام حالم داشت بهتر و بهتر می شد. با این حال نمی توانستم خودم را گول بزنم که از همه لحاظ رو براه هستم. چون بوضوح ترسیده بودم و دستهایم از شدت این ترس و هراس می لرزیدند. قلبم توی گلویم می کوبید و شور بدی به دلم افتاده بود

    پوزخندی به لبم امد. مسخره بود که از کاری که راضی بودم به انجامش، از راهی که راضی بودم از انتخابش، می ترسیدم!

    چنگ انداختم و بند کیف اسپرتم را توی مشتم فشردم. گام ها رو بلندتر از قبل برداشتم. گام هایی که هراس داشتند.
    چندباری عقلم دستور داد برگردم اما هربار چیزی لعنتی مانعم می شد. یک خواست لعنتی! یک فکر لعنتی تر! فکر به هدفی لعنتی تر از همه این ها.

    کمابیش رسیده بودم و فقط یک مسیر چند قدمی کوتاه برایم باقی مانده بود تا اخرین تلاشم را برای نظم دادن و ارامش بخشیدن به خود پر از تردیدم و سر و وضع اشفته و نفس های بریده ام انجام دهم. دوباره نفسی گرفتم که ریه هایم پر از هوا شد و با گام های مصمم تری (مصمم تر از لحظه ی پیش) مسیر باقی مانده را پشت سر گذاشتم.

    در شیشه ای مغازه اش مقابل چشمانم بود. اما شوری که به دلم افتاده بود باعث شد باز هم مکث به میان کارم بدود. تردید ها هم که گویی چشم گذاشته بودند تا به هر نحو که شده فرصتی برای منصرف کردن من بیابند از پس کهنه خانه های ذهنم که بدان تبعید شده بودند جلو دویدند و به اعتراضات و اشوب دلم بیشتر دامن زدند. چاره ی کار فرو کشیدن هوای بیشتر بود؟! پس چرا هرچه می بلعیدم نتیجه ای حاصل نمی شد؟
    به خودم نهیب زدم: باید بتونی. باید بتونی به خودت مسلط بشی وگرنه میبازی. وگرنه بازیو شروع نکرده دستت رو میشه.

    چشم بستم و دوباره با خودم زمزمه کردم: این اخرین فرصتته برای خلوت کردن با خودت. بهتره خوب ازش استفاده کنی. چون وقتی وارد این مغازه لعنتی که کم از قتلگاه برای تو نیست بشی دیگه فرصتی نداری.

    و چقدر سخت بود که باید در این فرصت کم با خودم و دلم، و مغز و وجدانم اتمام حجت می کردم؛ زیرا کاری بود که روزها زمان میبرد. اما چاره چه بود؟ بلاخره باید یک کاری می کردم. باید یکجوری بهشان اطمینان می دادم از درستی کاری که قصد انجامش را داشتیم و شاید لازم بود تا همه ی ان فکرهای مشوش را تا بزنم و بچینم توی قفسه های ذهنم و درشان را قفل و کلید کنم تا مبادا بدموقع بیرون بپرند.

    انقد از کس و ناکس نقب خورده بودم که دیگر حتی به خودم و افکارم هم اطمینان نداشتم. اخر اگر یک موقعی ، وسط کار شروع می کردند به ساز مخالف زدن آنوقت چه خاکی به سرشان می ریختم؟ البته که دیگر ان وقت نوبت خاک ریختن من به سر افکار و حرکات خائنانه ی ناخوداگاهم نبود، بلکه زمان ان بود که هومان روی جسد من خاک بریزد و در خانه ی ابدیتم زنده زنده چالم کند.
    با خودم گفتم: اگه همین الان برگردم چی؟
    اما بلافاصله اخمی نثار خودم کردم و توپیدم: احمق نشو دختر... اگه بری ممکنه برای همیشه هومانو از دست بدی.
    لبهایم روی هم فشرده شد. خودم هم می دانستم که این حرف حقیقت ندارد. هومان شیفته ی من شده بود. این را از حرکات، حرف ها و رفتارش می شد خواند. از رفت و امدهایش به کافه، تلفن ها و اس ام اس هایش که گاه و بیگاه بود و از درخواستهای مصرانه اش برای ترتیب دادن قرار ملاقات. یا حداقل سعی داشت تظاهر به شیفتگی و علاقمندی کند. بهرحال هر چه که بود، برای من خوب بود. می توانست افسار هومان را در اختیار من قرار دهد تا هر آن طور که دلم می خواهد این اسب چموش را بتازانم. پس این حرفا از کجا بود؟ یک نفر داشت علیه خودم، توی دلم نقشه می چید تا مرا مجاب کند به رفتن!

    برای خاتمه دادن به تردیدها و بحث و جدل ها، دستم را گذاشتم روی دستگیره ی فلزی در مغازه که بر اثر تابش افتاب داغ و سوزان شده بود و با یک بسم الله دستگیره را به سمت پایین چرخاندم و در را چهار طاق باز کردم. حالا دیگر هیچ راه برگشتی برای خودم باقی نگذاشته بودم.
    نسیم خنکی که از آن سوی در به سمتم هجوم اورد گویی جان تازه ای به کالبدم دمید و فرصت نداد تا به سایر مسائل توجه کنم. با عجله پای به انسوی مرزهای مغازه گذاشتم و به درون خنکایش پناه بردم.
    در نگاه اول کسی درون مغازه دیده نمی شد اما ویترین بزرگی که در میان مغازه، دقیقا دم در ورودی نهاده بودند، و توانایی دید کامل به مغازه را از ارباب رجوعان سلب می کرد؛ به خوبی توی چشم بود.
    نگاهم سرتاسر مغازه را کاویید اما در نهایت بدون دریافت هیچ نتیجه ای به سمت خودم برگشت. با عصبانیت توی دلم به جانش غر زدم: همین؟! تو این گرمای کشنده و این وقت بد روز، منو خواسته که بیام مغازه ی خالیشو تماشا کنم؟
    برگشتم و نگاهی به پشت سرم و خیابان خالی از ادمش انداختم. به خودم دلداری دادم: نترس فلور! تو از پسش برمیای! از پس سختتر از ایناش براومدی، اینو هم شک نکن می تونی. هومان که از اون ادمای قبلی سختتر نیس، هست؟ فقط محکم باش. برو جلو. سست بازی دربیاری بهت شک میکنه. به هدفت فکر کن و محکم باش
    ناخوداگاه دستم مشت شد. با خودم زمزمه کردم: اره من میتونم از پسش بربیام.
    پس قدمی به جلو برداشتم. هرچه بادا باد!
    به یک قدمی پیشخوان رسیدم. آنجا بود. روی یک صندلی فکسنی نشسته و پا روی پا انداخته بود.
    ویرایش توسط cora : 2016/06/18 در ساعت 11:36
    2 کاربر به خاطر ارسال مفید cora از ایشان تشکر کرده اند: Mina.r,Petyr Baelish
    قبل از شروع فعالیت در انجمن, قوانین پنجگانه انجمن ؛ و قبل از فعالیت در بخش ها و تالار ها, قوانین مختص هر بخش را به دقت مطالعه فرمایید.

  3. Top | #3
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    8,470
    تشکر
    644
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست
    پست دوم


    جثه ی بزرگ و درشتش پشت پیشخوان بلند بالا مخفی شده بود. موبایل به دست و غرق در ان بود بطوری که حتی با باز و بسته شدن در هم متوجه من نشده بود و شاید در ان لحظه من ارزو می کردم که هیچگاه نیز متوجه ام نشود اما سایه ام که به رویش افتاد، سر بلند کرد و خیره ام شد.
    لحظات به کندی می گذشتند اما حرکتی از جانب هومان مشاهده نمی کردم. احساس حماقت بهم دست داده بود و تا حدودی با خودم می پنداشتم که هومان در دلش مرا ریشخند کرده است. باز دلم خواست برگردم و از این مغازه ی لعنتی که هوایش داشت برایم خفقان اور می شد فرار کنم اما نمی دانم چرا پاهایم برای گریختن یاری ام نکرد. با خودم گفتم: یعنی این کینه ای که توی دلت جمع شده، این انتقامی که توی سرت هست و این هدفی که شده همه ی فکر و ذکرت انقد واست ارزش داره که حاضری بخاطرش روی خودت و شرافتت قمار کنی؟
    نه! ارزش نداشت. نمی دانم! شاید هم ارزشمند بود. اما مسئله این نبود. مسئله پوزخندی بود که در برابر شنیدن کلمه "شرافت" از زبان جانم، به خودم زدم.
    بعد با تمسخر به خودم یاد اوری کردم: چه شرافتی عزیزم؟ تو که از هیچ کاری دریغ نمی کنی! تو که تئوری زندگیت شده"هدف، وسیله را توجیح می کند" و هر شب قبل از خواب صدبار و دو صدبار توی ذهنت از روی این جمله مشق می کنی که یادت نره یوقت. اونوقت تو دم از شرافت میزنی؟ اونوقت نگرانی که با یه دست نامحرم بهت رسیدن، شرافتتو از دست بدی؟ تو اصلا شرافت میدونی به چی میگن؟ میدونی معنیش چی هست؟

    صدای کشیده شدن پایه های صندلی روی زمین که گوشخراش بود باعث شد افکارم فرار کنند. هومان را دیدم که از روی صندلی پلاستیکی زرد رنگش بلند شد و به سمت من که مردد وسط مغازه اش ایستاده بودم امد. فقط برای این که از آن احساس عذاب اوری که بی حرکت ایستادن در ان نقطه به من دست می داد خلاص شوم، قدمی به جلو نهادم. اما پیشخوان شیشه ای بزرگی که از یکسوی تا سوی دیگر مغازه کشیده شده بود مانع از این بود که بتوانیم نزدیکتر شویم.
    ناچارا در دو سوی پیشخوان ایستادیم و او سر تا پایم را از نظر گذراند. سپس در چشمهایم قفل شد و گفت: فکر کردم نمیخوای بیای!
    چشمهای قهوه ای تیره و گیرایش میخکوبم کرده بود. کوچک بود اما کشیده و شبیه به چشمهایی که در اثر تابش نور شدید افتاب جمع شده باشند؛ در کنار همه این ها انحنایی عجیب داشت که می شد در انها گم شد. اما در آن لحظه ترس خورده تر از آن بودم که با پررویی تمام زل بزنم توی چشم هایش یا به اصطلاح در چشمهایش غرق شوم و در برابر حرفی که زده بود دلیل و برهان بیاورم.
    سرم رو انداختم پایین و از سنگینی نگاهش توی خودم جمع شدم. چرا این مرد، هربار که با من برخوردی داشت، طوری خیره ام می شد که گویی به دنبال چیز ویژه ای در میان اعضا و جوارحم است؟! با خودم فکر کردم که چیزی نمانده تا از شدت استرس کف دست هایم از عرق خیس شود. برای همین انها را محکم دور بند کیف خاکستری رنگ چنگ زدم تا خشک شوند. از سوی دیگر نفسم بالا نمی امد؛ برای ان چه باید می کردم؟ کاش نگاه هومان برای ثانیه از روی من کنده می شد و چیز دیگری را برای تماشا کردن می یافت تا من می توانستم حداقل جمله ای برای حرفش بیابم.

    نصف و نیمه نفسی گرفتم و در همان حال گفتم: یکم سخت بودن اومدن.
    به سختی صدا از حنجره ام خارج می شد و اصلا آن لطافت و نرمی را که می خواستم نداشت. شبیه صدای قیژ قیژ لولاهای زنگ گرفته ی درهای قدیمی و کهنه بود و آن چنان اهسته و بی رمق بود که گمان می برم حتی او نیز توانسته بود کلمه ای از ان را بشنود.
    اما لحظه ای بعد متوجه شدم که اشتباه می کنم.
    همانطور که سر پایین انداخته بودم از لابلای مژه هایم می دیدم که پیشخوان را دور زد و به سمت من امد. کفش های مشکی مردانه اش که در دیدرس ام قرار گرفت، نیم چرخی زدم تا مقابلش قرار بگیرم. در یک قدمی ام متوقف شد. سرم را بالاتر اوردم و فشار دستهایم را به دور بند کیفم بیشتر کردم.
    فکر می کنم نفس کشیدن از خاطرم رفته بود بابت این همه نزدیکی! اب دهانم را فرو دادم و سعی کردم در برابر وسوسه ی نگاه کردن به چهره اش مقاومت کنم. اما نمیشد ؛ نمی توانستم. این بوی خوش عجیب و خاصی که از بدن دیوانه کننده اش ساطع می شد اجازه نمی داد تا من خوددار باشم. لبهایم برای ارائه کردن رشته اعتراضاتم به لرزه در امدند. باید اعتراض می کردم به این همه نزدیکی! اعتراض می کردم به این رایحه ی خوش و لذیذ! اعتراض می کردم به این گرمای وسوسه کننده ی بدنش! حتی باید اعتراض می کردم بخاطر این هیکلی که برای خود بهم زده بود یا بابت این تیپ بی نقصش! شاید بابت کت چرم خوش دوخت سیاهی که روی تی شرت نسبتا بلند سفیدش پوشیده بود هم باید اعتراض می کردم اما در نهایت حرکت لبهایم در حد همان لرزش باقی ماندند.
    نتوانستم اعتراض کنم و فقط دلم پر کشید برای باز کردن دستانم و فراخواندنش به اغوشم. دلم پر کشید برای بوییدن ذره ذره ی پوست گندمی خوش رنگش. حتی برای لحظه ای دلم خواست قدرتی داشتم تا او را در خود حل می کردم.
    در این کشاکش ذهنی دیدم که نگاهش به روی دستانم و بند مچاله شده در میانشان غلتید. دستش را بالا اورد و گفت: چی شده فلور؟
    انچنان ملایم نامم را بر زبان اورد که برای لحظه ای حس کردم دست روی صورتم نهاده و در حال نوازش کردن صورتم است. ناخوداگاه پلکهایم به روی هم افتادند. دوباره پرسید: چرا انقد مضطربی؟
    زنگ صداش، همانند رایحه ی تلخ بدنش، دیوانه کننده بود. وقتی به گوشم می خورد عضلاتم شروع می کردند به فلج شدن.
    کلمات داشتند فرار می کردند و چقدر دلم می خواست دست بگذارم روی گونه ی استخوانی اش که با پوستی گندمگون تزیین شده بود و صورت مردانه اش را به سمت دیگر بگردانم تا از تیر نگاه کشنده اش در امان شوم. و باز دلم پر زد برای لمس لطافت پوستش.
    دیگر نتوانستم مانع دلم شوم و نگاهم را بالاتر اوردم. حاضر بودم برای لحظه ای دیدن انحناهای صورتش تمام طعنه های او را به جان بخرم.
    چشمانش خیره ی صورتم بود. نه کنجکاو بود و نه انتظاری در ان ها به چشم می خورد؛ تنها با مهربانی و یک حس دیگر که چیزی از ان سر در نمیاوردم چشمانم را هدف گرفته بود. با این همه می دانستم منتظر جواب است. چه باید می گفتم؟ این که از لحظه ای وحشت دارم که تو حقیقت وجودی مرا اگاه شوی؟
    اهسته گفتم: نه. مضطرب نیستم.
    صدایم بازتر شده بود اما ذهن من پی این موضوع نبود، بلکه درگیر تکان خوردن لبانی باریک بود که گفت: میترسی؟
    گیج و منگ گفتم: از چی؟
    اوای نرم و لطیف خنده اش توی گوشم طنین انداخت: از من.
    انگار مفهوم خاصی در این حرفش پنهان بود. اما من که درگیر اضطراب و احساسات ضد و نقیض خودم اعم از علاقه و کشش به هومان و در عین حال ترس و فرار از او، بودم ؛ حتی یک لحظه هم به ذهنم خطور نکرد که می توانم از او درخواست کنم تا منظورش را شفاف تر و در حد فهم من بیان کند. فقط اجازه دادم تا کلماتش ذهنم را به بازی بگیرند و گیج تر و گیج تر شوم.
    ویرایش توسط cora : 2016/06/18 در ساعت 11:35
    2 کاربر به خاطر ارسال مفید cora از ایشان تشکر کرده اند: Mina.r,Petyr Baelish
    قبل از شروع فعالیت در انجمن, قوانین پنجگانه انجمن ؛ و قبل از فعالیت در بخش ها و تالار ها, قوانین مختص هر بخش را به دقت مطالعه فرمایید.

  4. Top | #4
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    8,470
    تشکر
    644
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست
    پست سوم
    .
    .
    .
    .
    .
    اب دهانم را فرو دادم و در پیچ و تاب انحنای لبانش گم شدم. صدای گرفته ی دختری را به طور محو شنیدم که گفت: نه...
    و باقی جمله اش در میان شیفتگی اش به مردی که در مقابلش ایستاده بود خفه شد.
    صدای هومان اما پررنگتر بود. خیلی پررنگتر. گفت: پس چرا اینطوری چسپیدی به کیفت؟
    و من با حرکت بعدیش که بالا اوردن دستش بود حس کردم قلبم روی کف سنگ پوش مغازه ریخت.
    با هیجان و نفسی که بند امده بود خیره شدم به دستی که نمی دانم به کدام سوی می خواست برود.
    دلم که بی قرار شد و دیوانه بازی هایش را از سر گرفت چشم بستم تا هومان از نگاه بی تابم پی به حال خرابم نبرد که گرمایی را روی دستم حس کردم. به سرعت چشم گشودم. دست هومان پشت دستم نشسته بود و رطوبت دلپذیرش که لطافت خاصی به پوستش بخشیده بود اتش به انبار حماقت جانم می زد و من چه ساده لوحانه دلم رضا می داد تا این دستان دروازه های حیا و شرافت مرا بگشایند و پای در حریم من بگذارند.
    سر بلند کردم و نیم نگاهی به چهره اش انداختم. چشمانش به صورتم دوخته شده بود اما انگار هیچ از من نمی دید. اهسته گفتم: دستت خیلی گرمه.
    لبخند گوشه ی لبش واضح تر شد و به نرمی فشاری روی دستم وارد کرد و گفت: برای تو هم خیلی می لرزه.
    و بعد دستم را محکمتر گرفت طوری که دیگر لرزشی از ان احساس نکردم اما به وضوح متوجه شدم که دیگر مثل سابق سرسختانه به بند کیفم چنگ نزده اند و تمام جان و قوا از انها رخت بسته است و با بی حالی در میان دست بزرگ هومان فرو افتاده اند.
    صدای هومان دوباره به گوشم خورد. گفت: چرا دستات انقد سردن؟
    و بعد با حرکتهای نرم و دلبرانه ای که انگشتان استخوانی و قطورش در پیش گرفته بودند و دل و دین از کفم می بردند، دستان ام را باز کرد و به سمت خود کشید.
    دلم می خواست فریاد بزنم: منو بغل کن لعنتی.
    اما فقط توانستم لب روی هم بفشارم که مبادا دهانی که بی موقع باز می شود راز دلم را افشا کند. بعد به خودم بیشتر توپیدم: فلور خودتو جمع کن! این رابطه ی عاشقانه نیس... هومان مرد تو نیس... یادت رفته واسه چی اومدی سمتش؟ پس جمع کن خودتو و خر نشو با این کاراش. نذار به جای تو، اون باهات بازی کنه. وگرنه فاتحت خوندس اگه عاشقش شدی.
    دوباره پرسید: حالت خوبه فلور؟
    نگرانی صدایش برایم قابل فهم بود. گیج و حواس پرت گفتم: اره... و خیره ی خط سفیدی شدم که دکمه های بلوزش روی ان دوخته شده بودند. کاش می شد توی اغوشش فرو بروم و گم شوم از دست تمام دغدغه هایم.
    زیبا نبود. خوش سخن نبود. ساده بود. و تمام ان ایده ال هایی را که من می خواستم نداشت؛ در عوض تمام آن چیزهایی که برایم ازاردهنده بود دو برابر در وجودش به چشم می خورد. پس چرا شده بود انتخاب من؟! پس چرا داشتم دل به دلش می دادم و بخاطرش پا می گذاشتم روی حریم ها و خط قرمزهایی که برای خودم ترسیم کرده بودم؟
    ناخوداگاه دستم را از توی دستش بیرون کشیدم و با خودم تلخ گفتم: چون همه اینا بازیه... داری بازی می کنی باهاش.
    حرکت دستم چنان ناگهانی و تند بود که چشم های هومان از روی حیرت کمی گشاد شد. اما خیلی زود به خود امد و اخمی به پیشانی انداخت.
    لبم را به طور نامحسوس به دندان کشیدم. نمی خواستم دلخورش کنم اما یاداوری پس فطرتی هایم چنان برایم عذاب اور بود و اوقاتم را تلخ می کرد که ممکن بود هرکاری ازم سر بزند. از خودم متنفر بود که برای انتقام و مجازات خودم داشتم اینطوری هومان را به بازی می گرفتم.
    با دستپاچگی گفتم: متاسفم.
    اما او با مهربانی جوابم را داد: اشکال نداره.
    و بعد من انتظار داشتم تا دوباره دستم را به تسخیر دستانش در بیاورد اما دیدم که هیچ تلاشی در این زمینه نکرد و من مایوس و سرخورده تر از قبل شدم.
    اهسته گفتم: ناراحت شدی؟
    گفت: نه عزیزم.
    اما انگار لحنش سختتر از لحظه ی قبل شده بود و با هر کلمه انگار خنجر به قلبم می زد.
    پیش خودم ازش گله کردم: من که خودم به اندازه ی کافی ناراحت و متاسف هستم؛ کاش حداقل تو اینجوری زجرم نمی دادی. کاش این ناملایمتی ها و تلخی هاتو اینطور بی پروا نصیبم نمی کردی. اصلا کاش جای همه ی این حرفا منو می کشیدی توی اغوشت تا همه چیزو یکجا فراموش می کردم. تا همه ی خیانتها و نامردی ها رو یکجا فراموش می کردم و دیگه پی انتقام نمی بودم که زخم های دلمو التیام بدم. اونوقت شاید دل به دلت میدادم و حتی همه ی دنیا رو بخاطرت رها می کردم.
    با تمام اینها خودم را از خاطر بردم و مصرانه گفتم: ولی یه چیزی شده.
    برگشت و به سمت صندلی اش راهی شد. در همان حال گفت: فقط خسته ام. ای کاش اصلا نمی اومدی.
    و با بی حالی خودش را روی صندلی رها کرد. کلافگی را می شد از توی چهره اش خواند و من به سادگی وحشت کردم از این حالش. وحشت کردم که همه چیز خراب شود در حالی که من حتی یک خط از نقشه ام را هم عملی نکرده باشم و یک قدم هم به هدفم نزدیکتر نشده باشم.
    با قدم هایی که انگار از نزدیک شدن بهش می ترسیدند و به سختی از زمین کنده می شدند و هربار ارزو می کردند دیگر به روی زمین فرود نیایند به سمتش راهی شدم. در یک قدمی اش که رسیدم سرش را که بین دستانش گرفتار شده بود بالا اورد و بدون این که از روی زانوهایش بلند شود نگاهی بهم انداخت.
    نباید اجازه میدادم این حالش دوام پیدا کند. نباید اجازه می دادم تمام زحمتی که برای رسیدن به اینجا، برای رسیدن به این همه نزدیکی کشیده بودم، برباد برود. حالا هرچه که می شد، هرچه که می کردم، فقط میدانستم که نباید اجازه دهم.
    جلوتر رفتم و فاصله ی بین مان را پر کردم. ان چنان نزدیک که اگر کمر صاف می کرد و تکیه اش را از روی زانوهایش بر میداشت و به پشتی صندلی اش می داد می توانستم توی بغلش بنشینم.
    اهسته گفتم: ولی دیگه اومدم.
    لبخند کم جانی چاشنی حرفم کردم و ادامه دادم: دوست هم ندارم برگردم. حداقل نه تا وقتی تو این طوری هستی و حالت بهتر نشده.
    بعد زانو زدم مقابلش و دستانش را که درهم قلاب شده بود، در میان دستانم گرفتم. سرم را بالا اوردم و به چشمان خسته اش که کنجکاو بود تا ببیند چه می کنم و همین موضوع کمی به انها رنگ بخشیده بود خیره شدم. انگشتم پشت دستش با حالت نوازشگونه ای شروع به حرکت کرد.
    در حالی که سعی می کردم لحنم دلبرانه باشد گفتم: هومان!
    و تمام نیرنگ و فریب های زنانه ای را که می شناختم درون چشمانم ریختم و به نرمی پلکی زدم تا به چشمانم رنگ خواهش بدهد.
    اب دهانم را طوری که کاملا به چشم هومان بیاید و بالا و پایین شدن سیبک گلویم را احساس کند، فرو داده و چشمانم را به سوی لبهایش به حرکت در اوردم.
    2 کاربر به خاطر ارسال مفید cora از ایشان تشکر کرده اند: Mina.r,Petyr Baelish
    قبل از شروع فعالیت در انجمن, قوانین پنجگانه انجمن ؛ و قبل از فعالیت در بخش ها و تالار ها, قوانین مختص هر بخش را به دقت مطالعه فرمایید.

  5. Top | #5
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    8,470
    تشکر
    644
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست
    از سوی دیگر حالتی به لبهایم داده بودم که می دانستم اتش به جانش میزند و برای پیش قدم شدن تحریکش می کند.
    سرش جلوتر امد. عکس العملش اهسته بود با این حال می توانست دلم را گرم کند که در پیشبرد نقشه ام خوب عمل کرده ام.
    فاصله هر لحظه کمتر و کمتر می شد. تقریبا به حدی رسیده بود که می توانست نوک دماغ هایمان به هم برخورد کند، ان وقت صدای عجیب و غریبی که شبیه برخورد چند لوله ی الومینیومی تو خالی با همدیگر بود بلند شد.

    این صدا باعث شد تمرکزم برهم بخورد. سرم را عقب بردم که هومان هم خودش رو عقب کشید و دستش را فرو کرد درون جیب شلوار کتان زرشکی اش. صدای گوش خراش و ناهنجاری که تشخیص داده بودم زنگ تماس تلفن است، از انجا می امد.
    لحظه ای بعد یک گوشی لمسی که در انحصار انگشتانش بود از گوشه ی جیبش بیرون افتاد.
    لبخند تصنعی به من زد و گفت: ببخشید.
    و نگاهی به صفحه ی گوشی انداخت. بلافاصله ابروهایش درهم فرو رفت. انگشتش روی صفحه لغزید و صدای زنگ همانطور ناگهانی که بلند شده بود، قطع شد و همه جا در سکوت فرو رفت. کنجکاو شده بودم. پرسیدم: کی بود؟! گوشی رو توی جیبش فرستاد و در همان حال گفت: یکی از بچه ها.
    حرکت دستهایش را تعقیب می کردم. گفتم: خب جواب می دادی.
    ساعد درشت و استخوانی اش روی زانویش افتاد. گفت: مهم نیس.
    و برای این که جلوی پرسش بعدی ام را بگیرد گفت: تو مهمتری الان.
    لبخند خجلی زدم و در حالی که تره مویی را که کنار صورتم افتاده بود به پشت گوشم میراندم، نگاه دزدیدم و لب گزیدم و گفتم: نظر لطفته.
    صدای نرم خنده اش بلند شد. گفت: وقتی اینجوری شرم زده میشی دوست دارم قورتت بدم.
    از نگاهش سرخ شدم اما سعی کردم مثل خودش جسور و بی پروا باشم. برای پیش برد هدفم لازم بود. در نتیجه سرم را بالا گرفتم و در حالی که لبهام رو جلو داده بودم با سرتقی یک دختر بچه گفتم: خب قورت بده بینم.
    هنوز حرفم تمام نشده بود که چیز نرم و خیسی روی لبم فرود امد. چنان ناگهانی بود که نفس توی سینه ام گیر کرد و چشم هایم به اندازه ی یک سکه گشاد شد.
    اما نمی دانم چرا پس نکشیدم. شاید چون یک قلم کار را هم فراموش کرده بودم. از خودم دلگیر شدم: چرا در مقابل هومان دوست داری همه چیو فراموشی کنی؟
    حکمتش را نمی دانستم. پس فقط همانطور بی حرکت ماندم تا هومان خود را پس کشید. آن وقت لبخندی روی لبم امد. هیجان زده و تا حدودی شادمان بودم و اعتراف می کنم که این یکبار احساس تظاهر کننده و فریبنده ای نداشتم. فقط خوشحال بودم که می دیدم چشمان هومان سرشار از رضایت است.
    متوجه لبخندم که شد رضایت نامحسوس چشمانش اشکارا خود را نثار من کردند و در حالی که هیجان زده شده بود دست انداخت زیر بازویم و مرا بالا کشید. سریع اما نرم و محتاط اینکار را کرد طوری که صدمه ای بهم وارد نشود و من به سادگی و با کوچکترین تلاشی به سمتش کشیده شدم.
    صدای خنده ی دخترانه ای توی گوشم زنگ انداخت. نرمی و تن صدای خودم را از ان تشخیص دادم. لبخند هومان پررنگتر شده بود. به روی اغوشش فرود امدم و حرکت دستانش بهم کمک کرد تا جایی که روی رانهایش برایم در نظر گرفته بود را پیدا کنم. نشستم و دستانش به دور کمرم حلقه شد.
    دست گذاشتم روی گونه اش و با علاقه به چشمانش خیره شدم. چنان با کنجکاوی نگاهم می کرد که گویی میل دارد تا خطوط افکاری که توی ذهنم جاری شده است را بخواند و این عطشی سیری ناپذیر است.
    زمزمه کرد: چرا انقد دوست داشتنی هستی؟
    صدایی گفت: ها؟
    و من دریافتم که ناخوداگاه این حرف از دهانم خارج شده است؛ چنان ناگهانی که انگار اصلا من آن کسی نبودم که ان را به زبان اورده است.
    هومان به شگفت زدگی ام خندید و من حس کردم از اعترافش دلم ضعف رفت.
    بدنم منقبض شد و دستم روی گونه اش لرزش گرفت. خطوط چهره ی هومان بلافاصله با مهربانی درهم امیخت. نرم و اهسته پرسید: چی شد عزیزم؟
    سرم رو به طرفین تکان دادم: چیزی نشده.
    دوست داشتم سرم رو فرو کنم توی گودی گردنش و وقتی از این زاویه، انحنای دلفریب گردنش و عضلات برجسته ی سرشانه اش را می دیدیم وسوسه ام برای بوییدن عطر خوش گردنش دو برابر می شد. صادقانه اضافه کردم: تو خیلی خوبی هومان.
    لبخند هومان پررنگتر شد. گفت: نه به خوبی تو.
    و انچه که از دریچه ی چشمانم هویدا بود، همچون سیاهچالی او را به درون خود کشید و سکوتی عمیق بین مان انداخت. سکوتی که تنها صدای نفس های ارام و یکنواخت هومان ان را می شکست. بعد کم کم لبخندش رنگ باخت و نگاهش شروع کرد به پایین رفت. تعقیبش که کردم در حالی گیرش انداختم که روی لبهایم قفل شده بودند. سیبک گلویش به ارامی بالا و پایین رفت و پلک هایش دوباره به سمت بالا حرکت کردند. مژه های مشکی پرپشتش به استخوانی که طاق کاسه ی چشمش بود چسپید و دو گوی قهوه ای شفاف و روشن اش را در برابر چشمان کنجکاوم گشود. خط پرسش در ان ها خوانا بود.
    لبخندی در برابر التماس لانه کرده در نگاهش زدم که صورتش نزدیکتر امد. پوست تنم مور مور شد. دستم رو محکمتر به گردنش فشردم تا این هیجان رو خالی کنم. خطوط تیره و روشن درون مردک چشمانش به وضوح نمایان بود. مانند سنگ های گرانیتی شاید هم دگرگون یا حتی اذریون بود. رگه داشت.
    شاید هم مانند یک یاقوت با ارزش که رگه های قهوه ای زیبایی و ارزشش را دو چندان کرده اند. در حال قیمت گذاری گوهرهای نایابش بودم که چیز نرمی روی لبم فرود امد. خیس و گرم بود و مرا از زمین و زمان و از فکر چشمانش خارج می کرد. چشم بستم تا بتوانم این لحظه را ذهنم ثبت کنم.
    نفس عمیقی گرفت و با رضایت به چشمانم خیره شد. صورتش دوباره جلو امد که انگشت اشاره ام رو روی لبش گذاشتم و لبخند بزرگی تحویلش دادم. اخمهایش درهم رفت. چشمانش سوال می پرسیدند. لبهایش را از هم باز کرد و بوسه ای روی انگشتم گذاشت که صدای قهقهه ام بلند شد. دستم رو توی دستش گرفت و در حالی که ان از روی لبش پایین می کشید فشار ارامی بهش وارد کرد و گفت: هیس.
    و از خنده ی من، خندید.
    پیشانیم رو به پیشانی اش تکیه دادم و زمزمه کردم: اینجوری نکن دیوونه.
    شیطنت در نگاهش موج می زد و دست و دلم را به بازی می گرفت. شبیه قایق بی سرنشینی شده بودم که روی موج های دریایی طوفانی بالا و پایین می شد و هیچ اختیاری از خود نداشت و شتاب اب او را به هر ان سوی که میلش می کشید، می برد.
    چشم بستم و چشم بست. ذهنم در تماس با او، انگار داشت هر لحظه بیشتر از قبل از دغدغه هایش خالی می شد. می توانستم ارامش را با پوست و خون و روحم احساس کنم. کم کم سرریز از احساس خوشبختی می شدم که سایه ی محوی، مانند دست سنگینی روی تمام این احساس های شیرین و خوب کشیده شد و همچون گرد و غباری انها را زدود
    سایه پررنگتر شد و احساس خوشبختی من کمرنگتر و احساس عذاب وجدان خود را نمایان کرد. سایه توی ذهنم نجوا کرد: تو نباید این احساس ها رو داشته باشی. تو نباید با هومان احساس خوشبختی و ارامش کنی.
    بهش التماس کردم: از ذهنم برو بیرون حامد. دست از سرم بردار.
    اما سایه که حالا شکل و شمایل حامد رو به خود گرفته بود دوباره در گوش ذهنم خواند: فلور تو هدف داری. تو عاشق نیستی. تو نمیتونی عاشق این مرد بشی. تو نمیتونی باهاش ارامش بگیری.
    چشم هام رو محکم روی هم فشردم و سعی کردم پسش بزنم که گفت: منو ببین فلور. تو اومدی که اغواش کنی، نه اینکه خودت اغوا بشی. یادته میخواستی باهاش چیکار کنی؟ بخاطر من فلور... بخاطر من.
    بغض کردم. از دو راهی ای که سر ان گیر افتاده بودم احساس ناچاری بهم دست داده بود و این می توانست مرا به بغض و گریه وادارد. از یکسو هومان را داشتم، پسری که داشتم کم کم احساسات خوب را با او تجربه می کردم، از سوی دیگر برادرم، گذشته و تکه ای از گوشت و خون ام قرار داشت که همه ی زندگی و اینده اش به پیشبرد رابطه ی من با هومان بستگی داشت و من اگر شکست می خوردم...
    ویرایش توسط cora : 2016/06/27 در ساعت 19:48
    2 کاربر به خاطر ارسال مفید cora از ایشان تشکر کرده اند: Mina.r,Petyr Baelish
     

  6. Top | #6
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    8,470
    تشکر
    644
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست
    سالها بود که احساسات خوبی رو با کسی قسمت نکرده بودم. سالها بود که به کسی اعتماد نکرده بودم. سالها بود که دست و دلم برای کسی نلرزیده بود. سال ها بود که فکر و ذکر کسی مرا به خود مشغول نکرده بود. سالها بود که کسی نتوانسته بود مرا از خودم دور کند اما حالا این "سال ها بود" این "نتوانسته بود" ها داشت تمام می شد. حالا داشت همه چیز تمام می شد و من شاید می توانست با دست هومان، مرهمی بگذارم روی زخم هایی که این سال ها بر روح و جسمم ایجاد شده بود. اما باز هم انگار نمی خواست شود. انگار نمی شد که شود و من خوشبخت شوم و چقدر بد بود این نشدن. اما چاره چه بود؟
    با خودم تکرار کردم: چاره چیه؟
    و دیدم که چاره ای نیست. دیدم که خانواده مهمتر است. دیدم که حفظ جان یک همخون مهمتر از عشق به یک غریبه است. همخونی که اگر گوشتت را خورد، استخوانت را تف نمی کند اما غریبه، بهرحال غریبه است. برای یک همخون عفت و شرف و ناموس تو، عفت و شرف و ناموسش است. بیماری و خوشی و ناخوشی و شادی و غصه ات مهم است اما یک غریبه غصه ها را می رود تا دو برابر بخوری و شادی ها را می اید تا به غصه بدل کند.
    تکیه سرم رو از روی سرش برداشتم و چشم باز کردم. چشم باز کرد که بار دیگر صدای زنگ تلفن بلند شد و اشوب به دامن خلوت مان زد و ان را اتش کشید و لحظات اراممان را مشوش کرد. از روی پایش بلند شدم و کیفم رو از روی زمین برداشتم. تلفن را که بی وقفه زنگ می خورد، می لرزید و صدای عصبی کننده ای خلق می کرد از ان بیرون اوردم و نگاهی به صفحه اش انداختم. نام مامان و تصویر چهره ی مهربانش که مخفیانه ازش عکس برداری کرده بودم، روی صفحه نقش بسته بود. هومان پرسید: کیه؟
    دستم را به نشانه ی دعوت به سکوت بالا اورد و ارام پچ زدم: مامانه.
    و تماس رو برقرار کردم. گفتم: الو مامان.
    صدای خش خش و ترق توروق از ان سمت خط امد و بعد مامان گفت: الو. کجایی تو؟
    جواب دادم: تو راهم. دارم میام خونه.
    گفت: باشه. زودتر بیا. دیروقته. تو این سر ظهر کسی تو کوچه نیس، همه جا خلوته، یوقت کسی مزاحمت نشه.
    گفتم: باشه، میام. شما نگران نباش عزیزم.
    و بدون این که معطل حرف دیگه ای باشم که البته می دانستم مامان نخواهد زد، تماس را قطع کردم و تلفن را در جیب مانتویم انداختم.

    به سمت هومان قدم برداشتم و مقابلش ایستادم. دستم رو کشید به سمت خودش و گفت: نمیشه نری؟
    تقریبا افتادم توی بغلش. خندیدم که لبخند زد. صدای خنده ام توی مغازه اش طنین انداخت. توی بغلش جا گرفتم. دستش به دور کمرم حلقه شد و مشتاقانه بهم چشم دوخت. منتظر جواب سوالش بود.
    انگشت اشاره ام رو کشیدم روی برامدگی استخوان گونه اش و با شیفتگی صورتش رو از نظر گذراندم. جواب دادم: منم دوست ندارم برم ولی چاره ای نیس.
    اصرار کرد: خب بمون. فقط یکم دیگه. مغازه رو که بستم ، خودم میرسونمت دم در خونه.
    ساعت مچی ای نقره ایش رو از نظر گذراند که باعث شد منم نگاهم به روی صفحه ی طوسی اش جلب شود. عقربه ها روی دوازده و بیست دقیقه توقف کرده بودند.
    اضافه کرد: چهل دقیقه ی مغازه رو باید ببندم. اونوقت خودم میبرمت.
    کنجکاو شدم. پرسیدم: خب چرا الان نمیبندی؟
    گفت: منتظر یه نفرم. برنامش مشخص نیس. یه تصمیمهایی گرفته ، گفته میاد اینجا ولی خب هنوز قطعی نکرده. برای همین معلوم نیس میاد اینجا یا جای دیگه میخواد قرار بذاریم اما گفته تا ساعت یک زنگ میزنه و خبر میده. تا اونموقع باید مغازه باشم.
    پیشانیم رو تکیه دادم به پیشانیش. دستانم دور گردنش درهم گره خورد. با شیدایی ای که می خواستم به جانش اتش بزند و می دانستم اتش می زند زمزمه کردم: عزیزم .... خیلی دلم میخواد. اما نمیشه.
    بعد با خودم فکر کردم این موقعیت بسیار خوبی است تا خودم را از اینجا بیرون بکشم. ادامه دادم: باید زودتر برم خونه. یه مشکلی پیش اومده. نمیتونم تا چهل دقیقه ی دیگه صبر کنم. اصلا از کجا معلوم بعد چهل دقیقه کارت تموم شد؟
    چشمهاش بسته بود اما با این حرف من به سرعت باز شدند. گفت: ینی چی؟
    سرش رو کشید عقب. اخم کرد: وقتی میگم می رسونمت یعنی میرسونمت دیگه. وقتی زنگ بزنه، اول تورو میبرم و میرسونم خونه و بعد خودم میرم پیش یارو.
    کف دستم رو گذاشتم پشت گردنش و فشاری بهش دادم. دوباره سرش رو به سرم نزدیک کردم و گفتم: منظورم این نبود. ممکنه طرف بیاد مغازه. اونوقت چجوری میخای منو ببری خونه؟
    نگاهم کرد. اضافه کردم: در ضمن طرف بیاد و منو ببینه اینجا چه فکری با خودش میکنه؟
    عصبی شد. توپید: غلط میکنه فکری کنه.
    دستم رو گذاشتم روی لبش. دعوت به ارامشش کردم و گفتم: هیس! عصبی نشو عزیزم. میدونم غلط میکنه ولی خب فکره دیگه. عزیزم من و تو هردومون ادم های اسم و رسم داری هستیم، نمیخواد شخصیت اجتماعیمو بد جلوه کنه. میدونی که چی میگم؟

    گفت: د همینو بگو. من و تو مشهوریم و خب دوتا ادم مشهور میتونن هدف های مشترک زیادی داشته باشه که بخوان درموردش حرف بزنن...
    از لجبازی و سرتقی اش خنده ام گرفته بود ولی کنترل کردم و گفتم: عزیزم...
    دلم می خواست ببوسمش. محکم و سفت ، یا حتی گازش بگیرم. در عوض نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداختم که سریعا گفت: اصلا اون پشت جا هست. اگه نخواستی با یارو رو در رو بشی، میتونی بری اون جا بمونی تا طرف بره و کار تموم بشه.
    دستمو گذاشتم روی صوزتش. گفتم: اما ممکنه کارت خیلی طول بکشه درحالی که من باید زودتر برسم خونه.
    با دلخوری نگاهم کرد که گفتم: عزیزم چرا نذاریمش برای یه روز دیگه؟
    ناراحت شده بود. با سردی گفت: چه روزی؟ تو که اصلا نمیخوای منو ببینی. اونوخ حرف از یه روز دیگه میزنی؟
    حیرت زده پرسیدم: چرا نخوام ببینمت؟ این چه حرفیه دیگه؟
    گفت: چون هروقت، هرجا، هر زمان بهت پیشنهاد دادم قبول نکردی.
    به ارامی از روی پاش بلند شدم. جلوم رو نگرفت. کیفم رو برداشتم و گفتم: میام عزیزم. درمورد این همه بعدا صحبت می کنیم.
    اما او دست به سینه نشسته بود و اخم کرده بود. بهش نزدیک شدم و بوسه ای روی پیشانی اش گذاشتم که هیچ عکس العملی نشان نداد و همانطور با دلخوری بهم خیره ماند. گفتم: واقعا متاسفم. ولی باید برم.
    ازم رو گرفت. گفت: هرجور راحتی.
    پسره ی تخس!
    نیشخندی به خودم زدم که از چشم هومان دور ماند.
    گفتم: پس خداحافظ.
    اما هومان همچنان با اخم به گوشه ی نامعلومی زل زده بود و انگار قصد جواب دادن نداشت. اهمیتی ندادم و راه افتادم سمت در مغازه.
    در کرکره ای مغازه پایین بود. گفتم: حداقل کرکره رو بکش بالا.
    چیزی نگفت. فقط صدای قیژقیژ جمع شدن و بالا رفتن کرکره به گوش رسید و نور و گرمای زیادی از میان شیشه ی شفاف در به داخل تابید. چشم بستم و در رو باز کردم. هنوز هم صدایی در باب خداحافظی کردن ازش نشنیده بودم اما در اخرین لحظه، پیش از این که زبانه ی قفل در سوراخ در فرو برود، صدای فوت شدن نفسش که حاکی از حرص و ناخشنودی اش بود ، به گوشم رسید. نیشخندم جان دار تر شد. در رو بستم و راه افتادم توی پیاده روی سنگی که تمام موازییک هایش شکسته و خورد شده و دانه های سیمانش از دل سنگ بیرون زده بودند و سطح سنگ فرش رو زمخت و خشن کرده بودند. ارام بودم ؛ ارام تر,از همیشه اما وقتی چشمم به تکه ها خورده ها و ناصافی های سنگ فرش می افتاد عجیب ازرده خاطر می شدم. چون عجیب شبیه زندگی من بود. پر از تیکه پاره ها و قلوه کن شدگی ها و زمختی ها که نمای کلی زندگی رو در نظرم زشت کرده بودند.
    چشم از سنگ فرش گرفتم و دستم رو توی جیب مانتو فرو کردم. گوشیم رو بیرون اوردم و هندزفری رو بهش وصل کردم. این طور لحظات می بایست موسیقی گوش داد.
    خود را سپرد به دست نت ها و از طوفان زندگی به دامن وسیع بیت ها پناه برد. با نوای ویلون و گیتار و پیانو همگام شد و دل از دنیا و تعلقاتش برید.
    دو سر هندزفری رو توی گوشم چپانیدم و اهنگی پخش کردم تا نوای موسیقی ارامش ببخشد و ارامم کند.
    سر به زیر راه خانه را در پیش گرفتم. انچنان درگیر خودم، درونیاتم و تنهایی هایم بود که انتظار هیچکسی را در ان لحظات نمی کشیدم و فکرم به وقوع هیچ اتفاقی قد نمی داد اما خیلی احمقانه و بعید بود که اگر می خواستم اینطور فکر کنم که دنیا و افراد درون ان هم مرا به دست فراموشی سپرده اند در ان لحظات. البته اولش همه چیز ارام بود. خوب بود. ساکت بود. خیابان خلوت بود و هیچ ماشینی در ان حوالی به چشم نمی خورد و ان تفکر احمقانه و بعیدی که گفتم توی ذهنم تاب بازی می کرد با رشته های مغزی ام. و من انگار ازاد بودم. بعد ناگهان حس بدی در دلم جوشید و قل خورد.
    سر که بالا اوردم ماشین سفیدی با شیشه های دودی به سرعت از کنارم عبور کرد، از کنار پیاده رو و دقیقا از فاصله ی نیم متری ام و چنان سریع مرا پشت سر گذاشت که اصلا شبیه چیز بدی بنظر نمی رسید. بخاطر رانندگی بد زیر لب فحشش دادم: معلوم نیس کدوم احمقی به تو وحشی گواهینامه داده.
    ان وقت دردسر توقف کرد. تعجب کردم. دنده عقب گرفت. حیرت زده شدم. پیچید توی کوچه ای که با چند قدم دیگر به ورودی اش می رسیدم. ایستاد و شیشه های دودی اش به ارامی پایین امدند. وحشت کردم. انگشتانم به دور گوشی مشت شدند و سر پایین انداختم. مشکوک بود. صدای کیهان توی گوشم پیچید: هرچیز مشکوکی خطرناکه. حواست باشه.
    به قدم هایم سرعت بخشیدم و با حفظ فاصله ی زیاد، از پشت ماشین عبور کردم و در تمام مدت مواظب بودم تا چشمم به راننده نیفتد.
    به سر کوچه ی خودمان که رسید، نفسم رو با تمام قوا فوت کردم و دستی به پیشانیم کشیدم. توی دلم دعا کردم: خدا کنه فقط یه مزاحم بوده باشه نه...
    .
    از فکر باقیش مو به تنم سیخ شد. دوباره به خودم گوشزد کردم: فقط خونسرد باش.

    و توی کوچه راه افتادم اما دومین قدم را به زمین نرسانده بودم که صدای اصطحکاک لاستیک های ماشینی به گوشم رسید و باز همام ماشین سفید. اما این بار به ارامی از کنارم عبور کرد. شیشه های دودی بسته که می دانستم راننده اش از پشت ان به من خیره شده است. در انتهای کوچه به انتظارم ایستاد. ترسم دو برابر شد. دست بردم توی کیفم و در میان وسایلی که درونش بود شروع به جستجو کردم. دسته ی فلزی و خنکی به نوک انگشتانم برخورد کرد. سریع چنگش زدم و خدا رو شکر کردم. با داشتن این چاقوی جیبی هیچکسی نمی توانست حریفم شود.
    2 کاربر به خاطر ارسال مفید cora از ایشان تشکر کرده اند: Mina.r,Petyr Baelish
    قبل از شروع فعالیت در انجمن, قوانین پنجگانه انجمن ؛ و قبل از فعالیت در بخش ها و تالار ها, قوانین مختص هر بخش را به دقت مطالعه فرمایید.

  7. Top | #7
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    8,470
    تشکر
    644
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست
    به اولین فرعی ای که رسیدم ، پیچیدم و تا انتهای فرعی را یک نفس گام برداشتم. چنان سریع و شتابزده حرکت می کردم که حتی یکبار پا پیچ شدم و چیزی نمانده بود که روی زمین سقوط کنم اما هرطور که بود خودم را به کوچه ی اشنای مان رساندم. حس خوبی در وجودم دوید. حس امنیت و ارامش! انگار توی این کوچه ی کوتاه اما پهن با درخت های تک و توکش که به روی اسفالت داغ سیاه می انداختند و گهگاهی باد خنکی توی اش می دوید، هیچ کس نمی توانست مرا دل نگران کند. چه بسا که خانه نزدیک بود و بالکن اتاقم رو به کوچه اشراف داشت و "رزا"یی که در ان سوی اش، روی صندلی ای می نشست و ساعت ها کوچه را تماشا می کرد تا من از راه برسم و ان وقت خیالش که راحت می شد می رفت پی کار و بار خودش. همه ی این ها دلم را گرم می کرد. اخرین قدم را طی کردم و از فرعی خارج شدم که نگاهم به زن همسایه افتاد. با صدای قدم هایم سر بلند کرد و وقتی که مرا شناخت برای لحظه ای دست از اب پاشی کوچه برداشت. دست به کمر زد و خیره ام شد. ناچار بودم سلام کنم. جلو رفتم و به سختی لب زدم: سلام شیرین خانم.
    با کنجکاوی صورتم را کاویید و بی اختیار تکرار کرد: سلام جونم.
    و بعد اشاره زد به صورتم و گفت: چی شده؟
    از حرفش گیج و سردرگم شدم. گفتم: چیزی نشده.
    گفت: چی چیو چیزی نشده. رنگ به رخ نداری دختر خوب. حالت خوبه؟
    دستی روی صورتم کشیدم. رنگ رو که نمی دانم اما خیس عرق بود صورتم. گفتم: نه بابا. چیزی نیس.
    شلنگ اب توی دستش را انداخت روی زمین و گفت: بیا. بیا بریم تو یه لیوان ابی ، شربتی ، چیزی بهت بدم حالت جا بیاد. الانه که بیفتی غش کنی.
    تعارف کردم: نه شیرین خانم. چیزیم نیس. شاید بخاطر گرما باشه. تازه خونه هم که نزدیکه. دو قدم بیشتر نیست. میرم خونه یه چیزی میخورم، چرا شمارو زحمت بدم؟
    گفت: نه بابا. چه زحمتی دخترم؟ خونتون هم که کسی نیس. میخای بری تک و تنها چه کنی؟ یوقت خدایی نکرده غش می کنی، کسی نیس به دادت برسه.
    بعد خیره ام شد و گفت: باز چت شد دختر خوب؟
    اب دهانم رو به سختی پایین فرستادم. پیش خودم تکرار کردم: کسی خونه نیس؟
    همین موقع از گوشه ی چشم دیدم که ماشین سفید رنگ از فرعی ای که در انتهای کوچه قرار داشت، پیچید و به سمت ما امد.
    مات ماشین شدم که شیرین خانم با تردید پرسید: مزاحمت شده؟
    پوفی کردم. وقت اعتراف بود انگار. گفتم: نه. مزاحم که نه ولی یه جور عجیبی مشکوکه. راستش از خیابون تا این جا دنبالم راه افتاده.
    چشمهای شیرین خانم گرد شد. با هول و هراس گفت: میخای زنگ بزنم... پریدم توی حرفش: نه.
    دستم روی بازویش نشست. گفتم: لازم نیس شیرین خانم.
    گفت: چی بگم والا دخترم. هرجور خودت صلاح میدونی. من که گفتمت بیا خونه ی من بمون تا مامانت اینا بیان اما فک میکنی دارم تعارفت می کنم. باز هروقت ترسیدی در خونه ی من به روت بازه. یا اگه چیزی شد یه زنگ بزن میام پیشت. باشه؟
    گفتم: باشه.
    گفت: حالا برو خونه ات. من همینجا هستم تا تو بری داخل.
    زیرلب تشکری کردم و راه افتادم به سمت خانه. خبری از ماشین سفید نبود. خدا رو شکر کردم و کلید انداختم توی قفل. وارد حیاط که شدم ، ماشینی مقابل در خانه شیرین خانم ایستاد. با کنجکاوی از میان لای در نگاهی انداختم. دو مرد از ان پیاده شدند. یک پسر جوان و یک مرد میانسال ؛ پسر و همسر شیرین خانم.
    در رو بستم و به سمت پله های دم در ورودی راه افتادم. صدای گفتگویی از کوچه به گوش رسید. توجهی نکردم و کلید رو از زیر پادری برداشتم. در ورودی ساختمان رو باز کردم و وارد راهروی کوچک شدم. از خستگی و دلشوره به سرحد مرگ رسیده بودم. شالم رو از سرم باز کردم و توی راهرو انداختم و از پله هایی که در انتهای راهرو بود و به اتاقم منتهی می شد بالا رفتم. در واقع خودم را روی پله ها می کشیدم.
    با این که اواخر اذر ماه بود و طبیعتا تابستان باید تمام شده به حساب می امد اما هوا حتی از یک روز تابستانی هم گرمتر و نفس بود و گویا قصد داشت همینطور گرمتر و گرمتر هم شود. قطرات ریز عرق لابلای تارهای موهایم که محکم پشت سرم جمع و بسته شده بود، ازارم می دادند. با حالتی کلافه به میانشان چنگ زدم تا عرق ها را بزدایم و در همان زیپ مانتویی رو که به تن داشتم و خیس عرق شده بود پایین کشیدم تا هم ان و هم زیر پوشی که از شدت خیسی عرق به پوستم چسپیده بود را از تنم بیرون بکشم.
    هوای خنکی به زیر مانتو دوید اما به خنکای بیشتری احتیاج بود. وارد اتاق که شدم کلید پنکه ی سقفی را زدم و دکمه ی درجه اش را روی عدد سه تنظیم کردم.

    صدای قیژ قیژ نرم موتور پنکه و شکستن ملکول های هوا بلافاصله فضای اتاق را پر کرد. پره های اهنی پنکه با سرعت ارامی شروع به حرکت کرده بودند. نسیم نرمی توی فضای اتاق پیچید. سرمای خوشایندی بدنم رو در برگرفت، روی گلو و پشت گردنم که خیس عرق بود و تارهای مو بهش چسپیده بودند ، وزید و حالم را جا اورد. کمی گرم بود اما از التهاب درونی ام تا حدودی می کاست. ماجرای ان مرد ناشناس باعث شده بود عصبی شوم و حالا باید این عصبانیت را یکجایی، سر یک نفر خالی می کردم و خب چه کسی بهتر از هومان؛ که او را مقصر همه ی اتفاقات امروز می دانستم؟ کمی بی انصافی بود اما به خودم تلقین کردم: اگه اون ازت نمی خواست که به دیدنش بری این اتفاق نمی افتاد.
    گوشی رو از توی جیبم بیرون اوردم و سیم هندزفری را از ان کندم. وارد لیست مخاطبین شدم و از ان جا شماره ی هومان را پیدا کردم. برنامه ارسال اس تم اس رو گشودم و با تمام خشم و عصبانیتی در خودم سراغ داشتم نوشتم: بیشعور اشغال، حالم ازت بهم میخوره.
    و پیش از ان که پشیمان شوم، پیامک را ارسال کردم.
    گوشی رو زمین گذاشتم و گل سرم رو باز کردم. موهام باز شد و روی شانه ام ریخت. دستی درون تارهای درهم تنیده اش کشیدم. خیس و چسبنده شده بود. باید حتما یک دوش هم می گرفتم اما پیش از ان لازم بود تا کمی اعصابم ارام شود.
    صدای تک بوق دریافت پیام باعث شد دست از میان موهایم بیرون بکشم. گوشی رو برداشتم و پیامک رسیده رو باز کردم.
    این بار اما پیامکی که برام رسیده بود اسم و شماره تلفن هومان روش به چشم میخورد. با هیجان بازش کردم و شروع به خواندن نمودم. نوشته بود: باز چت شد؟ تو انصافا پدی فک کنم!
    تمام هیجانم خوابید: پسره ی وقیح!
    صدای جیغم تو کل اتاق پیچید و حس کردم حتی پنجره هم لرزید. گفتم: بیشعور
    اما ارامش نیافتم. جیغ دیگری کشیدم و فحشی دیگر نثار کردم: بی ادب
    گوشی توی مشتم فشرده شد. دوباره جیغ زدم: بی تربیت
    گلویم از شدت جیغ های بلندی که سر داده بودم، می سوخت. فکر کردم: اگر به گوش کسی برسد بی شک تصور خواهد کرد به زور وارد خانه مان شده اند که چنین داد و قال راه انداخته ام.
    صدای سرفه هایم بلند شد. گلویم که از کمی پیش بخاطر تشنگی خشک شده بود حالا تیر می کشید.
    نفسی گرفتم تا به حالت عادی برگردم.
    بعد نوشتم: فقط دعا کن دستم بهت نرسه. یه پریودی بهت نشون میدم که حض کنی. بی ادب بی تربیت...
    و پیام را واسش فرستادم.
    هنوز با یاد اوری حرفی که پیامک کرده بود، چشمهایم از شدت حیرت گرد می شد. چطور می توانست این چنین بی حیا باشد و به خودش اجازه ی استفاده از کلمات ممنوعه ما زنها را بدهد؟! صدای تک بوق باعث شد دست از پیدا کردن پاسخی برای این سوال، بردارم و نگاهم را به صفحه ی گوشیم بیندازم.
    نوشته بود: امروز که دستت بهم رسیده بود.
    و یک شکلک خنده انتهای پیامش گذاشته بود. داشت مسخره می کرد مرا؟
    نوشتم: بیشعور بخاطر تو تا مرز سکته رفتم اونوخ تو منو مسخره می کنی؟! اگه توی روانی نمی خواستی بیام پیشت، مجبور نمی شدم اونوقت روز که سگ تو خیابون پر نمیزنه، بیرون باشم تحت تعقیب قرار نمی گرفتم.
    این را فرستادم و بعد سرم را تکیه دادم به دیواری که کنارش نشسته بودم. چشمهایم بسته بود و توی سیاهی های ذهنم به عصبانیتم فکر می کردم. جایی روی سمت چپ قفسه ی سینه ام، نزدیک قلبم تیر می کشید و باعث می شد بیشتر از قبل بی قرار شوم.
    ویرایش توسط cora : 2016/06/30 در ساعت 14:03
    2 کاربر به خاطر ارسال مفید cora از ایشان تشکر کرده اند: Mina.r,Petyr Baelish
    قبل از شروع فعالیت در انجمن, قوانین پنجگانه انجمن ؛ و قبل از فعالیت در بخش ها و تالار ها, قوانین مختص هر بخش را به دقت مطالعه فرمایید.

  8. Top | #8
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    8,470
    تشکر
    644
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست
    در انتهای پیام ساعت دوازده و چهل و هفت دقیقه ثبت شده بود. نگاهی به ساعت گوشی انداختم. دوازده و چهل هشت دقیقه بود.
    شانه ای بالا انداختم و گوشی را با بی قیدی کنارم پرت نمودم. وسایل را به سمت خودم کشیدم و توی بغلم گذاشتم. در همین لحظه گوشی شروع به لرزیدن کرد. نگاهم به سمتش رفت. نام هومان روی صفحه نقش بسته بود.
    اه از نهادم بر امد. هیچ حوصله ی برای شنیدن او و غر زدن هایش نداشتم با این حال توان نادیده گرفتنش را هم در خودم نمیدیدم.
    حسی قلقلکم می داد و من دلم بر می کشید برای کمی شیطنت کرد و ازار دادن. حالا نتیجه اش هرچه که می خواست باشد. پس گوشی را برداشتم و اتصال را زدم. گذاشتمش کنار گوشم و سعی کردم با شانه ام نگهش دارم. در همان حال ظرف پلاستیکی بستنی را به دست گرفته بودم و مشغول باز کردنش بودم. صدای هومان بلافاصله توی گوشم پیچید. غرید: چرا اون گوشی لعنتیت رو جواب نمیدی؟
    صورتم در هم کشیده شد. با بیخیالی جواب دادم: تو اشپزخونه بودم.
    صدای نفس هایش درون گوشی فوت می شد و صدای وزش باد رو برام ترسیم می کرد. کمی آزار دهنده بود.
    با لحن عجیبی گفت: اونجا چه غلطی می کردی؟
    انگار داشت از میان دندانهای بهم قفل شده اش صحبت می کرد.
    لب ورچیدم. عصبی بود و فقط می خواست بهانه گیری کند، بدون این که حتی دلیلی وجود داشته باشد.
    در ظرف پلاستیکی بستنی را کندم که سر و صدایی به پا کرد و درش از دستم در رفت. دردی توی ناخنم پیچید. اخی گفتم و دستم رو توی دهانم فرو کردم. من من کنان جواب دادم: رفته بودم یه چیزی واسه خوردن پیدا کنم.
    خونسرد بودم اما درد ناخنم باعث شد عصبی شوم. صدام اوج گرفت و توپیدم: زنگ زدی این چرت و پرتا رو ازم بپرسی؟
    صدای قرچ قوروچ دندانهاش که محکم روی هم فشرده شدند، به گوشم رسید. عصبی گفت: دو متر زبون داری فقط واسه من.
    از حرفش وا رفتم اما او بی توجه به اثرات حرفهایش که بی مهابا از دهانش بیرون می پرید، با توپ و تشر ازم پرسید: چرا زنگ نزدی بهم؟
    خودم را جمع و جور کردم. انگشتم رو از دهانم بیرون کشیدم و گفتم: زنگ می زدم که چی بشه؟ که بیای دعوا راه بندازی؟
    عصبی گفت: حالا هرچی.
    این یعنی کمتر فضولی کن و سوال بپرس.
    غرشش بیشتر شد: صدبار گفتم میای بیرون لباس درست بپوش.
    اهی کشیدم و چشم روی هم فشردم. باز شروع شده بود.
    اعتراض کردم: لباسم درست بود! خودتم که دیدی.
    نمی خواستم این بحث مسخره ادامه پیدا کند و فکر می کردم با این توضیح مختصر قانع شده باشد اما او کوبنده تر از من پاسخ داد: کجاش درست بود؟
    از تحکم و خشم صداش دستپاچت شدم. ادامه داد: هم تنگ بود و هم رنگش تو چشم بود.
    سعی کردم خودم را نبازم. مثل خودش جدی و پر صلابت گفتم: قهوه ای کجاش تو چشم هست اخه؟
    اما فکر کنم چندان هم موفق نبودم. لحظه ی اخر صدایم لرزید و جمله ی بعدی هومان بهم فهماند که حدسم درمورد ناکام شدنم صحیح بود. او گفت: قهوه ای روشن.
    و با لحنی که خفه ام کرد اضافه کرد: با من جر و بحث نکن.
    دهنم را که می رفت باز شود، بستم و اب دهنم را قورت دادم. رسما وحشی شده بود.
    مانده بودم چه بگویم و چه کنم و دنبال حرفی برای تبرئه خودم می گشتم که صدای تک بوق پایان تماس توی گوشم زنگ انداخت و مغزم هنگ کرد. با شگفتی زمزمه کردم: وا!
    گوشی را از گوشم جدا کردم و رفتم توی لیست تماس ها. اخرین شماره ای که روی صفحه نقش بسته بود را گرفتم.
    اولین بوق توی گوشم اکو شد. و بعد صدای زنی که می گفت مشترک مورد نظر اشغال می باشد.
    دوباره شماره را گرفتم و بعد از اولین بوق، بار دیگه با صدای زن مواجه شدم. غریدم: اشغال نیس! آشغاله!
    لبم را گاز گرفتم تا خشمم کنترل سود و فحش های بدتری را که می امدند روی زبانم، نثارش نکنم. با بی حوصلگی گوشی رو پرت کردم روی زمین.
    حس می کردم یک نفر میخی اهنی رو روی شیار های مغزم کشیده. قالب بستنی رو که توی بغل افتاده بود برداشتم و دوباره مشغول شدم.
    - گور بابای همشون اصلا.
    بستنی رو ریختم توی کاسه که صدای اعلان دریافت پیامک بلند شد. چشم بستم و پر غیض نفسم رو فوت کردم. بعد گوشی رو برداشتم. روی صفحه ی نمایش گوشی این متن نقش بسته بود: اعصابم خورده! بعدا خودم زنگ میزنم.
    واسش نوشتم: الکی داری اعصاب خودتو خورد می کنی... گوشی رو گذاشتم کنار پام و مشغول خوردن بستنی شدم.
    هنوز یک ثانیه هم نشده بود که صدای گوشی در اومد. همونطور که قاشق بستنی توی دهنم بود و بین دندونهام نگهش داشته بودم ، خم شدم و نگاهی به صفحه ی گوشی انداختم.
    نوشته بود: تو فک کن الکیه.
    با حرص پیش خودم زمزمه کردم: باشه فک می کنم! بچه پررو... چه بهش هم برمیخوره. حالا انگار خودش یادش رفته واسه چی باهام دوست شده بعد الکی گیر بیخود میده به لباس پوشیدن.
    تمام خشم و غضبم رو جمع کردم و توی یک کلمه خلاصه کردم و نوشتم: حتما!
    پیام رو واسش فرستادم. بعد هم قفل گوشی رو زدم و انداختمش توی کشوی میز کنار تخت تا چشمم بهش نیفتد.
    صدای ضربه های محکمی که به در نواخته می شد از طبقه ی پایین به گوش رسید.
    دو نفر باهم پچ پچ می کردند: لابد خوابش برده!
    ویرایش توسط cora : 2016/06/30 در ساعت 14:08
    2 کاربر به خاطر ارسال مفید cora از ایشان تشکر کرده اند: Mina.r,Petyr Baelish
    قبل از شروع فعالیت در انجمن, قوانین پنجگانه انجمن ؛ و قبل از فعالیت در بخش ها و تالار ها, قوانین مختص هر بخش را به دقت مطالعه فرمایید.

  9. Top | #9
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    8,470
    تشکر
    644
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست
    با این که بسیار ارام و غیرواضح صحبت می کردند اما تشخیص صدای مامان اسان بود.
    با شتاب از جا پریدم و از اتاق بیرون رفتم.
    مامان ایستاده بود پشت در ورودی ساختمان و تصویر مات و کدرش از پشت شیشه دیده می شد.
    سعی کردم دلخور بنظر بیام و رفتم جلو. از ان سوی شیشه هایی که روی در نصب شده بودند به من خیره شده بود. کلید رو از توی جیبم در اوردم و انداختم توی سوراخ در و قفل رو باز کردم. مامان از اون طرف دستگیره را پیچاند و در را هول داد. در با شتاب باز شد.
    صدای رزا رو شنیدم: فک کردیم خوابیدی.
    کنار شیر اب ایستاده بود و مشغول شستشوی دستانش بود.
    عقب گرد کردم و راه افتادم سمت اتاق نشیمن. با بی حوصلگی گفتم: چه خوابی بابا.
    مامان هم اومد دنبالم و چند دقیقه بعد رزا هم از راه رسید. رفتم سمت تلویزیون و خودم رو روی یکی از مبل ها ولو کردم. مامان و رزا هم امدند و کنارم نشستند.
    کنترل رو برداشتم و همونطور که تلویزیون روشن می کردم ماجرایی رو که با اون ماشین مرموز برایم رقم خورده بود به سمع شان رساندم.
    بعد از اتمام حرف هایم رزا اخم کرده بود و مامان با چشمهای گرد شده زل زده بود بهم.
    رزا گفت: باید شماره پلاکشو می گرفتی.
    چشمام رو با کلافگی توی حدقه چرخوندم: اون لحظه خیلی هول کرده بودم.
    مدتی بود که دیگر شبکه های تلویزیونی را لبالا و پایین نمی کردم. رزا کنترل را از دستم بیرون کشید و گفت: ازت بعیده.
    سرمو تکیه دادم به پشتی مبل. حرف رزا را نادیده گرفتم و گفتم: کاش حامد خونه بود. اونوقت می دونستم با مرده چیکار کنم.
    حامد برادر بزرگترم بود. یک مرد به تمام معنا. قدرتمند، پر زور و رزمی کار. توانایی خوبی هم در ضرب و جرح داشت. مسلما اگر بود، می توانست حسابی از خجالت ان مرد مرموز دربیاید.
    مامان هول کرد. درحالیکه رنگ از رخش پریده بود گفت: شر نکن دختر.
    با لحن حق به جانبی گفتم: چه شری مامان من؟
    مامان با نگرانی گفت: این که بزنه پسر مردم رو لت و کوب کنه شر نیس؟ پس چیه؟ خیر؟
    صداش می لرزید.
    کفری شدم. دندون قروچه ای کردم: اهان. اونوخ اگه یکی بلایی سر من بیاره چیزی نیس. مشکلی نیس، نه؟ - لا اله الا الله. چرا باید یکی بلایی سر تو بیاره؟
    پوفی کردم و حرفی را که امده بود تا نوک زبانم خواستم حواله مامان کنم که رزا زودتر دهن باز کرد و به حمایت از من گفت: بیراه هم نمیگه مامان.
    مامان اما انگار خطر را حس نمی کرد. شاید هم حس می کرد و برایش مهم نبود. بر افروخته گفت: اتفاقا خیلیم بیراه میگه. شما دوتا دختر دیوونه شدین.
    چشمای رزا گرد شد و تقریبا به اندازه ی یک سکه در امد. با لحن با مزه ای گفت: مامان! این چه حرفیه؟
    مامان اما سوالش رو نشنیده گرفت. در عوض نگاهش رو از روی رزا به سمت من سوق داد و درحالی که چهره در هم می کشید، نصحیت کرد: از این قضیه به داداشت هیچی نمیگی. فهمیدی؟
    چشمانش رو باریک کرده بود و انگشت اشاره اش رو به سم
    تم گرفته بود.
    چشمانش رو باریک کرده بود و انگشت اشاره اش رو به سمتم گرفته بود.
    چیزی نگفتم و فقط به یک نگاه از گوشه ی چشم اکتفا کردم. بنظرم بیشتر از این بحث کردن بی فایده بود. هر چقدر هم که می خواستیم توضیح بدیم باز هم مامان قصد نداشت از موضع خودش پایین بیاد پس برای اینکه صدای جر و بحثشان را خفه کنم رو به رزا گفتم: این شبکه خیلی بیخوده. بزن یه جا که فیلم داشته باشه.
    رزا شروع کرد به بالا و پایین کردن شبکه ها که نتیجه شد برقراری یک سکوت طولانی.
    سر تکیه دادم به مبل و چشم بستم. بدجور حالم داغون شده بود، در کنار این ها خاطرات گذشته ام پشت چشمانم قطار شده بودند و بیشتر از پیش زجرکش ام می کردند. شبیه استنشاق ماده ی مرگ اوری بود که ذره ذره پر می شود توی بدن و ارام ارام جانت را خالی می کند.
    چیزی توی گلویم سنگینی می کرد و باعث میشد گلویم بسوزد. خیسی قطره ی اشکی رو که از گوشه چشمم چکید پایین حس کردم و اهی از گلویم بیرون جست. به ارامی دستم را بالا اوردم و کشیدم زیر چشمم. بعد نگاه دزدانه ای به اطراف انداختم تا مطمئن شوم که مامان یا رزا اشکم را ندیده اند. اما کسی انجا نبود.
    صدای موسیقی ضعیفی از سمت تلویزیون به گوش می رسید. فیلم در حالی که حتی یک سکانسش رو هم نفهمیده بودم، به پایان رسیده بود و تیراژ پایانی اش در حال محو شدن از روی صفحه بود. تلویزیون رو خاموش کردم و بلند شدم. راه افتادم سمت اتاقم.
    صدای ترق و توروقی از اشپزخونه میامد که حاکی از حضور مادر در اونجا بود. حرفاش توی ذهنم اکو شد و از خودم پرسیدم: چرا توی رفتار هیچکس حتی ذره ای حمایت وجود نداشت؟ فقط باعث ترس و وحشت و استرس و خفقان می شدند.
    از این که قرار نبود هیچ وقت امنیتی رو به چشم ببینم حتی توی خونه ی خودم، روحم به درد اومد.
    سلانه سلانه از پله ها بالا رفتم
    وارد اتاق که شدم اولین چیزی که چشمم بهش افتاد نیم رخ رزا بود. نشسته بود کنار میز مطالعه و مجله ای رو ورق می زد. با صدای در سرش رو بلند و نگاهی بهم انداخت. اثار اخم و ناراحتی چند دقیقه پیش توی صورتش هویدا نبود. بیشتر متفکر و کمتر جدی بنظر می رسید.


    لحظه ای بهم خیره ماند. از نگاهش می توانستم بخوانم که حرفی برای گفتن دارد اما اقدامی نکرد. سرش را انداخت پایین و دوباره غرق تماشای مجله اش شد.
    اهمیتی ندادم و رفتم سمت میز. گوشی را اوردم بیرون و همونطور که پای میز ولو میشدم به قصد چک کردن پیامک های دریافتی و تماس های ناموفق صفحه اش رو روشن کردم. انتظار داشتم با انبوهی از زنگ ها و پیامک ها مواجه شوم اما مثل همیشه هیچکس خبری ازم نگرفته بود. گاهی از این همه بی توجهی ، با خودم می گفتم: حتما زنده و مرده ام واسشون فرقی نداره که خبری ازم نمی گیرند.
    توی منوی گوشیم شروع به چرخیدن کردم. بیکار بودم و می خواستم چیزی پیدا کنم که برای ساعتی سرم را مشغول نگه دارد؛ در همین زمان صدای رزا توجهمو جلب کرد. سرم را بالا اوردم و با چشمانی مملو از پرسش به چهره اش نگاه کردم. با اینکه هنوز از مرز سی سالگی نگذشته بود اما چهره ی شکسته ای پیدا کرده بود و اطراف دهان و گوشه های لبهای باریکش را چین و چروک های ریزی به محاصره در اورده بودند.
    با بی صبری مردمک های درشت و قهوه ای اش را درون حدقه ی چشمانش چرخاند و گفت: ازت پرسیدم"با کی چت می کنی؟!"
    زمزمه کردم: هیچکس.
    صدام سخت و زمخت به گوشم رسید و حس می کردم مال خودم نیست.
    لبخند نشست روی چهره ی رزا. با کنجکاوی پرسید: واقعا؟ باور کنم یعنی؟
    با بی حوصلگی گفتم؟ میخای باور کنی، باور کن. میخای نکنی، نکن.
    با حالتی نمایشی خودش را کشید عقب و گفت: اوه اوه . چته تو؟ چرا انقد اخلاقت گند شد یهو؟
    از این که اینطور از پایین به رزا نگاه کنم گردنم به درد امده بود. بلند شدم و نشستم روی میز. حالا من بالاتر از او قرار داشتم. سرش را بلند کرد تا بتواند به صورتم خیره شود و گفت: دلت ، دلتنگ یار است؟
    اخمی بهش کردم که پرروتر شد. نوک انگشت اشاره اش رو زد به شکمم و ادامه داد: دلت مشتاق دیدار است؟
    دستش رو با بداخلاقی پس زدم اما رزا دست بردار نبود انگار. سرش را برد عقب و درحالی که رو به سقف کرده بود با صدای بلندی زد زیر اواز: خدایا! یا خدایا! ای وای خدایا!
    چنان با سوز و اواز می خواند که به یاد خواننده های زن اهنگ های سنتی افتادم. اواز مسخره اش را ادامه داد:

    خدایا! دلم تنگ روی مهجبین یار است پر ز شوق و شور لحظه ی دیدار است
    به هر جایی که این دل نظر کرد عالمی را از این دلتنگی خبر کرد
    خبر داد از وعده ی دیدار یار که می آیم سویت به وقت بهار
    بهار امد و رفت و وقت خزان شد باز خلاف وعده با این دل اسان شد.
    این قصه که دل از سر گذر کرد. همه گیتی پر از آن عشق بی ثمر کرد
    به هرجایی که پای نهاد فریاد کرد به پیش همه از این عشق یاد کرد
    بگفت که در عشق مه رویان وفا نیست به جز روی زیبا، در دل هیچ صفا نیست
    خدایا یک دم به روی ما نظر کن! از خطای این دل ساده گذر کن
    که فریب عشق نگارین ها خورد و ان نگارین چندین از این دل ها برد
    به روی و رخ، به پیچ موی سرخ...


    سرم افتاده بود به روی شانه ام و از شدت بی حوصلگی چشمهام می رفت که بسته شود. به سختی تا نیمه بازشان کردم و با بی حالی گفتم: میشه تمومش کنی؟ خیلی مسخره است این شعرت.
    چهره اش سخت شد. هیجانش پریده بود گویا. چپ چپ نگاهم کرد که باعث شد چشمانم رو ازش بدزدم و بدوزم به صفحه ای از مجله اش که روی زانوهایش باز مانده بود.
    با دلخوری گفت: تو هیچوقت ادم نمیشی فلور. پاشو برو گمشو. نمیخام ریختت رو ببینم.
    نگاهش کردم و با چشمهایی که گرد شان کرده بودم گفتم: رزا! انتقاد پذیر باش خواهرم.
    با بی حوصلگی گفت: خفه شو باو
    گوشه ی لبم برای نمایش نیشخندی که امده بود تا رویش نقش ببندد کمی در پهنای صورتم کشیده شد و عقب رفت.
    سقلمه ای به بازویش زدم و با شیطنت ابرویی برایش بالا انداختم که دلخورتر گفت: خب ادم کن خودتو. دیشب تا نصف شب بیدار موندم و این شعره رو نوشتم. اونوقت توی بیشعورِ بی ذوقِ...
    پوفی کرد: نمیدونم دیگه چه فحشی بهت بدم.
    خندیدم. گفتم: خیلی خب بابا. حرفتو بزن.
    گفت: اهان. توی بیشعورِ بی ذوق... که دیگه نمیدونم چه فحشی بهت بدم... همشو، همه ی زحمتمو، شب بیداریمو، تلاشمو، ذوق و هنرمو توی یک ثانیه نابود کردی؛ ضایع کردی.
    خنده ام بیشتر شد. پر صدا خندیدم که کوبید توی بازویم و گفت: ببند.
    بستم و مظلومانه خیره اش شدم. لحظه ای بعد چیزی یادم امد. با هیجان گفتم: رزی! یه خبر واست دارم.
    سرش از روی مجله اش بالا امد. با کنجکاوی گفت: چی؟
    گفتم: درمورد هومانه.
    و ماجرا را با اب و تاب برای رزا تعریف کردم، درحالی که در تمام مدت نمی توانستم لبهایم را که از ذوق و خنده باز مانده بودند روی هم بیاورم و برق چشمانم را مخفی کنم.
    حرفهایم که به پایان رسید، رزا چشمهایش را باریک کرد و درحالیکه ژست کارآگاه خبره ای رو به خودش گرفته بود که در حال بررسی صحنه ی جرمی هست گفت: هومممم! یه بوهایی میاد.
    و چانه ی کوچک و نوک تیزش را بین دو انگشت گرفت و به نشانه ی تفکر دستی روی ان کشید.
    لبخندی رو که می امد تا گوشه ی لبم را به خودش مزیین کند حس می کردم. گفتم: فک کنم.
    و ذهنم دوباره کشیده شد به فضای مغازه ی هومان! در کشاکش یاداوری خاطراتم با هومان بودم که صدای رزا را شنیدم: نباید واسه مامان تعریف می کردی.
    صداش سخت و جدی بود. مثل هر وقتی که قصد نصیحت داشت. شروع کردم به حرکت دادن پاهام که بین زمین و میز آویزان مانده بود. بدون این که به مفهوم حرفش توجهی کنم گفتم: اوهوم!
    اصلا حواسم با او و حرفهایی که به زبان می اورد نبود. حرفهایی هومان توی سرم تکرار می شد. در همین لحظه چیزی به بازویم خورد.
    آخ!
    صدای شترقی رو که بلند شده بود نادیده گرفتم و نگاه تند و عصبانیم را نثار رزا کردم: چرا میزنی دیوونه؟!
    رزا عصبانی تر از من جواب داد: دارم باهات حرف میزنما.
    با حاضر جوابی یک کودک پنج ساله گفتم: پ ن پ داری گل لگد می کنی!
    چشم غره ی رزا بهم فهموند که باز تند رفتم و ناراحتش کردم. با دلخوری گفت: خودم که همین حس رو داشتم.
    گوشی رو گذاشتم کنار و گفتم: خیلی خب حالا. قهر نکن.
    و چنان نیشخندی زدم که تمام دندانهایم به معرض نمایش در مقابل چشمان رزا گذاشته شد.
    مجله ی لوله کرده ای رو که لحظه ای پیش به بازویم کوبیده بود، گذاشت روی زانویش و گفت: خدا بعد این بهت رحم کنه!
    دهنم رو به تظاهر برای نشان حیرت زدگی باز کردم و گفتم: واسه چی؟
    2 کاربر به خاطر ارسال مفید cora از ایشان تشکر کرده اند: Mina.r,Petyr Baelish
    قبل از شروع فعالیت در انجمن, قوانین پنجگانه انجمن ؛ و قبل از فعالیت در بخش ها و تالار ها, قوانین مختص هر بخش را به دقت مطالعه فرمایید.

  10. Top | #10
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    8,470
    تشکر
    644
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست
    اما قبل از این که رزا حتی اقدامی به حرف زدن کند ، خودم به جواب سوالم پی برده بودم.
    تند تند خطاب به او که دهانش باز شده و اماده ی حرف زدن بود گفتم: اهان خودم فهمیدم...
    سرم را انداختم پایین و در حالی که نگاهم حرکت بی هدف پاهایم را دنبال می کرد ادامه دادم: یه غلطی کردم الانم پشیمونم ولی خب چه فایده... .
    از گوشه ی چشم میتوانستم ببینم که رزا حسابی کفری شده است. با این که توی خطوط چهره اش چیزی هویدا نبود اما چشم هایش این موضوع را فریاد می زدند.
    از بین دندانهایش که بهم فشرده شده بودند گفت: اون موقع باید فکرش رو می کردی تا الان به اینجا نرسی.
    چهره ی یه ادم بی گناه رو که با تهمت و افتراه، متهمش کردند به خودم گرفتم و گفتم: اون موقع عصبانی و هیجان زده بودم خب...
    - هرچی. باید یاد بگیری زبونت رو نگه داری.
    سری کج کردم و با لودگی گفتم: حالا که چیزی نشده که.
    رزا پوفی کرد که باعث شد رشته ی نازک از تار مویی که مقابل صورتش افتاده بود به هوا بلند شود. نگاهم در پی رقص تارهای مویش رفت که کلافه گفت: فلی! انقد خنگ نباش. خودتم خوب میدونی واسه چی بهت دارم اینو میگم.
    چشمهام رو براش باریک کردم که خودش توضیح داد: مامان دهنش لقه. حرف تو دهنش گیر نمی کنه. یوقت دیدی یهو جلوی یکی از دهنش بیرون پرید.
    شانه بالا انداختم و گفتم: مثلا پیش کی میخاد بگه؟ اصلا هم که بگه. کی باور میکنه؟ فکر کن بشینه پیش دوستاش و بگه فلان روز یه ماشینی افتاده بود دنبال دخترم، تعقیبش می کردن! تو خودت باشی باور میکنی؟! دِ نمیکنی دیگه خواهر من. به نظر من که خیلی احمقانه است. یعنی من اگه باشم که باور نمی کنم.
    دست رزا رو دیدم که بالا امد. گفت: اوف دختر! سرم رفت. چقد حرف میزنی... منم نگفتم بره پیش دوستاش بشینه تعریف کنه. اونقد دیگه عقلش می رسه. اما یوقت دیدی واسه حامد یا کیهان تعریف کرد. اونوقت میدونی چه شری میشه؟
    بهش اخم کردم: فعلا که حامد اینجاست. تا وقتی هم بخواد از خارج برگرده مامان همه ی اینا رو یادش رفته.
    گفت: تو از کجا میدونی؟ هر موقعی ممکنه بیاد. تو که میدونی کارش چجوریه!
    سری تکان دادم گفتم: شبیه کار من!
    گفت: خب دیگه.
    سکوتی بین مان برقرار شد.
    نگاهم کشیده شد به پشت دری که بسته بود. تقویم بزرگی تقریبا نیمی از در را پوشانده بود. پر از خط خوردگی بود.
    رزا هنوز داشت نصیحت می کردم. صدایش را می شنیدم اما ان قدر درگیر ان خط خوردگی ها بودم که نمی توانستم چیزهای دیگر را پردازش کنم، در نتیجه حرفهایش مانند ویز ویز زنبور به نظرم می رسید که حتی یک کلمه اش را هم نه می فهمیدم و نه می خواستم بفهمم. داشتم به روزهایی که از سر گذرانده بودم فکر می کردم. روزهایی که خط هایی که در تقویم پشت در، روی ان ها کشیده شده بود بهم می گفت که دیگر باز نمی گردند. روزهایی که هیچ وقت زندگی نکرده بودمشان انگار و حالا باید به خودم می قبولانیدم که هیچ گاه دیگر بر نمی گردند.
    حس می کردم قلبم توی چنگال کسی گرفتار شده و زیر فشار انگشتان قوی و نیرومندش فشرده می شود.
    اخرین جمله رزا توی ذهنم نقش بست: اونوقت میدونی چه شری میشه؟
    فکر کردم: تو نمیدونی چه شری میشه خواهر من! حیف که نمیدونم اون حرومزاده کیه و از طرف کیه وگرنه اونوقت شر واقعی رو میدیدی که چطوریه.
    اتفاقا همین لحظه صدای رزا را شنیدم که پرسید: حالا فهمیدی که طرف کیه؟ چرا افتاده دنبالت؟
    دستی به موهایم کشیدم تا انها را از روی پیشانی ام عقب بکشم. کمی گرمم شده بود. خیسی قطرات عرق را زیر کف دستم حس می کردم که اب شدند و چسپیدند به پوست دستم. دستم رو کشیدم روی شلوارم و در همان حال گفتم: والا نفهمیدم. فقط یه نگاه دیدمش اما باز هم نتونستم شناساییش کنم. اصلا قبلا ندیده بودمش. نمیدونم کی بود یا از طرف کی اومده بود.
    بعد ناگهان چیزی یادم امد. بشکنی توی هوا زدم که رزا از این تغییر حالت من کمی جا خورد و از جا پرید. اخمی کرد و گفت: چته وحشی؟
    خندیدم و گفتم: رزا یه چی فهمیدم!
    2 کاربر به خاطر ارسال مفید cora از ایشان تشکر کرده اند: Mina.r,Petyr Baelish
    قبل از شروع فعالیت در انجمن, قوانین پنجگانه انجمن ؛ و قبل از فعالیت در بخش ها و تالار ها, قوانین مختص هر بخش را به دقت مطالعه فرمایید.

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
مختصری درباره ما
انجمن دژ جادوگران با دو هدف مهم در سال 1393 فعالیت خودش را اغاز کرد: هدف نخست انجمن آن بود که منبع جامع و کاملی در باب مسائلی همچون کتاب (رمان و داستان، تاریخی، پزشکی و روانشناسی، ورزشی و... و به همه ی زبان های زنده دنیا) تکنولوژی، مد، تاریخ، امور فانتزی و ماوراء طبیعی، پزشکی و معرفی بزرگان(دنیای صنعت و موسیقی و نویسندگی و...) شود. هدف دیگر سایت: فعالیت فشرده و هدف دار در حیطه ی مسائل مربوط به کتاب بود. همچون ترجمه، نویسندگی، معرفی و ارائه ی بهترین و جدیدترین رمان های روز دنیا و ارائه ی نسخه ی الکترونیکی کتابهای قدیمی و جدید بازار چاپ... تا با تلاش روز افزون در این زمینه، یک قدم بیشتر به اینده ی کتاب و ادبیات جامعه کمک کند!
دوستان ما
Graphic : iAkbar ,Code and Implementation : WikiVB ,Supported By :P30web