اخبار سايت :

دژ جادوگران

کاربران تگ شده

نمایش نتایج: از 1 به 4 از 4

موضوع: فرار به جهنم

  1. Top | #1
    Ajam

    شماره کاربری
    92
    تاریخ عضویت
    2015/10/14
    سن
    21
    نام واقعی
    محمد
    کتاب مورد علاقه
    خیلی چیزا
    نویسنده مورد علاقه
    دیوید گمل
    سبک مورد علاقه
    فانتزی- اسطوره ای
    امتیاز
    4,126
    تشکر
    74
    تشکر شده 163 بار در 46 ارسال
    سکه
    21
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 11 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 10 پست

    فرار به جهنم

    • []
      فرار به جهنم


      محمدبحرینی (Ajam)


      آشوب همه جا را در بر گرفته بود، فریاد جنگجویان، ناله زخمی ها، شیهه اسب های غرق خون، غریو مردان مست از جنون، چکاچک شمشیرها، صدای تهوع آور خرد شدن گوشت و استخوان زیر ضربات فولاد در پس زمینه سیاه آسمان شب حتی شجاع ترین مردان را به بزدل ترین موجودات تبدیل میکرد. دوستانش را میدید که یکی بعد از دیگری با فریادهایی که تن را میلرزاند، زیر گرزها و تبرهای هولناک سربازان دشمن قطعه قطعه میشدند. مردانی که مدتها با آن ها زندگی میکرد، خنده و گریه، شادی و غمشان به هم پیوند خورد بود، همگی زیر دندانهای مهیب مرگ خرد میشدند و او توان هیچ کاری نداشت، چنگالهای اهریمن ترس را که دور قلبش حلقه شده بود حس می کرد، چشمانش گرد شده بود و نفسهایش خش دار، مغزش فرمان دویدن میداد اما نوایی ناله مانند او را میخواند، اعماق وجودش را میلرزاند، جذبش می کرد و وظیفه نجات لشکر شکست خورده را به او میسپرد، اما مستی وحشت چنان قدرتمند دورش میپچید که حتی آن صدای جادو مانند هم نتوانست او را از فرار باز دارد.
      رعدی در دور دست غرید، وحشت زده نیم خیز شد، عرقی سرد تمام تنش را پوشانده بود، ملافه را کنار زد، گرمایی آشنا بدنش را میسوزاند. هشت سال از پایان جنگ میگذشت اما کابوسها تمام نشدنی بودند. احساس خفگی میکرد، دستش را دراز کرد. خنکای جام شراب به سمت انگشتانش هجوم آورد. خیلی زود طعم تلخ همراه با سرمای لذب بخش درون دهان و گلویش جاری شد.
      زیر لب نالید:
      - موندنت هیچ فایده ای نداشت، فقط خودتو به کشتن میدادی...
      هر بار بعد از کابوسها به خودش یادآوری میکرد اما شب بعد و کابوس بعد بازهم باور داشت اگر میماند همرزمانش زنده بودند، باور داشت که تنها مقصر آن شب سیاه خودش است.
      جام خالی را پرت کرد، بلند شد مثل هر شب پر کابوس دیگری مست تر از آن که تلوتلو نخورد. فریاد زد:
      - خیلیای دیگه ام فرار کردن...
      صدایش از خشم میلرزید، روی زمین افتاد، دستش را میان موهایش برد، با نجوا جواب داد:
      - تو خیلیای دیگه نبودی، شیردل.
      باز هم صدایش میلرزید اما این بار بغض بود، بغضی که خیلی زود مرد درمانده را به گریستن وا داشت. اشکهایش همچون تمام شب هایش سیل وار صورتش را خیس می کرد، هق هق هایش شانه های پهنش را میلرزاند و صدای ناله های عاجزانه اش در خروش رعد و باران گم میشد.

      مهمان خانه شهر کوچک پر شده بود، لحظاتی قبل پیک زره پوش سوار بر اسبی تازه نفس آنجا را ترک کرده بود. آرامش سالن کوچک را همهمه ای هیجان زده میلرزاند. همه درباره سربازی گیری صحبت می کردند. تنها مردی نیمه مست ساعدهای فولادینش را تکیه گاه چانه ی مربع شکلش کرده بود و در سکوت به صحبت های چند جوان گوش میکرد.
      - مدتها منتظر همچین چیزی بودم، بلاخره میتونیم خودمونو بالا بکشیم. حتی شاید عضو ارتش ویژه بشیم.
      - اره مخصوصا تو با اون کله کچلت خیلی به اون غولا شبیهی!
      سرش را از روی دستهایش بلند کرد، جرئه دیگری از شرابش را نوشید و به اولین باری که راهی جنگ بود، فکرکرد.
      کودکی که فقط با یک نیزه راهی جنگ میشد همراه با ستون عظیمی از جوانها که با آرزوهای بزرگ به وسیله چند سوار غرق فولاد راهی شکارگاه مرگ میشدند.
      ندایی دورن سرش چرخید:
      - تازه کار بودی ولی فرار نکردی، بار آخر چی؟
      قلبش تیر کشید، آخرین باری که صحنه جنگ را دیده بود جلوی چشمش آمد، خون، فریاد، فولاد و سیاهی شب.
      صدای جوانها افکارش را به هم ریخت:
      - تو چی میگی ارسلان؟ به نظرت میتونیم عضو ارتش ویژه بشیم؟
      دستش را روی پیشانیش کشید، عرق سرد همیشگی. زمزمه کرد:
      - ارتش ویژه...
      زره های طلایی را به یاد آورد، کلاه خودها با پرهای سرخ، شنلهای بلند، شمشیرهای عاج نشان و مردان قوی هیکل با سرهایی به صافی سپرهای صیقل خورده اما خیلی زود تصاویر جایشان را به خون و فریاد هایی دردناک در سیاهی شب سپردند.
      بلند شد، جام شرابش را نزدیک دهانش برد و گلویش را پر از طعم تلخ و آشنای اکسیر فراموشی کرد.
      - آره! شاید بتونین... اگه زیر تبر مردای صحرا تیکه تیکه نشین.
      به سمت در مهمانخانه راه افتاد و جوانها را بهت زده تنها گذاشت.

      مهتاب کلبه کوچک را روشن کرده بود، شب آرام بود و جز صدای ناله های مردی تنومند که همچون کودکی جدامانده از مادر اشک میریخت، صدایی شنیده نمیشد.
      هق هق هایش بدنش را همچون درختی در باد تکان میداد، این بار رویایش متفاوت بود، هولناک تر از همیشه.
      آسمان نورانی بود، زمین سبز، رودها جاری، درختان پر از شکوفه. همرزمانش در آرامشی بی مانند به او خیره شده بودند، نه خون، نه فولاد و نه ناله های پر از درد کابوسهایش، هیچ کدام نبودند. تنها تحقیری برنده در چشم افرادش، سربازانش، فرماندهانش، دوستانش و هر کس که برایش مهم بود، موج میزد. کسانی که زمانی او را تندیس صیقل خورده ی شجاعت میدانستند با چشمانشان او را میان دریایی از ذلت غرق می کردند. تنها یک صدا شنیده بود، صدای همسرش:
      - تو مستحق این نیستی...
      با فریاد بیدار شده بود، فریادهای از درماندگی، خشم و خستگی از پنهان شدن، بعد از فرار، زمانی که تمام افرادش زیر سم اسبهای دشمن لگد کوب میشدند، روی بازگشتن به پایتخت را نداشت. ثروت، افتخار، خانواده، همه چیز را رها کرد و در شهری دور افتاده خودش را به فراموشی مستی سپرده بود. ناله کرد:
      - چطور برمیگشتم؟ چی میگفتم؟
      شب را بیاد آورد، افرادش بعد از روزها جنگیدن و تعقیب دشمن اتراق کرده بودند، خسته تر از آن که هوشیار باشند، نگهبان ها ایستاده و سربازها در حال غذا خوردن خواب میرفتند. هیچ کس حتی فکر شبیخون لشکر شکسته خورده سواران صحرا را نمی کرد. صدایی درون سرش غرید:
      - می بایست فکرشو بکنی... سالها جنگیدی، سالها آموزش دیدی، تو فرمانده ارتش ویژه بودی...
      خودش، خسته تر از هر زمانی که به یاد می آورد. فریاد زد:
      - سعی کردم، نگهبان ها، مهترها، آشپزها، همه رو مشخص کردم، میخواستم دستور ساخت استحکاماتو بدم ولی خواب رفتم...
      صداها درون سرش میچرخید:
      - تو مقصر اون قتل عامی...
      - دو هزار سرباز...
      - جوونها، پیرها...
      - چندتا یتیم؟
      - چندتا بیوه؟
      - چندتا پدر و مادرداغ دار؟...
      دستش را طرف جام شراب برد، بلندش کرد ولی صدای همسرش درون سرش چرخید:
      - تو مستحق این نیستی...
      جام را پرت کرد، صدای سرد برخورد فلز با دیوار هوشیار ترش کرد. ایستاد، چشمهایش هنوز جنگل سفید صورتش را خیس می کرد اما بی صدا. به سمت آینه ای کوچک رفت، غبار و تار عنکبوت کدرش کرده بود، دستی رویش کشید. پیرمردی با موهای خاکستری و ریشی ژولیده نگاهش میکرد.
      - نه! این من نیستم... فقط هشت سال گذشته...
      صدایش پر از ناامیدی بود، خودش را به یاد آورد، مردی عظیم الجثه با عضلاتی که همچون قطعه های فولاد در هم گره خورده بودند، سرش بدون مو و چنان صاف که نور طلایی خورشید را باز میفرستاد و سبیلی به سیاهی شب بالای لبهایش خودنمایی میکرد. فرمانده ارتش ویژه، ارسلان شیردل، مردی که از کودکی جنگیده بود، قهرمانی از پهلوانان باستان، اسمی که به تنهایی برای لرزاندن پشت یک لشکر کافی بود. حالا تبدیل به مردی شکسته شده بود که از میان بوی شراب انسان بودنش به سختی مشخص بود.
      اولین پرتوهای خورشید صبح درون کلبه تابید، به بدن برهنه اش نگاه کرد. پراز رد زخمهایی صاف، دندانه دار، جوش خورده، بخیه خورده، کوچک، بزرگ و بعد از آنها هنوز عضلاتی به سختی کوه. کاردی کوچک را برداشت، تیغه اش زیر نور اندک اتاق درخشید... دقایقی بعد با سر و صورتی بدون مو تخته های کف خانه را بیرون آورد، خاک را کنار زد و انگشتانش طعم آشنای حلقه شدن دور قبضه شمشیر را حس کردند. لبخند همسرش را بیاد آورد. زمزمه کرد:
      - میام دنبالت، بعد این جنگ...


      پایان 1395/06/09



    2 کاربر به خاطر ارسال مفید Ajam از ایشان تشکر کرده اند: cora ,Mina.r
    یه خبری هست...

  2. Top | #2
    cora

    شماره کاربری
    3
    تاریخ عضویت
    2015/09/30
    کتاب مورد علاقه
    رامسس. مجموعه ی کارآگاه پوارو. آرتمیس فاول
    نویسنده مورد علاقه
    کریستین ژاک. آگاتا کریستی
    سبک مورد علاقه
    معمایی. پلیسی . فانتزی . عاشقانه. تاریخی
    امتیاز
    8,600
    تشکر
    644
    تشکر شده 940 بار در 260 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    سکه
    445
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 53 پست

    WOW
    خشانت شگفت زده شديم
    و البته و صد البته بسيار لذت برديم.
    خداييش قلمت خيلي روان، شيرين و دلنشينه
    كم كم دارم وسوسه ميشم كه اغفالت كنم براي نوشتن يه رمان گروهي. ايده وشخصيت و همه چي از من، تو فقط بيا متنو بنويس. البته اگه تنبليت ميشه. اگه هم تنبليت نميشه بيا همه چيزو تو بنويس ، من فقط نگاه ميكنم تا ياد بگيرم بعد رو جلد اسم هردومونو ميزنيم


    "زیر گرزها و تبرهای هولناک سربازان دشمن قطعه قطعه میشدند"
    اينجا چه حالي ميداد مي نوشتي تكه تكه و له ميشدند. كلا تصور له شدن و پاشيده شدن به همه طرف خيلي لذت بخشه. تصور كن
    اما در كل داستان خيلي خوب بود. من همش فيلم هاي حماسي دوران روم و يونان تو ذهنم متصور مي شد. با كيفيت فول اچ دي


    ديگه همين ديگه. فقط يه جا نوشته بودي جنگل سفيد صورتش جنگل؟ سفيد؟ صورت؟
    قيافه ي من
    قيافه ي ارسلان
    قيافه ي دوستاش
    قيافه صحرا نشين ها


    من جنگل سبز چشم زياد شنيده بودم اونم به اين دليل چشم رو به جنگل تشبيه مي كنند كه سبز زمردي باشه ... اما جنگل + سفيد‌ + صورت...
    نميدونم والا

    كلا داستان نويسي ت رو دوست دارم.
    خشن
    2 کاربر به خاطر ارسال مفید cora از ایشان تشکر کرده اند: Ajam,Mina.r
    قبل از شروع فعالیت در انجمن, قوانین پنجگانه انجمن ؛ و قبل از فعالیت در بخش ها و تالار ها, قوانین مختص هر بخش را به دقت مطالعه فرمایید.

  3. Top | #3
    Ajam

    شماره کاربری
    92
    تاریخ عضویت
    2015/10/14
    سن
    21
    نام واقعی
    محمد
    کتاب مورد علاقه
    خیلی چیزا
    نویسنده مورد علاقه
    دیوید گمل
    سبک مورد علاقه
    فانتزی- اسطوره ای
    امتیاز
    4,126
    تشکر
    74
    تشکر شده 163 بار در 46 ارسال
    سکه
    21
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 11 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 10 پست
    نقل قول نوشته اصلی توسط cora نمایش پست ها

    WOW
    خشانت شگفت زده شديم
    و البته و صد البته بسيار لذت برديم.
    خداييش قلمت خيلي روان، شيرين و دلنشينه
    كم كم دارم وسوسه ميشم كه اغفالت كنم براي نوشتن يه رمان گروهي. ايده وشخصيت و همه چي از من، تو فقط بيا متنو بنويس. البته اگه تنبليت ميشه. اگه هم تنبليت نميشه بيا همه چيزو تو بنويس ، من فقط نگاه ميكنم تا ياد بگيرم بعد رو جلد اسم هردومونو ميزنيم


    "زیر گرزها و تبرهای هولناک سربازان دشمن قطعه قطعه میشدند"
    اينجا چه حالي ميداد مي نوشتي تكه تكه و له ميشدند. كلا تصور له شدن و پاشيده شدن به همه طرف خيلي لذت بخشه. تصور كن
    اما در كل داستان خيلي خوب بود. من همش فيلم هاي حماسي دوران روم و يونان تو ذهنم متصور مي شد. با كيفيت فول اچ دي


    ديگه همين ديگه. فقط يه جا نوشته بودي جنگل سفيد صورتش جنگل؟ سفيد؟ صورت؟
    قيافه ي من
    قيافه ي ارسلان
    قيافه ي دوستاش
    قيافه صحرا نشين ها


    من جنگل سبز چشم زياد شنيده بودم اونم به اين دليل چشم رو به جنگل تشبيه مي كنند كه سبز زمردي باشه ... اما جنگل + سفيد‌ + صورت...
    نميدونم والا

    كلا داستان نويسي ت رو دوست دارم.
    خشن
    منظورم از جنگل سفید صورت، ریشش بود دیگه!
    و باقیه چیزا خیلی ممنون!
    داستان گروهی؟؟؟؟ فکرشو نکن! اینقدر سرم شلوغه که نگو! ولی ایدشو یا بنویس و اگه نمیخوای بنویسی نگرش دار قول نمیدم ولی شاید یه روزی سرم خلوت شد!
    کاربر زیر به خاطر ارسال مفید Ajam از ایشان تشکر کرده است: Mina.r
    یه خبری هست...

  4. Top | #4
    MIS_REIHANE

    شماره کاربری
    889
    تاریخ عضویت
    2016/08/08
    نام واقعی
    ریحانه
    کتاب مورد علاقه
    نغمه هری پاتر دارن شان
    نویسنده مورد علاقه
    مارتین.رولینگ.دارن شان.گمل
    سبک مورد علاقه
    حماسی.رومنس.فانتزی
    امتیاز
    2,411
    تشکر
    4
    تشکر شده 4 بار در 3 ارسال
    سکه
    30
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 0 تاپیک
    نقل قول شدن
    در 3 پست
    اینقد خستمه ک حال نقد ندارم
    ولی خب دیگه (: از داستانای پر ایراد مثل این نمیتونم بگذرم.
    اول اینکه داستان ایده ی خوبی نداشت و با وجود کلیشه ایی بودن میتونسست خیلی بهتر از این باشه.پرش داستانی بخوبی حس میشد و من واقعا ابهامو توش میدیدم.واضح نبود.شروع داستان بد نبود.ولی هیجانی نود ک بکشونه دنبال خودش خواننده رو
    کارکتر جالبی بود.میدونی؟دسته دومی یا دسته اولیش خیلی مبهم بود و از اونجایی ک هم خودمون ی چیزی میفهمیدیم و هم نویسنده ی گرامی ی چیزی میزاشت زیر بقلمون ک این شخصیت فلان و فلان و فلان بوده و اخلاقیاتشو بهمون میگفت میتونم بگم دسته اولیه!اما ز اونجایی که شخصیت خودشم حرف میزد و احساسات بیان میکرد میتونم بگم دسته دومیه!ینی به تصویر میکشه.هرچند واقعا خوب شخصیت پردازی نشده بود و من ی دفعه اونو جیمی لنیستر دیدم ک داره مشروب میخوره.ی دفعه هم رستم دیدم که داره میجنگه.باید بیشتر بها داده بشه تا اصلیت شخصیت در بیاد (:
    حالا بریم سراغ خط طرح.هی بدک نبود اما خوب هم نبود.داشت کلیشه ایی میشد و رو مخ میرفت چون توصیفاتت زیاده.بعضی مواقع فضا سازی و گفتن تمام اون صحنه ها و حالات طی چند جمله ی متمادی خیلی کسل کننده و خسته کننده میشه.قسم میخورم که چند خط اولو ک خوندم ار نثر بدون کششت دلم میخواست داستان ول کنم و سرمو کوبم ب دیوار.هرچند جالب بود اما ن به اون حد.زمینه ی خوبی نداشت اصلا.من فکر کردم وسط جنگای صلیبی هستیم .بعد یه دفعه رفتم تو عروسی خونین نغمه.اصن به دلم ننشست . جای اینکه هی بگی چی شد و هی از پیشمونیش بگی یکم باز کن اون صحنه هارو تا فهیم تر بشه.
    نثرت فوق العده سنگین بود.هیچی نبود ولی سنگین بود.احساس خفگی میکردم (: نمیدونم چرا.روون نیس.نویسنده ی توانایی هستی و من عاشق داستانات و ی شور حماسی (ک نمیدونم چرا)بهم وارد میشه ولی این داستانت به رونی داستان اهریمن زاده نبود.
    ی ویراستار کمکت میکنه
    واقعا نمیفهمم چرا نثرو بازخانی نمیکنین؟از بس گفتم نثرو چند بار بنویسین بنویسین بنویسین و بعد بزارین خسته شدم!داستان با کیفیت میخوایم.داستانی که ارزش خوندن داشته باشه.داستانی ک پیرنگ پیشرو داشته باشه و پلاتش به دل بشینه و الگوش منحصر به فرد باشه.ولی کو؟نیس.این داستانم مثل بقیه داستانا.فرقی نداره.چرا بازنویسی نمیکنی؟واقعا چند بار بازنویسی کردی تا همه چیز رو تغیر بدی؟
    و اینکه در اخر بگم که طرح داستانی باز بود.افرین و از این حرفا.ولی نه زیاد.میدونی اونقدرا هم به عنوان ی داستان کوتاه با طرح باز (ک خواننده خودش اینده ی کرکتر رو معلوم میکنه)قوی نبود. از دست نثر سنگینت (: واقعا کلمات قلبمه سلمبه نبودن ولی بازم سنگین بود.نثر رون فقط با باز نویسی حاصل میشه.جاهای اضافی رو خط بزن.ویرایش کن و ی چیز با ارزش رو تحویل خواننده بده.
    حتی من عاشق نوشتار راویتم ! نمیدونم ب بگم دنای نامحدود یا بهش بگم راوی بی طرف.در هر صورت خیلی جالبه.دوسش دارم و به دلم میشسنه روش بیانش.حیف ک تبحر نداشتی تو این بخش و نتونستی خوب از اب در بیاری این قسمت راوی رو و اونم فقط به خاطر جملات کلیشه اییته.من حتی فکر میکنم این راوی دانای کله!عجیبو جالبه (: میتونه بهتر باشه.میتونه.
    در کل.بگم ک داستان از نظر کیفیتی و سطح ادبی بد نبود.متوسط رو به پایین یکم رو به بالا.خودت ترسیمش کن (:
    خسته نباشی.
    (: پ ن :به قول یکی از دوستا خواستی عمل کن.نخواستی هم نکن.منم زنبور بی عسلم.
    ویرایش توسط MIS_REIHANE : 2016/09/13 در ساعت 01:14
    این امضای پیش فرض است. می توانید آن را از قسمت کنترل پنل کاربری تغییر دهید.

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
مختصری درباره ما
انجمن دژ جادوگران با دو هدف مهم در سال 1393 فعالیت خودش را اغاز کرد: هدف نخست انجمن آن بود که منبع جامع و کاملی در باب مسائلی همچون کتاب (رمان و داستان، تاریخی، پزشکی و روانشناسی، ورزشی و... و به همه ی زبان های زنده دنیا) تکنولوژی، مد، تاریخ، امور فانتزی و ماوراء طبیعی، پزشکی و معرفی بزرگان(دنیای صنعت و موسیقی و نویسندگی و...) شود. هدف دیگر سایت: فعالیت فشرده و هدف دار در حیطه ی مسائل مربوط به کتاب بود. همچون ترجمه، نویسندگی، معرفی و ارائه ی بهترین و جدیدترین رمان های روز دنیا و ارائه ی نسخه ی الکترونیکی کتابهای قدیمی و جدید بازار چاپ... تا با تلاش روز افزون در این زمینه، یک قدم بیشتر به اینده ی کتاب و ادبیات جامعه کمک کند!
دوستان ما
Graphic : iAkbar ,Code and Implementation : WikiVB ,Supported By :P30web